𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 829
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-3830 kunlar
Postlar arxiv
2 829
Repost from N/a
❤️🔥🔞 فیلمای بی دی اس امی جدید و متفاوتی💦 که تا حالا ندیدی فیلم فوت فتیش👠 میسترس ها👸🏻 و اسلیوهاشون🧎🏻♂🧎🏻♀ فیلم لیتل گرل🙇🏻♀ هایی که آب ددیشونو🤵🏻 تو شیشه شیر🍼 میخورن و لیتل بوی🙇🏻 هایی که فقط شیر مامیشونو🤱🏻 میخورن همه این فیلما😈 با کلی فیلم هات🔥 دیگه تو کانال زیر هستش🔞❤️🔥 👇🏻
https://t.me/+oSdRshIxQUo1Zjk0
2 829
Repost from N/a
مذهبــــــــــــــی گــــــــــــــــــــی
یه پسر #مذهبی با یه مرد #مسیحی همخونه میشه🤤😍
_دستتو بکش چه معنا داره یه مرد منو #لمس کنه‼️
_لمس نمی کنم حاجی می خوام یکم #مزه کنم💦
دست روی دهن سمیر گذاشت و دستاش رو از پشت بست با لذت #لباشو می بوسید و #نیپل هاشو #مک می زد #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد...
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
2 829
Repost from N/a
لیتل بوی شیطونی که شب امتحان به جای درس خوندن از استادش #رابطه می خواد🔞
-ددی بسه من دیگه حوصله حل کردن ندارم بیا منو #بغل کن انرژیم ته کشیده🥺
مرد مداد رو کنار گذاشت پسرش رو توی #بغل گرفت #لباش رو به بازی گرفت و گفت:
-فردا از من انتظار #نمره نداشته باشی این درس رو #افتادی من پارتی بازی نمی کنم
-حالا تا فردا🙄🥺
لباش رو جمع کرد و روی #سینه ی مرد گذاشت #خمار سینه اش رو #مک می زد از #لب_هاش تا #ترقوه_اش رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هاش رو فشار می داد
#عضوش رو وارد #سوراخش کرد...❌
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
#اســــــــتاد_دانــــــــشجو🤤
#ددی_لیـــتل_بــــــــــــــــوی💦
2 829
Repost from N/a
کلاسشو میپیچونه و یواشکی میره اتاق معلمش اما نمیدونه که داداش کوچولوش هم اونجاست و کلی حسودی میکنه 😈🚪💯♨️
_ بازم کلاستو #پیچوندی سپنتا؟
_ وقتی داداجی #نبودش منم اومدم ببینم #چیکال موکونه.
الانم موخوام داداجی رو #بوش تُنم ددیِ #بد.
یقه ی #لباس سام رو گرفت و لباشو محکم #بوسید.
با حس #دستای گرمی توی شلوارشون، از هم #جدا شدن.
#انگشتاشو به مق*عدشون فشار داد و هر دو سر جاشون تکون #خوردن.
تو اتاقش با لیتلاش س*س میکنه و مدیر مدرسه مچشونو میگیره 😱🚪🔞
https://t.me/+cuTCWdpNMWBhOGJk
2 829
Repost from N/a
رضا مردی که مجبور میشه زیرخواب و اسلیو خلبانش بشه و هرشب به اون سرویس بده🤭🔞
-با نیشخندی نگاهش کرد و و زنجیر #قلاده رو تکون دادم و با لحن #تحقیری گفتم #تولهسگ بیا برای اربابت #ساک بزن💦🔞⛓
با چشمای اشکی نگاهم کرد که توجهای نکردم و زنجیر #قلادشو محکم کشیدم که #مجبور شد #دهانشو باز کنه💦🍆💯
یک ضرب #آل_تمو وارد #دهانش کردم و بی توجه به عوق زدن هاش توی دهانش #تل_مبه میزدم🔥🤭
چند دقیقه گذشت که نزدیک #ارضا شدن بودم #آل_تمو از دهانش بیرون کشیدم و سیلی #محکمی رو صورتش زدم🥵🔞⚠️
و خشن گفتم #داگی شد که گفت
+نه ولم کن من نمیخوام
با شنیدن این حرفش آتیش گرفتم عصبی سمتش حجوم بردم و... 😱💯⛓
