𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 828
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kunlar
-3730 kunlar
Postlar arxiv
2 828
کاش میتوانستم گوشه ای در جایی غیر از دنیا باشم، عمر و زندگی خود را توی شیشه ای بریزم و بگذارم روی طاقچه.
روی پشتی قدیمی لم بدهم و دفتر خاطراتم را باز کنم.
میخواهم نه حال داشته باشم و نه اینده، میخواهم در گذشته بمانم و جان بدهم.
2 828
#part44
توی راه همش به اون حرفش فکر میکردم.
یجوری گفت اگه مست نبودم هیچوقت اونکارو نمیکردم، اونم با تو که کمی ناراحت شده بودم.
منظورش از اون حرف دقیقا چی بود؟
یعنی من اونطوری که میخواد نیستم و ادم درستی بنظر نمیام یا صرفا چون یه پسرم اون حرفو زد.
به هرحال حالا دلم میخواست که اصلا بحث اون شب رو پیش نمیکشیدم.
معلوم بود که اونم بهش فکر نمیکنه، یاداوری من فقط باعث شد حس کنه که من خیلی توی اون موضوع گیر کردم.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.
زیاد دور نشده بودم و میتونستم صندلی ای که روش نشسته بودیم رو ببینم اما خبری از دایان نبود..
فیلتر سیگارم رو انداختم توی سطل زباله و با خودم فکر کردم که باید وینستون رو امتحان کنم..
حتما چیزی داره که دایان با اطلاع به اینکه مضره بازم بهش علاقه داره.
البته که همه سیگار ها مضرن.
...
توی این چندروز خیلی با بابا بحث کردم.
اصلا راضی نبود که با یاسر زندگی کنم و اعتقاد داشت که منم مثل خودش میرم توی کار خلاف و خراب میشم.
من که همچین کاری نمیکردم، یعنی هنوز به اون درجه از ناامیدی نرسیده بودم که راه اشتباه رو پیش بگیرم.
این بین تونستم با مامان حرف بزنم و وادارش کنم که بابا رو راضی کنه.
بلاخره به هر دردسری که بود بابا قبول کرد اما خب بهم گفت که دیگه نه خرج دانشگاهم رو بهم میده و نه خبری از پول تو جیبی هست.
منم قبول کرده بودم.
درسته قبلا با این موضوع مشکلی نداشتم اما حالا هیچ علاقه ای نداشتم که بابا خرجم رو بده.
البته الان فقط در مرحله علاقه نداشتن بودم، هنوز خیلی مونده بود تا کامل مستقل بشم.
ترک کردن اتاقم با نقاشی های توش یکم برام سخت بود.
هیچکدوم از وسایل نقاشیم رو برنداشته بودم.
کل وسایلم دوتا چمدون و یه ساک و یه کوله پشتی شده بود.
از تاکسی پیاده شدم.
یاسر جلوی در ایستاده بود و داشت با لبخند نگاهم میکرد.
وسایلم رو از صندوق در اوردم که اومد سمتم و یکی از چمدون ها و کوله پشتیم رو برداشت.
یاسر_چقدر وسیله داری.
_یه جورایی اثباب کشی کردم، طبیعیه وسیله زیاد داشته باشم.
وارد خونه شدیم.
به اطرافم با دقت نگاه کردم.
از این به بعد قرار بود اینجا خونه من باشه.
یکم غمگین بودم، نمیدونم مشکلم با خونه بابام چی بود که اومده بودم اینجا.
البته فضای خونه داشت برام غیر قابل تحمل میشد.
از طرفی هم خیلی وقت بود که دلم میخواست مستقل بشم اما خب شرایطش رو نداشتم و حالا که این موقعیت پیش اومده بود چرا راحت مثل بقیه فرصت های زندگیم از دستش میدادم؟
یاسر وسایلم رو گذاشت گوشه اتاق و از اتاق خارج شد.
نفس عمیقی کشیدم و اطرافم رو نگاه کردم.
از در که وارد میشدی سمت چپت یه پنجره بزرگ قرار داشت و سمت راست پر از کمد دیواری بود.
یه فرش کوچیک نسبتا کهنه روی زمین پهن بود و یه تخت زیر پنجره قرار داشت.
تخت از حالت عادی یکم بزرگ تر بود، انگار که سفارشی ساخته بودنش.
نه تک نفره بود و نه دونفره.
نگاهم رو به تختی که میدونستم مال مازیاره دوختم.
مازیار ادم شلخته و کثیفی بود و یادمه که اونموقع ها مامانش با کتک میفرستادش حموم.
حتی گاهی میومد خونه ما قایم میشد فقط به خاطر اینکه خودش رو نشوره.
به تخت نزدیک شدم، حالا میتونستم لکه های روی روتختی رو ببینم.
معلوم نبود که روی این تخت با چند نفر رابطه داشته.
کاش زودتر به اینجاش فکر میکردم و روتختی خودم رو میوردم.
رفتم سمت کمد، خوشبختانه توش رخت خواب بود.
ملحفه رو جمع کردم و به جاش یه پتو پهن کردم روی تخت و بالشت و پتورو عوض کردم.
حالا حس بهتری داشتم و با خیال راحت تری میتونستم روی تخت بخوابم.
بعد از چیدن لباسام خواستم لباسمو عوض کنم که در اتاق باز شد و یاسر اومد تو.
برگشتم سمت در و بهش خیره شدم.
این در زدن بلد نیست؟
یاسر_لباس عوض میکردی؟
_بله.
یاسر_نه عوض نکن.
باید بریم بیرون، میخوام کار رو یادت بدم.
با تعجب نگاهش کردم، چرا این نمیخواد بفهمه که من قرار نیست باهاش کار بکنم؟
_ولی من که قرار نیست..
پرید توی حرفم و گفت؛
_عب نداره برای اطلاعاتت خوبه.
بهت میاد ادم دونایی باشی، بد نیست از کار ماهم سر در بیاری.
بعدا شاید دلت خواست کار کنی.
چیزی نگفتم که گفت؛
_زود باش اماده شو من بیرون منتظرتم.
این رو گفت و از اتاق خارج شد و درو بست.
با همون لباسا رفتم بیرون، اول فکر کردم قراره با ماشین بریم اما یاسر رو دیدم که روی موتور نشسته و اطرافش رو نگاه میکنه.
همیشه از موتور متنفر بودم و هیچوقت دلم نمیخواست سوار شم.
