🔹️تنیده زِ دل🔹️
Kanalga Telegram’da o‘tish
یادداشتهای پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی) نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Ko'proq ko'rsatish217
Obunachilar
+224 soatlar
+47 kun
+630 kun
Postlar arxiv
رفتی، رفتی، ما را فراموش نکنی
انگشوترِ بینگی [=نگین] به انگوش نکنی
رفتی، رفتی از مادرِ نو بسیار
از مادرِ کُهنه خو، فراموش نکنی
(از آوازی چوپانی)
یکی از منابع کمنظیر فرهنگ گذشته، خاطرات است.
نمیخواهم در باب کتابهای خاطرات و زندگینامهها سخن بگویم. منظور من در این یادداشت، خاطرات شفاهی است. خاطرات شفاهیِ مادربزرگم.
من این بخت را داشتم که از دریچۀ قلب و ذهن مادربزرگم (مادر پدرم) در هوای خراسان کهن، لحظاتی کوتاه، نفس بکشم.
نمیتوانم گفت که این لحظات امروزه برای من تا چه اندازه غنیمت اند. دریغ دریغ و هزار دریغ که از آن دریاهای عظیم، بویی نصیب من شده است و همان خردگک البته خمیرمایۀ هزار شور و شرار است.
باری میخواهم یکی از آن خاطرات را که از مادربزرگم شنیدهام، بازگویم امّا افسوس که آن سخنان را آنگاه که از آن صدای محزون و آن گویشِ شگفتِ پُر رنگ و بوی (گویشِ خوافی) بر این صفحات سرد، مینشانم، چیزیشان نمیماند و عطرشان و پیچ و تابشان، یکسره بیمقدار و زایل میگردد. امّا چه چاره که من تشنۀ گفتنم و باید به قدر تشنگی، کام خویش را تر کنم.
مادربزرگم میگفت که «پدرِ همین نوعپرستها (یکی از فامیلهای خوافی) زنش مرده بود و او مانده بود و چند کودکِ قد و نیمقد.
[به خاطر ندارم چیزی از ازدواج دیگربارۀ او گفته باشد که آیا مدتی بازکشید تا دیگر زنی بستاند یا هرگز زن نخواست.]
باری پدر نوعپرستها، خود برای سیر کردنِ کودکانش، همچون زنی «خمیر و پخته» میکرد. ما [مادربزرگم و دیگر همسالانش] بچه بودیم. به یادم میرسد که چون این مرد، تنورش را هیزم میانداخت و پایچههای اِزارش را ور میمالید و کمر میبست تا نان به تنور بچسباند، زنان گرداگرد بامها جمع میشدند و همچنان که او را در حیاط سرایش بر سرِ تنور مینگریستند، آهسته زیر چادرهاشان به حال و روزش میگریستند.»
این خاطره برای من، شعری است در رثای آن مهربانیهای بیبدیل که در جانِ مردمان قدیم بوده است.
https://t.me/tanidezedel
از تمامی دوستان عزیزی که به بهانۀ کارگاه آموزشی «سیستان در شاهنامه»، به مردم سیلزدۀ سیستان و بلوچستان یاری رساندند، بیاندازه ممنونم.
من روز گذشته (چهارشنبه، ۲ بهمنماه ۹۸) سخنان خود را در سه بخش مطرح کردم:
۱. جغرافیای تاریخی سرزمین سیستان (سیستان کهن).
۲. اهمیت سیستان (سیستان بزرگ) در دین زردشت (به عنوان زادگاه زردشت و محل اشاعۀ دین او).
۳. چگونگی درآمیختنِ روایات پهلوانان سیستان با روایات رسمی تاریخ پادشاهی ایران (خداینامهها) در حماسۀ ملّی ایرانیان.
همچنین در پایان با اشاره به نقش پهلوانان سیستانی (بهویژه رستم) در حماسۀ ملی ما گفتم: «ایران و پادشاه ایران، هرگاه در مواجهه با دشواریای و دشمنی، درمیمانْده است از سیستان یاری میطلبیده و سیستان همواره برای ایران، جان میداده و به فریادِ مامِ خویش میرسیده است؛ حال این جگرگوشۀ مام، فرتوت و پیر و ناتوان شده است و اغلب خشکسالی و اکنون بلای سیل، روزگارش را سیاهتر کرده است؛ اینک به پاس تمامی آن خدمتهای دیرینه، بر ایران و ایرانیان است که دست یاریطلب سیستان را بگیرند و به فریادش برسند.» ایدون باد!
https://t.me/tanidezedel
«یونس در شکمِ کلمات»
کلمات،
مرا بلعیدهاند.
من، نه این کلماتم که از دهانِ من بر میآیند.
خویش را آنچنان در کلمات، گم کردهام که مرگ نیز مرا بازنخواهد یافت.
من چه میتوانستم باشم؟
که میتوانستم باشم؟
اکنون، هر کلمه،
هر کلمه، حتّی کلمۀ «راه»
راهِ مرا میزند.
من در این تاریکخانۀ نگاتیوی
-جهانی که در آن سیاه، سفید است و سفید، سیاه است و سیاه، ممکن است سیاه باشد و سفید ممکن است سفید باشد- چگونه میتوانم؟
کی میتوانم؟
میتوانم خود را بازیابم؟
- نه! نه!
هرگز! هرگز!
هرگز تا آنجا/گاه که قلمروِ کلمات است/هست.
تمام آنچه دیدهام،
دریافتهام،
نامیدهام،
دانستهام
...ام
...ام...
به تمامی،
به تمامی، در اینسویِ زندگی، در شکمِ کلمات، شکل گرفتهاند؛
و در آنسو،
چیزی/کسی به نقّاشیِ کودکانۀ من لبخند میزند
و انتظارم را میکشد
تا به وقتش همه چیز را از من بگیرد
حتّی داناییام را دربارۀ نادانیام!
«خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
#یادداشت_های_عمودی*
*«یادداشتهای عمودی» عنوانی است که من آن را برای برخی یادداشتهای شخصیام برگزیدهام. این یادداشتها را شعر نمیدانم و از آنجا که در تقطیع و شیوۀ نوشتن به شعرِ نو شبیه اند، باید به نامی دیگر خوانده میشدند. شاید خوانندگان با من همرای نباشند.