https://t.me/+IeT6tuQdlk9mNzlk
https://t.me/+IeT6tuQdlk9mNzlk
2 829
#خلافکار_وحشی_من👅🔥
#پارت_70😈💜
❌❌توجه توجه: این رمان دارای صحنه های خیلی باز و ترسناک هست در صورت داشتن مشکل جوین ندید❌
امیرکیان به سمتم اومد گفت:اماده برای جر خوردن هستی سرگرد
خمار بهش نگاه کردم لب زدم اره
همین حرفم کافی بود که امیرکیان سالارشو محکم داخلم کنه منم جیغ محکمی از درد بکشم که امیرکیان بگه اوف چقدر تنگی سرگرد کوچولو اینو گفت بدون توجه به من شروع به تلمبه زدن داخلم کرد وهین اینکه تلمبه میزد سینه هامو تو مشتش گرفته بود و به بازی درمیورد
❌❌دختری که سرگرد هست و هرشب زیر خلافکار هات و سکسیش جر میخوره🤤🤤❌❌
#توصیه_نویسنده_جوین_بدید😌💋
https://t.me/+Aeg20-m3Koo3NTQ0
2 829
Repost from N/a
از خوندن رمان های آنلاین خسته شدی❓
رمان پی دی اف شده می خوای؟ 📕
ژانر مافیایی عاشقانه طنز می خوای؟
رمان با ژانر گی و لزبین می خوای؟👩❤️👩 💑
چنلی پر از رمان های بی دی اس امی!⛓
از پارتگذاری نامنظم نویسنده ها خسته ای پا شو بیا اینجا! 😜
دلت می خواد نوشته هات نقد بشن و نویسنده های دیگه رمانت رو نقد کنن؟
پر از تکست ها و متن های جالب و س_کسی!💦🔞
بدو بیا که همه چیز هایی که می خوای توی این چنله! 👅
https://t.me/my_novelss
https://t.me/my_novelss
لینک بزودی باطله🤫♨️
2 829
#خلافکار_وحشی_من🤤😈
بهترین رمان خلافکاری و مافیایی تلگرام😈👌
#پارت_10✨🪐
#سکسی_ترین_رمان_تلگرام🙈♥️
باعشوه روی سالار امیرکیان نشستم خودمو اروم بالا پایین میکردم که جامونو برعکس شد امیرکیان محکم شروع به تلمبه زدن زد هین که تلمبه میزد گفت:سرگرد کوچولو زیر کی داری جر میخوری؟
_اه زیر تو
_من کیم؟
_خلافکاری من زیر خلافکارم جر میخوری
همین باعث شد امیرکیان محکم تر تلمبه بزنه
❌❌دختری که سرگرد هست و زیر خلافکار هات وحشیش هرشب جرمیخوره😈🤤❤️🔥
#توصیه_نویسنده_نخونی_از_دست_دادی
❌❌توجه توجه این رمان دارای صحنه مثبت ۱۸ هست لطفا درصورت داشتن مشکل جوین ندید❌❌
#توصیه_نویسنده_جوین_ندیدی_از_دست_دادی😄🤤🚶♀
https://t.me/+Aeg20-m3Koo3NTQ0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
ادریس از پشت #محکم چسبید بهم و سرشو تو گردنم فرو کرد ؛💦🍑
با فوت کردن نفسش #قلقلکم داد که خندم گرفت و سرم و کج کردم؛
+جان... #قربون خنده هات بشم آره #حافظ؟
چیزی نگفتم و با #لبخند برگشتم سمتش دستم و گذاشتم رو تهریشش و نوازشش کردم که کف دستم و گرفت و #بوسید؛
+مال من میشی؟با #دلم راه میای؟
چشمام و به تایید حرفش باز و بسته کردم که بی طاقت #حمله کرد سمت لبام و #وحشیانه می بوسید و مهر میزد...❤️🔞💦
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#پسریتخصوازجنسشیطنتکهعاشقپسریعربوجاسوسمیشه🔞🔥
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
+أحبك .
با حرفی که زد دوباره بارها و بارها دلم لرزید این پسر عرب شده بود تمام چیزی که از دنیا میخوام اما من که میدونستم هدفش از نزدیکی با من چیه کون لق دنیا و جُرم و گناه هم با سلمان حال و هوای دیگه داره .
