uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Yopiq kanal

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 520
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-630 kunlar
Postlar arxiv
#موسیقی_قدیمی داوود مقامی غروب پاییزه....🍁

چه قشنگ درست کردن

شادشاد🌺👏🌺👏 https://t.me/chapeshloo_1

#یاد_ایام تیم کشتی با چوخه درگز در مسابقات استانی قوچان مرحوم حسن محمودی مرحوم براتیان -چاپشلو- حدودا سال ۱۳۵۰ تصاویر قدیمی خ
#یاد_ایام تیم کشتی با چوخه درگز در مسابقات استانی قوچان مرحوم حسن محمودی مرحوم براتیان -چاپشلو- حدودا سال ۱۳۵۰ تصاویر قدیمی خود را برای ما ارسال کنید @Irin1

سلام عمو حیدر عزیز این هم انگور سیاه شرابی

طرز تهیه گوجه شوری درخواست کرده بودن دقیقا مثل خیار شور هستش فقط باید گوجه ها رسیده و سالم باشه زخمی نباشه

فصل درختان 🍁🌱🍁🍂🌼 فصل ما انسانها🌸🌺 فصلها هرسال برای درختان تکرار میشود ولی فصل ما انسانها تکرار نمی‌شود که نمیشود🍁 پس امروز را دریباب🌺🌸 پاییز تون زیبا🍁🍁 https://t.me/chapeshloo_1 1402/7/10

🪕🥁🪕🎻 ارسالی👏👏🌹 https://t.me/chapeshloo_1

57902_Dariush-Bonbast.mp34.50 MB

کوچه اما هر چی هست ، کوچه ی خاطره هاست ... (از ترانه کوچه اثر ایرج جنتی عطایی) زمان زیادی گذشته از آخرین نامه ای که نوشتم ، با کلماتی که توی دلم رج می زنم و با سبابه ی دل می ریزمشان توی تن کاغذ که بروند برسند بدست یار . بقول قدیمی‌ها کاغذ نوشته . با خودکار بیک همیشه تن کاغذ را می کشیدم به رقص واژه ، برای تسخیر دل دختری که همکلاسی و همسایه وهمبازی و رفیق، دوستش داشت وخاطر خواهش بود .واز کلمه و عشق و هر چه توی دلم و برای خودم و در سرم بود می نوشتم  تا برای کس دیگری باشد .از زمانی مشتری پروپاقرص پیدا کردم که مرحوم هانی خان قرقلو از انشا نویسی ام تعریف و تمجید کرد . برعکس معلم ریاضی که من را هم ردیف دوساله ها وجزو لژ نشینان کلاس می دانست! حالا کاغذ که نیست تا بویش را حس کنم ،عجیب است این بوی کهنگی برخاسته از کاغذ هنوز که هنوز است در مغزم جا خوش کرده بمانند بوی کاهگل، ابدی شده .مدتهاست که با دستگاه وکیبورد و کلمات خشک و اطوکشیده اداری و صفحه ای که بو ندارد می نویسم .قدیمها بهتر بود به نامه می توانستی ادکلن و عطر بزنی و یا گل خشک لایش بریزی .