uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 527
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
مودب، نماز خوان و روخوانی قران هم اندکی بلد شده بودیم و مشکل وقتی بود که بایستی قران را با قرائت می خواندیم. اینجا بود که اگر با صدای نخراشیده وزمخت مواجه میشدیم، سعی می کردیم تا انجا که ممکنه جلوی خنده مون را بگیریم. و اقای ربیعی با تیزهوشی متوجه میشد و با همان شیوه خاص خودشان توام با خونسردی موضوع را فیصله می داد و با نقل خاطره ای خنده دار، اجازه می داد، بچه ها خنده های قورت داده ومانده سر دلشون! را خالی کنند. سالها گذشت ورسیدیم به نیمه دوم سال ۵۷ عطش اطلاع از وضعیت ایران را با تمام کش وقوس ها وهیجانات ،تلاطم و جامعه تب زده و شعار زده را با روزنامه کیهان که عصرگاهان بی تابانه منتظر بودیم اتوبوس مشهد درگز برسد و روزنامه را از کتابفروشی ربیعی بگیریم،سیراب کردیم.وبهاران سال ۵۸ را با امید هوای دلپذیر،موج برموج گروه ها واحزاب خلق الساعه و بعضا قدیمی که از فعالیت زیر زمینی به سطح جامعه برگشته بودند و روزنامه ها ونشریات رنگارنگ چاپ ومنتشر می شدند را باز بواسطه مطبوعاتی اقای ربیعی،می گرفتیم و در بستر این شرایط وجو حاکم،غلیان احساسات بود که می خروشید و حالا انسانها برمبنای طرز فکر وایده تقسیم می شدند و با مرزبندی بین دوستان قدیمی وهم ولایتی ها و هم محله ای ها،فاصله افتادبود وهرکدام راه خود را جدا کرده بودند و دنباله رو مدینه فاضله خود می گشتند.سالهای جنگ و بعد از جنگ رونق مجله دانستنیها بود ومجله فیلم از سال ۶۳ با نگاهی نو به فیلمهای سینمایی پا به عرصه مطبوعات گذاشت و در دورانی که سازندگی نام گرفت و بعدا اصلاح طلبی،نحله روز شد مجلات وزینی مانند کیان وایران فردا ودنیای سخن و ادینه پا گرفتن و روزنامه هایی منتشر شدن مانند جامعه وتوس ونشاط و ایضا سلام که آثار انان بر کسی پوشیده نیست و طنز گل اقا پهلو می زد به مجله فکاهی توفیق.همه تحولات جامعه در نشریاتی که به مصداق مشت نمونه خروار امد نمود داشت و اثر گذار بودند.و با رشد وتکثر انان،بر میزان اگاهی من خواننده نوعی نیز افزوده می گشت.اطلاعاتی که لازمه زمان بود.برای فهم ودرک بیشتر از وقایع خارج از ذهن،زمانه ای که می رفت وعده دهکده جهانی مک لوهان با امدن ماهواره و اینترنت به حقیقت تبدیل شود.همه این دانستنیها در شهر دور افتاده ای همچون درگز ممکن نمی شد،مگر به مدد مردی همچون حاج جلال ربیعی،کهنه مطبوعاتی شهرمان.فارغ از هر گونه اندیشه ای،خدمات شادروان ربیعی در کمک به رشد اندیشه مان به واسطه دراختیار گذاردن روزنامه ها ومجلات هفتگی وماهنامه وسالنامه موثر بوده است و شخصا از این لحاظ خودم را مدیون ایشان می دانم. اکنون چند سالی است که آسمانی شده اند.زمانه نویی امده است.اینترنت جای نشریات را گرفته است و هر لحظه می توانیم از اخبار روز دنیا مطلع شویم.اما هنوز هم افسوس ان روزها را می خورم.اینترنت هنوز نتوانسته است مانند نشریات عمیق باشد.همه اطلاعات ان سطحی و در چند سطر خلاصه میشود.علم واگاهی به وسعت اقیانوس اما به قطر وپهنای یک میلیمتر.هر پدیده ای عمر خود را دارد.بنظرم امد با رفتن حاجی ربیعی نشریات به شکل مجلد و کاغذی هم رفت.چنانچه کتابفروشی اش هم رفت.اما یادش وخدمات ارزنده اش به نسل من باقی ماند. روحشان شاد. حسن دانایی 1404/7/12