با بی تابی از گردنش گرفتم و حمله کردم سمت #لباش با ولع لباشو #میمکیدم ، دستمو از شورتش رد کردم و به #سوراخش رسوندم ، دستمو دورانی دور #سوراخش میچرخوندم و یهو ی #انگشتم و واردش کردم .🔞🍑💦
+آخخخ...هاکان
با آخ گفتنش جری تر شدم ، پرتش کردم رو تخت و مشغول در آوردن لباساش شدم #نیپلش و به دهن گرفتم و با #انگشتام مشغول #تلنبه زدن شدم تا آماده شه . #مردونگیم و یک ضرب #واردش کردم و محکم خودمو بهش #میکوبیدم.❌🔥🔞💦
+آهههه...یواش هاکان .🍑🔞
-قربونت شم عشق هاکان..آههه..فاک..لعنتی #سوراخ صورتیت و ببین چطوری #ک*یرمو بلعیده..💦‼️🔞
با فریادی مردونه #ارضا شدم و #آبم و رو کمرش خالی کردم ؛ آلت سلمان و به دهن گرفتم و مشغول ساک زدن شدم تا اون هم به اوج برسه..🔥🔞💦
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
2 829
Repost from N/a
#مافیایی🔥 #اسمات💦 #اروتیک🔞
پیراهنم رو پایین میکشه و به #سینههام دست میزنه.
-فکر کردم روانشناس کوچولو به حرف #اربابش گوش میده.
با ترس میگم:
-گ...گوش کردم دیگه.
دم گوشم زمزمه میکنه:
-الان گوش کردی و این لباس رو پوشیدی باز؟ نمیترسی مهربونی و
صبرم تموم بشه؟ اونوقت دیگه ارباب
مهربونی نیستما.
با نگرانی به چشمای قرمزش نگاه میکنم.
-بار آخر بود. قول میدم.
با لبخند #نوکسینههام رو فشار میده.
-به نفعته خوش قول باشی عروسک.❤️🔥
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
+کارای بدتو یکی یکی بگو بیبی
_ددی غلط کردم
+غلطایی که کردیو یکی یکی برام بگو
چشمام از اشک پر شد
_ددی ...لطفا
پوزخند حرص دراری زد
+پس حالا که نمیخوای بگی فرصتشم ازت گرفته شد
چیزبهتری دارم واسه #تنبیهت😏
خواستم حرف بزنم که زد با پشت دست تو دهنم #گگ و بست ⛔️
❌جوری از پشت #میکنمت که راه رفتن بشه آرزوت
که با یه حرکت...............🔞💦
https://t.me/+waXIYagQATc0NjY0
https://t.me/+waXIYagQATc0NjY0
خواننده ای که بخاطر سرپیچی از حرف اربابش با میکروفون خودش جر میخوره....💦🎤
#بیا_ببین_ددیش_چجوری_رامش_میکنه😈🤞
2 829
#maslakh
#part282
میدونستم که سامیار روی شوخی های اینطوری حساسه و اصلا ازشون خوشش نمیاد.
مخصوصا حالا که کسی که داشت همچین شوخیای میکرد دختر عموش بود.
دایان_بعدا نشونت میدم.
برگشتم و به مسیحا که سرش توی گوشیش بود خیره شدم.
_با کی حرف میزنی؟
قصد دخالت نداشتم، فقط یه سوال بود برای اینکه سر بحث رو باهاش باز کنم.
مسیحا_ملیکا.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_خوبه.
گوشیشو خاموش کرد و بهم خیره شد.
سر حال بنظر میرسید، انگار که دردی نداشت.
_خوبی؟
صندلیمو بهش نزدیک کردم و با صدای ارومتر گفتم؛
_درد نداری؟
مسیحا_کمتر شده.
الانم دارو خوردم.
_چرا نمیری مرکز ترک اعتیاد؟
مسیحا_خوشم نمیاد.
اونجا طوری با ادم رفتار میکنن انگار که یه بیماره.
یا نمیدونم، کسی که به مراقبت نیاز داره.
اصلا از این برخوردشون خوشم نمیاد.
در ضمن کلی کارو زندگی دارم.
من خودم تنها اینکارو شروع کردم و خودمم تنها تمومش میکنم.
سرمو تکون دادم.
_تنها نیستی، منم پیشتم.
نگاهشو بهم دوخت، منم زل زدم توی چشماش.
چشم هایی که حالا زیرشون یکم گود شده بود.
دلم براش خیلی تنگ شده بود، نیاز داشتم بغلش کنم.
لمسش کنم و ببوسمش.