اما حالا نمی شود . و خیلی چیزهاست که نمی شود و توهستی که داری منقرض میشوی . برنامه گلها ، تک نوازان ، بنان ، ایرج ، کارآگاه جانی دالر ،همگی بوی کهنگی و فراموشی گرفتن .راستی هنوز صبحها با صدای مرشد عباس شیر خدا بیدار میشوید؟ .اصلا کسی رادیو گوش می کند؟ رادیو دهلی و ترانه راه شیراز .؟ کودکی هایت با تو بازی می کند .بازی قشنگ بود .گل کوچیک ، والیبال شرطی ، به شرط نوشابه کانادا درای و بستنی ننه ی ممد کاکا مغازه ای با دیوارهای پوشیده از عکس هنرپیشگان سینمای ایران و خارجی ،حالاییها می گن سلبریتی ها ، وگوش دادن به صفحه گرام و آوازهای ایرج وترانه مسافر مسعودی  خواننده ای با ته لهجه رشتی و معروف انروزها . وگلنسای ویگن . ودویدن .تا به موهات و سرت هوا بخورد وباز دویدن . عالم کودکی بدون دویدن معنا ندارد . بدون سروصدا و جیغ زدن و قهقهه از ته دل زدن بی معنی است . رگ حیات کودکی دویدن است بدو بدو تا عقب نمانی . درس خواندن هم یک نوع دویدن است برای مسابقه و رفتن به کلاس بالاتر .بدو .بخند و بدو . مدتهاست هراس دارم از نوشتن چیزهایی که گم کرده ام توی خاطراتم ،هراس دارم بروم توی محله مان راه بروم و خیابان وچهار سو ی قدیم که دیگر مال من نیست .همبازیان کجایند حسین طالبی ، عزیز ابراهیمی ،سعید بهبودی ،کمال امیری ،رضا شیرازی ، ایوب خالصی ،حسن سراب زاده ،مجید صباغ و این اخریها حتی دستشان از دنیا کوتاه شده .تو خیابان نادری وچهارسو که راه می رفتی همه آشنا بودند ،همه را به اسم یا به لقب می شناختی ،صمد عمی ،رمضون ماست بند ،اکبرکافه چی ،میرزا محمد قناد ، عباس سبیل ، قاسم نفت کش ،گرگو‌، بیلر ،گل امیر ،قربان کل ( گرد) این آخری که برای خودش یلی بود ،داش مشدی بود ،روی کم کنی کرد ، دوش نفت گرفت و خودش را آتش زد ، گر گرفت و سوخت و خاکستر شد و بقولی رفاقت و مردانگی را معنی کرد . حالا که آمدم به محل ، تمام آن خاطرات ،همه مرده اند . بقول میتی  مافقط روزهایی را زیسته ایم که از آنها خاطره داریم . بچه های امروز کوچه را نمی شناسند و کوچه های آنها شده ،تبلتی ،که با آن مصنوعی‌ها بازی می کنند .و تخم مرغ بازی و پاره بازی و توشله بازی و قره گردم ...و حتی والیبال شرطی فقط مال ما باقی مانده . کوچه دیگه کوچه نیست . حسن دانایی