این یادداشت (و معدودی یادداشت دیگر که ذیل عنوان یادداشتهای عمودی میتوانند درآیند)، سالها پیش نوشته شدهاند؛ شاید نزدیک به یک دهه پیش.
https://t.me/tanidezedel
«پرسیدند در سخاوت.
گفت: اگر کسی گوید که این در به پرهیز واکنند و یا به نماز و یا به روزه و یا به قرآن یا علم [یا] به زهد
وانکنند الّا به سخاوت.»
ابوالحسن_خرقانی
(نوشته بر دریا، چاپ ۱۳۸۵، صفحۀ ۳۲۸).
https://t.me/tanidezedel
«اطلاعیه»
«کنون رفت باید سوی سیستان»
که سیلاب برده است آن خانمان 🌊 🌊 🌊
مؤسسۀ فرهنگی بیطرف برگزار میکند:
کارگاه یک روزۀ «سیستان در شاهنامه»
مدرس: دکتر نوید فیروزی (استادیار دانشگاه صنعتی شاهرود)
زمان: چهارشنبه ۲ بهمن ماه ۹۸ ساعت ۱۶/۳۰ تا ۲۰
مکان: کتابخانه عمومی مستقل بیطرف
هزینۀ ثبتِنام: برای هرنفر 50 هزارتومان + همّت عالی.
کلیۀ مبالغ دریافتی با نظر استاد محترم و اعضای باشگاه فر و ادب و هنر برای کمک به سیلزدگان استان «سیستان و بلوچستان» ارسال خواهد شد.
پیشاپیش همّتِ والایتان را درکمک به هموطنان عزیز سیلزده سپاسگزاریم.
عزیزان برای کسب اطّلاعات بیشتر باشماره تلفن 09196682539 تماس حاصل نمایند.
هزینۀ ثبتنام و مبالغ همت عالی خود را به شماره کارت 6037991930576008 نزد بانک ملّی به نام محمد متحدی (مسئول کتابخانۀ عمومی مستقل بیطرف) واریز نمایید و رسیدِ آن را هنگام ورود به جلسه تحویل فرمایید.
ضمنا یک دستگاه کارت خوان نیز درمحل کتابخانه موجود می باشد.
باتشکر وسپاس.
https://t.me/bitaraflib
«آخر شاهنامه»
(امیدِ واهی، نومیدیِ واهی)
اخوان از آن دسته میهنپرستانی بود که آغاز شکست را از آخرِ شاهنامه (حملۀ اعراب) میدید. از دیدگاه خِرَد و تاریخ شاید داوری اخوان دقیق و درست نباشد، امّا شاعران با جهان رؤیا و احساس سروکار دارند و مایه و سرمایۀ خویش را از آنجا فراهم میآورند.
شعر «آخر شاهنامه» از نظر من یکی از شاهکارهای اخوان است؛ این شعر -که شاید به دلیل زبان و تصاویرِ اندکپیچیدهاش، برای مخاطبان عام امروزی، ناآشناست- از نظر هماهنگی میان موسیقی و محتوا، اثری است مثالزدنی. «آخر شاهنامه» دو بخش دارد: بخش نخستِ آن (که طولانی است) رؤیایِ حماسی یک چنگِ شکسته را گزارش میکند:
«این شکسته چنگ بیقانون
گاه گویی خواب میبیند...»
راوی شعرْ زیر و بمهای صدای این چنگ شکسته را برای ما تعبیر میکند. در رؤیای این چنگ، پهلوانان باستانی ایران از خواب قرون برخاستهاند و برآنشدهاند پایتختِ قرن، این «کژآیینقرنِ دیوانه»، را فتح کنند. آنها نشانیِ این پایتخت را باز میپرسند امّا این قهرمانان چه تصوّر و شناختی از این قرن دارند؟
«هان، كجاست؟
پايتخت اين كجآيينقرنِ ديوانه؟
با شبان روشنش چون روز،
روزهای تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه.
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم كردن دروازههايش، سرد و بيگانه.
هان، كجاست؟
پايتخت اين دُژآيين قرنِ پرآشوب.
قرن شكلكچهر.
بر گذشته از مدار ماه،
ليك بس دور از قرار مهر.
قرن خونآشام،
قرن وحشتناكتر پيغام،
كاندران با فضلۀ موهوم مرغ دورپروازی
چار ركن هفت اقليمِ خدا را در زمانی برمیآشوبند.
هرچه هستی، هرچه پستی، هرچه بالايی
سخت میكوبند.
پاك میروبند.»
ذهنیت قهرمانانِ باستانی ما از پایتخت این قرن (عصر مدرنیسم) و زبان عهد دقیانوسی ایشان در بیان ویژگیهای عصر جدید آیرونیای سخت مضحک ایجاد میکند؛ این قهرمانانِ محالاندیش میخواهند سوار بر کشتیهایِ خشم و درحالیکه بر «کوس»هاشان میکوبند، پایتخت این قرن را با شمشیر و تیر(!) فتح کنند:
بر به كشتیهایِ خشمِ بادبان از خون،
ما برای فتح سویِ پايتخت قرن میآييم.
تا كه هيچستانِ نُهتویِ فراخِ اين غبارآلودِ بیغم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان، تيز
غرّش زهرهدران كوسهامان، سهم
پرّش خاراشكاف تيرهامان، تند،
نيك بگشاييم.»
رؤیاهای این چنگِ «پریشانگوی» آنچنان از واقعیتهای دورۀ سرودن شعر (قرن بیستم) دور است که راوی شعر، بیهیچ توضیح و تمهیدی، از این چنگِ رؤیاپرداز میخواهد که «پرده دیگر» کند و داستان «رستمِ دستان» را فروگذارد و «داستان پور فرخزاد [رستمِ فرخزاد] را» سرکند. بدین ترتیب، بخش دوم شعر با هبوط از آن خیالاتِ خام به واقعیتهای تلخ آغاز میشود:
«آه، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم.
بر به كشتیهای موج بادبان از كف،
دل به ياد برّههایِ فرّهی در دشت ايام تهی بسته
تيغهامان زنگخورد و كهنه و خسته،
كوسهامان جاودان خاموش،
تيرهامان بال بشكسته.
