uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 526
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kunlar
-230 kunlar
Postlar arxiv
#هرایی_ترکی قسمتی از آهنگ داستان غریب شاه صنم با کمانچه استاد حیدرعاشقی با صدای استاد شکر علی براتی رمضان قلعه با صدای بخشی استاد بخشی شکر علی براتی نوستالژی را حس میکنی❤️😍😍😍👍👏 https://t.me/chapeshloo_1

🖤🖤🖤 انا لله انا الیه راجعون درگذشت ناگهانی مرحوم « علی جعفری » را خدمت خانواده وابستگان مرحوم تسلیت عرض کرده از درگاه خداو
🖤🖤🖤 انا لله انا الیه راجعون درگذشت ناگهانی مرحوم « علی جعفری » را خدمت خانواده وابستگان مرحوم تسلیت عرض کرده از درگاه خداوند متعال برای مرحوم علو درجات و برای بازماندگان صبر آرزومندیم 🖤🖤🖤

بازگشت همه بسوی اوست 🥀🥀🖤 🔸شکرعلی براتی تنها نسل باقی مانده از هرایی خوان های شهرستان درگز درگذشت اینجانب درگذشت این هنرمند پیشکسوت رو به جامعه هنری درگز تسلیت عرض میکنم درگذشت هرایی خوان با ذوق وبااصالت وشیرین سخن خطه درگز شکرعلی براتی را به خانواده ،هنرمندان وهم دیاران تسلیت گفته،روحش شاد به مزارش نور بباره🌺🌺🌺 ازطرف درگزیهای مقیم تهران مرکز فرهنگی ،آموزشی شوکتی حیدر شوکتی https://t.me/chapeshloo_1

نادرشاه افشار "پسرشمشیر" اعجوبه ای که در تاریخ بشر تکرار نخواهد شد..

اگه لحظه ای در خانه درنگ می کردم و شادی ام را با کسی تقسیم نمی کردم ،نمی دونم شاید سکته رو زده بودم . شلوار پوشیده به کوچه پا گذاشتم ،همزمان با پایان بازی مدارس نیز تعطیل شده بودند .اما درس کجا ؟ معلمان و دانش آموزان خط فرضی مابین را از ذهن پاک و یکسان و واحد اگه تلویزیونی بود و یا رادیو فقط در تعقیب مسابقه بودند.حتی دختر بچه ها که تعطیل شده و گروهی به خانه می رفتن صحبت اونها هم فوتبال ی بود و روزی رقم زده شد تکرار نشدنی و ماندگار .هنوز که هنوزه حرکت غزال تیز پا بعد از زدن گل و پرتابش به میان و در آغوش تماشاچیان ایرانی به مثابه مام میهن ، صحنه ای بی بدیل در ذهن من و میلیونها ایرانی باقی گذارده است .نامیرا .متبرک باد این یاد و این همبستگی . حسن دانایی بیاد همشهری شادروان دیده بان که از هیجان بازی دچار ایست قلبی شدند و دارفانی را وداع گفتن ،یادش گرامی باد .

