uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 524
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+1830 kun
Postlar arxiv
برای یک دختر، برای یک زن که هیچ وقت نباید نمازش را بلند بخواند، این آرزو کجا می‌توانست عملی بشود؟ این را گفتم مدتی توی حیاط را تماشا می‌کردم و بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد، من زود خودم را از لب بام کنار کشیدم و بلند شدم. لازم نبود که دیگر نگاه کنم تا ببینم چه خبر خواهد شد و مردم چه خواهند کرد پدرم را هم وقتی می‌آمد، خودم که نمی‌دیدم صدای نعلینش که توی کوچه روی پله دالان گذاشته می‌شد، و بعد ترق توروق پاشنه آن که روی کف دالان می‌خورد، مرا متوجه می‌کرد که پدرم آمده است. پشت سر او هم صدای چند جفت کفش دیگر را روی آجر فرش دالان می‌شنیدم. این‌ها هم موذن مسجد پدرم و دیگر مُریدها بودند که با پدرم از مسجد برمی‌گشتند. دیگر می‌دانستم که وقتی پدرم وارد می‌شود نعلینش را آن گوشه پای دیوار خواهد کند و روی قالیچه کوچک ترکمنی‌اش که زیر پا پهن می‌کرد، چند دقیقه خواهد ایستاد و همه کسانی که دور حیاط و توی اتاق‌ها نشسته‌اند و چای می‌خورند و قلیان می‌کشند، به احترامش سرپا خواهند ایستاد و بعد همه با هم خواهند نشست. این‌ها را دیگر لازم نبود ببینم همه را می‌دانستم آن وقت آخرهای تابستان بود و من شاید تابستان سومم بود که هر شب روضه، وقتی رخت خواب‌ها را پهن می‌کردم، لب بام  می‌آمدم و توی حیاط را تماشا می‌کردم. مادرم دو سه بار مرا غافلگیر کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم، از پلکان بالا آمده بود وپشت سرمن که رسیده بود، آهسته صدایم  کرده بود ومن ترسان و خجالت‌زده از جاپریده بودم، جلوی مادرم ساکت ایستاده بودم و در دل با خود عهد کرده بودم که دیگرلب بام نیایم ولی مگر می‌شد؟ آخر برای یک دختر دوازده سیزده ساله مثل آن وقت من، مگر ممکن بود گوش به این حرفها بدهد؟ این را گفتم پدرم که آمد، من از جا پریدم و رفتم به طرف رختخواب‌ها خوبیش این بود که پدرم هنوز نمی‌دانست من شب‌های روضه لب بام می‌نشینم و مردها را تماشا می‌کنم. اگر می‌دانست که خیلی بد می‌شد. حتم داشتم که مادر چُغلی مرا به پدر نخواهد کرد. چه مادر مهربانی داشتیم! هیچ وقت چُغلی ما را نمی‌کرد که هیچ، همیشه هم طرف ما را می‌گرفت و سر چادر نماز خریدن برایمان، با پدرم دعوا هم می‌کرد. خوب یادم است رخت خواب‌ها پهن بود هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی روی دُشک خودم، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی آن می‌خوابیدم نشستم دیدم که خیلی خنک بود. چقدر خوب یادم مانده است! هیچ دیده‌اید آدم بعضی وقت‌ها چیزی را که خیلی دلش می‌خواهد یادش بماند، چه زود فراموش می‌کند؟ اما بعضی وقت‌ها هم این وقایع کوچک چه قدر خوب یاد آدم می‌ماند! همه چیز آن شب چه خوب یاد من مانده است! این هم یادم مانده است که به دختر همسایه‌مان که آمده بود رخت خواب‌هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم. خودم را به خواب زدم و جوابش را نداد .خودم هم نمی‌دانم چرا اینکار را کردم، ولی دُشکم آنقدر خنک بود که نمی‌خواستم از رویش تکان بخورم. بعد که دختر همسایه‌مان پایین رفت، من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم به چه چیزهایی فکر می‌کردم. یک مرتبه به صرافت افتادم، به صرافت این افتادم که مدت‌هاست دلم می‌خواهد یواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم. هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که روی آن بخوابم فقط می‌خواستم روی آن دراز بکشم رخت خواب پدرم را تنهایی آن طرف بام می انداختیم. من و مادرم و بچه‌ها این طرف می‌خوابیدیم و رخت خواب برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف، آخر ردیف رخت خوابهای خودمان می انداختیم. همچه که این خیال به سرم زد، باز مثل همیشه اول از خودم خجالت کشیدم و نگاهم را از سمت رخت خوابِ پدرم برگرداندم. بعد هم خوب یادم هست که مدتی به آسمان نگاه کردم دو سه تا ستاره هم پریدند ولی نمی‌شد. پاشدم و آهسته آهسته و دولا دولا برای این که سرم در نور چراغ‌های حیاط نیفتد، به آن طرف رفتم و کنار رختخواب پدرم ایستادم. تنها رخت خواب او ملافه داشت، خوب یادم است هر شب وقتی رخت خوابش را پهن می‌کردم، دُشک را که می‌تکاندم و متکا را بالای آن می‌گذاشتم و لحاف را پایینش جمع می‌کردم. یک ملافه سفید و بزرگ هم داشت که روی همه اینها می‌انداختیم و دورو برش را صاف می کردیم. سفیدی ملافه رخت خواب پدرم در تاریکی هم به چشم می‌زد و هرشب این خیال را به سر من می انداخت. هر شب مرا به هوس می‌انداخت به این هوس که یک چند دقیقه‌ای، نیم ساعتی روی آن دراز بکشم. به خصوص شب‌های چهارده که مهتاب سفیدتر بود و مثل برف بود چه قدر این خیال اذیتم می‌کرد! اما تا آن شب، جرات این کار را نکرده بودم. نمی‌دانم چه بود کسی نبود که مرا ببیند اگر هم می دید، نمی‌دانم مگرچه چیز بدی در این کار بود ولی هروقت این خیال به سرم می‌افتاد ناراحت می‌شدم و روی صورتم داغ می‌شد. لبم می سوخت و خیسِ عرق می‌شدم و نزدیک بود به زمین بخورم کمی دودل می‌ماندم و بعد زود خودم را