گویی آن قهرمانان رؤیایی از آغاز خود میدانستند که دورۀ آنها گذشته است و خواب آنها هرگز بیداریای به دنبال نخواهد داشت:
ما
فاتحان شهرهای رفته بر باديم .
با صدايی ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه،
راويان قصههای رفته از ياديم...
گاهگه بيدار میخواهيم شد زين خواب جادويی،
همچو خواب همگنانِ غار،
چشم میماليم و میگوييم: آنك، طرفه قصرِ زرنگارِ صبحِ شيرينكار.
ليك بیمرگ است دقيانوس!
وای، وای، افسوس.»
بخشهای نخست و دوم این شعر در نگاه من به ترتیب از «امیدی واهی» و «نومیدیای واهی»، برآمدهاند. امید به گذشته و نومیدی از آینده، هر دو به یک اندازه واهیاند. نخستین غیرِممکن است و دومین غیرِاخلاقی.
https://t.me/tanidezedel
فایل صوتی جلسۀ بازخوانی اسرار التوحید با حضور دکتر فیروزی در بنیاد فرهنگی-ادبیِ بایزید بسطامی، مورَّخ
۹۸/۰۶/۱۲
صفحات ۶۲ تا ۶۸، چاپ استاد شفیعی
🔹️تنیده زِ دل🔹️
زین تغابن که خزف میشکند بازارش...
نخستینباری که با معجزۀ حافظ در ساختن ابیات شگفتانگیز مواجه شدم، سالهای پایانی دهۀ هفتاد بود؛ آنگاه دانشجوی کارشناسی بودم. باری یکی از دوستان با حرارت و شعفی زایدالوصف در باب این بیت که «هلالی شد تنم زین غم که با طغرایِ ابرویش که باشد مَه که بنماید ز طاقِ آسمان، ابرو؟» میگفت: اینک معجزه را ببینید. حافظ در این بیت «نُه» بار از «خمیدگان» یاد کرده تا اشارتی پنهان کرده باشد به «نُه» فلک. و در آن عالم نادانیها ما چه معصومانه شگفتزده میشدیم و به پیامبری و معجزۀ حافظ ایمان میآوردیم.
بعدها که تا اندازهای دوغ را از دوشاب و معجزه را از شعبده بازشناختیم، آن شور فرونشست و جای خود را به آهستگی و درنگ داد.
حافظ را در دانشگاه با دکتر حمیدیان گذراندیم و آنچه از او آموختیم تأکید بر «فهم تاریخی» بود. اینکه هرچیز را در زنجیرهای ببینی که در بستر زمان و تاریخ شکل گرفته است. آنگاه میتوانی قلّۀ رفیع شعر حافظ را در رشتهکوهِ پُرشکوه هزار سالۀ شعر فارسی، ببینی. در جایِ خویش و به جایِ خویش.
در روزهای اخیر که شاید نزدیک شدن به یلدا موجب شده است بازارِ حافظ هم چونان بازارِ پسته و اَنار، دیگربار تیز شود، ویدیویی در فضایِ مجازی دستبهدست میشود که مرا به یاد «حافظِ اسطورهایِ شعبدهباز» میاندازد.
ویدیویی که در پی خواهد آمد، بخشی است از گفتوگوی آقای سروشِ صحّت و دکتر رشید کاکاوند در برنامۀ «کتابباز/ کتاب باز» که از شبکۀ نسیمِ صدا و سیما پخش میشود.
در روزهای اخیر چندینبار دیدهام که این کار در فضایِ مجازی به عنوان «شاهکاری بینظیر و بیبدیل در شرح ابیاتی از حافظ» معرفی میشود.
شماری از آن کسان که در برابر این ویدیو ابراز حیرت و شگفتی کردهاند، خود از اهالی ادب و ادبیات اند و بههر-روی در این حوزه، از دور یا نزدیک، دستی بر آتش دارند.
در نگاه و نظر من، این برداشتهای آقای دکتر کاکاوند، هرچند بیراه نیست و بیسابقه هم نیست، برداشتی است شخصی و بینمک و آمیزهای است از تخیّل و سخن گفتن به مقتضای «پسندِ» مخاطبِ خامِ شعبدهپسند.
مخاطبی که بیش از آنکه به شناخت علمی و تاریخیِ پدیدهها متمایل باشد، به شعبده و هیجان، تمایل دارد.
اتفاقاً در توضیح بیت نخستِ ویدیو، من از دوستی تعبیری دیگر شنیدم که شاید به همان اندازه، شنیدنی باشد: تکرار این «س»ها از ذکر «سبحان الله» برمیآید چراکه شنونده از این ذکر نیز جز صدای «س»، نمیشنود.
در توضیح بیت دوم این ویدیو سخن از بر-هم نخوردن و بر-هم خوردنِ لبها در ادای کلمات مصرعِ نخست و دوم است. چنانکه میدانیم در میان تفنّنهایِ «بدیع» در بلاغت کهن، از صنایع «واصلُ الشَفَتین» و «واسعُ الشَفَتین» سخن گفتهاند. البته این تفنّنها نیز در اندازۀ خویش، جالب اند اما اگر دربارۀ شعر حافظ چنان سخن بگوییم که مخاطب ما این تفنّنها را اوج هنر حافظ بداند، جایِ دریغ است.
دربارۀ جنبههای ادبی و هنری و بلاغیِ شعرِ حافظ حرفهایی حسابیتر و علمیتر و سنجیدهتر از این گفتهاند و میتوان آنها را نقل کرد و البته سخن از این صنایع در جای خود نیکوست، امّا شاید در روزگار ما و در شرایط تاریخی ما، گفتن از نگاه واقعبینانۀ حافظ به انسان و موقعیت دشوار او در منگنۀ حیوانی و فرشتگی و نیز ریاستیزی بیامانِ او و دردی که از دیندارانِ بیدین میکشید، بهتر و اولیتر باشد.
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
در بابِ معنایِ متنِ ادبی
سپهرِ پیر نمیدوخت جامۀ بیداد
اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
همیشه احساس میکنم به عنوان معلم ادبیات وظیفه دارم به دانشجویانم بگویم و نشان دهم که در کجا و چرا در بابِ معنای متن ادبی به بیراهه رفتهاند.