کی فکرش رو میکرد یه دستگاه با دوتا چرخ صاف که در یک راستا قرار دارن بتونه تعادلش رو حفظ کنه؟
امکان اسیب دیدن و تصادف خیلی زیاد بود.
یاسر_یادته پسر که بودم عاشق این بودم که موتور برونم؟
_اره یادمه.
یاسر_البته نه همچین موتور قراضه ای، از اون موتور سیکلت خفنا.
نشستم پشت موتور و گفتم؛
_کلاه کاسکت داری؟
یاسر_کلاه کاسکت واسه بچه بی تخماست.
نه من.
این رو گفت و موتور رو روشن کرد و راه افتاد..
2 828
#part43
با اخم نگاهش کردم و گفتم؛
_چرا توی دعوای بقیه دخالت میکنی؟
حالا خوب شد؟
دایان_خب گناه داشت، داشت کتک میخورد.
_به ما چه؟
همین طرف تورو میدید که توی دردسر افتادی حتی نگاهتم نمیکرد.
دایان_مهم نیست.
مهم اینکه من چیکار میکنم، عمل بقیه به من ربطی نداره.
پوکر نگاهش کردم.
بهش نمیومد همچین ادمی باشه.
_حالا فاز پتروس فداکار گرفتی؟
خندید و گفت؛
_تو چرا حرص میزنی؟
_ببین چیشد؟
دماغت میشکست چیکار میخواستی بکنی؟
فکر کردی دیگه مثل قبل میشد؟
حرفامو تند و با لحنی خشک و جدی میگفتم.
نمیدونم چرا اما از اینکه زخمی شده بود خیلی ناراحت و عصبانی بودم.
حیف که ادم دعوایی نبودم مگه نه طوری مرده رو میزدم که نتونه بلند شه.
دایان هنوز داشت با لبخند نگاهم میکرد.
پارادوکس عجیبی بود، خون و لبخند!
دست کردم توی جیبم و یه دستمال در اوردم.
_سرتو بلند کن.
سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمام.
کمی هول شدم اما به روی خودم نیوردم.
ناخوداگاه یاد وقتی افتادم که با همین چشمای خمار نگاهم میکرد و با لبای گرمش میبوسیدم.
فکش رو گرفتم و مشغول پاک کردن خوناش شدم.
لبخندی زد که بیشتر حرصم رو در اورد.
_اگه چاقو درمیورد میزد توی شکمت چیکار میکردی؟
فکر میکنی دیگه پیداش میشد؟
فرار میکرد و تا روز قیامت دیگه نمیدیدیش.
کلیه ای مثانه ای کبدی چیزیتم داغون میشد.
اصلا اومدیمو زد توی قلبت.
فکر کردی دیگه خوب میشدی؟
خندید و سرشو تکون داد.
دایان_ببخشید ددی.
پوفی کشیدم و کنارش روی صندلی نشستم.
سعی کردم که خودمو اروم کنم.
نمیدونم چرا انقدر عصبی شده بودم.
دایان_ولی لامصب عجب زوری داشت.
منم حریفش نشدم.
_حالا نه که تو خیلی قوی ای.
دایان_هرچی باشه از تو قوی ترم.
پوزخندی زدم.
_اره حتما.
سیگاری در اوردم و روشن کردم.
باد خنکی میومد و پارک شلوغ بود.
مردم توی چمنا نشسته بودن و کمی اونطرف تر بچه ها توی پارک بازی میکردن.
یه بادکنک فروش با بادکنک های رنگی از پیاده رو میگذشت..
نمیدونم چرا اما ذهنم همش پیش اون شب بود.
علاوه بر اون حس پشیمونی حالا کمی افسوس میخوردم.
کاش میتونستم دوباره برگردم به اون لحظه ها.
یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که دارم به چه چیزی فکر میکنم.
سرمو تکون دادم تا افکار مسخرم رو از خودم دور کنم.
اما وجدانم راحت نبود، باید مطمئن میشدم که دایان اشتباه برداشت نکرده باشه.
_یه سوال بپرسم؟
دایان_اگه راجب ماریا نیست..
خندیدم و گفتم؛
_نه، راجب اون نیست.
دایان_خب بگو راجب چیه که بگم بپرسی یا نه.
_من و تو.
دایان_قبلا یبار گفتم الانم میگم قرار نیست بگیرمت.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_اونشب..
دوتامون ساکت شدیم، انگار هردومون داشتیم خاطرات اونشب رو مرور میکردیم.
دایان_بهش فکر نکن.
دوتامون مست بودیم نمیفهمیدیم چیکار میکنیم.
مطمئن باش منم اگه چت نبودم هیچوقت همچین کاری نمیکردم.
اونم با تو.
دلم گرفت.
نیاز داشتم بگه با این که مست بودم اما میفهمیدم که دارم چیکار میکنم و با اراده قلبی اونکارارو انجام میدادم.
اما حالا طوری رفتار میکرد انگار اشتباه ترین کار دنیا رو مرتکب شده بودیم.
در ضمن یه جوری گفت اونم با تو که یکم بهم برخورد.
مگه من چم بود؟
_خوبه..
دوتامون ساکت شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و افکار مزخرفم رو زدم کنار.
مگه دروغ میگفت؟
اون کار از ریشه مشکل داشت، بدترین کاری بود که توی عمرم کرده بودم.
باعث سرافکندگی و خجالت بود.
اگه هزار بارم برگردم عقب بازم جلوش رو میگیرم.
از روی صندلی بلند شدم و گفتم؛
_من دیگه برم.
دایان_میرسونمت.
_نه خودم میرم.
خوشحال شدم دیدمت.
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_منم همینطور.
دستم رو دراز کردم تا باهاش دست بدم.
دستم رو فشرد و گفت؛
_مرسی که نزاشتی کتک بخورم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_وظیفه بود..
هنوز داشت دستم رو میفشرد..
_خب، خدافظ.
دستش رو کشید عقب و سرشو تکون داد و لبخند زد.
نگاهم رو ازش گرفتم و با قدمایی اروم ازش دور شدم.
2 828
من ابی بودم که تک ماهیاش هم درونش زنده نماند، هردو با هم به اغماء رفتیم و حال هیچکدام وجود نداریم.
2 828
#part42
دایان_راجب مسیحه.
خیالم راحت شد.
_خدا بد نده.
دایان_چیز خاصی نیست، یعنی جای نگرانی نداره.
با برادرش دعواش شده همدیگه رو زدن.
کمی تعجب کردم.
همو زدن؟
_مگه برادر داره؟
دایان_اره یه برادر 18 ساله داره.
