uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Yopiq kanal

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 523
Obunachilar
-224 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
چهار بار ازدواج قبلی برایش حاصلی نداشته وصاحب اولاد نشده بود. خودش می گفت من تقصیر نداشتم از بی خاصیتی شوهرام بود واین اخری از بخت خوشم!!! اصغو هم ریقی است و تنها به فکر حب خودش هست و راضی ام لااقل موقعی که نشئه هست یک مهری جانی می گه. مرا کفایت می کنه همین هم بسمه! اما این مهری خانم بقول خجه قره، اوت پرانی بود. حالا تو زنها چی میگفته وچی میشنیدن والله اعلم. اما می دیدم زنهای کوچه نشین از صحبتهاش گونه هاشون گل می انداخت، صورتشون را نیشگون می گرفتن و رودست می زدن و می خندیدن. وواکنش کلامی نشون می دادن: خدا ذلیلت نکته مهری. تو چه مصیبتی. تو از کجا پیدات شد... ومهری خانم شده بود رقیب نامرئی ملا باجی. هرچه ملاباجی دختربچه ها را ازان دنیا وعذاب الیم واتش جهنم می ترساند برعکس مهری به دخترها یاد می داد چطور لباس بپوشند، ترگل بشن، وتو عروسی ها حتما برقصند خوب اون زمان ترسی هم از این نوع اداب وروش نبود مجلات هفتگی پر بودن از تبلیغات این جور زندگی.امابودن کسانی با باورهای عرفی. به قول مادر سلطنت در مجلس روضه خوانی گوهر خلی،یکی از زنهاکه با مهری چپ!! بوده به ملای روضه خان که به گمانم می بایستی شیخ ذبیح خدابیامرز باید بوده باشد. راپورت داده بود که این مهری خانم شورشه دراورده! یک نصیحتی،پندی چیزی بگو وشیخ ذبیح گفته بوده: برار!! اگه به شوخیه،من خودم از همه شوخ ترم.اگه به شادیه باز هم من به جاش از همه شاد ترم. شادی عیب نیست مال مردم خوری و چشم ناپاک عیبه. و من این ساعت چهار بعداظهر را دوست داشتم. زمان ساعت زندگی، در بستر جامعه در کوچه وخیابان در خارج از کتاب درس ومشق. در خود واقعی زندگی در انجا که سارافون پوش ، ملاباجی و مهری خانم بودند و شادی و تحرک وشور واشتیاق حس غالب بود واصغو امنیه هم بود. مثل رود که جاری است. حسن دانایی

