uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 832
Obunachilar
+424 soatlar
-97 kunlar
-4530 kunlar
Postlar arxiv
از دولت اباد، فقط محمودش به ما رسید.

تو تنها شخصیت زنده تموم این نوشته هایی.

لزبین کاپل و لزبین لاور نداریم؟🩶

سلام قشنگم اره البته @llfreespiritsll این چنل یکی از چنلای فیو خودمم هست

اقا من یه چنل میخام برای lgbt ها که همچی داشته باشه یبار یادمه گذاشته بودی گمش کردم میزاریش دوباره؟😭

#part44 ولی خب این باعث نمیشد که حس خوبی که بهش داشتم از بین بره. خواستم بکشم عقب ولی محکم گرفته بودم و ولم نمیکرد. _خب دیگه پررو نشو بسه. خیلی سریع دستاش رو از دورم باز کرد و نشست سر جاش. چشمای درشتش رو بهم دوخت و درحالی که دستش رو خیلی محکم روی موهاش میکشید یه پنجاهی دیگه برداشت و گفت؛ _اینو بهت میدم ولی باید یه بار دیگه برای تشکر بغلم کنی. لبخندی روی لبم نشست و خیره به چندتا اسکناس دهی توی صندوق گفتم؛ _اوناهم میدی؟ حور_اره ولی خب هزینه یه چیزای دیگن. لبخندم پررنگ تر شد و یکی زدم روی دستش که لبخندش پاک شد و چهرش رفت توی هم. حور_یوااش همه جام رو کبود کردی. درحالی که به کراپ تاپ سفید توی کمد نگاه میکردم با خنده گفتم؛ _از کجا یاد گرفتی لاس بزنی؟ شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت. شرایط رو مناسب دیدم تا به لباسای هیوا دست برد بزنم. تاپ سفید رنگ کبریتی رو از توی کمد برداشتم و درحالی که نگاهش میکردم گفتم؛ _فکر کنم لباس مهمونیم رو پیدا کردم. حور_چیزی داری روش بپوشی؟ _نه. احتمالا باید یه چیز دیگه بدزدم. از روی زمین بلند شدم و ادامه دادم؛ _ولی خب هیوا چیز خوبی نداره. حور_میخوای بریم از مغازه ای چیزی لباس بدزدیم؟ درحالی که میرفتم سمت در اتاق گفتم؛ _نه. یه کاریش میکنم. از خونه که خارج شدم ابوهادی رو دیدم که دستاش رو توی جیب شلوار قهوه‌ایش فرو کرده بود و با دقت به باغچه نگاه میکرد. تموم حس خوبم از بین رفت و کراپ تاپ رو لای کش شلوارم گذاشتم و پول هارو فرو کردم توی نیم تنم. انگار متوجه حضورم بالای پله ها شد چون سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. خیلی سریع دستام رو انداختم و از پله ها رفتم پایین. بهش سلام کردم و خواستم برم سمت خونه که اسمم رو صدا زد. سر جام ایستادم و حس کردم که قلبم از حرکت ایستاد. برگشتم سمتش و بدون حرف بهش خیره شدم. به تاپ کهنه مشکی رنگی که زیر پیرهن چروکم به تن داشتم نگاه کرد و گفت؛ _چی زیر لباست قایم کردی؟ حس کردم که دست و پام شروع کرد به گز گز کردن. نگاهی به تاپ تنگم انداختم که متوجه شدم زیرش بر امده شده و کاملا معلومه که یچیزی زیرش هست. صاف زل زده بود به بدنم و اخماش توی هم بود. کمی معذب شدم و لبه های پیرهنم رو بستم. کمی بهم نزدیک شد و دوباره سوالش رو تکرار کرد. متوجه شدم که حور بالای پله ها ایستاده و داره نگاهمون میکنه. اگر میدید که فقط من و حور توی خونه تنها بودیم احتمالا کلی دعوام میکرد. سعی کردم یه جوری بهش اشاره کنم که برگرده تو خونه اما به طرز بدی زیر نظر ابوهادی بودم. انگار حور متوجه نگاه هام شد چون رفت توی خونه و درو روی هم گذاشت. ابوهادی لبه های پیرهنم رو زد کنار و گفت؛ _چی توی لباسته؟ اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _یه چیز شخصی‌. انگار این حرفم باعث شد بیشتر مشکوک بشه چون چشماش رو ریز کرد. شنیدن خس خس نفس هاش کنار گوشم باعث میشد حس خیلی بدی داشته باشم. نفس هایی که از فرط پیری و فرتوتی سنگین و کش دار بودن. نگاهم رو از چشم های همیشه سرخ و قرمزش گرفتم و سرم رو انداختم پایین. حس میکردم که از شدت استرس ضعف کردم و کم مونده بیوفتم. قطعا اگه پولارو توی جیبم پیدا میکرد بهم شک میکرد چون میدونست هیوا هیچوقت یک همچین پولی رو با خواست خودش بهم نمیده. گذشته از اون فکر نمیکرد که قراره باهاش چیکار کنم و چرا برش داشتم؟ توی همین فکرا بودم که دستای گرم و بزرگش رو زیر فکم حس کردم. سرم رو بلند کرد و با نگاه مشکوکانش بهم خیره شد. خیلی حس بدی داشتم، این نزدیکی بهش خیلی اذیتم میکرد. حس کردم که لثه هام سروع به گز گز کردن و معدم به هم خورد. چهرم رفته بود توی هم و واقعا احساس بیچارگی میکردم. انگار متوجه این حس بد و منزجر کنندم شد چون دستش رو کشید عقب و گفت؛ _درش بیار. به زور گفتم؛ _یه چیز شخصیه. با لحن محکمی گفت؛ _چه چیز شخصی ای داری تو؟ سرمو انداختم پایین و به زور گفتم؛ _نوار بهداشتی. سکوت طولانی ای بینمون برقرار شد و طولی نکشید که صدای لرزونش رو شنیدم. ابوهادی_خیل خب.. اب دهنش رو قورت داد و ادامه داد؛ _تا من برگردم جایی نمیری. سرم رو تکون دادم و خیلی سریع رفتم سمت خونه و بعد از بستن در دویدم سمت اتاقم. درو قفل کردم و بهش تکیه دادم. نفس لرزونم رو بیرون دادم و تاپ و پولارو در اوردم و قایمشون کردم توی کشوی لباسام. همیشه از اینکه توی یه خونه با ابوهادی زندگی میکردم حالم به هم میخورد. مخصوصا وقتی با چنین نگاه سنگینی بهم زل میزد و حواسش به تک تک کارام بود. صدای بسته شدن در حیاط رو که شنیدم از پنجره اتاقم به کوچه خیره شدم. بعد از چند ثانیه دیدمش که رفت سمت پراید درب و داغونش و به سمت انتهای کوچه حرکت کرد. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد رفتم طرف کمد تا ببینم چیز مناسبی دارم بپوشم یا نه. ترجیح میدادم یه لباس مشکی دیگه از ابوهادی بدزدم. احتمالا به تاپ سفید خیلی میومد‌.

