𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 834
Obunachilar
+224 soatlar
+77 kunlar
-3330 kunlar
Postlar arxiv
2 835
درخت سیبی بودم، که میتونستی زیرم اتراق کنی، اواز بخونی و استراحت کنی، یا حتی بهم تاب ببندی و شاخو برگمو بشکنی، من حتی شراب خوبی بودم.
میتونستم توی وجودت بشینم و گرمت کنم، لبخند به لبت بیارم و از خود بی خود شدنت رو ببینم.
میتونستی از افتادن سیبام به فیزیک پی ببری و مسئله بسازی، یا حتی داستان ادم و حوا رو بنویسی.
اما تو تصمیم گرفتی جای همه اینها، من رو قط کنی و جای من، برای خودت و کس دیگه ای خونه بسازی..
تو همیشه بین بد و بدتر، بدتر رو انتخاب کردی.
2 835
میتونم وقتایی رو به یاد بیارم که تو جلوم مینشستی و من چشمامو لوچ میکردم تا تصویرت دوتا بشه. اونوقت دوتا از تو داشتم.
اگر میدونستم یکیش رو ذخیره میکردم واسه روزهایی که اینطور دور ازت افتادم.
2 835
#part128
_تا ساعت دوازده میرسیم، تا اونموقع ناهار نمیدن.
دایان_پس باید امیدوار باشم واسه صبحونه ابگوشت با پیاز بدن.
هرچند که اگه این اتفاق بیوفته ممکنه تا رسیدن به مقصد هممون سبز بشیم و بمیریم.
با این حرفش یاد رستا افتادم که همیشه با سبز شدن شورتا شوخی میکرد.
لبخندی زدم، دلم براش تنگ شده بود.
یعنی الان داشت چیکار میکرد؟
حتما خواب بود.
دایان_مطمئنم تو بیشتر از همه باعث مرگم میشی.
_چرا؟
مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟
دایان_فرقی نداری، جفتم نشستی.
تازه میگن فلفل نبین چه ریزه بزار بچسه تا بمیری.
خندیدم و گفتم؛
_تو که یکم به خودت فشار بیاری هواپیما میره تا ماه.
دایان_دقت کردی هرموقع سوار هواپیما میشیم راجب این چیزا حرف میزنیم؟
_تو و رستا همیشه دارین راجب این چیزا حرف میزنین.
دایان_میدونی بنظرم خاک اینجا چس خیزه.
خندیدم و بهش خیره شدم.
_یه سوال.
دایان_میخوای پوزیشن مورد علاقم رو بپرسی؟
راستشو بخوای اون وقتی که بهم پشت کردی رو خیلی دوست داشتم.
حس عجیبی بهم دست داد و کمی خجالت زده شدم.
سعی کردم بحث رو عوض کنم.
_نه.
خواستم بپرسم چطور میشه بامزه بود؟
دایان_میخوای بامزه باشی؟
_نه، فقط برام سواله.
من هیچوقت ادم بامزه ای نبودم.
دایان_منم نمیدونم.
بنظرم هر ادمی نمک خاص خودشو داره.
تو همینجوری بد اخلاق و بد قلق بانمکی.
منم تموم تلاشم رو میکنم که بانمک باشم.
چیزی نگفتم و به لباسش خیره شدم.
زیاد از پروازمون نگذشته بود که برامون خوراکی اوردن.
از اونجایی که دایان خواب بود پکشو گذاشتم روی میزی که به صندلی جلویی چسبیده بود.
انقدر سوار هواپیما نشدم حتی اسم اینم نمیدونم.
به دایان خیره شدم.
چشماشو بسته بود و میتونستم مژه های قهوه ای رنگش رو ببینم.
موهای فرش ریخته بود توی صورتش و لباش کمی خشک شده بود.
حسی توی وجودم بیدار شد، حسی که وادارم میکرد برم جلو و زبونم رو روی لب های خشکش بکشم.
اما اینجا هواپیما بود و ما در معرض دید عموم.
اخ که چقدر از مردم بدم میاد.
همیشه باعث جدایی من از ادمای مورد علاقم شدن.
نفس عمیقی کشیدم و دستمو که نسخی لمس موهای مرطوبش رو میکشید کنترل کردم.
حالا اینجا زیر بادی که از سقف میومد سرما میخورد..
سرمو کج کردم و به دستاش خیره شدم.
کاش میتونستم بگیرمشون.
کاش تو مال من بودی، کاش انقدر غریبه نبودیم.
کاش برای هم یه تجربه تلخ نمیشدیم.
هرچند که من هرچیزی ازت دیده بودم طعم عسل میداد.
اما تو چی؟
من برات چه نقشی داشتم؟
اگه یکیمون دختر بود رابطمون انقدر گیج کننده نمیشد..
بدون حرف نشسته بودم و از پنجره بیرونو نگاه میکردم که صدای قار و قور اومد.
به دایان نگاه کردم.
لبخندی روی لبم نشست.
پسر کوچولوی گرسنه.
با بیشتر شدن صدای قارو قور لبخندم عمیق تر شد.
دستم رو گذاشتم روی دستش و تکونش دادم.
_دایان..
خیلی سریع چشماشو باز کرد و خمار بهم خیره شد.
دایان_رسیدیم؟
_نه، خوراکی دادن.
اگه میخوای بخور.
صاف نشست و جعبه خوراکیش رو برداشت و مشغول خوردن شد.
نمیدونم چرا اما خیلی قشنگ غذا میخورد.