این روایت: ساعت زندگی ساعت ۴ بعداظهر که میشد صدای کوبیدن سنگ بر تکه اهنی که حکم زنگ اخبار را داشت و چقدرهم صداش واضح بود.حتی دانش اموزان دورترین کلاس درس هم می شنیدند. شاید گوش بزنگ بودیم برای نجات از زندانی بنام مدرسه که عصرگاهان در اوج بی حوصلگی، وکلافکی از درس ومشق منتظر این زنگ رهایی بودیم، با شور وشوق کیف وکتاب برداشته از پله هامی پریدم داخل صحن آجر فرش حیاط و با سه گام پرش طول می رسیدم به در مدرسه و خلاص. ما بچه بودیم ویه کوچه مالامال از دانش اموزان ومثل گله گوسفندان، دیوارهای کوچه تنگ،مانع پرت وپلایمان میشد و هدایتمان می کرد به خیابان.وانجا دوشقه می شدیم عده ایی به سمت بالا دروازه و اکثرا به طرف پایین دروازه. می پریدیم روسر وکول همدیگر، یکی کلاه همکلاسیش را از سرش برمی داشت و به هوا پرت می کرد و عده ایی به دنبال کلاه و چند نفرهم بی برنامه وبی مقدمه وهمینجوری همدیگر را زیر مشت ولگد می گرفتن و اگر این کتک کاری شوخی شوخی ورق عوض می کرد وجدی میشد،یقه ای جر می خورد،کتاب ودفتری زیر پا لگد کوب وپاره میشد و ای چند تا فحش آبدار! هم ردوبدل و حواله میشد به خواهر ومادر وعمه ای که ممکن بود حتی مخاطب فحش، عمه هم نداشته باشه...! . وجمله اعتراضی و نصحیت عاقله مردی، کاسبی، که کنار مغازه اش به انتظار مشتری نشسته بود: که بچه ها این چه جور حرف زدنه. خجالت بکشید. شما مثلا باسواد هستید. دردوره ای که سواد دار شدن ارج وعزت واحترام داشت. مثل ننه ی حسن که بهش می گفتن ملاباجی. درس مکتب داشت وتابستونهادر ایام تعطیلی مدارس بیشتر دخترها نزدش می رفتن ودرمقابل مزد ناچیزی اداب نماز و روزه وعم جز را یاد می گرفتن و مجبور بودن برای حضور درمکتب خانه حتما چادر گل گلی ویا همون چادر نماز، سرکنند. و سارافون پوش که اون موقع ها مانند سایر دختران دبستانی روپوش تن می کرد و هنوز به مرحله پوشیدن سارافون نرسیده بودیعنی دبیرستانی نشده بود.اون هم به مکتب می رفت وچادر سر می کرد چقدر این چادر به صورت ماهش می امد. صورت گرد وسفید با مژه هایی که انگار واکس شفق از اونها می چکید با ابروانی به هم پیوسته، میشد عین یه دختر زیبا روی قجری که عکسشونو در فیلمها ومجلات دیده بودم. نه از اون زنهایی که سبیل داشتن نه، ازاونهایی که افتاب صورتشونو ندیده بود و تو چارقد وچادر مشکی خودشو نشون میداد، جلوه می کرد. انگار که دیوار سفید را چندبار رنگ زده باشی، برق می زد از خوشگلی، چشمتو می زد این برق. مثل اینکه لامپ پانصد وات باشد وبخوای مستقیم به نور ان نگاه کنی!. ملاباجی بداخلاق بود به دختربچه ها رو نمی داد. نمیخندید که نکنه روشون باز شه. اصلا چه معنی داره دختر بلند بخنده. همون لبخند کفایت می کرد وانها را بس بود. ولی خوب دخترها هنوز بچه بودن هنوز دلشون می خواست مثل ما پسرها بازی کنن وسربسر همدیگر بزارن وگرگم به هوا وعمو زنجیر باف بازی کنند و جیغ وداد بکشند، برقصند و شادی کنند. اما ملاباجی ترکه به دست واخمو مانع میشد و والدین دخترها هم توی دلشون می گفتن افرین به این رفتار وتربیت ملا باجی، کار درست را او می کنه. نه مثل مهری پتیاره که همین که توکوچه می یاد، کوچه را سرش می گیره، به همه بند می کنه. به دخترها یاد میده مثل خودش باشن هنجار شکن. ثریا خانم کم بود که این یکی هم اضافه شد. تازگیها پیداش، شده بود، می گفتن نشونده اصغره. یعنی عقد رسمی نیست. اصغر اورا صیغه کرده. حلال شرعی شده اند. زرافشون خاله گفته بود که این ذلیل مرده مهری تا بحال چهاربار خونه بخت رفته واز بختش برگشته گفته من این بخت ها را نمی خوام، مرده شور ببرتش هر چی شوهره. شوهر می خوام چکار. تا اسم ادمو می یارن یا به اسم کوچیک صدامون می زنن ، رگ غیرتشون می زنه بیرون.بابا من هم ادمم منم دلم می خواد سینما برم. تفریح کنم. تو می ری با دوستات یللی تللی، خوب منم می خوام برم خوش بکذرونم. ولی مردهاش اصلا زیر بار این اخلاق کوفتی اش نرفته بودند و هردفعه طلاق راه حل شده بود و مهری از قید وبند تعهد بقول خودش یوق مرد خلاص شده بود. واین اخریها که اومده بود همسایه کوچه خاکستری شده بود باز رفته بود زیر، علم، مردی بنام اصغو که از امنیه های بازنشسته بود و کارش این بود که هر روز می رفت کافه علی اقا رو نیمکت می نشست وهمونجا حبشو می انداخت و چای ش را می خورد و با این واون وارد صحبت می شد.بقول اکبر کافه چی،انش کافه بود.خودش می گفت بهترین مزه روی حب،چای تازه دم اکبره وکیفش هم تو کافه با گپ زدن وسربسر گذاشتن مشتریها ،کوک میشه. همپالگی هاش امنیه هایی مثل خودش بودند با حقوقی ثابت که ماه بماه می گرفت. از زن اولش صاحب هفت فرزند بود که انها در قوچان زندگی می کردند و زن دومش را طلاق داده بود وحالا مهری برای اینکه نام شوهر بالای سرش باشه وامنیت مالی هم داشته باشه با بخور ونمیری که اصغر می اورد خونه، زندگی می کردند.