با مشت زدش زیر چشمش کامل کبود شده.
انگار دزدی چیزی بهش حمله کرده..
_کی فکرشو میکنه یه نفر همچین کاری با خواهرش بکنه.
دایان_البته مسیحم زدش.
اونطور که من شنیدم سرش ضربه خورده و شکسته.
البته خوبش کرده، یه چندتا هم من میزنمش تا حساب کار دستش بیاد دیگه از این غلطا نکنه.
این نامردی بود که بخواد بره پسر بدبخت رو بزنه، حالا که اونم اسیب دیده بود و دعوا تموم شده بود.
مطمئنا یه پسر 18 ساله به هیچ عنوان حریف دایان نمیشه.
اونم برادر مسیحا که احتمالا مثل خودش کوچولو موچولو و لاغر بود.
_بنظرت بهتر نیست توی کارشون دخالت نکنی و بزاری خودشون مشکلشون رو حل کنن؟
رسیدیم به ماشین.
چقدر مسیر درازی رو اومده بودیم.
در صندوق رو باز کرد و گفت؛
_یه دعوای خانوادگی سر ارث و میراث بود.
این پسر بچه واسه ما ادم شده.
اگه روش زیاد شه میخواد همه چیزو صاحب شه، باید از الان جلوشو بگیریم که فردا واسمون شاخ نشه دردسر درست کنه.
سرم رو تکون دادم.
_هرچی صلاحه.
بهتر بود بیشتر از این دخالت نکنم.
_پس من دیگه برم.
توهم برو به کارات برس.
در صندوق رو بست و بهم خیره شد.
اخماش کمی توی هم بود.
دایان_کاری ندارم.
اگه مشکلی نداری یکم راه بریم.
از اونجایی که بیکار بودم و اتفاقا از هم صحبتی با دایان لذت میبردم گفتم؛
_بسیارخب.
به سمت ابتدای کوچه حرکت کردیم.
هردومون ساکت بودیم و چیزی نمیگفتیم.
سیگاری روشن کردم و پاکت رو گرفتم جلوی دایان.
دایان_کنته؟
_اره.
دایان_من کنت نمیکشم.
با وینستون بیشتر حال میکنم.
_اما من شنیدم توی تهیه سیگارای وینستون از توتون و کاغذ غیر مرغوب استفاده میشه.
تازه علاوه بر اون بهش اسانس میزنن تا دودش بیشتر شه و اون اسانسا در صورت سوختن سرطان زان.
دایان_واقعا؟
نمیدونستم.
انگار زیاد اشتیاقی به ادامه بحث نداشت.
نکنه چون دید تنهام گفت باهم راه بریم و حوصلش رو نداشت؟
نکنه از روی اجبار باهام اومده باشه؟
کاش میتونستم بگم من از تنهاییم لذت میبرم لازم نیست به اجبار باهام راه بری..
نفس عمیقی کشیدم و پکی به سیگارم زدم.
سر خیابون و پیش چراغ قرمز ایستادیم تا ماشین ها رد بشن.
توی فکر بودم که یهو صدای داد و بیداد شنیدم.
سرمو بلند کردم و به اونور خیابون خیره شدم.
دوتا مرد افتاده بودن به جون هم و زنی که اونجا بود دادو بیداد میکرد و سعی داشت جداشون کنه.
_ای وای.
یکیشون انگار زورش بیشتر بود چون اونیکی رو انداخت روی زمین و مشغول زدنش شد.
دایان سریع رفت سمتشون که داد زدم؛
_مواظب باش ماشین نزنت.
خیلی سریع از بین ماشین ها گذشت و وارد دعوا شد.
مرده رو بلند کرد و هولش داد عقب.
انگار سیریش تر از این حرفا بود چون باهم گلاویز شدن.
حس بدی بهم دست داد و سریع از خیابون گذشتم.
دایان نمیخواست بزنتش اما پسره دلش دعوا میخواست انگار.
دایان یه کشیده محکم خوابوند تو گوشش.
مردم جمع شده بودن و داشتن نگاه میکردن و بعضیام فیلم میگرفتن.
رفتم سمتشون و دایانو کشیدم عقب.
اخماش توی هم بود و داشت پسره رو نگاه میکرد.
زنه بالا سر کسی که روی زمین افتاده بود گریه میکرد.
دایان غرید؛
_مرتیکه احمق.
هیچ حس خوبی به این دعوا نداشتم.
_خیل خب تموم شد بریم.
خواستیم بریم عقب که پسره به دایان حمله کرد.
از پشت افتادن روی زمین.
یه مشت زد توی دماغ دایان که اخمام رفت توی هم و یه لحظه انگار سیمام قاطی کرد.
پلاستیک خریدامو انداختم روی زمین و رفتم سمت پسره و بلندش کردم.
داد زد؛
_بیناموسای عوضی.
خواست بزنم که هولش دادم عقب و با داد گفتم؛
_دهنتو ببند.
اومد سمتم که مردم جلوش رو گرفتن.
با فریاد گفت؛
_میکشمتون.
هرجا باشید پیداتون میکنم و حسابتون رو میرسم.
بی توجه بهش رفتم سمت دایان که روی زمین افتاده بود و دستش روی دماغش بود.
نشستم روی زمین و با نگرانی گفتم؛
_دایان؟
خوبی؟
سرش رو تکون داد.
دستش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم.
دماغش کمی خونی بود و گوشه لبش پاره شده بود.
نمیدونم چرا اما توی دلم فوحشی نثار مرده کردم و ارزو کردم که کاش یه جایی تقاص این زخم دایان رو پس بده.
دستاش گرم بود و محکم دستم رو گرفته بود.
بلند شد و خودشو تکوند، تموم لباساش خاکی شده بود.
موهاش به طرز نامرتبی ریخته بودن توی صورتش و حالا با وجود اون خونی که از گوشه لبای صورتیش میریخت خیلی جذاب بنظر میرسید.
حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
_بیشرف بیناموس ریدم سر قبر مادرت.
دایان_خفه شو اشغال.
خواست بره سمتش که دستش رو کشیدم و گفتم؛
_ولش کن.
با عصبانیت و صدای بلند گفت؛
_ببین چی میگه.
_اهمیت نده.
رفتیم سمت نیمکتا و دایان رو وادار کردم روش بشینه.
موهاشو زد کنار و بهم خیره شد.
2 828
پیرمرد دندان مصنوعیش را در اورد و توی لیوان اب گذاشت.