Hasan Danaei: هشتم آذر سال ۷۶ بود همه منتظر آغاز بازی فوتبال بین ایران واسترالیا بودند. بازی حدود ساعت ۳ بعداظهر انجام می شد. بچه ها مدرسه بودند. برای آغاز مسابقه دقیقه شماری می کردم. نگران هم بودم، تلویزیون به قولش عمل نکنه و با یه بهانه سردستی مثلا نقص فنی، بازی را پخش نکنه. با عجله واز شدت هیجان بسرعت نهار را خوردم. اصلا طعم ومزه اش را نفهمیدم. بلند شدم رفتم سر کوچه از بقالی، تخمه خریدم. ان روزها آ ث میلان، رویایی بود و رود گولیت چهره شاخص بازی ها با ستارگانی همچون کومان، مارکو فان باستن، فرانک ریکارد وپائولو مالدینی، می درخشیدن. با دیدن بازیهای سرعتی و پاسهای کوتاه و صحنه های هیجانی لیگ های اروپایی، رغبتی به دیدن مسابقات لیگ داخلی را نداشتم. ولی با این حال دیدن بازیهای تیم ملی یه چیز دیگه بود و نمی شد ندید و بی تفاوت گذشت . بحث ملیت و افتخار و ایرانی بودن ،در میان بود و حس غرور و سربلندی .و البته تب و تاب و هیجان مسابقات انتخابی جام جهانی ۱۹۹۸ که هر جا که می رفتی صحبت از مسابقات و هیجان بازیها بود و شاید در نبودن تفریحات دیگر ، نمودار کشش و هیجان بازیها ،بالاتر بود و ایجاد حس وحدت و رقص و آواز و پایکوبی بعد از هر برد در خیابانها ،رغبت تماشای مسابقات تیم ملی رو صد چندان می کرد. بازیها رسیدن به نقطه پایانی بازی ایران و استرالیا در یک عصر پاییزی . در ملبورن و یاران هری کیول . یادم هست استرالیا زمین چمن مختص فوتبال نداشت و در زمین چمنی که خارج از استاندارد مسابقه فوتبال بود برگزار شد و پخش تلویزیون که حالا برخلاف بازیهای مقدماتی جام جهانی ۱۹۷۶ همه تو خونه هاشون جعبه جادویی آنهم رنگی داشتند و نیاز نبود روصفحه تلویزیون طلق بزنی تا تصور کنی برنامه ها را رنگی می بینی و تلویزیون رنگی داری . !؟ راستی ما چقدر ساده اندیش بودیم و قانع . منزل دوستم تلویزیون داشتند که روصفحه اش طلق آبی نصب کرده بودن و ما فکر می کردیم این تلویزیون رنگی است . ! و ذهنیتمون فرا تر از این نمی رفت که پس چرا همه یک رنگ منتهی آبی تر از تلویزیون سیاه و سفید هستند ‌چرا رنگ همانطور که در طبیعت است و در لباس و چهره انسانها و طبیعت نمود دارد نیست . شاید که در دوران کودکی بودیم منظورم از نظر سن نیست . وساده لوح و زود باور . بهر حال آن عصر پاییزی ،با سینی تخمه و قوری چای آماده دیدن مسابقه بودم و بازی با سوت داور شروع شد . چه بازی ای وه هیچ وقت اینجور گرفتار حملات دامنه دار و بی وقفه تیم حریف بنظرم نشده بودیم .هر لحظه توپ بود که بر دروازه عابدزاده فرود می آمد ولی شانس هم یار ما بود که توپها و شوت‌های سرکش و مهار نشدنی در تور دروازه جای نمی گرفت . در دقیقه ۳۰ بازی اولین گل را خوردیم و دو دقیقه از نیمه دوم بازی نگذشته بود که گل دوم به هدف خورد . دیگه در چنین وضعیتی جسارت نگاه کردن به تلویزیون را نداشتم و حتی گوشهایم را گرفته بودم که صدای خیابانی را نشنوم و فکر می کردم این خیابانی چه اعصابی دارد که در این شرایط می تواند بازی را گزارش کند اما لرزش صدای او با لرزش پاهای من که دیگه تاب و تحمل نشستن را نداشتم ،همسان شده بود که در یک چشم بهم زدنی فکر کنم دقایق ۳۰ نیمه دوم بود که در کشاکشی توپ به کریم باقری رسید و با شوت سرکش او،توپ،وارد دروازه حریف شد . وایران گل زد.و نتیجه بازی شد یک بردو. غوغا شد وهیجان به اوجش رسید. و امیدوار شدیم به گل بعدی، در ادامه بازی هنوز بچه های استرالیا به خودشون نیومده بودند که با پاس علی دایی که تو این بازی داشت اعصاب خورد کن میشد و فرار خداداد،توپ ،به تور دروازه حریف،بوسه! زد و همه چی در یک چشم بهم زدنی منقلب شد ، هیچ وقت تصور نمی کردم این بوسه توپ به تور یک ملتی را به شوق بیاورد. ولوله و فریاد شادی از پنجره خونه همسایه ها به کوچه خلوت و خالی از رهگذر بازتاب یافت و در این خوشحالی و شعف که دست و پا و صدای قهقهه هم شریک بودند ،بعدا متوجه شدم قوری چای با لگدم به گوشه ای پرت شده و فرش رنگین از چای شده و پوست تخمه ها یاد آور مراسم شادی اسکاری مانند کاغذهای رنگی به هوا پخش شده و نعره های گل گل مرحوم محمد حسن شهبازی همسایه تو حیاط خانه شنیده می‌شد که مریم خانم تذکر می داد محمد حسن نه خبر ده ؟ از لحظه گل تساوی تا پایان مسابقه که داور، وقت ۶ یا ۷ دقیقه ای اضافه نیز گرفت شاید طولانی ترین زمانی بود که با سرعت لاکپشتی ،طی شد همراه با هیجان زاید الوصف . سوت پایان که به صدا در آمد انگار تمام خوشی های دنیا مال من بود .تذکری گرفتم چه خبره برو یه نگاهی تو آیینه به خودت بنداز ،از دیدن صورتم یه جورایی وحشت کردم صورت بر افروخته و گلگون ،سرخی متمایل به تیره گی و کبودی و پاهایی که از اوج هیجان همچنان در حال لرزش بود و قدم زنان بی وقفه در طول و عرض اطاق و شوت بالشت و متکا  به این طرف و آنطرف .

خیلی قشنگه: ... ﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ 5 ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. 🍀 ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ. 🍀ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ. 🍀ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ. 🍀ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ. 🍀ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ:  ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ  ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.

نزدیک چهل سال هستش بوی کاهگل دماغم نخورده😍 اول پاییز پشت بام و دیوار ها را کاهگل میکردن‌ که در پاییز و زمستان بارندگی میشه خونه ها آبچک نکنه https://t.me/chapeshloo_1

Ovozli xabar00:40

ضرب المثل ترکی

چاپشلو‌ قلمه انگور باغدار کربلایی آقای محمد عبدی +989153230429

زیبایی هم پایانی دارد ! درختچه های ارغوان را ببینید در بهار ،فروردین و پاییز ،آذر ماه 🍁

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

کودکی در گوشه ای کز کرده بود آتشی روشن ز کاغذ کرده بود...... شاعر ناشناس #دکلمه #عموحیدر 🌺🌺