دیدنش توی این فاصله باعث میشد عذاب بکشم.
نیاز داشتم بهش گره بخورم، یه گره کور.
مسیحا_دیگه جنی ندیدی؟
انگار تازه یادم افتاد که کلی حرف برای گفتن دارم.
_هیچی ندیدم.
حتی احساس میکنم که برای همیشه غیبشون زده.
انگار که سایشون روی زندگیم بود و تاریکش کرده بود.
اما حالا کاملا معلومه که رفتن.
اصلا وجودشون رو حس نمیکنم.
مسیحا_چرا؟
مگه اون زنه کاری کرد؟
_نه کاری نکرد.
اها چرا یه کاری کرد.
وقتی بسته بودم به تخت..
دایان_خب.
برگشتم و به دایان که دست به سینه نشسته بود و مارو نگاه میکرد خیره شدم.
مسیحا از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_ما الان میایم.
رفت و روی یکی از میز های خالی نشست.
دنبالش رفتم و روی صندلی روبه روش نشستم.
مسیحا_خب داشتی میگفتی.
بهش خیره شدم.
یه تیشرت مشکی روی دورس سفید رنگش پوشیده بود که خیلی بهش میومد.
موهاش رو دوباره رنگ کرده بود و حالا انگار قهوهای تیره بودن.
_یه کاری کرد.
انگار که روحمو فرستاد یه جای دیگه.
شایدم فقط خواب بودم.
ولی میدونی صداش رو میشنیدم و حتی میتونستم باهاش حرف بزنم.
مسیحا_خب.
قبر اون مرد سوخته رو دیدم.
توی انبار خاک شده بود.
نفس عمیقی کشیدم، یاداوری همه اون اتفاقات خیلی برام سخت بود.
_حتی میتونستم استخون هاشو ببینم.
خیلی ترسناک بود.
دستاش رو گذاشت روی میز و چشماش رو ریز کرد.
مسیحا_خب این چه فرقی کرد.
یعنی چطور باعث شد که دیگه اون جنارو نبینی.
_میدونی.
نمیدونم چرا اون مرد سوخته رو میدیدم.
دلیلی براش ندارم، اما خب میدونم جنای دیگه بخاطر ارسو منو اذیت میکردن.
یعنی اون فرستاده بودشون.
فکر نکنم دیگه با اون مرد سوخته مواجه بشم. انگار روحش الان به ارامش رسیده.
چون مادرش قبرش رو پیدا کرده و تازه اونشب اون مرد سوخته سعی کرد بهم کمک کنه فرار کنم.
مسیحا_اما ارسو نتونست کاری که میخواد رو بکنه.
نکنه دنبالت بگرده و یا دوباره جن هارو بفرسته برات.
نفس عمیقی کشیدم.
حتی از تصور این موضوع هم زیر دلم خالی میشد.
_از همین میترسم.
به میز چوبی خیره شدم.
حالا یه لیوان خالی نسکافه روش قرار داشت به همراه یه زیر سیگاری که تا اخر پر از فیلتر سیگار بود.
عجیب هوس سیگار کرده بودم، مخصوصا که اینجا بوی سیگار میداد.
یه بوی خاص که با بوی قهوه، خامه و بستنی مخلوط شده بود.
میتونستم قسم بخورم که مسیحام دقیقا همین بو رو میداد.
مخلوطی از بوهای تلخ، شیرین و هوس انگیز.
مسیحا_حالا چرا میخواست بکشتت؟
_چون بابام پسرش رو کشته بود، چون میخواست از مادرم انتقام بگیره چون پسرش عاشقش بوده.
چون میخواست قربونیم کنه برای جنا.
مسیحا_پدرت پسرشو کشته!؟
_اوهوم.
مسیحا_اصلا فکرشو نمیکردم.
ولی بنظرم باید این قضیه رو به مادرت بگی.
شاید اون بتونه برات کاری کنه.
_فکر نکنم بتونه کاری بکنه.
تازه وقتی بفهمه تنها به اون روستا رفتم و اون پیرزن خرفت میخواست منو بکشه مطمئنا سکته میکنه.
مسیحا_شاید اون بتونه برات کاری بکنه.
مامانا همیشه یه راه حل دارن.
سرشو انداخت پایین و زمزمه کرد؛
_برای به دردسر انداختن و یا نجات دادن.
_چی؟
سرشو بلند کرد و خیلی سریع گفت؛
_هیچی.