ممکن است شماری این سخن را نپذیرند که برخی از معانیای که مخاطب به متن ادبی میدهد، غلط است.
دو سال پیش (سال ۹۵)، از حدود سیصد تن از دانشجویانم خواستم که دربارۀ چهار شعر تحلیل بنویسند. این چهار شعر، «داروگ» و «میتراود مهتاب» از نیما بود و «زمستان» و «باغ من» از اخوان ثالث؛ راستش میخواستم با گردآوری و تحلیل دادههایِ آنها، گامهایی برای نوشتن یک مقاله بردارم. شعرها را به عمد انتخاب کرده بودم و میدانستم نقطۀ تاریک هریک از این اشعار در کجاست و حدس میزدم آن نقاط تاریک، دانشجویان را به بیراهه ببرند؛ حدس من پُر بیراه نبود.
برای نمونه، دانشجویان همه در نقطۀ تاریکِ شعر زمستان، «مسیحای جوانمرد»، گم شده بودند و به بیراهه رفته بودند؛ اشتباه آنها از «تمایل به تفسیرِ اخلاقی متن ادبی»، «تمایل به قهرمانسازی» و «انتظارِ معنای کلان و متعالی و قدسی از متن ادبی» نشأت میگرفت.
باری من در باب این اشتباهها با یکی از استادانِ بهنام و صاحبتألیف در این حوزه (نقد و نظریۀ ادبی) سخن گفتم و ایشان به ضرس قاطع و با تأسف از اینکه من دربارۀ متن ادبی، قائل به «معنای غلط» هستم، اعلام فرمودند که سخن از معنای اشتباه، بیمعنی است و مخاطب شعر میتواند هر معنایی که میخواهد به متن بدهد؛ چراکه فرمودهاند «متن ادبی به اندازۀ تعداد خوانندگان خود، معنا دارد!»؛ منِ معلّم هم میتوانم معنایِ خودم از متن را ارائه دهم و این معنا هم یکی از آن طُرُقِ وصول به حضرت معنا است.
من تئوریهایی که این سخنان بر آنها استوار بود را میشناختم. میدانستم که چه کسانی، کجا و کِی و در چه شرایطِ تاریخیای دربارۀ معنای متن ادبی سخن گفتهاند و نظریهپردازی کردهاند.
اما موضوع این یادداشت نه آن نظریههاست و نه آن شعرها.
سخن ما اینبار در بابِ نوعی معنابخشی به متن ادبی است که من نام آن را «معناسازی بر پایۀ واژۀ آشنای متن برای ذهن مخاطب» مینهم. انصافاً نامی است بس دراز و بهتر است کوتاهاش کنم به «معناسازی بر پایۀ واژۀ آشنا».
بیتی که در عنوان یادداشت آمده است، بیتی است از یکی از قطعههای درخشان پروین. این قطعه، مناظرۀ میان دو قطره خون را تعریف میکند.
شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت؟
گه مناظره یک روز بر سر گذری...
خب این مناظره که برای من یکی از جذابترین شعرهای پروین است، با ابیاتی پایان مییابد که در ستایش قیام کارگران و رنجبران برای آزادی از دست ستمگران نوشته شده و در آنها از انقلاب و دادخواهی و انتقام سخن گفته شده است.
در این علامت خونین، نهان، دوصد دریاست
ز ساحل همه پیداست کشتیِ ظفری
ز قید بندگی این بستگان شوند آزاد
اگر به شوقِ رهایی زنند بال و پری
یتیم و پیرهزن، اینقدر خون دل نخورند
اگر به خانۀ غارتگری فتد شرری
به حکم ناحقِ هر سفله، خلق را نکشند
اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری
درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت
اگر که دست مجازات، میزدش تبری...
برای توضیح این ابیات به اندیشههایی که حزب توده در فضای فکری آن روزها که هنوز پروین زنده بود، میدمید، اشاره کردهام. بدیشان گفتهام که شاعری چون پروین هم که هرگز عضو هیچ حزب و گروهی نبود، از این اندیشهها و فضای آن روزها، متأثر شده است. اما پیش از این توضیحات از ایشان پرسیدهام از این بیت چه میفهمید؟
سپهرِ پیر نمیدوخت جامۀ بیداد
اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
بسیاری از ایشان در توضیح این بیت دچار مغالطۀ «معناسازی بر پایۀ واژۀ آشنا» شدهاند. واژۀ آشنا در این بیت واژۀ «صبر» است. این واژه در ذهن ایشان به واژهها و زمینههایی گره خورده است که همگی، معنایی مثبت از صبر ساختهاند. صبر در فرهنگِ کهن ما و در آموزههای دینی و اخلاقی ما، فضیلتی نیکوست و ما در ستایش آن، کتابها و شعرها و ضربالمثلها ساختهایم.
این زمینه و این هالۀ معنایی تنیدهشده بر واژۀ صبر، در ذهن مخاطب آنچنان بدیهی و درست است که او بیدرنگ در معنای بیت، به گزارههایی که پیشتر در ذهن داشته است، رو میآورد و چشم میبندد و دهان میگشاید که بیت به ما میگوید:
- گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم!
- برای رسیدن به هدف باید صبر و حوصله کرد.
- خدایی که با صبر جامعه را ساخته است، با صبر و سکوت به سمت هدفی که دارد، هدایت میکند!
هرچند شماری نیز چشمگشاده به سراغ بیت میروند و نکوهش صبر و سکوت را میبینند و بازمیگویند:
- صبر پیشزمینۀ بیداد است.*
*در نقل تمام معانی، عین سخن دانشجویان آورده شده است.
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹
دیدارِ دوباره با انوشیروان*
نمیخواهم مدعی شوم از کودکی عاشق شعر و ادبیات بودهام؛ شاید بتوانم بگویم بیش از هر چیزی در کودکی شیفتۀ «خیال» و «خیالبازی» بودم؛ میتوانیم هر تعبیری از این شیفتگی داشته باشیم.
