𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 834
Obunachilar
-324 soatlar
-67 kunlar
-6630 kunlar
Postlar arxiv
2 833
Repost from N/a
https://t.me/roman_kenviper
رمانی که دربارهی چندین سال آیندست و مردم به سه جزیره پناه بردند و داخلشون زندگی میکنن
2 833
Repost from N/a
https://t.me/transexuall78
لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو....
2 833
هرسریال و فیلم بیالی که خواستی رو داره اگه هم نداشت میتونید درخواست بدید و براتون بذاره✨
2 833
تو تیکهای از من رو داری، تیکه ای که هیچوقت قرار نیست با خودت ببریش.
دقیقا ده دقیقه قبل از رفتن، تمومش رو ازت میگیرم.
و همینطور قسمتی از وجود خودت رو.
2 833
#part169
ساعت طرفای پنج و نیم بعد از ظهر بود و به ماههایی نزدیک میشدیم که خورشید زودتر غروب میکرد.
احساس عجیبی داشتم، مدتها بود که با کسی غیر از اهورا توی خیابون راه نرفته بودم.
البته که تیناهم هر ازگاهی برنامه بیرون رفتن میچید اما خب از اخرین باری که با کسی اشنا شدم و باهاش توی شهر قدم زدم خیلی میگذشت.
هرچند که غزل شخصی نبود که به اون عنوان ببینمش و صرفا کسی بود مثل تینا یا اهورا.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو بهش دوختم.
حالا شالش دور گردنش بود و موهای کوتاهش رو بالای سرش بسته بود.
برای چند لحظه نظرم به دستاش جلب شد.
پوستش به غیر از جاهایی که زخمی بودن کاملا صاف و لطیف به نظر میرسید.
چشمام رو تنگ کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
میدونستم که متوجه دقتم به خودش شده.
_دوست داری برات زخمات رو کاور کنم؟
خیلی سریع برگشت سمتم و زل زد بهم.
فکر میکردم حواسش پیش گروه سرود و چرت و پرت خوانیای باشه که همراه یه ماشین بزرگ رد میشدن.
اگر اشتباه نمیکردم تولد امامی پیغمبری چیزی بود و اون رو جشن میگرفتن.
غزل_میخوای پیوند پوست و استخوان بهم بزنی؟
چون فکر نکنم به این راحتیا کاور شن.
با اینکه حواسم به روبه روم بود تا با مردمی که رد میشدن تا از مراسم فیلم بگیرن برخورد نکنم متوجه پوزخندش شدم.
_نه.
با یه طرح ساده هم حل میشه.
از کنار پسری که درحال دویدن بود گذشتم و کمی رفتم اونور تا بهش نخورم که به غزل برخورد کردم، اما هیچکدوممون به این موضوع اهمیتی ندادیم.
اینکه قدش ازم بلند تر بود کمی کلافم میکرد، چون من خودم جزء دسته قد بلندا محسوب میشدم و اینکه کسی وجود داشت که از بالا بهم نگاه کنه ازارم میداد.
انگار داشت به پیشنهادی که داده بودم فکر میکرد چون نگاه گذرایی به دست سمت چپش انداخت.
من ادمی نبودم که مشکلات و کارهایی که بقیه انجام میدن برام مهم باشه و سرم همیشه توی کار خودم بود.
اما حالا دلم میخواست کمی بیشتر از زندگیش بدونم.
چند ماهی میشد که میشناختمش و هیچی ازش نمیدونستم.
حتی فامیلیش رو!
_چرا تصمیم نمیگیری هرموقع عصبی و ناراحتی به جای اینکه به خودت اسیب بزنی یه کار مفید انجام بدی؟
کمی از سرعت قدمهاش کاسته شد و با چشمهای درشتش که حالا توی نور عسلی بنظر میرسیدن بهم زل زد.
طولی نکشید که لبهای برجستش به خنده باز شد و تونستم دندونهای مرتبش رو ببینم.
غزل_مثلا چه کار مفیدی؟
_نمیدونم.
لب هام رو فشردم و با ایده گرفتن از بیلبورد ابی رنگ روبه روم گفتم؛
_صلوات بفرست.
و خودمم به حرف خودم خندم گرفت.
خودزنی کردن با تیغ منطقی تر به نظر میرسید.
غزل_صلوات بفرستم و دعا کنم تا دیگه کسی باعث نشه زخمی بشم؟
چشمهام رو تنگ کردم.
از ادمهایی که تلاش میکردن با وجود تمام خالی بودنشون با محتوا باشن خوشم نمیومد و حالا غزل داشت اونطوری بنظر میرسید.
_تو خودت کنترل این رو نداری که نزاری ادمها روت تاثیر بزارن که بعدا به خاطر رفتاراشون باعث اسیب زدن به خودت نشی؟
اخماش رفت توی هم و نگاه معنی دار کوتاهی بهم انداخت.
لبهاش از هم گشوده شد، اما خیلی سریع به هم فشارشون داد.
انگار میخواست چیزی بهم بگه اما جلوی خودش رو میگرفت.
شاید هم فقط حرفی برای زدن نداشت.
من مثل همیشه درست فکر میکردم.
وقتی ادمی باشی که با هزار و یک نفر بپلکی و رابطه داشته باشی، قطعا نسبت به ادمای عاقلی که حد و ارزش خودشون رو میدونن بیشتر مورد ضربه خوردن قرار میگیری.
نگاهم رو ازش گرفتم و ابروهام رو توی هم کشیدم.
طولی نکشید که صدای گرفتش رو شنیدم که میگفت؛
_اگر خودم اینکارو نکرده باشم چی؟
خیلی سریع برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
انتظار داشتم اثاری از شوخی توی چهرش ببینم اما کاملا جدی به نظر میرسید.
حرفش بیشتر از اینکه باعث تعجبم بشه برام گنگ و بی معنی بود.
شاید توی خواب یا مستی و روی مواد اینکار رو انجام میداد؟
اما در اون صورت نمیگفت خودم انجامش ندادم.
شاید روابط خشن و اسیب زننده داشت؟
مسخره بود، اما با وجود اون کبودی های روی شکمش و چیزهایی که تابه حال دیده بودم منطقی به نظر میرسید.
احساس میکردم چیزی راجبش هست که سبک زندگیش رو با بقیه متفاوت میکنه.
انگار رازی درون خودش نگه داشته بود که همه ما ازش بی خبر بودیم و این باعث میشد برخلاف میل باطنیم که ترجیح میداد ازش دور بمونه بخوام بهش نزدیک بشم.
نیاز داشتم بفهمم چه چیز اشتباهی این وسط هست که درکش از توانم خارجه.
همه چیز واقعا داشت پیچ در پیچ و عجیب میشد.
حالا نزدیک ساحلی بودیم و میتونستم حجم انبوهی از مرغ های ماهی خوار رو دور پل ببینم.
خورشید درحال غروب بود و صدای پرندهها و همهمه ماشینایی که ازدحام زیادی رو تولید کرده بودن توی گوشم میپیچید.
نور خورشید که حالا کاملا نارنجی بود به رودخونه تابیده میشد و چشمم رو میزد.
جمعیت زیادی توی خیابون بودن و همین باعث میشد کمی از هم دور بمونیم.
2 833
ترجیح میدم به دیوار نگاه کنم و بخندم، تا اینکه با دراماتیکترین فیلم دروغی دنیا گریه کنم.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