شکمت چطوره؟
_خوبه.
خداروشکر زخمام عفونت نکرده.
ولی هنوز مطمئن نیستم که ایدز دارم یا نه.
مسیحا_چرا باید ایدز داشته باشی.
_خب سوزنا کثیف بودن.
معلوم نیست از کجا اورده بودشون.
مسیحا_خب تا با یه فرد ایدزی برخورد نداشته باشن که الوده نمیشن.
شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم.
_سیگار داری؟
سرشو تکون داد و یه پاکت سیگار از توی جیبش در اورد و گذاشت جلوم.
یه نخ برداشتم و با فندک توی پاکت روشنش کردم.
2 829
#maslakh
#part281
_میخوام زنگ بزنم بهش.
دریا_نزن بنظر من.
_چرا؟
بهش خیره شدم.
یه هودی نارنجی زیر پیرهن مشکی رنگش پوشیده بود.
یه شلوار چهارخونه نارنجی و مشکی هم پاش بود.
استایل عجیب غریبی داشت کلا.
مثل مسیحا بود، از رنگای شاد خوشش میومد.
دریا_ندیدی اونروز چقدر رید بهت؟
_منم ریدم بهش.
دریا_خودت میدونی.
ولی من بودم هیچ جامو دستش نمیدادم.
میدونستم که دریا قصد نداره رابطمون رو بهم بزنه و اخلاقش همینطوره.
احتمالا اگه یه روز با رلش دعواش بشه هیچوقت نبخشتش.
اما من مسیحارو درک میکردم.
اونشب خیلی درد داشت، از سمتی هم اومده بود و منو از مرگ نجات داده بود و توی اون وضعیت دیده بودم.
حق داشت که ناراحت و عصبانی باشه و سرم داد بزنه.
درضمن منم چیز خیلی بدی بهش گفتم، میدونم که هیچوقت حرفم رو فراموش نمیکنه.
به خاطر چیزی که دست خودش نبود سرزنشش کرده بودم.
کلا اخلاقم همین بود، دیر عصبی میشدم و زودم یادم میرفت و انقدر بهش فکر میکردم که همه تقصیرا رو مینداختم گردن خودم.
شماره مسیحارو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده.
_مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.
پوفی کشیدم و تماس رو قط کردم.
بقیه دسرم رو خوردم و به ادامه حرف زدن با سامیار پرداختم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
تماس رو سریع وصل کردم و گفتم؛
_الو.
مسیحا_زنگ زده بودی؟
لحنش خیلی خشک بود.
_اره، میخواستم بگم که چندوقتیه پیدات نیست.
مسیحا_منظورت دو روزه؟
_اره، همون.
مسیحا_خب؟
نفس عمیقی کشیدم.
_زنگ زدم معذرت خواهی کنم.
مسیحا_بکن.
_ببخشید که اون حرف رو بهت زدم، حالم واقعا خوب نبود.
مسیحا_خب کردی.
میتونی خدافظی کنی.
_غلط کردی.
لوس نشو.
مسیحا_خیل خب.
منم ببخشید که سرت داد زدم.
_میتونی بیای بیرون؟
مسیحا_کجا؟
ادرس کافه رو بهش دادم و قط کردم.
زیاد طول نکشید که مسیحا و دایان پیداشون شد.
دریا_من این پسره رو انگشت میکنم، اگه ندیدی.
خندیدم و بلند شدم.
به مسیحا سلام کردم.
دستشو اورد جلو که بدون توجه بهش کشیدمش توی بغلم.
مسیحا_خوبی؟
نفس گرمش به گوشم خورد.
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_اوهوم.
نشستیم روی صندلی که دایان گفت؛
_معرفی نمیکنید؟
_خواهر ناتنیم، دریا.
دایان_از کجا برات خواهر در اومد.
خندیدم و گفتم؛
_در نیومد، مامانم ازدواج کرد.
دایان_از کجا برا مامانت شوهر در اومد.
دریا_از توی خونه ما.
دایان سرشو تکون داد که دریا گفت؛
_تو معرفی نمیکنی؟
دایان_من کوهم.
دریا_همون تو کونت.
دایان_بله؟
دریا_میگم اخی چه شوخ طبع.
دایان_تازه طبعم خیلیم داغه، دست بزنی جیز میشی.
مسیحا_دو دقیقه لاس نزن به این اقا پسر بگو چی میخوری.