اما چند خاطره از کودکی من به «شعر»، گره خورده است؛ یکی از آنها مربوط میشود به شعری که در پی، نقل کردهام؛ شعری که آن وقتها نام شاعرش را نمیدانستم.
این شعر را من شاید چند باری از زبان پدرم شنیدم؛ او گاه، در میهمانیهای خانوادگی، این شعر را به لحنی حکمتآمیز، در جمع دوستانش میخواند و من که چیزی از حکمت نمیدانستم، مسحور و مبهوتِ موسیقی و تصویرها و گفتگوهای آن میشدم.
من خود را در کنار آن مرد دهقان میدیدم؛ مردی که لباسِ پدربزرگم را به تن داشت؛ لباسی که همۀ پیرمردان خراسان، در بر میکردند؛ کرباسِ سفیدِ پاکیزه. پیرمرد، بیلی به دست داشت و جوزهایش را در زمین میکاشت. پیشانیِ عرق کردهاش در آفتاب برق میزد و او همچنان که بیل در زمین فرو میکرد، لبخندی به لب داشت. گاه دست از کار میکشید و به آفتاب نگاهی میانداخت. در اینهنگام، گنجشکان میآمدند، لحظهای روی دستۀ بیلش مینشستند و باز به سرعت پرواز میکردند.
به بالا که نگاه میکردم، برقِ نگینِ درشتِ سرخرنگِ تاجِ پادشاه، چشمم را میزد؛ خورشید دقیقاً از روی سرِ شاه بر من میتابید و من چهرهاش را بهوضوح نمیدیدم. پادشاه، با آن لباسهای زرقی-برقیاش از بالایِ اسب به پیرمرد میگفت:
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کِشتَنَت چه کار آید؟!
من اندکی از پادشاه میترسیدم چون نمیدانستم «گردکان» چیست. البته خوشبختانه شاه مرا نمیدید و پیرمرد، تا آنجا که به خاطر دارم، هرگز به چشمان من نگاه نکرد؛ گویی مرا نمیبیند امّا مهربانیِ بیدریغاش، تمام رویای مرا پُر از آرامش میکرد.
من با گوشهایی تشنهتر از گلهای لالۀ صحرایی در بهارهای بیباران، در اوج و فرود کلمات تاب میخوردم و در رویای خود سرخوش و گیج و سرمست میشدم و در ساعتهای پایانیِ آن میهمانیها، سر بر زانوی پدر، خواب پیرمردِ دهقان را میدیدم.
«کسری و دهقان»
شاه انوشیروان به موسمِ دِی
رفت بیرون ز شهر، بهرِ شکار
در سرِ راه دید مزرعهای
که در آن بود مردمِ بسیار
اندر آن دشت، پیرمردی دید
که گذشته است عمر او زِ نَوَد
دانهٔ جوز در زمین میکاشت
که به فصلِ بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمردِ حریص
که چرا حرص میزنی چندین؟
پایهایِ تو بر لبِ گور است
تو کنون جوز میکنی به زمین؟!
جوز، چهل** سال عمر میخواهد
که قوی گردد و بهبار آید
توکه بعد از دو روز خواهی مُرد!
گردکان کشتنت چه کار آید؟!
مردِ دهقان به شاه کسری گفت
مردم از کاشتن، زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
گفت انوشیروان به دهقان، زه!
زین حدیثِ خوشی که کردی یاد
چون چنین گشت شاه، گنجورش
بدرهای زر به مردِ دهقان داد
گفت دهقان، مرا کنون سخنیست
بو که افتد پسند و مُستحسَن
هیچ دهقان ز جوزبُن در عمر
بر نچیده است زودتر از من!
گفت کسری زهازه! ای دهقان
زین دوباره حدیثِ تازه و تر!
هان به پاداشِ این سخن بِستان
از خزینه دو بدرهٔ دیگر
کشور آباد میشود چون شاه
با رعایا کند به مهر، سلوک
خانه، یغما شود ز جهلِ رییس
مُلک، ویران شود ز جورِ مُلوک.
#ملک_الشعرا_بهار
*این روزها در نشستهای درسگفتارهای شاهنامۀ شاهرود، بخشهای مختلفِ پادشاهیِ انوشیروان را میخوانیم؛ این رویا از این رو به یاد آمده و مکتوب شده است.
**در نسخههای چاپی دیوان بهار، به جای «چهل» (که پدر آن را به کشیدگی «چل» میخوانْدْ)، «ده» آمده است.
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
«زاغاب» بودن!
گشت غمناک دل و جانِ عقاب
چو از او دور شد ایّامِ شباب...
شعرِ «عقابِ» مرحوم دکتر پرویز ناتلِ خانلری، یکی از شعرهایِ ارزشمند ادب معاصر فارسی است؛ در چندسالِ اخیر، این شعر، همواره، یکی از متنهایی بوده است که من در کلاسهای خود آن را خواندهام و دربارۀ آن با دانشجویانام سخن گفتهام.
بهراستی، قصّه، تصاویر، گفتوگوها و موضوعِ اخلاقیتراژیکِ این شعر بسیار تأثیرگذار است؛ و البته همۀ اینها در خدمتِ یک چیز: ساختن یک قهرمان؛ «شاهِ هوا»؛ «عقاب».
به بچهها گفتهام که اگر بخواهیم از منظرِ نقدِ اخلاقی، این میراثِ ناگوارِ آموزشِ ادبیات و هنر، به شعر عقاب بنگریم، تمامِ شعر را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: «زندگیِ شرافتمندانۀ کوتاهمدت از عمر درازِ خفّتبار، ارجمندتر است.»
بازگفتهام اگر همین جمله، شعاری بر دیواری شود، نگاه کسی را به دنبال نخواهد کشاند و در میان اینهمه شعار که سالهاست بر دیوارهاست، در آفتاب، خواهد پوسید.
آنگاه از ایشان درخواستهام که در بابِ این شعر، سخن بگویند؛ و اگر نقدِ اخلاقی متنِ ادبی، راه را بر هر نگاهی دیگر و احساسی نزدیکتر، بسته باشد و ایشان به «باید»ی و «نباید»ی بسنده کنند، با طرح پرسشهایی کوشیدهام آیینۀ متن را در برابر ایشان و خود، بنشانم تا در آن بهتر بنگریم و خویش را بازیابیم.