نمایندکی کیهان با اقای ربیعی بود و روی ویترین شیشه ای کتابفروشی عکس روی جلد زن روز را هم می دیدم و قاعدتا جذب عکس رنگی هنرپیشه ها میشدم و یک باری که قصد خرید مجله فوق را داشتم. اقای ربیعی با همان لبخند بر لب و خصیصه ذاتی خونسردی روبه من کرد وگفت پسر رضاقلی هستی؟ گفتم بله گفت افرین پس، خواهر زاده شیرازی ارایشگری.و نوه مدحسین شیرازی هستی، با شگفتی متوجه شدم جدوابادم را می شناسد. گفتم بله. گفت ببین پسرم، چرا می خواهی مجله زن روز را بخری؟ گفتم خوب می خوام بخونم. گفت نگاه کن بعد مجله را جلو رویم ورق زد. ببین این صفحه از آرایش ولباس خانمها نوشته این صفحه عکس از خانم با هزار بزک گذاشته و این داستان عاشقانه است. هیچ کدام مطالب این مجله متناسب سن تو نیست و من را از خرید مجله زن روز منصرف کرد وبه همون کیهان بچه ها اکتفا کردم. خوب هم شد، بقیه پولم را دادم شیرینی کاک که خیلی دوست داشتم را از شیرینی فروشی اقای شاطریان خریدم و رفتم تماشای ویترین سینما تاج که دیدم پولم کفاف تماشای فیلم را نمی دهد. انجا یه تلنگری به من خورد. اقای ربیعی بطور رسمی و با ادب ونزاکت با من صحبت کرد و اولین بار بود که می دیدم کسی به من دراون سن، اهمیت می دهد. نگاهی به خودم کردم. از اینکه با بیژامه، رخت معمولی تو کوچه، امده بودم به بالای شهر و کتابفروشی و خرید شیرینی، از خودم خجالت کشیدم. بسرعت باد با دم پایی پام واز کوچه خلوت محضر محمد علی خالصی، جفت پا، خودم را رسوندم به خونه واز ان پس هیچ گاه بدون شلوار دبستان به خیابان نرفتم. این نصیحت اقای ربیعی و صحبتهای پسر داییم که خیلی زود با رفتنش داغ زد به دلمان، که بیا بریم مسجد قریشی، اونجا دوره قران هست و قران بیاموزیم. باتفاق رفتیم به مسجد واونجا عده ایی از همکلاسی هایم را دیدم، جمع خودمانی بود واحساس تنهایی ویا خجالت نداشتم. اصولا بچه خجالتی وکم رو بودم. و بار اول بود که دیدم همه دانش اموزان و اساتید قران از جمله بابا کوهزاد و اقای ربیعی به شکل دایره می نشینند و کسی را بر دیگری ارجح نمی داند و اقای ربیعی موقع صحبت و با همان خونسردی ذاتی با ساعتش که بند فلزی داشت بازی می کردند. علاقمندی ام به محیط بقدری بود که بهرحال انتخاب شدم و بهمراه بقیه بچه ها به مدت یک هفته به مشهد اعزام شدیم که اقای ربیعی نیز جزو اعضا و شاید سرپرست گروه بودند. در محلی مستقر شدیم که می گفتن بیت. و اولین بار بود که این کلمه را هم شنیدم و برای بازدید به مکانهای مختلفی می رفتیم و یبار هم به مکانی رفتیم و شخصی حالا به شوخی ویا به جد، شروع کرد به هیپتونیزم.با حرکات نخی مقابل چشمان شخص مورد نظر و حرکات پاندول وار، ان شخص را به خواب برد واز ضمیرش با جواب دادن به سوالات، آکاه شد. در حدی نبودم که بفهمم  این هیپتونیزم صوری بود یا واقعی. بهرحال دستمایه شوخی شد که شب که به خوابگاه برگشتیم، شروع کردیم مثلا به هیپتونیزم کردن یکدیگر، مسافرت خوبی بود برایم تازگی داشت و دلچسب بود. افسوس که دراوج گرمای تابستان من سرما خورده بودم و می دیدم اقای جلال ربیعی که دران موقع هنوز به حج نرفته بودند  و رسما حاجی نبودن، چقدر پرس وجوی حال واحوالم بودند. به هر مکانی که می رفتیم مواجه با حاجی های بازاری می شدیم و میهمان افتخاری انان بودیم و چند باری هم به رستوران رفتیم و چلوکباب خوردیم. در اینجا هم اقای جلال ربیعی نحوه خوردن غذا با قاشق وچنگال را یادمان داد. در هر میزی به تعداد صندلی، زرده تخم مرغ هم گذاشته بودند و اقای ربیعی توضیح دادند که می توانیم از این زرده روی برنجمان بریزم و بخوریم، قوتش زیاده. فقط مواظب باشید بعد از خوردن این غذا وانرژی بدست امده را روی سرکول همدیگر خالی نکنید. یعنی با همدیگر کشتی نگیرید! فرقی که اقای ربیعی با ناظم دبستان داشت این بود که ناظم با تشر و نشان دادن شلاق حفظ نظم می کرد. اما اقای ربیعی با صحبت کردن شمرده شمرده وتاکید بر کلمات و به آرامی وقائل شدن احترام برای مخاطب همین تکلیف را انجام می داد وچقدر هم اثر گذار بود. وگرنه اگر جای دیگری این غذای چرب وچیلی را خورده بودیم حتما وحتما لااقل من و رضا که کشتی هم می گرفت وکمال و ذبیح به جان همدیگر می افتادیم و به تاثیر از اقا رضا بیک ایمانوردی، یکه بزن سینما، به سروکول هم می پریدیم ـاون موقع هنوز فیلمهای هنگ کنگی وبروس لی به ایران نیومده بود ویا ما نمی شناختیم. وگرنه مثل بروس لی صدای پلنک در می اوردیم ودراخر با تن زخمی و بدن درد، ناشی از کتک کاری وشاید نثار فحش به همدیگر که بالاخره هنوز اون مایه عرف کوچه و با عرض معذرت از هم محله ای ها واینکه در مثل مناقشه نیست « آشاقا دروازه ای!» در پس زمینه ذهنمان بود، کارمون خاتمه می یافت. در نتیجه رفتار اقای ربیعی لااقل در اون یکهفته مثل بچه ادم شده بودیم.

کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه برای حاج جلال ربیعی کوچمون که به نقل از قدیمی ها، خارج از حصار شهر قرار داشت .یعنی زمانی که دیگربرج بارو برای حراست از آبادی ومردمان ساکن ان عملا کاربردی نداشتن و شهر به مفهوم مدرن ان تاسیس شده بود.بتدریج با احداث منازل شکل محله مسکونی را یافته بود هرچند که شهر درگز بیشتر شبیه قصبه بود تا شهر، اما ادارات دولتی و شهرداری وشهربانی داشت. بنام کوچه خسروی پهلو به پهلوی خندق قدیمی که بعدا سیلابه شهر شد واکنون نام خیابان مدرس دارد،در ان کوچه پا به جهان گذاردم.در میان مردمی مسالمت جو وبردبار و صبور و شهری با اب وهوای مطلوب برای کشت وزرع وباغداری با دو رودخانه دائمی و مشتمل بر اقوام گوناگون از ترکان مهاجر وبومی تا فارس زبانهای زابلی ویزدی وشیرازی و قوم کرمانج وترکمن که به مرور همگی در قالب شهری با بافت فرهنگی شاید اندکی متمایز از سایر شهرهای ایران که اثر ترکان مهاجر که از جامعه پیشرفته انروز روسیه که حداقل صد سال جلوتر از ایران بود،ابتدا به لطف اباد وسپس درگز امده بودند.مشهود بود.موسیقی که نمادش گارمان واکاردئون بود و رقص های ترکی قفقازی و ایین جشن عروسی مانند عروس کشان و اشپزی از جمله غذای قابلی سوغاتی از تاشکند ازبکستان و شاید سمرقند وبخارا و بقولی سبزی خوردن!وبه روایتی پیازداغ،وبا افکاری باز و آینده نگر در ثبت املاک خود وتاسیس کارخانجات مانند صابون سازی و پنبه و روغن کشی از زمره انان بود و یزدیان سخت کوش وصنعتگران قابل در امر تامین اب شرب و مزروعی که ظاهرا در منطقه یزد با ان دست وپنجه نرم کرده بودند وقدر اب را می دانستند مقنیانی متخصص در امر حفر قنات و معماری که امور حیاتی تجارت شهری غالبا در انحصار انان قرار داشت از گرمابه داری تا قصابی ونانوایی و گله داران بیشتر کرمانج اشنا به رتق وفتق کار وبا انجام قشلاق وییلاق وترکان بومی که هزینه زندگی انان از طریق کشاورزی وباغداری تامین می شد و ایضا قوم زابلی،با فرار از بادهای سرسام اور صد روزه زابل که همه چیز را به تاراج می برد ومی برد و ترکمنانی که سابقه تاریخی سکونت در سرحدات را نظر به مجاورت به شهر عشق اباد داشتن و تاثیر انان نیز نمود داشته است خصوصا در ترکیب موسیقی ترکان بومی با ترکمنی که نماد بارز ان سبک شادروان اولیاقلی است.در ان اجتماع و شهری بنام درگز سکونت و زندگی جمعی داشتن .وبه مانند دیگر جوامع ایرانی ومسلمان، اعتقاداتی داشتن که امروزه با تعریف« دین سنتی» شناخته می شود. و با این دیدگاه قالب، : هر کس را در قبر خود می گذارند.برایشان مصداق داشت وهمزیستی داشتن ودارند.