از این دنیا هیچ نداشت، حتی چند دندان اسیاب واقعی..
2 828
#part41
سوار اتوبوس شدم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم.
پیرمرد روبه روم یه طور عجیبی نگاهم میکرد، نمیشد تشخیص داد که ازم خوشش اومده یا داره با خودش ازم ایراد میگیره.
مقصدم نامشخص بود و همینطوری اومده بودم که یکم هوا بخورم.
کنار یکی از پارک های مرکز شهر و نزدیک میدون شهرداری از اتوبوس پیاده شدم.
اینجا خیلی سرسبز بود و چون روبه روی بازار قرار داشت همیشه خدا شلوغ بود.
تصمیم گرفتم برم فروشگاه یکم خوراکی بخرم و اگه شد به رستا بگم بیاد اینجا.
خیلی وقت بود که ندیده بودمش و کمی دلتنگش بودم.
از سمتی هم دوست داشتم دریارو ببینم.
شاید یکم هم دلتنگ اون بودم.
حتی حالا که فکر میکنم بیشتر از رستا..
خودمم از این حسم تعجب کردم اما خب اهمیت ندادم.
وارد فروشگاه شدم و رفتم سمت قفسه خوراکی ها.
من خودم به شخصه زیاد به چیزهای شور علاقه نداشتم و خوردنی های شیرین رو ترجیح میدادم اما خب چندتا پفک برداشتم.
احتمالا دریا هم میومد.
داشتم فکر میکردم که چه طعم چیپسی خوشمزه تره و دریا دوست داره که حس کردم صدای اشنایی رو شنیدم.
_مادر من اخه چه فرقی داره یک و چهاردهم باشه یا یک و شیش دهم.
بلاخره خورده میشه دیگه، ماکارونی ماکارونیه.
تونستم حدس بزنم که این صدای دایانه.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم دایان کنار قفسه ماکارونی ها ایستاده و داره با دقت نگاهشون میکنه.
نمیدونم چرا اما از دیدنش خوشحال شدم و حس عجیبی بهم دست داد.
تیشرت سورمه ای گشادش خیلی بهش میومد و باعث میشد پوستش روشن تر دیده بشه.
یه چرخ پر از خرید دستش بود که با یکی از دستاش گرفته بودش.
دوست داشتم برم جلو و بهش سلام کنم اما جلوی خودم رو گرفتم.
که چی بشه؟
شاید اون هم من رو دیده بود اما نمیخواست بیاد جلو.
بیخیالش شدم و سریع یه چیپس از توی قفسه برداشتم و رفتم سمت نوشیدنی ها.
فکرم همش پیش دایان بود، انگار که یکی از وسایلم رو پیشش جا گذاشته بودم و حالا نگران بودم که نکنه قبل از رفتنش اون وسیله رو یادش بره بهم بده.
بعد از خریدن دلستر رفتم سمت صندوق تا حساب کنم.
به راهرو ها نگاه میکردم تا شاید دوباره ببینمش اما خبری ازش نبود.
توی صف ایستادم و بعد از حساب کردن خریدام رفتم سمت خروجی فروشگاه که صداش رو شنیدم.
دایان_سامیار؟
سریع برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
دوتا بسته دستمال توالت گرفته بود دستش و داشت نگاهم میکرد.
کمی خندم گرفت.
_سلام.
دایان_یه لحظه فکر کردم اشتباه دیدم.
چطوری؟
_خوبم.
خواست چیزی بگه که صندوق دار گفت؛
_اقا مردم توی صف منتظرن.
دایان با اخم نگاهش کرد و دستمالارو گذاشت روی میز نقاله و گفت؛
_یه لحظه صبر کن اینارو حساب کنم.
گوشه فروشگاه ایستادم و بهش خیره شدم.
خریداش انقدر زیاد بود که احتمالا تا صبح طول میکشید.
از اونجایی که داشت با مادرش صحبت میکرد احتمالا برای اون خرید کرده بود.
خریدهاشم همه وسایل خونه بود.
بلاخره کارش تموم شد.
رفتم سمتش و گفتم؛
_کمک نمیخوای؟
دایان_کمک که میخوام ولی خودتو خسته نکن.
چندتا پلاستیک برداشتم.
_نه بابا.
با هم از فروشگاه خارج شدیم.
یکم کلافه بنظر میومد.
اخماش توی هم بود و خیلی سریع راه میرفت و در عین حال با لحن نسبتا خشکی حرف میزد.
دایان_اینجا چیکار میکنی؟
_اومده بودم هوا بخورم، گفتم یچیزی هم بخرم.
تو چی؟
پلاستیکارو برد بالا و گفت؛
_مامانم با دمپایی فرستادم براش خرید کنم.
لبخندی زدم و نیم نگاهی بهش انداختم.
_کلافه بنظر میای.
دایان_اره، یکم عصبیم.
وارد یکی از خیابونا شدیم.
_اگه اشکالی نداره میتونم بپرسم چرا؟
دایان_یه مشکلی با یکی از از اشناها پیش اومده، باید یه گوشمالی ای بهش بدم.
نمیدونم چرا اما ذهنم رفت سمت ماریا، شاید با اون دعواش شده بود.
اخه ماریا استاد گند زدن به اعصاب ادمای اطرافش بود.
_پیش میاد بلاخره.
دایان_اخه موضوع راجب خودم نیست.
مطمئن شدم که اتفاقی افتاده.
نکنه ماریا چیزیش شده باشه؟
سعی کردم اهمیت ندم.
خب به من چه؟
نگاهم رو به روبه روم دوختم و سعی کردم سرعت قدمامو بیشتر کنم.
ولی اگه ماریا واقعا چیزیش شده باشه چی؟
ولی اگه چیزیش میشد زودتر از دایان من باخبر میشدم.
اما از کجا؟
اونا دوستای مشترک دارن، احتمال فهمیدن دایان بیشتره.
ولی اگه خود ماریا چون با دایان راحتتر بوده این رو بهش گفته باشه چی؟
نتونستم طاقت بیارم واسه همین گفتم؛
_راجب ماریاست؟
اتفاقی براش افتاده؟
ایستاد سرجاش و بهم خیره شد.
سعی کردم که به چشماش نگاه نکنم.
دایان_چیه، نگران شدی؟
_نه بابا، چرا باید نگران باشم؟
فقط کنجکاو شدم.
چشماش رو ریز کرد و گفت؛
_ولی لحنت یکم ناراحت بود.