✍ داستان کوتاه " گناه " 💎شب روضه هفتگی‌مان بود و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و رخت خواب‌ها را انداختم، هوا تاریک شده بود و مستعمعین روضه آمده بودند. حیاطمان که تابستان ها دورش را با قالی‌های کناره‌مان فرش می‌کردیم و گلدان‌ها را مرتب دور حوضش می‌چیدیم، داشت پُر می‌شد. من کارم که تمام می‌شد، توی تاریکی لبِ بام می‌نشستم و حیاط را تماشا می‌کردم. وقتی تابستان بود و روضه را توی حیاط می‌خواندیم، این عادت من بود. آن شب هم مدتی توی حیاط را تماشا کردم طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاریکی بود و در روشنی حیاط، مردم را که یکی یکی می‌آمدند و سرجای همیشگی خودشان می‌نشستند، تماشا می‌کردم. خوب یادم مانده است باز هم آن پیرمردی که وقتی گریه می‌کرد ، آدم خیال می‌کرد می‌خندد، آمد و سرجای همیشگی‌اش پای صندلی روضه خوان نشست. من و خواهرم همیشه از صدای گریه این پیرمرد می‌خندیدیم و مادرم ما را دعوا می‌کرد و پشت دستش را گاز می‌گرفت و مارا وا می‌داشت استغفار کنیم. یکی دیگر هم بود که وقتی گریه می‌کرد صورتش را نمی پوشانید. سرش را هم پایین نمی‌انداخت، دیگران همه این طور می‌کردند. مثل این که خجالت می‌کشیدند کس دیگری اشکشان را ببیند. ولی این یکی نه سرش را پایین می‌انداخت و نه دستش را روی صورتش می‌گرفت. همانطور که روضه خوان می‌خواند، او به روبه روی خود نگاه می‌کرد و بی صدا اشک از چشمش روی صورتش که ریش جوگندمی کوتاهی داشت سرازیر می‌شد. آخر سر هم وقتی روضه تمام می‌شد، می‌رفت سر حوض وصورتش را آب می‌زد. بعد همانطور که صورتش خیس شده بود، چایی‌اش را می‌خورد و می‌رفت. من نمی‌دانستم زمستان‌ها چه می‌کند که روضه را توی پنجدری می‌خواندیم. اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام، بساط روضه را می پاییدم، این طور بود. من به این یکی خیلی علاقه پیدا کرده بودم وقتی هم که تنها بودم، به شنیدن صدای گریه‌اش نمی خندیدم‌، غصه‌ام می‌شد. ولی هروقت با این خواهر بدجنسم بودم، او پقی می‌زد زیر خنده و مرا هم می‌خنداند و آن وقت بود که مادرمان عصبانی می‌شد. جای معینی نداشت هر شبی یک جا می‌نشست من به خصوص از گریه‌اش خوشم می‌آمد که بی صدا بود و شانه هایش هم تکان نمی‌خورد. صاف می‌نشست، جم نمی‌خورد واشک از روی صورتش سرازیر می‌شد و ریش جوگندمی‌اش، از همان بالای بام هم پیدا بود که خیس شده است. آن شب او هم آمد و رفت، صاف روبه روی من روی حصیر نشست. کناره هامان همه دور حیاط را نمی‌پوشاند و یک طرف را حصیر می‌انداختیم، طرف پایین حیاط دیگر پُر شده بود. رفقای پدرم همه همان دم دالان می‌نشستند، آبدارباشی شب‌های روضه هم آن طرف توی تاریکی پشت گلدان‌ها ایستاده بود و نمازمی‌خواند و من فقط صدایش را می‌شنیدم که نمازش را بلند بلند می‌خواند. چه قدر دلم می‌خواست نمازم را بلند بلند بخوانم. چه آرزوی عجیبی بود! از وقتی که نماز خواندن را یاد گرفته بودم، درست یادم است، این آرزو همین طور در دلم مانده بود و خیال هم نمی‌کردم این آرزو عملی بشود، عاقبت هم نشد.