پرسیدهام، آنها دوست دارند کدام شخصیت داستان باشند؟
و بی-درنگ پاسخ شنیدهام: عقاب!
و آنگاه که در دشواریِ عقاببودن سخن گفتهام و ایشان را بازپرسیدهام که آیا بهراستی حاضراند، در همین روزگارِ جوانی، جان بر سرِ آرمان و باور و شوری، بگذارند؟ حرفهای دیگری شنیدهام. از جمله این سخنِ «ساختشکنانه» را که، که گفته است زاغ، زندگیِ پستی دارد؟ او هرچند مردارخوار است امّا دستِ کم، آزاری به دیگر حیوانات نمیرساند و ترسی در دل ایشان نمیاندازد و چه بسا از این زاویه بتوانیم گفت، زندگیای شرافتمندانهتر از عقاب دارد! مگر خودِ شاعر در آغازِ شعر، عقاب را چنین تصویر نکرده:
صبحگاهی ز پیِ چارۀ کار
گشت بر بادِ سبکسیر، سوار
گله، کاهنگِ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت، پُر ولوله گشت
وآن شبان، بیمزده، دلنگران
شد پیِ برّۀ نوزاد، دوان
کبک، در دامن خاری آویخت
مار، پیچید و به سوراخ گریخت
و مگر در ادامه چنین نیاورده است که:
سینۀ کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم-شده طعمۀ او
زاغ هرچه باشد، دیگرآزار و همنوع خوار نیست!
پاسخ شماری دیگر از این هم جالبتر است. ایشان برآناند که چرا باید انتخابِمان را در یکی از این دو قطبِ متقابل (زاغ و عقاب) محدود کنیم؟ میتوان هم زندگیِ شرافتمندانۀ عقاب را داشت و هم عمرِ درازِ زاغ را. مگر همه آن کسان که عمر دراز داشتهاند، زندگیهاشان پست و خفّتبار بوده است؟ بدیشان میگویم یعنی میفرمائید میتوان «زاغاب» بود؟ میگویند: آری! چرا نمی-توان؟
#پرویز_ناتل_خانلری
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
ابوالقاسمِ حالت، پدر-خوانده-ی رَپِرها!
پیش از این گمان می-کردم آدمِ به-روزی هستم؛ البته نه در پوشش یا در استفاده از ابزارهای تکنولوژیک بلکه در همراهی و مدارا و تفاهم با دانشجویانِ جوانم؛ تصوّر می-کردم از دنیایِ آنها با خبرم و به این پندار، می-بالیدم.
تا اینکه در یکی از کلاسهایم، پرده-ی این خیالِ خام، به اندک-زمانی، بردرید. نمی-دانم حرف از کجا به موسیقی "رَپ" کشیده شد. راستش می-خواستم پس از شنیدنِ چند جمله از یکی از دانشجویان درباره-ی این نوع موسیقی، به این بهانه که من چیزی از آن نمی-دانم و فکر می-کنم که چندان موسیقیِ ارزشمندی نیست، بحث را جمع کنم و به موضوع اصلی کلاس (ادبیات مشروطه) باز گردم که با واکنشِ برخی دانشجویان مواجه شدم؛ آنها می-کوشیدند محترمانه و با شور و حرارت، مرا متوجّه اهمیت و ارزش موسیقیِ رَپ کنند. به ویژه یکی از ایشان که گویی سرآمدِ رپ-نیوشان بود، چنان مؤمنانه در ارزش و اهمیت آن دادِ سخن داد که من خیره فرو ماندم. دیدم بسیاری از دیگر دوستان کم-و-بیش، با او هم-رای اند و شگفتا که در میان ایشان ظاهراً همه-گونه تیپی بود؛ از خانم-های چادری و جز آن تا آقایانی با روی و موی و پوشش-هایِ گونه-گون.
همانجا فهمیدم که من چقدر از دنیای این بچه-ها دورم. و هرچند که بخواهی به-روز باشی، "پرواز زمان تیزتر است".
لبخندی که به لب داشتم نمی-توانست شگفتیِ مرا که بر چهره-ام نشسته بود، بپوشاند. دانشجویانم هم از اینکه توانسته بودند چنین بر من تأثیر بگذارند، خوشحال به نظر می-رسیدند. حتّی برخی از آنها کوشیدند پس از آن، با گفتنِ اینکه گاهی موسیقی سنّتی نیز گوش می-دهند، مرا تسلّی دهند. بالاخره کلاس تمام شد.
آن دانشجوی رپ-نیوشِ پرخروش پس از اتمام کلاس، به نزدِ من آمد. برای آگاهی-هایی که داده بود، دیگربار سپاس-گزاری کردم.
از آنجا که یکی از شگردهای ذهن در شناختِ پدیده-های تازه، قرار دادن آن-ها در کنار پدیده-های شناخته-شده-ی پیشین است*، ناخودآگاه رپ مرا به یاد "بحرِ طویل"های ابوالقاسم حالت انداخته بود؛ از دانشجوی رپ-نیوشم پرسیدم ابوالقاسم حالت را می-شناسد؟
گفت نه؛ امّا پس از خواندن چند سطری از یکی از بحرِ طویل-های او کنجکاو شد درباره-ی حالت و شعرش مطالعه کند.
مدّتی بعد آن دانشجو در کلاس به معرّفیِ ابوالقاسمِ حالت و مقایسه-ی بحر طویل-های او با رَپ، پرداخت. او برآن بود که با وجود برخی تفاوت-ها میانِ این دو، رَپِرها می-توانند مدّعی شوند که حالت، پدر-خوانده-ی آنهاست.
دانشجویانِ مشتاق در تایید سخنان او چنان شورمندانه دست می-زدند که مجبور شدم به ایشان تذکّر دهم که ممکن است مزاحم دیگر کلاس-ها شوند.
#ابوالقاسم_حالت
#رپ
* البته این کارِ ذهن، در بسیاری موارد و مواقع، امر را بر انسان مشتبه می-کند و او را به نتایج نادرست می-رساند.
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
دلخوری از محمّد پسرِ منوّر
متن-ها چه بسیار رازهای نگفته و اشارت-های پنهانی دارند.
