uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Yopiq kanal

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 520
Obunachilar
-124 soatlar
-67 kunlar
-730 kunlar
Postlar arxiv
￸داستانکهای زیبا و اموزنده📚 ضرب المثل آنچه تو از رو می خوانی، من از بَرَم یک روز فروشنده ی دوره گردی با پاهایی خسته و لباس های کهنه، از این روستا به آن روستا می رفت تا وسیله های از کار افتاده خانه های مردم را  بخرد و یا این که وسیله ایی به آن ها بفروشد. به هر حال، دوره گرد همانطور که می رفت به خانه ی مردی روستایی رسید، صاحب خانه که فرد پیری بود، او را به خانه اش دعوت کرد و به او احترام زیادی گذاشت و سعی کرد از او با چای خوش رنگ و خوش بو پذیرایی کند. دوره گرد هم در این فاصله بساط جنس هایش را پهن کرد. چند لحظه بعد ناگهان هنگامی که استکان چایی را به سمت دهانش برد چشمانش به یک کاسه ی سفالین قدیمی افتاد. کاسه روی تاقچه بود و گربه ی صاحب خانه کنار کاسه ایستاده، بود و از آن آب می خورد. دوره گرد همان لحظه به فکر فرو رفت و با خودش گفت: «عجب کاسه ی قدیمی ای است احتمالا خیلی باید با ارزش باشد. حتما این مرد روستایی آدم بی سواد و ساده لوحی است و نمی داند که این کاسه عتیقه و باارزش است. چرا که مطمعناً اگر ارزش کاسه اش را می فهمید، به هبچ عنوان، آن را ظرف آب گربه اش نمی کرد.» ￸ به هر حال دوره گرد خیلی هیجانی شده بود به همین خاطر تصمیمش را گرفته بود که هر طور شده کاسه را از چنگ صاحب خانه ساده لو در آورد. ￸ همان لحظه خواست از مرد روستایی بپرسد که کاسه ات را چند می فروشی؛ اما ترسید که مبادا با پرسیدن این سوال، روستایی بفهمد، که کاسه اش گرانبهاست و آن را نفروشد یا این که پول زیادی در ازای کاسه طلب کند. بنابراین، از روستایی پرسید: «این گربه ی ناز و ملوس؛ چه با ملچ مولوچی آب می خورد، خیلی دوستش دارم» و بعد از چند لحظه گفت: « گربه را به من میفروشی؟» روستایی گفت: «قابل شما را ندارد. گربه مال شما»￸ ￸ دوره گرد گفت: «نه این طوری که زشت است باید در ازای آن پول بگیری»￸ ￸ روستایی گفت: «گفتم که قابلی ندارد. حالا اگر خیلی اصرار داری که پولی بابت آن بدهی، 100 تومان بدهی کافی است.»￸￸ دوره گرد خوشحال و خندان گربه را بلافاصله خرید و آن را بغل کرد و بعد وانمود کرد که میخواهد برود. اما باز کمی این پا و آن پا کرد. دستی به سرو گوش گربه کشید و گفت: «ای پیرمرد، بد نیست که این کاسه را هم به من بفروشی تا مثل تو با آن به گربه ام آب بدهم. کاسه ات را چند می فروشی؟» بعد، آن را برداشت و مشغول خواندن نوشته های روی آن شد. ￸ مرد روستایی کاسه را از او گرفت و گفت: «این کاسه را من نمی فروشم. تو هم برای خواندن نوشته های آن به خودت زحمت نده. آنچه را که تو از رو می خوانی، من از برم، روی کاسه نوشته شده: کاسه ای را که باعث می شود هر روز یک گربه ی بی ارزش را به صدتومان بفروشی، از دست نده!» ￸ در همان لحظه، دوره گرد فهمیده بود که گول خورده و مرد روستایی آن طور که فکر می کرد، ساده نیست. به هر حال دوره گرد هم مثل همه ی کسانی که به امید صاحب شدن کاسه ی گران قیمت، گربه ی روستایی را می خریدند گربه را بغل کرد و با ناراحتی از خانه ی او خارج شد. از خانه مرد که فاصله گرفت، از گربه بدش آمد. با عصبانیت گربه را به سمت زمین انداخت و گفت :«خودم کردم که لعنت بر خودم باد».￸ ￸ گربه هم با عجله به خانه برگشت تا هم از آن کاسه ی گران بها آب بخورد، هم با صاحب زیرکش، منتظر مشتری بعدی باشد. کاربرد ضرب المثل  از آن روزگار به بعد، هنگامی که بخواهند به کسی بگویند حیله گری ات را کنار بگذار چون که ما فهمیده ایم چه نقشه ای داری و به هیچ وجه گول حرف هایت را نمی خوریم؛ می گویند: «آنچه تو از رو می خوانی، ما از بریم.»￸ ￸ https://t.me/chapeshloo_1