#موسیقی_قدیمی نامه رسان نامه من دیر شد... زنده یاد حسن شجاعی روز جهانی پست گرامی باد🌸🌺 https://t.me/chapeshloo_1

Ovozli xabar01:26

شاد شاد 😍👏👏😍💃💃💃 https://t.me/chapeshloo_1

اهنگ ترڪے واقعا زیباست👌🥰 جان جان جانمسان تقدیم بہ لحظہ هاتون شادو دلپذیر ♥️ 💕💕

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

سگ خواب سنگین خوراک پلنگ شد ! سگ که چقدر حس بویایش قوی هستش حتما کرونا گرفته بوده اصلا بو حس نکرد ! https://t.me/chapeshloo_1

این ویدئو دو نکته داره - فطرت و طبیعت کودکی ، بهترین الگو برای رشد انسان محسوب میشه .. . . کودکان سرمایه‌های اصلی آینده هر کشوری هستند؛ به همین دلیل بی شک شایسته توجه، سلامت ، امنیت ، شادی ، احترام و حمایت بسیار اطرافیان، جوامع و دولت‌ها هستند. ا

کودک بابا چشماتا وا کن اول راهی راه تا پیدا کن تا جوون هستی فکر فردا باش.... 🌷🌹🌷🌹🌹

ترانه قدیمی بچه ها جواد یساری روز جهانی کودک گرامیباد 😍🌹🌹 https://t.me/chapeshloo_1

👌👌منن كوسوب نازلى نيكَاريم 🥀♥️🥀♥️🥀