انجمن دوستدارانِ حافظِ شاهرود، مجمع گروهی از اهالی فرهنگ و هنر این شهر است که نشست-هایی هفتگی دارند. اغلبِ این عزیزان در راه فرهنگ، موی سپید کرده-اند و همچنان شیفته-ی شنیدن و گفتن در ادب و هنر این آب و خاک اند.
من -که به سال و فضل و تجربت به مثابتِ فرزند ایشان ام- افتخار داشته ام چندین جلسه، در خدمتِ ایشان به بازخوانیِ "اسرار التوحید" بنشینم.
واپسین نشستِ ما چند روز پیش بود در حسینه-ی تاریخی و زیبای "برنجی"؛ و من مشغول خواندنِ بخشی از مقدمه-ی کتاب بودم که مصنّف در آن به ذکر محامد "حضرت پادشاه اسلام" پرداخته است تا اثر ارجمند خود را بدو پیشکش نماید. این پادشاه که در سالهای ۵۶۹ تا ۵۹۹ ق. بر نواحیِ وسیعی از شرق و شمالِ شرقیِ ایران-زمین فرمان می-رانده، ابوالفتح محمد بن سام نام داشته است. پادشاهی از سلسله-ی غوریان که در پیِ خوابی از مذهب ابوحنیفه به مذهب شافعی (مذهبِ صوفیانی چون ابوسعید و نواده-اش محمّدِ منوّر) درمی-آید. باری آن لقب-هایِ به رشته-کشیده را می-خواندم "سلطان معظّم، شاهنشاه اعظم، مالک رقاب الاُمَم، مولی ملوک العرب و العجم، مغیث العباد، ظل الله فی البلاد، ناصر اولیاء الله، قاهر اعداء الله..." و البته ترجمه می-کردم که تنی چند از دوستان را طاقت برسید و زبانِ اعتراض به پرسش گشوده شد که "چه لزومی دارد که ما این القاب را بخوانیم و بشنویم و اصلاً آیا زیبنده است که نویسنده-ی کتابی عرفانی و تا این اندازه عزیز در چشمِ ما، چنین به مدحِ یک پادشاه، زبان و عِرض بیالاید؟"
در تمام لحظه-هایی که همهمه و سخن در این باب برپا بود، همچون همیشه، به لبخند، سخنان ایشان را شنیدم؛ آنگاه لحظه-ای درنگ کردم؛ کمی آب خوردم و چون همگان خاموش شدند، گفتم:
نخست آنکه من بشخصه از کسانی نیستم که مدح و شعر مدحی را "داغ ننگ بر چهره-ی ادب فارسی" می-دانند. در نگاه من قصیده-ی مدحی، ژانری بی-نظیر و بی-بدیل در شعر کلاسیک است. با قواعدی ویژه در ساختار و زیبایی-شناسی؛ و آنکه با بوطیقای شعر کهن، خوگرفته باشد، می-تواند زیبایی باشکوه این ژانر را احساس کند و به خواندن این قصاید غَرّا، شور و شعفی حماسی، در خویش برانگیزد.
دیگر آن که فارغ از انگیزه-های پنهان و قدرت-طلبی-های آشکار، باید به نتایج ارزشمندِ حمایت پادشاهان از شاعران و مصنّفان، به دیده-ی منّت نگریست؛ و البته نباید فراموش کرد که برخی از آن مالک-رقابان شاید به راستی سزاوارِ ستایش بوده اند.
خرد و درایت و دوراندیشیِ ابوبکرِ سعد (ممدوح سعدی) که با مغولان از درِ صلح درآمد و به افراشتنِ "سدّ یاجوجِ کفر" "از زر"، فارس را در فتنه-ی مغول نجات داد، آیا به راستی موجبِ تحسین و تمحمید و تمجید نیست؟
و نکته-ی دیگر اینکه ما از اینسویِ زمان و در شرایطی از بُن و یکسره متفاوت، چگونه می-توانیم در بابِ کسانی سخن بگوئیم که کمتر از جزئیاتِ زندگی و روزگارشان می-دانیم؟
ما چه می-دانیم که محّمد منوّرِ در-راه-مانده و کهن-سال آنگاه که در غربتِ هرات، سرمایه-ی عمرِ خود را برای پیشکش کردن به پادشاه اسلام، بازنویسی می-کرد، چه حال و روزی داشت؟
آیا می-توانیم از این فاصله-ی دور فریاد بزنیم که "ای پیر! شرم نداشتی که چنین خود را خوار کردی؟!".
نمی-توانیم. به هیچ وجه!
قهرمانان ذهنیِ ما انسان بوده-اند. نیازمندِ خورد و خواب و خلا. درست همانند خود ما!
آنگاه درافزودم که راستش من فکر می-کنم محمّدِ منوّر حال و روز خوبی نداشته امّا آنچه در پایانِ بحثِ اهداء کتاب آورده است، در نگاه من، حاوی اشارتی است:
"حَسبُنا الله وَحدَه وَ هُوَ نِعمَ المَولی و نِعمَ المُعین".
محمّدِ منوّر در آوردنِ این سخن، به پادشاه روزگار خویش و به ما از آن سویِ زمان، پیغامی پوشیده داده است. این صوفیِ سختی-دیده و سرد-و-گرم-چشیده "گرچه گرد-آلودِ فقر" بوده، استغنایِ خود را چنین در پرده، زمزمه کرده است: "و بسنده است ما را خداوند به تنهایی و او نیکوترین مولی و بهترین یاوران است*."
#محمد_بن_منور
#اسرار_التوحید
*ترجمه-ی برگرفته از تعلیقاتِ استاد دکتر شفیعی کدکنی -حَفِظَهُ الله- بر اسرارالتوحید.
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری... (سعدی)
گاهی یک بیت در نگاه و نظر من، عصاره-ی تلخ و شگفتِ یک عمر زندگیِ یک انسان است. انسانی خاموش که چون لب می-گشاید، در همان چند کلمه-ای که پس از مدّتها از دریای سینه-اش به ساحل سرریز می-شود، چنان رنگ و بویی از هنر و حقیقتِ زندگی و غربتِ آدمی، به ودیعت نهاده شده است، که مگو!