_چون به هرحال یه زمانی باهم بودیم، اگه اتفاقی براش بیوفته ناراحت میشم.
حتی اگه دوستش نداشته باشم.
دایان_مطمئنی؟
حس عجیبی بهم دست داد.
چرا داشت راجب این موضوع بازخواستم میکرد؟
_اره.
دایان_پسر خوب.
این رو گفت و شروع کرد به راه رفتن.
اخمام رفت توی هم.
هیچ خوشم نمیومد اینطور صدام کنه.
_نگفتی؟
2 828
#part40
یاسر_اره خواستم یه پیشنهاد چرب و چیل بهت بدم.
خندم گرفت.
پیشنهاد چرب و چیلش چی بود؟
بیا مثل من ساقی بشو.
لیوانم رو گذاشتم روی میز و موهامو از صورتم زدم کنار.
_چه پیشنهادی؟
یاسر_یادته گفته بودی میخوام مستقل بشم اما پول ندارم خونه بگیرم؟
با اینکه یادم نبود همچین حرفی زده باشم گفتم؛
_اره یادمه.
یاسر_من نیاز به یه همخونه دارم چون هیچ از تنها زندگی کردن خوشم نمیاد.
از وقتی مازیار ازدواج کرد تنها موندم.
اول خواستم به یکی از بچه ها بگم بیاد باهم زندگی کنیم اما خب خطرناک میشد.
اگه یکیمون لو میرفت اونیکی هم توی سردرد میوفتاد.
به این نتیجه رسیدم که کی بهتر از تو؟
میدونی من و تو خیلی خوب باهم کنار میایم.
پیچ و خم همدیگه تو مشتمونه، هرچی نباشه یه مدت همسایه بودیم.
نظرت چیه پسر؟
بدون حرف زل زده بودم بهش.
حالا میتونستم ببینم که موهاش زیر نور لامپ کمی چرب بنظر میان.
گلوم رو صاف کردم.
پیشنهاد بدی نبود، درواقع خیلی هم عالی بود.
_نمیدونم، تو مشکلی نداری؟
چهرش رفت توی هم.
یاسر_چقدر تو کج فهمی پسر، هیچ دو هزاریت نمیوفته.
دارم میگم من نمیتونم تنها زندگی کنم بعد میگه تو مشکلی نداری؟
هیچ خوشم نمیومد کسی که هیچ نسبتی باهاش ندارم و تازه دوروزه همو دیدیم بهم توهین کنه، حتی به شوخی.
البته که کلا خوشم نمیومد کسی بهم فوحش بده.
_من یکم فکر بکنم بهت میگم.
یاسر_یعنی چه؟
به چی میخوای فکر کنی تو؟
نر جماعت مگه باید انقدر ناز بکنه؟
تو پسری مثلا، مثل مرد حرفت رو بزن.
_باید با خانوادم مشورت کنم.
یاسر_یعنی چه.
اون اقات که من دیدم صدسال سیاه نمیزاره تو تنها زندگی کنی.
_به هرحال من یکم فرصت میخوام.
سرش رو خاروند و گفت؛
_خیل خب.
پس فکراتو بکن به من بگو.
سرم رو تکون دادم.
_ممنون واسه پیشنهادت.
یاسر_عزت زیاد.
قندی برداشتم و باقی مونده چایم رو خوردم.
یاسر راست میگفت، بابا هیچوقت اجازه نمیداد من مستقل بشم.
...
روی مبل نشستم و به بابا خیره شدم.
عینک مطالعش رو زده بود و داشت روزنامه میخوند.
از سمتی هم صدای تلویزیون تا ته زیاد بود.
مامان داشت لباساش رو اتو میکشید تا بره سر کار.
_بابا.
متاسفانه بابا خیلی تک بعدی بود، وقتی مشغول انجام کاری میشد به هیچ چیز دیگه اهمیت نمیداد.
به همین خاطر مجبور شدم چندبار صداش بزنم.
سرش رو بلند کرد و گفت؛
_بله.
_میشه یکم حرف بزنیم؟
روزنامه رو تا کرد و گذاشتش کنار.
مامان_صدا اینم یکم کم کن سرمون رفت.
بابا_کنترل نیستش.
برو از خود تلویزیون کمش کن.
از روی مبل بلند شدم و صدای تلویزیون رو کم کردم و نشستم سر جام.
چند ثانیه مکث کردم و گفتم؛
_من میخوام مستقل بشم.
بابا_هرموقع ازدواج کردی یا پول خونه کرایه کردن داشتی باشه مستقل شو.
_دیروز پیش یاسر بودم، گفت یه همخونه میخواد.
گفت برم باهاش زندگی کنم.
بابا با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_یاسر؟
پسر حجت و سمیه؟
_اره.
بابا_اخه اون ادمه؟
پسر بی ادب، بی خانواده، خلافکار.
با تعجب نگاهش کردم.
از کجا میدونست یاسر خلافکاره؟
مامان_پسر خوبیه که، من تو عروسی مازیار دیدمش.
بابا_کل فامیل میدونن ساقی مشروبه.
با یاسر گشتی دیگه که نمیخوای بری سربازی.
اخمام رفت توی هم.
_چه ربطی داره؟
مگه من عقل ندارم که فکر کنم؟
بابا_نداری دیگه.
اگه داشتی که وضعت این نبود.
_من میخوام با یاسر زندگی کنم.
هیچکاریم با شما ندارم.
بابا_هرغلطی که میخوای بکن.
دیگه هم شهریه دانشگاهتو نمیدم.
مامان_عه! سینا؟
بابا_چیکارش کنم؟
لجبازه دیگه.
_منم نمیخوام دیگه برم دانشگاه.
بابا_بهتر.
با اینکه یکم بحثمون شده بود اما خوشحال بودم.
بلاخره تونسته بودم رضایتش رو جلب کنم و این عالی بود.
رفتم توی اتاقم تا لباس بپوشم و برم بیرون.
هیچ حوصله تو خونه موندن رو نداشتم.
از اونجایی که بابا ماشین رو بهم نمیداد مجبور بودم با اتوبوس برم.
رفتم سمت ایستگاه اتوبوس و منتظر اتوبوس ایستادم.
2 828
ما باهم بودیم؛
اگر زخمی میشدم زخم هایم را چسب میزدی، اگر چسب نبود با تیکه ای از لباست انرا میبستی و اگر هردو عریان بودیم پوستت را روی زخمم میکشیدی.
حال تو نیستی و تنها، خیالت تن برهنه و رنجورم را تیمار میکند.