ومن در چنین جامعه ای که وصفش امد رشد کردم و آموخته شدم و انس گرفتم به همه سنن ورسوم شهری جدا افتاده و انتهای ایران زمین وبقول رجلی پیشانی ایران. تا انجا که بیاد دارم سیدتهرانی آخوندو ملایی بود که در ذهنم جا خوش کرده. هر شب بعد از نماز می امد مغازه اقاجان بدون حرف وحدیث می رفت می نشست روی صندلی پشت تخته کار، و اقاجان باعزت واحترام نخ سیگاری به او می داد، دود می کرد و با تمام شدن سیگار، مغازه را ترک می کرد. بعدش که دیگه هوا تاریک می شد و خیابان نادری از جنبنده خالی میشد، دوستان گرمابه وگلستان اقاجان جمع میشدن داخل مغازه و از هر دری صحبت می کردند. ظاهرا برای تلف کردن وقت تا زمانی که وقتش برسد و کرکره مغازه هاشون را پایین بیاورند ورهسپار خونه هایشان شوند. ناگفته نماند درب مغازه اقاجان چوبی واز نوع آکاردئونی بود وجمع میشد. کاردست نجاران هنرمند روسیه و از چوب محکمی ساخته شده بود. من در ان محیط وکوچه که مثل خونه می ماند با مردمانی از ترکان مهاجر وترکان بومی و زابلیها وشیرازی های فارس زبان ومعدود کرمانج، رشد کردم. رسیده بودم به سن ۱۲ سالگی وایام دهه اول محرم با حدت و شور برخاسته از اعتقاد عمیق وراستین مردم در تمامی مساجد وحسینیه ها برگزار میشد.مختار بدلی و حسن بیابانی سرامد همه نوحه خوانها بودند.و محتشم در قمه زنی آوازه شده بود و شرکت در اجرای دیوانه زنجیر کار هر کسی نبود،جوانان زورمند و برو بازو دار اینکونه عزاداری را به اوج می رساندند.ودر این زمانه می رفتم که «هر» رو از «بر»، قدری تشخیص بدم.با ذهنی باز و درحال رشد. جذب خلوص نیت پیرمرد آبنبات پز محله مان کربلایی ترابی شدم. انسانی شریف ومومن وزحمتکش که هر سال مصادف با نیمه شعبان، مغازه اش را با نصب قالیچه به لت های در و چراغانی ودادن نقل وشیرینی وشربت جشن می گرفت ومن هم نقشی در حد پذیرایی از عابرین را داشتم وبا خیر ببینی پیرمرد، انرژی می گرفتم و قوه محرکه ام می شد. علاقمند به مطالعه بودم و پول توجیبی ام صرف خرید مجله کیهان بچه ها وکیهان ورزشی ودختران وپسران از کتابفروشی اقایان جلال ربیعی ومحمود شجاع که تقریبا همسایه بودند، ودرمحدوده میدان یادبود، می شد.

گزارش ترکی درگزی روی این مستند حیات وحش 😊

"یاریار" استادلار: خلیل امامی و امیرعلیزاده 🕊کانال شاعرانه های فرزندان درگز🕊 @abdollgheibishaeraney

قبل از پاییز پشت بام خانه را کاهگل میکردن که پاییز و زمستان خانه آبچک نکنه یادش بخیر 😍 https://t.me/chapeshloo_1

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

چند نکته پیشگیری از سکته مغزی

شوره قدیم با اینا ایشغار درست میکردن امروزه گردو روغن هستش که همان تیزاب انگور ها را در آن به ایشغار میزنن ضرب المثل ترکی هم هستش که دل شتر اگه شوره خواست باید گردنش را دراز کنه!

دمر تیکان یا چقرمه تیکان https://t.me/chapeshloo_1 10مهر404🍁

Abbas Ghaderi - Mage Zooreh (320) (1).mp315.36 MB