: 📣📣📣 سوئیت اجاره‌ای در چاپشلو 🏡 مشخصات ویلا: خواب حال: سالن پذیرایی مبله به همراه تلویزیون ال ای دی آشپزخانه: مجهز به تمام امکانات رفاهی پارکینگ متراژ: 350 متر مربع 🌿 امکانات ویژه: آلاچیق سنتی شومینه هیزمی سبزیجات ارگانیک حیاط دل‌باز برای بازی کودکانـ تاب 🔑🔑🔑دربست ✅ ویژگی‌ها: محیطی آرام و دلنشین برای دورهمی‌ها تخفیف ویژه برای همشهریان 📞 تماس: املاک نامداران - 09151878733 #خانه #ویلا #سوئیت #اجاره #دربست

اوف✨ گوزل ماهنی 👌

از صورتش که داشت از قرمزی کبود میشد، فهمیدم. اشاره کردم به مجید بگو بابات بیاد بریم خونه زهرا باجی ـرفتیم و وقتی که دکتر امد رنگش باز شده بود ولبخند به لب داشت. قرار شد که شب از این طرف ما نردبان بزاریم روی دیوار اشتراکی با خونه زهرا باجی،زن تنهای،شوهر مرده.او هم از اون طرف نردبان بزاره تا اگر اقای دکتر نیاز فوری داشت از این راه صعب العبور زمین به هوا وهوا به زمین  استفاده کنه. کلی از بابت نردبان دوطرفه شوخی وخنده کردیم. و قرار شد  زنها هم برن باز خونه زهرا باجی. چاره نبود.اونجا بود که فهمیدم شوخی هم خیلی وقتها به داد ادم می رسه. با شوخی میشه حرف دلتو گفت  و یا با شوخی مشکل را ساده گرفت. اما غافل از شام که مادر مثلا سبک پخته بود تا فردا موقع نهار عوضشو دربیاره . اش پخته بود با محتوی رشته وسبزی و یه عالمه نخود. مثل اینکه لامصب این نخودها هم شده بودند قوز بالای قوز.. بیچاره اقای دکتر. یهو می دیدیم تو تاریکی چراغ فنر به دست داره از نردبان بالا می ره. هنوز به بالای نردبان نرسیده یه چند تا« باد صدا دار » بی اراده از او در می رفت.  ما که بچه بودیم با اینکه چند کاسه از ان اش خوشمزه خورده بودیم.  جهازهاضمه مون همه را هضم کرده بود. اما امان از وضعیت اقای دکتر بنده خدا. میهمان هست و یه جور حس راحتی ندارد و از طرفی از صبح که حرکت کرده و اومده درگز و الان که داخل خونه است هفت و هشت ساعته که بی تحرکه و یه جا نشسته تازه خونه ای هم که اومده، مستراح نداره وبرای قضای حاجت بایداز نردبان برود بالا واز نردبان دیگر انور دیوار  پایین برود و با عملیات آکروبا تیک!  