این بیتِ سعدی مرا وصل می-کند به درد-گویه-هایی که من فقط آنها را از زبانِ پیرزنان و پیرمردان خراسان شنیده-ام. یک بیت، مگر می-تواند چنین به کوتاهی و فشردگی، بارِ دشخوارِ سالهای درازِ نامرادی را بر دوش کشد؟
شگفتا این سخنوران چه تجربه-هایی از زندگی داشته-اند؟!
انصاف را که زبان، پدیده-ای بس شگرف است؛ زبان، آدمی را شکل می-دهد؛ زبان، طعم و عطر و رنگ و بویی ویژه دارد. در هر دوره، این ویژگی-ها، دیگر می-شود؛ دریغا آن زبانِ بویای خراسانی که بویِ تند و شگفتِ گلهای صحراییِ کوچک را در خود داشت. دریغا آن آدمیان که چنان گُزیده سخن می-گفتند که سخنانشان لاجرم گُهر بود و دُر بود. دریغا که بر باد شد.
#سعدی
https://t.me/tanidezedel
🔹️تنیده زِ دل🔹️
"متافیزیکِ سیاه"
امروز یکی از دانشجویانم در کلاس، در بابِ "بوف کور" سخن گفت. گزارشی از متن و پس از آن سخنانی پراکنده و شکسته-بسته در تحلیلِ آن.
پس از یک ساعت، وقتی به چهره-ی دانشجویانم نگریستم، پُر بود از پرسش و ابهام. باید چیزهایی می-گفتم امّا وقت، سخت تنگ بود.
پیش از این در بابِ هدایت، سخن گفته بودیم و تا اندازه-ای از زندگی و آثار و افکارش آگاه شده بودیم؛ امّا "بوف کور"، مهمترین اثرِ او، پیچیده-تر به نظر می-رسید و لابد آقای معلّم باید در فرصتی بس اندک، تا اندازه-ای پرتو نوری بر این تاریکی می-افکند.
به بچه-ها گفتم: وقتی بچه بودم، شاید هفت-هشت ساله، از یکی از خویشان ام شنیدم که هر که "بوف کور" بخواند، خودش را خواهد کُشت.
گفتم: شما هم چنین حرفهایی را شنیده اید؟ شماری اندک (کمتر از آن که تصوّر می-کردم) به نشانه-ی تایید سر تکان دادند.
از بچه-ها پرسیدم: پیش از این چه کسانی "بوف کور" را خوانده-اند؟
سه نفر خوانده بودند. گفتم: چه حسّی داشتید؟ احساسِ یاس؟ پوچی؟ به خودکشی فکر کردید؟
گمان کنم جواب واضحی نشنیدم. بیشتر سخن از گیجی بود.
گفتم به نظر می-رسد دو چیز در متن، در نگاه نخست توجه ما را جلب می-کند: پیچیدگیِ روایت و فضای سیاهِ وهم-آلود و دلهره-آورِ داستان.
گفتم اگر بخواهم به فشردگی و کوتاهی بگویم هدایت در این اثر چه کرد شاید بتوانم چنین گفت:
هدایت روایتِ میراثیِ خود از متافیزیک را خوش نمی-داشت. او آشکار و پنهان، متافیزیکی را که دین و مذهبِ آباء و اجدادش عَرضه می-کرد، به سخره می-گرفت. حنایِ این روایت دیگر برای او رنگی نداشت.
امّا هدایت یکسره نتوانست به انکارِ "متافیزیک" بپردازد. او "جهانِ دیگری" دیگرگونه آفرید. متافیزیکی سیاه و بغرنج و پُر-گره البته نه بی-سر-و-ته!
درآمیختنِ آگاهی-هایی که او از روایتِ هندوان و بوداییان از متافیزیک (حلول و تناسخ و ...) داشت، به علاوه-ی آنچه از آراء فلاسفه و روانشناسان درباره-ی انسانِ نر-ماده (کامل) می-دانست و پاره-ای چیزهای دیگر، با تجربه-های عمیقِ خودکاوی او در نوشتنِ این اثر و فرورفتن در اعماقِ تاریکِ درون به ریسمان کلمات، روایتی جادویی و تراژیک از جست و جوی انسان به دنبال خویشتنِ خویش، آفرید.
جست و جویی که همچون جست و جوهای صوفیانه به دیدنِ آن "فرامنِ نورانی" ختم نشد بلکه در زمینه-ای تاریک به مرگ و خون و جنون رسید. چراکه دیگر آن "پیرانِ نورانی" که روزگاری دراز، مطلوب و محبوبِ طالبان بودند و در لامکان، پرواز می-کردند، نتوانسته بودند از گذرگاهِ "جهات" پا به عرصه-ی این جهانِ مدرن، بگذارند. شاید هدایت کوشید به هر ضرب و زوری که شده ایشان را بدین عرصه فرود آورد امّا دریغ که در این فرودِ نابجا، ایشان بدل به لَکّاتگانی پست شدند.
برای ایضاحِ بیشتر گفتم در عالم انتزاع می-توان سه گونه انسان را تصور کرد:
نخست انسانی که روایتِ سنتی-میراثیِ نیاکان خود از متافیزیک را پذیرفته است؛ آسوده و پاکیزه.
دوم کسی که مطابقِ روایتِ فلسفی-علمیِ مدرن، متافیزیک را نمی-پذیرد و در بهترین صورت، در بابِ آن سکوت می-کند.
سوم آنکه در برابر از دست دادنِ آن روایت سنّتی-میراثی، روایتی دیگر می-آفریند.
و هدایت از این گروه سوم بود. او روایتِ "رضاقلی خان"* را نپذیرفت؛ روایتِ پرواز فرشتگان در آسمان-های نورانیِ هژده هزار عالم را؛ صادق خان روایتِ خود را آفرید. روایتی تاریک، وهمناک، خون آلود و آخرالزمانی از نگریستن در آینه.
*رضاقلیخان، پدر-جدِّ مشهور هدایت؛ درگذشته به سال ۱۲۸۸ ق. و صاحب آثاری چون "ریاض العارفین" و "مجمع الفصحاء".
#صادق_هدایت
#بوف_کور
https://t.me/tanidezedel
