uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 527
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
ل و شاد و سرخوش با به صدا در آمدن زنگ مدرسه که کوبیدن دسته هاون به فلزی مثل تکه ای از تیرآهن آویزان در جلوی در دفتر مدرسه بود به شتاب انگار که از قفس رها شده ایم ، سرازیر می‌شدیم تو  کوچه و خیابان و در آخر خسته و کوفته  و زانو وآرنج زخمی از بازی و توسر هم زدن می رفتیم به خونه و شلوار خاکی و پاره را می ذاشتیم برای مادر بیچاره که از دیوار او دیوار کوتاه تر سراغ نداشتیم  ودوباره  روز از نو روزی از نو و سالها را گذراندیم و از مدرسه و اجتماع آموختیم و چرخیدم وچرخیدم رسیدیم به امروز .راستی چه زود امروز شد ... تکلمه : وقتی دانش آموزی شعر بچه های ایران را جلو تخته سیاه و به حفظ می خواند و می‌رسید به بیت : ما باید « دانا» باشیم .بچه ها با دست به من اشاره می کردند و می گفتن آقا اجازه ،دانا ( اشاره به  نام خانوادگی ام دانایی)  اینجا نشسته .و کرکر می خندیدند و دست می زدند .

تا چشم روی هم گذاشتیم ،پاییز هم از راه رسید . فصلی به آخر خط رسید و فصل دیگری آغاز شد . پاییز با مهر آمد ... ماه مهر ، جدای از هر ماهی است .ماه گشایش مدارس ، زمان ما که کودکستان تو‌شهرمون نبود برای کلاس اولی ها ماه ورود به جمعی به نام دبستان بود .ماه بیدار شدن از خواب ناز با ضرب وصدای گرم مرشد  عباس شیرخدا ،ماه دعای اول صبح سر صف ،ماه آموختن، ماه دانش بود. خوب یادم هست استرس داشتم و بی تاب بودم .اون بی تابی برای ورود در جمع همچنان با من هست ،انگار جزوی از وجودم شده .دست در دست مدحسین شیرازی پدر بزرگ که در خیابان نادری در چارسو بقالی داشت و آدم خوش اخلاق و خوش برخورد بود و با روستاییان معامله اش جوش خورده بود و بواسطه کار سر خواراندن نداشت .با این حال دست نوه بزرگش را گرفته وباخود به دبستان برد .دبستان ۲۵ شهریور از سمت مسجد پوستینی ته کوچه و از سمت مسجدجامع تقریبا اوایل کوچه قرار داشت .ظاهراً خونه اجاره ای بود .در اول کوچه مقابل مسجد جامع منزل آقای توکلی کارمند فرمانداری بود و سمت دیگر بستنی فروشی ننی ممد کاکا قرارداشت که در زمستان‌ها تغییر شغل می داد و جگر می فروخت .کی به کی بود .تغییر شغل نیاز به اجازه اتحادیه و خانه اصناف و پروانه کسب  و از این جور ادا واصولها  نداشت .تازه اگر موقع سیخ کشیدن جگر و یا درست کردن بستنی دستش انفیه ای هم بود و هی فین می کرد هم مشکلی پیش نمی آمد ومامور بهداشت نبود که به موضوع رسیدگی کنه وبرای مردم هم امر عادی و پیش وپا افتاده بود .اصلا توجهی ودقتی نداشتند  .بقول زیدی بهداشت نمنده ؟! فقط میرزا قناد قبطی خدابیامرز خیلی رعایت اصول بهداشتی را می کرد و برای اینکه مگس و پشه وحشرات  رو شیرینی ها و ابنباتهاش نشینه روی همه آنها را روزنامه می گرفت .هرچند که بعدها کاشف بعمل آمد که روزنامه ها هم حاوی سرب است و مضر و غیر بهداشتی ولی اون موقع شاید تو درگز هنوز کشف نشده بود .هنوز تو بعضی از روستاها خاراندن بدن از شپش و برگه وحین عمل خاراندن ، چرت زدن رایج بود و دهانهای پر از ناس و لک تفهای ناسی در هر گوشه و کنار پیاده رو و کوچه و خیابان همراه با تپاله الاغ خرکچیها و اسب های گاری و درشکه ،مثل مهر بر روی کاغذ ،دربستر کوچه و خیابان ،نقش می بست .و اوستا موسو با وجود آمدن پزشک به شهر  مثل مرحوم دکتر ابریشمی ،هنوز تک بازار بود و رقیب نداشت .