2 828
#part39
کتابم رو گذاشتم کنار و رفتم تا اماده بشم.
یه دوش پونزده دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون.
یه تیشرت خاکی با شلوار مشکی پوشیدم و رفتم سمت اینه.
یکم کرم ابرسان به موهام زدم تا حالتش خوب بشه و مثل ببعی نشم.
موهامو سشوار نکردم و صبر کردم تا خودشون خشک شن.
سوییچ ماشین رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
فاصلم تا خونه یاسر نسبتا زیاد بود پس یکم طول کشید تا برسم.
بلاخره تونستم ادرس رو پیدا کنم، یه خونه ویلایی بود که یکم قدیمی بنظر میومد و نمای اجری داشت.
توی اون قسمت کلی ماشین پارک شده بود برای همین مجبور شدم برم جلوتر.
بنظر میومد که یکی از همسایه ها مهمونی ای چیزی داشته باشه.
بعد از زنگ زدن وارد حیاط شدم.
جلوی در خونه پر از کفش بود و این یکم من رو متعجب کرد و باعث شد کمی شک کنم.
ایا کس دیگه ای جز من دعوت بود؟
شاید هم اون ماشین های دم در مهمونای یاسر بودن.
کفشام رو در اوردم و در رو هل دادم که متوجه شدم درست حدس میزدم.
چند نفری توی خونه نشسته بودن و خبری از یاسر نبود.
همه برگشتن و منو نگاه کردن که این موضوع کمی معذبم کرد.
همیشه بدم میومد چندنفر همزمان بهم نگاه کنن و معمولا توی مدرسه یا دبیرستان به خاطر این موضوع زیاد داوطلب نمیشدم، حتی اگه جواب رو بلد بودم.
اروم گفتم؛
_سلام.
همه جوابم رو دادن و مشغول ادامه دادن بحثشون شدن.
البته بعضیا همچنان داشتن من رو نگاه میکردن.
اگه میدونستم این یه مهمونیه با حضور کسانی که نمیشناسمشون هرگز نمیومدم.
همچنان سر پا ایستاده بودم که یاسر از یکی از اتاقا خارج شد و اومد سمتم.
یاسر_سلاام.
لبخند الکی ای زدم و باهاش دست دادم که گفت؛
_سوپرایز شدی نه؟
_راستش بیشتر تعجب کردم، مگه قرار نبود تنها باشیم؟
یاسر_اینا همه همشیرهن.
_یعنی چی؟
یاسر_یعنی از یه جا نون در میاریم.
همکاریم.
سرم رو تکون دادم.
واقعا عالیه، الان توی یه جمع پر از خلافکار حضور دارم.
یاسر_بیا بریم بشینیم.
هدایتم کرد سمت یه مبل سه نفره.
دوتا دختر روی مبل نشسته بودن که یکیشون به طرز عجیبی اشنا بود اما به خاطر نمیوردم که کیه.
دختر_یاس معرفی نمیکنی؟
یاسر_سامیار، همکارمه.
با تعجب نگاهش کردم.
دست کرد توی موهای نداشتش و لبخندی زد.
یاسر_سامیار اینم دوست دخترم که عکسشو بهت نشون داده بودم، سلوا.
_خوشبختم.
دستشو گرفت جلوم و باهم دست دادیم.
سلوا_چرا نگفتی شریک پیدا کردی؟
یاسر_اخه ما باهم یکم نامیزون بودیم الان تازه یکم جا افتادیم.
حالا بهت میگم چیشده.
این رو گفت و جمع رو ترک کرد.
پسر هیکلی ای که روی مبل تک نفره نشسته بود با اخم نگاهم کرد و خطاب به یاسر گفت؛
_خوب کسیو پیدا کردی برات جنس اینور اونور کنه ها.
شبیه پسر دبیرستانی هاست.
هیچکس بهش شک نمیکنه.
نهایتا بهش میخوره شیرکاکائو جابه جا کنه.
این رو که گفت همه خندیدن.
هیچ از حرفش خوشم نیومد.
سلوا لبخند گنده ای زد و بهم خیره شد.
خیلی معذب بودم، توی اشتباه ترین مکان دنیا قرار داشتم.
همشون تیپ های عجیبی داشتن.
یچیزایی تو مایه های تیپ یاسر.
یا خیلی گشاد و یا خیلی تنگ.
یجورایی منو یاد خلافکارا مینداختن.
همشون مثل خود یاسر بودن، چهره هاشون، لحن حرف زدنشون و حتی طور نگاه کردنشون.
یاسر اومد و کنارم روی مبل نشست که گفتم؛
_چرا گفتی من همکارتم؟
یاسر_مگه نیستی؟
_نه!
سرش رو تکون داد و گفت؛
_میشی میشی.
سرنوشت رفیقارو باهم بستن.
چیزی نگفتم.
باید هرچه سریعتر یه کار پیدا میکردم تا یاسر دست از سرم برداره.
فضای خونه بوی مشروب و سیگار میداد و یجورایی حال به هم زن بود.
مخصوصا که با یه بوی عرق قاطی شده بود..
حس خیلی بدی داشتم.
انگار با ادمای اینجا غریبه بودم.
هرچند که زیاد نبودن و با خود یاسر هفت نفر به زور میشدن.
_مگه قرار نبود تنها باشیم؟
یاسر_اره، یهو اومدن.
الان میرن.
چیزی نگفتم و در سکوت به اطرافم زل زدم.
خونه یاسر دقیقا مثل خونه مجردی یه پسر بود.
اصلا سلیقه خوبی توی چیدن وسایل به خرج نداده بود و همه چیز جای اشتباهی قرار داشت.
ترکیب رنگ ها اصلا مناسب نبود و هیچ چیز خونه باهم هارمونی نداشت.
بلاخره یکی از حرف های یاسر درست در اومد و مهمونا واقعا شرشون رو کم کردن.
منم از روی مبل بلند شدم تا کم کم رفع زحمت کنم که یاسر گفت؛
_تو کجا داداش.
_منم برم کم کم.
یاسر_حالا وایسا کارت دارم.
همراه مهمون ها از خونه خارج شد و من تنها موندم.
متوجه شدم که خونه دوتا اتاق داره.
بایدم همینطور میبود، یکی از اتاقا مال یاسر بود و دیگری احتمالا متعلق به مازیار.
یاسر وارد خونه شد و در شیشه ای رو بست.
یاسر_خب بگو ببینم چه خبر؟
_هیچی.