هممون برگشتیم و به سالن گردان کافه خیره شدیم.
بیچاره یکم هول کرد.
دایان_همون همیشگی.
مسیحا_اسکل ما تاحالا اینجا نیومدیم.
دایان_اونی که همیشه وقتی نمیومدیم اینجا میخوردیم رو بیار.
دریا_دوتا کولا و چیپس.
مسیحا_کی گفت تو سفارش بدی؟
دریا_واسه خودم و کوه سفارش دادم.
مگه نه؟
دایان_با اجازه بزرگترا بله.
بعد از رفتن پسره دستامو گذاشتم روی میز و گفتم؛
_خب من دلم پارتی میخواد.
دایان_تشریف ببر تو کون مسیحا که الان توش عروسیه.
خندیدم و گفتم؛
_چرا؟
دایان_همش منتظر زنگت بود.
مسیحا چپ چپ دایانو نگاه کرد و با اخم گفت؛
_دایان!
دایان_تازه رفتم خونشون بهم نخود داده.
از صبح تا حالا انقدر چسیده بهم خفه شدم.
مسیحا_بی ناموس مگه تو نبودی هی تر تر راه انداخته بودی..
دایان_به جان مادرم دروغ میگه.
حتی رفت نشست روی تنگ ماهی دو دقیقه بعد پاشد رفت ماهی بیچاره سی بار مرده بود.
خندیدم و به مسیحا که با اخم دایان رو نگاه میکرد خیره شدم.
مسیحا_دایان بلند میشم میزنمتا.
دایان_لازم نیست بلند شی یه زور بزن میوفتی تو بغلم.
مسیحا انگار کم اورد چون خندید و چیزی نگفت.
دریا_کی نخود میخوره اخه.
سامیار که تا اون لحظه ساکت بود و وجودش فراموش شده بود گفت؛
_نخود خیلی خوشمزست، مخصوصا با ابلیمو و اویشن.
دایان_خوشمزست ولی غذا فقیراست.
سی بار به مسیحا گفتم بزار حقوقتو زیاد کنم یه قرص نان بخری.
_مگه مسیحا خانم مدیر نیست.
دایان_مدیر این باشه نهایتا.
دریا_انقدر این این کردی کنجکاو شدم ببینمش.
سامیار چپ چپ دریا رو نگاه کرد و روشو کرد اونور.
2 829
Repost from N/a
مافیای قدرتمندی که عاشق روانشناسش میشه و میدزدتش💦🔞🔥
با ترس نگاهش میکنم که روی بدنم خیمه میزنه.
-نترس #عروسککوچولو. بهت صدمه نمیزنم.
از ترس سکسکه میکنم که انگشتش رو روی صورتم میکشه.
-مگه میشه به دختر #خوشگلی مثل تو صدمه بزنم؟
-لطفا بذار برم.
با خنده روی لبهام #بوسه میزنه.
-بری؟ تازه پیدات کردم. قراره مال من
بشی. صاحبدار بشی.🕯⛓
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
2 829
Repost from N/a
🔞فول سکسی🔞
#GAY🌈 #GAY🌈 #GAY🌈
سوار هواپیما بودیم که دم گوشم گفت
_حرف گوش نمیدی توله نه!!!
_باید #بفاک بری تا یه چیزایی دستت بیاد😏🔞
زود بلند شدم و رفتم سمت دستشویی هواپیما قبل از اینکه درو ببندم خودشو هل داد داخل و درو قفل کرد
عملا گیر افتاده بودم😟
بدون اینکه مهلت بده کرواتشو گوله کرد تو #حلقم و خمم کرد♨️
بدنم گیر بود و با دستمم نمیتونستم کاری کنم
شلوار و #باکسرمو کشید پایین😱❌
بهت زده داشتم کلماتی رو پشت سر هم میگفتم ولی متوجه نمیشد و براشم مهم نبود....
#کی*رشو که دیدم گرخیدم🍆💦
دمه #سوراخم گذاشت 💯
اول یه #اسپنک زد به لپ #باسنم و #دخول کرد🚫
با دستش#تخمامو فشار میداد❌😧
در حال جون دادن بودم
همینطور داخلم #تلمبه میزد که در سرویس زده شد.....
https://t.me/+waXIYagQATc0NjY0
https://t.me/+waXIYagQATc0NjY0
بمال روش😼🤞