برسد به موال. بدتر از همه با اینهمه نخود داخل آش و سیر ماست،و بی تحرکی، نفخ هم کرده و با اینکه خودش دکتر علفی مشهوری در شهر مشهد هست اون دوای خودش هم علاج نفخ را نمی کند. تو حیاط هم نمی تونست راه بره. چون ما یکطرف حیاط خوابیده بودیم و میهمانان طرف دیگر حیاط، در اینجا یاد اون قضیه کربلایی رضا افتادم که نصف شبی می رفت موال وبا شلیک توپ ۱۲۰ میلی متری! همسایه ها باصدای او دست می گرفتن. حالا اقای دکتر به این وضعیت دچار شده بود و بالای نردبان در این چند بار رفت وامد بار دیگر از دستش خارج شد و ایندفعه صداش انقدر بلند بود که صدای موتور چاه لطفی ها هم نتونست اون را پوشش بده و از طرف پشت بام رحیم اقا سپرگه بند صدا امد که ایوالله... و عده ایی که پشت بام خوابیده بودن زدن زیر خنده. اقاجان سکوت کرده بود. صداش در نمی اومد. می ترسید اگر اعتراض کنه وضع بدتر هم بشه. بنده خدا اقای دکتر تا صبح به خودش پیچید.ظاهرا عرق نعنای دست ساز دوآتشه خودش هم افاقه نکرده بود. دم دمای صبح خوابم برد. بیدار شدم که برم نون بگیرم. اقاجان گفت بخواب اقای دکتر رفته هم قدم بزنه، محله را ببینه موقع برگشت هم چند تا نون از نانوایی عصاریان می گیره. همان موقع در زدن و ممد چاه کن با شاگردش اصغر و مرد مافنگی که شب های جمعه می رفت قبرستانی انتهای رضوان برای فاتحه خوانی  هم همراهش بود. فورا شروع به کار کردن. مادر ذکاوت ذاتی داشت. می دانست این کارگرها باید درست بشن تا بتونن خوب وباسرعت کار بکنند. رفته بود از روضه خلی که شیره کش خونه داشت. چند نخود شیره ناب گرفته بود. اول صبحی به اونها گفت بیاین بکشید سرحال بشین. شنیدم ممد چاه کن گفت نه خواهر دود لازم نیست بده حب کنیم وبی زحمت یه لیوان چایی هم بده. و معجزه اتفاق افتاد همون مافنگی هم شده بود چست وچالاک. تا غروب یک متر دیگه کندند و روی چاه را ضربی هم زدند و کاسه را گذاشتن و هنوز شب کامل نشده بود. کارگرهای اوستا صفر بنا هم که اقاجان خواسته بود. دو طرف چاه را تیغه کشیدن. یکطرف به دیوار وصل میشد و سمت دیگر جای در بود که به جایش یه پالاس قدیمی اویزون کردند. کار نشد نداره. مادر خیالش راحت شد. میهمانان سه روز دیگر ماندن و مادر با دست پخت های معرکه اش حسابی از خجالتشون در امد.این میهمانی  خاص از یادمان نرفت. بعدها منظورم بعد از انقلاب که مجید را بیشتر می دیدم.دفعه ای نبود که یادی از اون شب تاریخی نکنیم. می گفتم مجید، بابات که یه پا دکتر بود ودوا ودرمان خورد. اگر ادم معمولی بود تکلیف چی بود؟ می گفت هیچی دیگه دیوار خراب میشد و بابا با کله می افتاد تو بغل زهرا باجی!!! بعد غش غش می خندیدیم. روزگاری بود که شادی بهانه نمی خواست. روزگار شادی های بی دلیل.. حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1