tanrim-remix-ersan-er.mp33.72 MB

‌‌‎ عشقیم خزان اولدو 🥀 چوووخ گوزل ماهنی👌👏👏 ‌‌‎‌🍂🍁 🍁🍂

داستانکهای زیبا و اموزنده📚 ایران و ضحاک ماردوش 👌داستان ضحاک یکی از جالب‌ترین قصه‌های شاهنامه است : ۱ - ضحاک عرب است ولی بر ایران ‌زمین سلطه‌دارد ، چه رویای عجیبی است این کابوس فردوسی . ۲ - شیطان در هیأت یک آشپز به‌ استخدام دربار در‌می‌آید و برای نخستین‌بار به ضحاک گوشت می‌خوراند . طعم پرندگان بریان به ‌مذاق ضحاک خوش ‌می‌آید و تصمیم به تشویق آشپز جدید می‌گیرد . ۳ - ضحاک ، آشپز را به‌حضور ‌می‌طلبد و از او تمجید می‌کند و به‌او می‌گوید چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلب‌می‌کند ، آشپز که همان شیطان است می‌گوید بوسه بر شانه‌های شاه بهترین پاداش برای من است . شاه از این تملق خوشش ‌می‌آید و اجازه بوسه می‌دهد ! ۴ - روز بعد شانه‌های شاه زخم‌ می‌شود و پس از مدتی ‌زخم‌ها باز می‌شوند و دو مار سیاه از زخم‌ها بیرون‌می‌آیند ، مارها تمایل‌دارند از گوش‌های ضحاک به‌داخل روند و مغز سر او را بخورند ! شیطان اینبار به هیأت حکیم ظاهر‌ می‌شود و می‌گوید تنها ‌‌راه بقای شاه این ‌است که هر‌ روز دو‌ جوان را قربانی‌کند و مغز سر آنان را به‌ مارها بدهد تا سیر شوند و اشتهایی برای خوردن مغز شاه نداشته‌باشند ! ۵ - هر‌ روز دو پسر جوان ایرانی به قید قرعه دستگیر ‌می‌شوند و به آشپزخانه دربار آورده‌ می‌شوند ، ظاهرا عدالت برقرار است و به‌کسی ظلم‌نمی‌شود . ولی روزانه مغز سر دو‌ جوان ، غذای مارها می شود ، باشد که مغز شاه سالم ‌بماند . قیمت مغز شاه سالانه بیش از هفتصد‌ مغز جوان است! ۶ - هیچکس جرأت مقاومت ندارد و ایرانیان کماکان دچار این گفتمان هستند که : «بگذار همسایه فریاد بزند ، چرا من ؟؟ » و خشنودی هر خانواده ایرانی این‌است که امروز نوبت جوان آن‌ها نشده‌است: «از ستون ‌به ‌ستون فرج است» ۷- «ارمایل» و «گرمایل» که اداره‌کننده آشپزخانه دربار هستند تصمیم‌ به‌ اقدام می‌گیرند ، البته نه اقدامی «رادیکال» بلکه اقدامی «میان‌دارانه» آن‌ها فکر می‌کنند که اگر هر روز یک ‌جوان را قربانی‌کنند و مغز سر آن ‌جوان را با مغز سر یک‌ گوسفند مخلوط ‌کنند ، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمی‌شوند و با ‌این‌حساب آن‌ها می‌توانند در طول یک سال ، سیصد و شصت و پنج جوان را نجات‌دهند! جالب اینجاست که مارها «مغز» می‌خواهند ، مغز ! نه قلب ، نه جگر ، نه ران ، نه دست ، فقط مغز! هرکس که مغز ندارد خوش‌بگذراند ، مارها فقط مغز طلب‌می‌کنند . ۸ - اقدام میان دارانه دو آشپز جواب ‌می‌دهد ! مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص‌ نمی‌دهند و هر روز از دو ‌جوان که به آشپزخانه سلطنتی سپرده‌ می‌شوند یکی آزاد می‌شود ! ارمایل و گرمایل خشنودند که در‌سال ۳۶۵ نفر را نجات داده‌اند ، نیمه پر لیوان ! ۹ - ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد‌ می‌کنند و به‌او می‌گویند سر ‌به‌ بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی‌ نشود که اگر معلوم ‌شود او از آشپزخانه حکومتی گریخته ، هم او خوراک مارها می‌شود و هم سر ارمایل و گرمایل . ۱۰ - «کاوه » آهنگر بود و سه‌ جوانش خوراک مارهای حکومتی شده‌بودند ، کاوه رادیکال بود ، اگر ارمایل و گرمایل هم سه‌جوان داده بودند شاید رادیکال شده بودند . ۱۱ - ضحاک مار‌‌دوش تصمیم‌ می‌گیرد از رعایا نامه‌ای بگیرد مبنی ‌بر این‌که سلطانی دادگر است ! رعایا اطاعت ‌می‌کنند و به‌ صف می‌ایستند تا طوماری را امضا‌کنند به‌نفع دادگری ضحاک ! می‌ایستند و امضا‌ می‌کنند ، در صف می‌ایستند و امضاء می‌کنند ، در صف می‌ایستند و .... ۱۲- نوبت به کاوه می‌رسد ، امضا‌ نمی‌کند ، طومار را پاره‌می‌کند ، فریاد‌ می‌زند که تو بیدادگری . کاوه نمی‌ترسد! ۱۳- فریاد کاوه ، ضحاک و درباریان را وحشت‌زده می‌کند : این فریاد دلیرانه شمارش معکوس سقوط ضحاک است. ۱۴ - کاوه آهنگر پیشبند چرمی که هنگام کار بر تن می پوشید را بر سر نیزه میکند و این پرچم نماد قیامش میشود ، درفش کاویانی . ۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز می‌شود... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌https://t.me/chapeshloo_1