در چنین وضعیتی پدربزرگ دستم را دردست مدیر دبستان مرحوم شفیقی گذاشتند .مرد قدبلند و با ابهت و ایشان  نیز ضمن گوشزد این نکته که فردا صبح که آقازاده به دبستان می آید حتما موهاش را با نمره ۲ بزند و یقه کتش را هم بدید رویه  سفید بدوزند .سپس  توصیه ام را به آقای قدسی که ناظم دبستان بود کردند و آقای قدسی با خط کش چوبی  در دست !  هدایتم کرد  و برد توی کلاسی که تازه شکل گرفته بود .کلاس اول . پیرمردی مهربان با کت و شلوار ساده وکراوت زده با کلاه شاپوو یک پا که تقریبا رو زمین می کشید  و با گشاده رویی از من استقبال کرد و اشاره کرد نزد سایر دانش آموزان روی نیمکت چوبی که بنظرم رسید کار فرامرز نجار باید بوده باشد ، بنشینم  .معلمم خودش را معرفی کرد و فهمیدم فامیلی ایشان آقای چاووشی است .پسرش نیز همراهش بود هرچند که بعلت کمی سن رسماً جزو دانش آموزان کلاس محسوب نمی شد .نشستم روی نیمکت بغل دست  قاسم ش  و کمال امیری و خدابیامرز مجید صباغ .وهم محلی های دیگری هم بودن پسر دایی ام مرحوم رضا شیرازی و ذبیح م و ایبو و مرتضی ر .و درس پس از چند روزسرمشق تمرین خطوط راست و کج و مستقیم ، حروف با آ ،الفبا شروع شد .بابا نان داد یک درس بود و دارا و سارا دو بچه خوشبخت و ترگل ورگل کتابهای ما بودند و ما می بایستی مثل بچه های داخل کتاب خوشبخت می بودیم .ما فرزندان ایران بودیم ،ما باید دانا  ‌و هوشیار و بینا می بودیم .سرودفرزندان ایران را باید حفظ می کردیم و حتما در انتهای شعر نام شاعر را هم مثل کتاب از بر شده و می گفتیم عباس یمینی شریف انگار که این اسم هم جزو شعر است !  ‌.و من شعری را از بر بودم که چند بار سر صف خواندم برای معلمینمان خانم کمری ،خانم میرزایی ،خانم مالکی ،واقای چاووشی کسانی که برای من نوعی زحمت کشیدن و بقول آقاجان از کوری نجاتمان دادن .آقاجان که نور به قبرش بباره همیشه می گفت آدم بی سواد ،کوره . اون شعر که از بر بودم و هنوز هم فراموش نکردم چنین بود : خانم معلم گلدسته میون گلها نشسته وقتی گلها باز میشن ، خانم معلم هم شاد میشه . خانم معلم جان ماست جاش روی چشمان ماست جارو کنیم زیر پاش خاک نشیند روی پاش بعد دانش آموزان یک دست مرتب می زدند و هورا سر می دادند و صدای خوشی ما می پیچید و می رسید به گوش خوجه نصیر که با لباس پاره و پوره و بوی گند که شاید سالها حمام نکرده بود و لم می داد کنار مغازه  گل امیر روبروی شیر فشاری آب لوله کشی  ،دهان پر از ناس را تف می کرد و سری تکان می داد و ما هلهله کنان و سبکبا

عشایر قشقایی چقدر این کلیپ به آدم حس خوب میده 😍 https://t.me/chapeshloo_1

دوتا بردار هم در چاپشلو بودن اون زمان دوتا شونم سیاه تو بودن استاد بودن واقعا اسمشونا نمی‌دونم خداوند بیامرزه https://t.me/chapeshloo_1

فقط میشه نگاه کرد استفاده کردن ممنوع! 😔 https://t.me/chapeshloo_1

Ovozli xabar02:06

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی https://t.me/chapeshloo_1

پس امروز را دریاب ...👌🌹 https://t.me/chapeshloo_1 1404/6/30

به به😋ماشاالله خداقوت🌹❤️ جوشاندن شیره انگور چاپشلو باغدار رحمت کش کربلایی محمد عبدی https://t.me/chapeshloo_1 1404/6/29

جوشاندن شیره انگور چاپشلو باغدار رحمت کش کربلایی محمد عبدی https://t.me/chapeshloo_1 1404/6/29

دوتار خراسان 🌹مرحوم عیسی قلی پور معروف به عیسی بخشی روحش شاد یادش گرامی 🙏🥀 https://t.me/chapeshloo_1

آتا ❤️👉