Hasan Danaei: این روایت قسمت دوم میهمانان مادر مادر  عین اب داخل کتری، می جوشید، خودشو می خورد. بنده خدا بعد از، سالی، ماهی، میهمانان عزیزی برایش امده بود و حالا دچار مشکلی شده بود که فکر می کرد ابرویش پیش میهمانان می رود. اصلا فکر خانواده را نمی کرد مثلا برادر کوچیک و خواهر کوچیکه حتی من واقاجان و یا خودش. همون لحظه حتما با خودش می گفته: مشکل میهمانانم رفع بشه، بقیه به گور سیاه!. درمقابل آقاجان خونسرد رفتار می کرد وهمین خونسردی اقاجان مثل نفتی بود که روی شعله می پاشید و مادر هّلو(آتیش) می گرفت. مادر نای رفتن پیش میهمانان را نداشت. اقاجان پیش قدم شد، سلام وعلیک وروبوسی وخوش امد گویی را انجام داد. خودش رفت چایی ریخت داخل استکان و اورد برای میهمانان. تا اون لحظه من چنین صحنه ای ندیده بودم. دهانم از تعجب بازماند. عجب. پس اقاجان هم می تواند پذیرایی کند.!!! خاله کوکب برایش سوال بود که پس کو مادرم. لابد فکر می کرد دارد مقدمات پذیرایی را اماده می کند. نمی دانست که مادر انقدر تحت فشار روحی است که توان حرکت ندارد و تو اون شرایط ارزو دارد زمین دهن واکنه واو را ببلعه شاید از این وضعیت وابروریزی خلاص بشه. من رفتم سراغ مجید که مثل یه بچه ارام ومودب کنار اقای دکتر نشسته بود گفتم مجید بیا تو حیاط. مجید هم از بخت بد، دستشویی رفتن را بهانه کرد واومد تو حیاط. گفتم مجید یه وقت مستراح نری، چاهش گرفته. گفت اه پس بابام چی. الان وقت نماز میشه، تازه بابا پروستات داره و دم به دم باید بره دستشویی. پس از شنیدن این حرف از طرف مجید هول ولا به جون من هم افتاد. مجید گفت الان تکلیف من چیه. گفتم از کدام نوعه. متوجه نشد. گفتم بابا نوع اول را داری یا دوم را وبا دست اشاره کردم تا اون خنگ خدا، شیرفهم بشه. گفت نوع دوم. گفتم برو پشت اون بوته ها و کنج دیوار. حیاط بزرگ بود و از این نظر نعمت بود و اینجا بود که نعمتش اشکار شد.! داخل اتاق که شدیم، دیدم مادر هم با رنگ پریده امده و نشسته ودارند صحبت می کنند. مادر از ترس، چای دوم را نیاورد. درحالی که میهمانان خسته از راه انهم راه الله اکبر، تازه رسیده و برای رفع خستگی نیازمند نوشیدن چند لیوان!  چای داشتن. اما چاره نبود. عاقبت اقاجان با همان خونسردی ولبخند به لب موضوع را گفت واقای دکتر خندید و کوکب خانم گفت کم کم داشتم از رفتار خواهرم گیج می شدم. باخودم گفتم نکنه از امدن ما ناراحت شده و مادر درواکنش صورتشو نیشگون گرفت وگفت وای این چه حرفیه خواهر. درنزده سروکله زهرا باجی پیدا شد و میهمانان تا خواستن به احترام او از جاشون، پا!  شند. زهرا باجی فورا گفت تورو خدا خجالتم ندین. اومدم بگم درخونمون بازه، اصلا بیان خونه ما اونجا باشید. که مادر گفت این چه حرفیه زهرا خانم. میهمان برای ما اومده قدمشان رو چشم ما جا داره. اقای دکتر تشریف اوردند خیلی خیلی بما لطف کردن. خلاصه زهرا باجی که از موضوع موال مطلع بود و کلاغه هم که فکر می کردم همین زهرا باجی بود، خبر را بین دروهمسایه پخش کرده بود. بسم الله گویان زرافشان خاله و بعدش مرجان خلی و خجه قره که از همسایگان دست راستی ودست چپی بودن پیداشون شد وتعارف که تشریف بیارید خونه ما، کلبه مون رو روشن!  کنید. اقاجان گفت نیازی نیست. من دوسوته مشکل را حل می کنم. من را فرستاد سراغ ممد چاه کن. گفت بهش بگو فوری بیاد. اطاعت امر کردم باتفاق مجید رفتیم سراغ ممدچاه کن.تو کوچه از دور  سارافون پوش را دیدم،به نرمی و لوندی خاص خودش ولبخند به لب   نزدیک شد گونه هاش سرخ سرخ بود، رو به من چادر را برروی سر مرتب کرد،یه لحظه تاپ نارنجی رنک او را دیدم.چقدر این رنگ بهش می امد.از کنارم انگار لغزید و رفت.مجید گفت این کی بود؟ جواب ندادم.زیر لب گفت عجب تیکه ای بود.واکنش نشان دادم  اِه دوباره گفت ماشاالله تو درگز اینجور دختری! گفتم خفه شو مجید درست نیست پشت سر دختر مردم،هم محله ای مون حرف بزنی.باز مجید بی اعتنا به من گفت باریکلا باغت اباد شه انگوری.سری تکان دادم خودم را بی اعتنا نشون دادم،نمی خواستم حساسیتشو جلب کنم.یهو گفت ای ناقلا نکنه.نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم رسیدیم. ممد چاه کن  سر بساط بود. همینکه پنجره رو به کوچه را باز کرد هوفی! بوی تریاک پیچید تو دماغمون. مجید گفت غذاشون سوخته؟ گفتم نه داره سوخته می کشه.!! بنده خدا متوجه نبود. دوزاریش جا نیفتاده بود. ممد چاه کن در را باز کرد وارد اتاق شدیم دراونجا مجید ملتفت شد. ممدچاه کن که سرکیف اومده بود. وسایلشو که کلنگ وبیل بود برداشت و رفتیم دم در خونه شاگردش اصغر. اصغر گفت اوستا  چرخ چاه کنی را هم بیارم. باید برم گاری پیدا کنم . ممد چاه کن گفت فعلا لازم نیست اون سطلها را بردار که خاکها را جابه جا کنیم. باور کنید در ایکه ثانیه؟ پنجاه سانت با دهنه یک ونیم متر حفر کردند. اما این کافی نبود. اقای دکتر نیاز به دست به اب داشت. خیلی خودشو گرفته بود. @chapeshloo_1