یاسر_یعنی کل این روزا رو نشسته بودی توی خونه و هیچ کاری نمیکردی؟
_راستش با چند تا از دوستام رفته بودیم چالوس.
دو لیوان چای ریخت و اومد سمتم.
نشست روی مبل و گفت؛
_خوبه پس تازه از مسافرت برگشتی.
_اره..
دوتامون ساکت شدیم.
کمی از چایم خوردم و گفتم؛
_دلیلی داشت که گفتی بیام اینجا؟
2 828
#part38
رفتم سمت ماشین و سوارش شدم.
درو بستم و به روبه روم خیره شدم.
خیابون ساکت و خلوت بود و هیچکس توش دیده نمیشد.
ماشین کمی گرم بود و این گرما کلافم میکرد.
یاد حرفاشون افتادم که چطور خوردم کردن.
نه ایلین هیچوقت مامانم بود و نه مسیح برادرم.
هردوشون هروقت که تونستن من رو شکستن، چه با حرفا و چه با کاراشون.
ایلین که همیشه سعی داشت من رو سرکوب کنه،
خودش باعث شده بود که من معتاد بشم، خودش باعث شد به این روز بیوفتم.
و حالا اعتیادم رو میکوبید توی سرم و در کمال نامردی من رو به خاطرش سرزنش میکرد.
میدونم که هیچکدومشون هیچوقت من رو دوست نداشتن.
همه محبتاشون به خاطر منفعتشون بود.
هرموقع به این خونه اومدم به بدترین شکل ممکن ناراحتم کردن.
اشکام سر خوردن روی گونم.
سرمو گذاشتم روی فرمون و زار زدم.
معلومه که از اونجا نمیگذره،
همش رو ازم میگیره و نمیزاره حتی پامو بزارم توش.
هیچی از ارث بابا بهم نرسیده بود جز چهل درصد نمایشگاه و حالا اونم میخواستن ازم بگیرن.
البته مطمئن بودم که نمیتونن اینکار رو بکنن چون هیچ وصیت نامه ای وجود نداشت و اونجا الان به نام من بود.
تا من نمیخواستم نمیتونستن کاری بکنن.
دوست داشتم برم پیش رستا اما الان فقط دلم میخواست تنها باشم پس ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه.
کلیدو انداختم توی در و بعد از وارد شدنم بستمش.
رفتم سمت مبل و پهن شدم روش.
صدای پیام گوشیم بلند شد.
به امید اینکه دایان یا رستا باشه گوشی رو برداشتم اما با پیام ملیکا رو به رو شدم.
معذرت خواهی کرده بود و میگفت که رابطمون رو درست کنیم و باهم مثل دوتا دوست باشیم.
پوزخندی زدم و بلاکش کردم.
من رو احمق فرض کرده بود، فکر میکرد با اونهمه اتفاقی که افتاده و غلطایی که پشت سرم کرده دوباره میبخشمش و همه چیز درست میشه.
خبر نداشت که کاملا از چشمم افتاده و حتی نمیخوام ریختش رو ببینم.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاق تا لباسام رو عوض کنم که نگاهم به اینه خورد.
زیر چشمم باد کرده بود و کمی سرخ شده بود.
گوشه لبم هم پاره بود.
مطمئن بودم که زیر چشمم قراره کبود بشه.
چندتا یخ برداشتم و ریختم توی پلاستیک تا بزارم روی صورتم.
کاش میشد از خانوادت طلاق بگیری و دیگه هیچوقت نبینیشون..
...
سامیار؛
رنگ هامو چیدم توی کمد و درشو بستم.
یه کتاب از توی قفسه برداشتم و رفتم نشستم روی تخت.
همیشه با خودم فکر میکردم که اگه نمیرفتم نقاشی چه رشته ای انتخاب میکردم.
احتمالا میرفتم دانشکده ادبیات و اونجا فلسفه میخوندم.
هرچند که خیلی از فلسفه سر در نمیوردم و فقط بهش علاقه داشتم.
اما خب شاید در صورت اموزش دیدن میتونستم درکش کنم.
میدونستم که بخاطر همین منطقم هیچوقت نباید برم فلسفه چون همیشه درصورت قرار گرفتن توی یه وضعیت نمیتونی درک درستی ازش داشته باشی.
شاید هم چون این رو میدونم فلسفه کمی برام مناسب میبود، نمیدونم.
کتاب رو باز کردم.
همیشه به البرکامو و کتاباش علاقه داشتم.
هرچند که کتاباش به صورت رمان بود، اما یه دید فلسفی رماناش رو احاطه کرده بود و سبک خاص خودش رو داشت.
به جمله قشنگی برخوردم؛
"این دنیا بیعشق به منزلهی دنیای مردهای است و پیوسته ساعتی فرا میرسد که انسان از زندانها و کار و تلاش خسته میشود و چهرهی عزیز و قلبی را که از مهربانی شکفته باشد میخواهد."
کاملا درست بود.
تا وقتی که ماریا رو دوست داشتم و توی زندگیم بود همه چیز رنگی تر و قشنگتر بود.
انگار درخت ها سبز تر، اسمون ابی تر و گل ها شفاف و خوشرنگ تر بودن.
اما حالا همه چیز یه حالت ابی یا هاله ای از خاکستری داشت.
این طیف از رنگ انگار کل زندگیم رو احاطه کرده بود.
یاد حرف دایان افتادم، میگفت که هیچوقت تاحالا عاشق نشده.
حرفش برام عجیب بود، محال ممکنه ادم بره دبیرستان و توی دوران نوجوونیش دلباخته کسی نشه.
اصلا نوجوونی به عشق های پرشور و کودکانش معروفه.
حالا که بیست و چند سال سن داشت چطور میتونست بگه که تاحالا عاشق کسی نشدم؟
البته که انسان ها باهم متفاوتن و هرکس توی زندگی دنبال معنای خاصی میگرده.
اما به نظر من عشق یعنی رنگ.
مثل عشق به نقاشی، مثل عشق به طبیعت..
با صدای پیام گوشیم سرم رو از توی کتاب در اوردم و موبایلم رو برداشتم.
یاسر بود، میگفت که امشب یادت نره بیای اینجا.
برای امشب دعوتم کرده بود خونش.
منم بدم نمیومد برم، دو سه روزی بود که توی خونه بودم و حوصلم کم کم داشت سر میرفت.
2 828
#part94
سامیار؛
بسکوییتی برداشتم و گذاشتم توی دهنم.
سارا اومد سمت میز و ماگ چای رو گذاشت روی کانتر.