dokhtar ghochani.mp33.37 MB

قطعه《دختر قوچانی》 با صدای بانو #شهلا_سرشار آفتاب سر كوه نور افشونه سماور جوشه یارم تنگ طلا دوش گرفته غمزه میفروشه عجب صاحب جمال دلبر ما دختر قوچانی بسان برگ گل بو دختر قوچانی ترانه "دختر قوچانی" از جمله آوازهای فولکلور است که بر مبنای شهامت و برومندی و زیبارویی دختری قوچانی سروده شده است. نحوه شکل گیری شعر و یا شاعر آن مشخص نیست برخی داستان این ترانه را همچون ترانه "الله مزار" حکایت رنج و درد و مردم منطقه قوچان و خطه شمال شرق کشور از هجمه و تعدی بیگانگان دانسته و بعضی دیگر نیز این ترانه را همچون ترانه "ننه گل ممد" حکایت فراق و دوری دخترکان قوچانی از نامزدها و پدران و مادرانی می‌دانند که در اواخر دوره قاجار؛ توسط حاکمان ظالم منطقه در قبال مالیات به جبر و قهر از خانواده جدا شده و به ترکمن‌های ترکمنستان فروخته می‌شدند. این ترانه به احتمال فراوان پیش از اجرای آن توسط مرحوم ستارزاده، می بایست به شکل زمزمه و شاید در قالبی دیگر سروده و وجود داشته باشد. در عین حال #اسماعیل_ستارزاده به نحو شایسته ای آن را اجرا و سبب ماندگاری و شهرت این ترانه زیبا گردید.

🔸روزهای بی‌برق در مشهد/ روایت خاموشی‌ها از زبان کسبه 🔹قطعی برق دیگر برای مشهدی‌ها غافلگیر کننده نیست، خاموشی‌های پیاپی در اوج گرما، به بخشی از زندگی روزمره‌ی شهر تبدیل شده است. 🔹کولرها از کار افتاده‌اند، دستگاه‌ها خاموش‌اند و کسب‌وکارها با نگرانی به آینده‌ای مبهم چشم دوخته‌اند. 🔹در این گزارش، از زبان کسبه بشنوید که خاموشی‌ها چگونه زندگی و کارشان را تحت تأثیر قرار داده است. @AkhbarMashhad

photo content

درگذشت اسطوره موسیقی محلی شهرستان درگز را به خانواده ایشان و تمام هنردوستان تسلیت میگوییم خداوند بیامرزه روحش شاد و یادش گرام
درگذشت اسطوره موسیقی محلی شهرستان درگز را به خانواده ایشان و تمام هنردوستان تسلیت میگوییم خداوند بیامرزه روحش شاد و یادش گرامی 🖤🥀🙏 https://t.me/chapeshloo_1

بازگشت همه بسوی اوست 🖤🥀 استاد حیدرعلی عاشق درگذشت 😔 تسلیت به جامعه هنری روش شاد و یادش گرامی 🖤🖤🥀🙏 ، https://t.me/chapeshloo_1

‏فایل صوتی از طرف عموحیدر

#چاپشلو #باغ_صفا مادر چاپشلویی بانو فاطمه حق پناه همسر شادروان کرمعلی شجاعیان تیمسار #خلبان #علی_حق_پناه ، خلبان جنگنده F14🛫🛬🛩 بردار این مادر چاپشلویی که افتخار ایران ، درگز ، چاپشلو هستش خواستیم در این فرصت اندک از زحمات و شجاعت این خلبان درگزی برای وطن ،در زمان جنگ تحمیلی یادی بشه ان شاالله همیشه سلامت و تندرست باشند🌹🙏 https://t.me/chapeshloo_1 شهریور۴۰۳

روز خلبان به همه خلبانان تبریک گرامی 👇

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

چند وقت پیش اینجا یه پستی گذاشتم که بعضی از شهروندان مکانهای عمومی میرند نظافت را رعایت نمیکنن حالا داخل شهر و پارکها روزانه نظافت میشه وای اگر چنین افراد برند دامن طبیعت و تفرجگاه ها حالا بقول یه همشهری عزیز می‌گفت منطقه هم فرق می‌کنه در پست قبلی نظر داده بودید خواندم در همین کلیپ می‌بینید سطل زباله در چند متری هستش انگار نمیدونه برای چی گذاشتن اصلا چی هستش! انگار می‌ترسند نزدیک بشن ! بنده در پارک همه سنین را میبینم شده بچه ۶/۷ساله آورده آشغالش را انداخته داخل سطل رفتم از پدر مادرش که نشستن تشکر کردم هم به بچه گفتم آفرین ولی بزرگا هم دیدم هم رعایت میکنن وهم اهمیت نمیدن اصلا و اصلا حیقتش قدیمی ها بیشتر رعایت میکنن درکل این همه آشغال در ۲/۳ساعت جمع میشه ولی ما بیشتر ساعت کارمان را فقط پوست تخمه از لای سنگ فرشها و کف پوشها اونم به سختی جارو میکنیم بعضی موقع هم با دستگاه (باد) ولی آموزش و فرهنگ‌سازی لازم هستش اونم نه با یک برنامه و دو جلسه