به نام حق سفری به گذشته با کتاب خاطرات سرزمین خورشید فولکلور( FoLklor) و فرهنگ عامه قسمت هشتم _  ادامه بازیهای قدیم مقدمه بازیهای کودکانه دارای اصطلاحات خاصی بودند که آشنایی با برخی از ابنها موجب فهم بهتر از بازی هاست _ گرگ ؛ در بازی های یک نفر به چند نفر ، به آن تک نفر مقابل بقبه گرگ گفته میشود. _ اُستا ؛ به سرگروه هر طرف در بازی های گروهی استا گفته میشد.استا شدن در بازی لایق فردی بود که از عهده این کار برآید ( کرّخِش آدم باشَرمَسدِه ، بیر عایق آدم ایستَردِه که چاقالَرِه اُونقَرتَه بِلسِن ) _ هوپ ( هوپ دماق)؛ از این اصطلاح به منظور متوقف کردن بازی برای گفتن حرف مهمی استفاده میشد. _خدای یوله؛ فرجه راهگشا  در شرایط نابرایر طرفین. _ خَنتَمه اِتماق؛ ایجاد یک حواس پرتی در رقیب هنگام شروع بازی با چرخاندن انگشت اشاره در دور سر حریف. معمولا منع این عمل در افراد مشهور به این کار در قبل از بازی شرط میشد. _چورکردن؛ نوعی جر زدن ناجوانمردانه در توشله بازی . با این مقدمه ضمن عدول از قواعد سرفصل های کتاب به معرفی وتوصیف بازی های رابج در سرزمین خورشید میپردازیم. بازی ---بِش داش--- این بازی دخترانه با ابزاری شامل پنج سنگ گرد ، کمی بزرگ تر از فندق بین دونفر یا بیشتر تعریف شده که هدف از آن سرگرمی و ایجاد نشاط در میان کودکان است.  هماهنگی عصبی، عضلانی وافزایش تمرکز وچابکی در فرد از نتایج ابن بازی بود. "بش داش" دیار درگز یک ورژن پیشرفته از بازی " یک قل دو قل " رایج در ایران است به گونه ای که مراحل هشت گانه این بازی دراین دیار تا هفده مرحله پیش رفته است. ☆  شرح بازی ؛ بازیکن با اجرای موفق هر مرحله، به مرحله دیگر راه می یابد، و اگر در هر مرحله مرتکب اشتباه شود، بازی به نفر بعدی منتقل میشود _مرحله ۱تا ۴_ (بیر قُل تا دورت قُل): این مراحل شبیه هم بوده و بازیگر پنج سنگ را به روی زمین انداخته ، یکی از سنگ ها را بر می دارد و به بالا می اندازد و در فاصله زمانی پایین آمدن این سنگ،  سنگی از زمین را انتخاب وبا سنگ بالا  باهم می گیرد . درمرحله "ایکی قُل":  سنگ ها را دوتایی از روی زمین میچیند. ودر "اوچ قل " سه تایی و "دورت قل " چهارتایی   _مرحله ۵_ بش قل : یک سنگ را به هوا می اندازد، در حالی که چهار سنگ دیگر در مشت است انگشت سبابه را به زمین می کشد و سنگ معلق در هوا را می گیرد. _مرحله۶_دسته جمع : بازیکن سنگ ها را در روی زمین انداخته با انتخاب  سنگ دورتر آنرا به هوا پرتاب و در فاصله سقوط سنگ ، چهار سنگ باقی مانده را یکجا تجمیع میکند ، بار دوم و باپرتاب مجدد سنگ نشان،  سنگ های جمع کرده در یکجا را با سنگ معلق در هوا میگیرد. _مرحله ۷ _شُرشُرَه : بازیکن سنگ ها را پخش و یکی را بر می دارد و بالا می اندازد، در فاصله بازگشت، یکی از سنگ های روی زمین را بر می دارد و سنگ در هوا را می گیرد و در پرتاب بعدی هردو سنگ را با هم پرتاب و سنگی از روی زمین برداشته و دوسنگ در حال سقوط را میگیرد درادامه سه سنگ را پرتاب و با سنگ زمین جمع میکند ودر آخر چهار سنگ‌ را پرتاب و با سنگ آخر از روی زمین جمع میکند. _ مرحله ۸ _ دوقمَه: سنگ ها را  روی زمین پهن و  هر سنگی را که از روی زمین برمی دارد با یکی از سنگ ها عوض می کند _ مرحله ۹_ رودستی : بازیگر ابتدا پنج سنگ را هم زمان در هوا رها کرده وبا روی دست خود به شکل یک کفگیر مهار میکند ، مجددا سنگ های مهارشده را در هوا معلق و با کف دست همه را یکجا شکار میکند ( کفکالماق). _مراحل ۱۰و۱۱_ بشکن ونشکن :سنگ ها یک به یک با شنیدن صدای برخورد جمع میشوند( مرحله بشکن) و با خوداری از برخورد سنگ ها مرحله" نشکن" طی میشود _ مراحل ۱۲و۱۳ _ جارو و پارو بازیگر سنگ ها را انداخته و در حین جمع کردن هریک از سنگ هابه ترتیب در مرحله جارو، دست خود را به صورت صاف ودر مرحله پارو به شکل مارپیچ (~) بر روی زمین کشیده و به مرحله بعد میرود. _ مراحل ۱۴و۱۵ _پیشی آقزه و پیشی گوته :  بازیگر با یک دست با انگشت سبابه و شصت خود  دایره ای ساخته وبا دست دیگر سنگ ها را از پشت دست اول روی زمین پرتاب و یک به یک از این حلقه رد میدهد که در  "پیشی آقزی" هنگام عبور سنگ ،حلقه دایره را باز ولی در " پیشی گوته" از حلقه بسته عبور میدهد _مراحل ۱۶ و۱۷_ دیوار ، دروازه  : در این مراحل، بازیکن ، با یک دست  خود دیواری به شکل عمود درست می کرد وسنگها را از روی آن عبور میدهد ودر مرحله دروازه با انگشتان شصت و سبابه و وسط دروازه ای ساخته و سنگ ها را از زیر آن دروازه عبور میدهد... ادامه دارد ...جمعه ها از دکتر محمد  رضازاده