#part43 بازوی لاغر و سفیدش رو گرفت و با خنده گفت؛ _چرا میپرسی؟ نکنه زیگیل زدی؟ درحالی که به لباس ابی لک افتادش نگاه میکردم گفتم؛ _مطمئن باش اگر بخوام با خواهرت همکار بشم مشتری های سطح بالاتری خواهم داشت. حور_مشتری میشیم. بی توجه به حرفش گفتم؛ _پریشب هیوا اومده بود خونمون و لباساشو کند جلوم. خیلی رفتارش عجیب بود، انگار که میخواست یه کارایی بکنیم. حور اصلا از این موضوع تعجب نکرد چون خیلی اروم پلک زد که مژه های صاف و بلندش به هم برخورد کردن. اگر این حرکتش صدا میداد احتمالا مثل صدای فوت کردن میموند. درحالی که تابوت گرون قیمت و فاخر سید لوبیارو توی خاکی که خودش بارها سرپا توش شاشیده بود میگذاشت گفت؛ _خب؟ شونمو انداختم بالا و گفتم؛ _شاید یه نقشه ای داشته. طوری بهم نگاه کرد که حس کردم یه ادم مسخره دارای توهم توطعم. حور_هیوا تنها کاری که میتونه بکنه اینه که ژلای شست شو با بو های مختلف بخره تا مشتریاش بیشتر شه. ابروهام پرید بالا و گفتم‌؛ _اوهو تو این چیزارو از کجا یاد گرفتی؟ حرفای جدید میزنی. تغییری توی چهرش ایجاد نشد و درحالی که با بازوش موهاش رو از جلوی چشمش میزد کنار گفت؛ _خب دارم باهاش زندگی میکنم. انقدر بلند حرف میزنه که فکر کنم ابوهادیم که زیر اتاقشه تا الان فهمیده باشه. پوزخندی زدم و قاشق رو ازش گرفتم و شروع به هل دادن خاکا توی چاله کردم. سعی کردم فکرم رو از هیوا منحرف کنم و به فکر یه لباس برای مهمونی امشب باشم. تینا صبح زنگ زده بود بهم و گفته بود که یکی از اشناهاشون قراره مهمونی بگیره و اگر میتونم برم. البته که مهمونی دنگی بود و من واقعا نمیدونستم باید از کجام پول میوردم تا دنگش رو میدادم. برای منی که همیشه فقط بیست تومن ته جیبم بود، مبلغ زیادی به نظر میرسید. البته که واقعا هیچ ایده ای نداشتم که چرا باید من رو به مهمونیشون دعوت کنن. نگاهی به حور که با دست به خاک ضربه میزد انداختم و گفتم؛ _امشب رو چیکار کنم؟ حور_دنگتون چقدره؟ قیافه غمگینی به خودم گرفتم و گفتم؛ _فکر کنم گفت چهارصد. با تعجب نگاهم کرد و گفت؛ _چی‌!؟ تو تاحالا چهارصد تومن از نزدیک دیدی؟ _معلومه که نه. حور_چطور میخوای پول تو جیبی چهار ماهت رو بدی واسه یه مهمونی؟ _خب من میخوام برم. با این سنم تاحالا مهمونی نرفتم. حور_لباس داری؟ _خب نه اونم ندارم. قاشق فلزی رو پرت کرد توی باغچه و به چشمام خیره شد. قبل از اینکه بخوام چیز دیگه ای بگم گفت؛ _اونجا پسر هم هست؟ کمی از سوالش تعجب کردم اما با این اوصاف خیلی اروم گفتم؛ _اره فکر کنم هست. سرش رو تکون داد و درحالی که بلند میشد و میرفت سمت پله ها گفت؛ _بیا دنبالم. از روی زمین بلند شدم و شلوار گل گلیم رو تکوندم و دنبالش از پله ها رفتم بالا. دمپایی های قهوه ای رنگش رو از توی پاش در اورد و در خونه رو باز کرد و رفت تو. وارد خونه شدم و درو بستم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد. میتونستم صدای گوش خراش کولر قدیمی مشکی رنگشون رو که بوی خاک میداد حس کنم. اب دهنم رو قورت دادم و خیلی اروم درو بستم. حور رفت توی اتاق هیوا و لامپ رو روشن کرد. توی چهارچوب در ایستادم و به اطرافم خیره شدم. تشکش هنوز هم روی زمین پهن بود و اتاق بوی عطرش رو میداد. پرده های کهنه و چرک مرده کنار رفته بودن و نور خورشید مستقیم به وسیله های قدیمی میتابید. اینجا از بیرون یک مقدار گرم تر بود و به همین دلیل هوا گرفته تر و نم دار تر بنظر میرسید. حور رفت سمت کمد پارچه ای کنار دیوار و زیپش رو باز کرد. نشست روی زمین و مشغول گشتن زیر لباس زیرهای هیوا شد. _خیلی ممون خودم شورت دارم. بدون اینکه نگاهم کنه جعبه چوبی ای از پشت کمد در اورد و گذاشتش روی زمین. درش رو باز کرد و هشت تا اسکناس پنجاهی از توش در اورد که ابروهام پرید بالا. بدون حرف کنارش روی زمین نشستم و به صندوقچه ای که توش پول و یه جفت گوشواره و دستبند طلا بود خیره شدم. اسکناس هارو تا کرد و گرفت سمتم که به چشمای درشت مشکی رنگش خیره شدم. حور_این چهارصد تومن. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و با اینکه خیلی دلم میخواست پول رو بردارم به زور گفتم؛ _نمیتونم. هیوا اگه بفهمه میکشتت. حور_نه. حلقه ماوا رو فروخت اینارو گرفت. اگه دست خودش باشه الکی خرجشون میکنه. تو حداقل برو باهاشون حال کن. به کاغذ های چروک نارنجی رنگ خیره شدم. _اگه بفهمه کلی کتک میخوری. حور_من که همین الانشم کتک میخورم. با اینکه دلم نمیومد اینکارو باهاش بکنم اما خب نمیتونستم از جای دیگه ای پول جور کنم. علاوه بر اون واقعا هیوا لیاقت پول داشتن رو نداشت. پول هارو ازش گرفتم و بدون حرف بغلش کردم. حور تنها کسی بود که همیشه بهش اعتماد داشتم و میتونستم باهاش حرف بزنم. با اینکه سنش کم بود اما خیلی بیشتر از بقیه درکم میکرد و حتی از گرایشم خبر داشت. البته که گاهی وقتا حس میکردم یه حسایی بهم داره و ازم خوشش میاد.

تو تنها شخصیت زنده تموم این نوشته هایی.

photo content
+1

دختر، تو برای خودت یه داستان جدایی. تو تنها شخصیت زنده ذهن مرده‌ این به ظاهر نویسنده‌ای.

photo content
+1

15.Shayea & Mahyar - Yadetim koli (320).mp312.23 MB

sticker.webp0.25 KB

sticker.webp0.20 KB

نزار تاریکی قلبت گرسنه بشه چون اولین کسی رو که میخوره روح منه.

و در اخر، غم مرگت را با خون خود خواهم شست، شاید روزی در مزار کنار هم جوانه زدیم. روزی که لایق مرگ و قصاص برای وجود نداشتن لبخندت نباشم.

اگه دنبال رمان لزبینی که قلمش خیلی خوب باشه این چنلو بهت پیشنهاد میدم❤️‍🔥🏳‍🌈

اگه دنبال رمان لزبینی که قلمش خیلی خوب باشه این چنلو بهت پیشنهاد میدم❤️‍🔥🏳‍🌈