_متشکرم.
لبخندی زد و رفت.
به ماگ سفید رنگ که روش با رنگ مشکی نوشته بود "نمایشگاه تندیس" خیره شدم.
اگر یه روز یه نمایشگاه نقاشی میزدم اسمش رو میزاشتم گندم.
و احتمالا اونموقع ازدواج کرده بودم و یه دختر بچه به همین اسم داشتم.
اونوقت یه نقاشی بزرگ ازش میزدم توی قسمت ورودی و اسمش رو با یه فونت زیبا و شکننده مینوشتم.
یه لحظه بابت اینکه دایان نقشی توی ایندم نداره غمگین شدم.
نفس عمیقی کشیدم و بسکوییتم رو زدم توی چای.
مسیح که تازه دو روز بود اینجا کار میکرد توی یکی از ماشینا نشست و بوق زد که امید ترسید و لیوان چای از دستش افتاد و خورد و خاکشیر شد.
مسیح درو باز کرد و با خنده گفت؛
_ترسو.
امید_ببخشید بوق زدی انتظار داری نترسم.
سارا اون جارو خاک اندازو بیار.
مسیح_باید بگم مسیحا بیاد جمعشون کنه.
این رو گفت و بیشتر خندید.
مسیح واقعا پسر بی ادبی بود.
اینطور بی رحمانه جای خواهرش رو گرفته بود و راه به راه مسخرش میکرد.
به بدترین شکل ممکن با ما کارمندها حرف میزد و همش دورو بر ماشینا بود و باهاشون ور میرفت.
امید شیشه خورده هارو جارو زد و زمین رو با دستمال خشک کرد.
مسیح هم دست به سینه و با خنده نگاهش میکرد.
پوفی کشیدم و مشغول کارم شدم.
باید لیست خرید و فروش رو توی کامپیوتر وارد میکردم.
امید کنارم ایستاد و گفت؛
_این پسره انگار ندیدست.
همه ماشینارو از وقتی اومده انگولی کرده.
میترسم بزنه یکیشونو خراب کنه.
کم مونده بخواد توی سالن برونه.
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_عادت میکنه.
امید_اگه تا اونموقع یه ضرری بهمون نزنه..
بعد از کارم لیست رو برداشتم و بلند شدم تا برم تحویلش بدم به دایان.
توی این چندروز چند کلمه بیشتر باهم حرف نزده بودیم و همش درمورد کار بود.
دلم براش خیلی تنگ شده بود اما چاره دیگه ای نداشتم.
بگو بخندش رو با امید و بقیه میدیدم، اما به من که میرسید میشد خشک ترین ادم روی زمین.
این کاراش ازارم میداد.
ارزو میکردم که کاش برگردیم به قبل از اون اتفاق، وقتی که باهم فقط دوتا دوست بودیم.
اونموقع حداقل رابطمون بهتر بود.
اما الان..
انقدر مشغول فکر کردن بودم که فراموش کردم در بزنم.
درو باز کردم و رفتم تو که دایان و دختری که کنارش بود رو دیدم درحالی که داشت گونه های دختر رو لمس میکرد.
سرش رو بلند کرد و با اخم کمرنگی بهم خیره شد.
دایان_در هست، انگشتم که داری.
لااقل دوبار بکوب بهش.
_شرمنده.
به دختر کنارش خیره شدم، پوست تیره و موهای خرماییش باعث شده بودن جذابیت دلنشینی داشته باشه.
رفتم سمت میز و برگه هارو روش گذاشتم.
_برگه هایی که گفته بودی اماده کنم.
دایان_مرسی.
سرم رو تکون دادم و خواستم برم سمت در که همون لحظه صدای داد و بیداد از بیرون اومد.
سرجام ایستادم و به دایان نگاه کردم.
نوچی کرد و از روی مبل بلند شد و از اتاق خارج شد.
منم پشت سرش رفتم بیرون.
مسیح_تو اینجا چه گوهی میخوری؟
مسیحا بدون حرف به مسیح خیره شده بود.
دایان_چه خبره اینجا؟
مسیح_من نمیخوام این اینجا باشه.
دایان_مگه تو باید بخوای؟
مسیح_اره من مدیر اینجام.
هممون خندمون گرفت.
دایان_ببین مسیح، یا مثل بچه ادم میشینی کارتو میکنی یا اهمیت نمیدم که چندسال ازم کوچیکتری، جوری میزنمت که تا یکسال هرروز بری بخیه هاتو بکشی.
مسیح با اخم به دایان خیره شد و رفت سمت یکی از اتاقا و درو محکم بست.
دایان_یه متر قد داره ده کیلو رو.
بهمون نگاه کرد و گفت؛
_شما هم کارتونو بکنید.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول کارم شدم.
_سلام.
سرم رو بلند کردم و با همون دختر قد بلند روبه رو شدم.
_سلام.
دختر_من ایدام، تو باید سامیار باشی.
درسته؟
_بله خودمم.
موهای بلند بافته شدش دورش ریخته بودن و رژ لب تیره ای به لب داشت.
ایدا_دوست دایانی؟
_راستش..
نتونستم کلمه مناسبی پیدا کنم.
بی توجه به حرفم گفت؛
_پسفردا 6 شهریوره.
تولد دایانه.
ابروهام پرید بالا.
پس تولدش بود.
ایدا_قراره براش یه تولد بگیرم، میتونم بخوام کمکم کنی؟
اخه با دوستای دیگش در ارتباط نیستم که باهاشون هماهنگ کنم.
_چرا به خانم سروش زاده نمیگین؟
ایدا_بنظرم بهش میگه، بعد هم توی شرایط درستی نیست گفتم نندازمش توی زحمت.
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_میتونم روی کمکت حساب کنم؟
_حتما..
یکم باهم راجب تولد و نحوه برگذاریش حرف زدیم.
گفت که نمیخواد زیاد شلوغش کنه و سر جمع فقط پنج شیش نفر قراره بیان.
بعد از اینکه حرفاش تموم شد و شمارم رو گرفت رفت.
توی فکر فرو رفتم، ایا دایان دلش میخواست منم توی جشن تولدش باشم؟
ممکنه اصلا دوست نداشته باشه منو ببینه و همین الانم به زور اینجا تحملم بکنه.
اما اگه ازم خوشش نمیومد هیچوقت بهم نزدیک نمیشد..
باید براش چی میخریدم؟
کاش شماره دختره رو گرفته بودم بهش میگفتم که رو کمک من حساب نکنه.