سنی من یامان سئویرم...

دراین ردیف همه درخت توت هستند ولی اولی همه برگاش ریخته بقیه ولی هنوز سبز هستن!

کلاغ قار قار می‌کنه برف میخواد

#چاپشلو #عروسی۱۳۷۳ رقص جوانان مرحوم حاج غلامعلی رجبی تاریخ تولد۱۳۰۹ تاریخ فوت ۲۰ اسفند ۸۲ روحش شاد ویادش گرامی🥀🥀 https://t.me/chapeshloo_1

Ovozli xabar00:45

درخواستی
درخواستی

گرد سوز جان !!😍 باز گرد تو خواهیم آمد❗️ #چراغ_گیرسوز نفتی چراغ‌هایی که رفتند ولی خاطرات آنها رفتنی نیست......😍 توضیحات بیشتر به زبان ترکی #درگزی در کلیپ 🌺👍🌺 👇 https://t.me/chapeshloo_1

کتاب تانیتمی: کور اوغلو 📗💚👇 نام کتاب: کوراوغلو نوبت چاپ: دوم نشر تجدد- تبریز سال ۱۴۰۳ بازخوانی و ترجمه: اسماعیل سالاریان م
کتاب تانیتمی: کور اوغلو 📗💚👇 نام کتاب: کوراوغلو نوبت چاپ: دوم نشر تجدد- تبریز سال ۱۴۰۳ بازخوانی و ترجمه: اسماعیل سالاریان مقدمه: مرحوم دکتر صدیق مشخصات: ۲۴۰ صفحه؛ قطع وزیری؛ جلد شومیز قیمت: ۲۲۰ هزار تومان 📗👇 این کتاب باز خوانی، تصحیح، همراه با ترجمه کتابِ خطی چاپ سنگی داستان تُرکی کور اوغلو چاپ باکو در سال 1941می باشد. در این اثر ویژگی های گویش ترکی خراسان، که در ترکی قدیم نیز وجود دارند و در نسخه خطی نیز بکار رفته اند را در باز خوانی حفظ کرده ایم. در چاپ دوم علاوه بر ویرایش؛ بن مایه های داستان اضافه شده است. 📘👇 جهت تلفن سفارش پیامکی این کتاب و پکیچ کتاب های تورکی در تلگرام و واستاپ و روبیکا به شماره 09159766066 پیامک بنویسید تا کتاب های درخواستی بوسیله پست ارسال شوند. 📗👇 کانال تلگرامی زبان و ادبیات ترکان خراسان @xorasanturk 📘🙏