مثل یه همستر.
سرمو کج کردم و لبخندی زدم.
سرشو خم کرده بود توی بسته و کیک میخورد.
نی رو کرد توی دهنش و لباشو روش فشار داد.
نفس عمیقی کشیدم.
کاش من هم یه نی بودم.
ادم بودن به چه دردم میخورد وقتی نمیتونستم طعم لباش رو بچشم؟
پوستش رو گذاشت توی پاکت و درشو بست.
مطمئن بودم که با همین یه کیک و بسکوییت سیر نشده.
با اینکه خودمم یکم گشنم بود اما پکم رو گرفتم سمتش و گفتم؛
_بیا اینم بخور.
لباسشو تکوند و گفت؛
_پس خودت؟
_من صبحونه زیاد خوردم، سیرم.
لبخندی زد و پک رو ازم گرفت.
حاضر بودم از گوشت خودم بکنم بدم بخوره اما بتونم غذا خوردنش رو تماشا کنم.
گازی از کیکش زد و روش ابمیوه خورد و برگشت سمتم.
دایان_خیلی نگاه میکنیا.
روشون شاشیدی؟
خندیدم و گفتم؛
_نه.
مثل همسترا غذا میخوری.
دایان_همستر دیگه چیه.
_از خانواده موش و خرگوشه.
دایان_با این هیکل گنده همسترم؟
لبخندم پررنگ تر شد.
_اره.
شبیه بچه همستر میمونی.
ابروهاش رفت بالا.
با تعجب داشت ابمیوه میخورد.
دوست داشتم از شدت کیوت بودنش داد بزنم.
وقتی لباشو روی نی فشار میداد و برجستگی گلوش در اثر قورت دادن ابمیوه بالا پایین میشد.
موهای فرش که ریخته بود توی صورتش و چشمایی که به من زل زده بود..
حالا هردو در سکوت همو نگاه میکردیم.
حس کردم که کمی گرمم شد.
نگاهم رو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین.
زودتر از اونی که فکر کنم دو ساعت گذشت و رسیدیم به مقصد.
هوای اینجا یه ده درجه از رشت بیشتر بود.
خداروشکر دایان اینبار غش نکرد.
سوار یه تاکسی شدیم که دایان گفت؛
_ال اقا من فضلک برو تو هتل داسیت.
با خنده نگاهش کردم.
_چی میگی؟
دایان_میدونستی من بابام بزرگترین شیخ امارات بوده؟
_جدا؟
دایان_اره بابا.
مگه نمیبینی عربی رو مثل اب خوردن حرف میزنم.
2 835
انسان به تکرار است که زندست، میان اکرار تک به تک لحظات که معنی زندگی میدهند.
البته، برخی حوادث دیگر هیچگاه اتفاق نخواهند افتاد.
مثل رقص نورِ خدا؛ و این عدم تکرار یعنی مرگ.
2 835
زندگی طعم عجیبی گرفته.
انگار که برای صبحونه گوشت فاسد به خوردم داده باشن و با خون خوک دوش گرفته باشم.
انگار که موقع خواب شلوارم رو خیس کرده باشم و یا وسط یه بحث جدی و فلسفی تپق زده باشم.
اون طعم تلخ و ترشی دهن بعد از بیدار شدن و اون تنگی نفس و احساس پر بودن بعد از گریه.
مثل حس گناه، پوچی و انزجار بعد از خود ارضایی.
اون لحظه ای که میری بشاشی و دنیا مقابل چشمات پوچ و بی معنی میشه..
مثل اون لحظه ای که با خودت میگی؛ من برای چی زندم؟
و زندگی کذاییت رو با یه مرگ دردناک و حال به هم زن پایان میدی، اما باز هم قرار نیست راحت شی.
بوی گوشت فاسد شدت توی قبر یک لحظه هم رهات نمیکنه، لباساتو خیس کردی و توی خون کثیفت شناوری، حرفی وجود نداره که بزنی و اشکی نیست که بالای قبرت بریزن.
دستات از بین رفتن و به بدنت نمیرسن، اما همچنان میتونی گناه رو لمس کنی و هیچوقت قرار نیست بیدار بشی که با یه لقمه نون پنیر طعم خواب الود دهنت رو از بین ببری.
هیچوقت قرار نیست از شر روزمرگی خلاص بشی.
این سرنوشت توعه.
2 835
احساس تنفر مثل یه بختک افتاده روی زندگیم.
اینکه از یه حس ناخوداگاه ساده فراتر رفته و کل زندگیم رو درگیر کرده باعث میشه اونطوری که باید از لحظاتم لذت نبرم.
حس میکنم توی یه باتلاق از احساسات تیره و منفی دست و پا میزنم و با هربار تقلا، برای داشتن حسی بهتر بیشتر توی کثافت و لجن فرو میرم.
کلمات و جملات مردم، حرف های بی پایان و بی معنیشون باعث انزجارم میشه..
گاهی از ادم ها بدم میاد و متاسفانه و یا خوشبختانه من هم جزء اونها حساب میشم.
ادم هایی که جز حس تنفر هیچی برام باقی نمیذارن.
2 835
#part127
تایم کاری که تموم شد وسایلم رو جمع کردم تا برگردم خونه.
کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم سمت اتاق تا لیست فروش این هفته رو تحویل بدم.
درو باز کردم.
دایان یه سیگار گرفته بود دستش و درحالی که نگاهش میکرد با تلفن حرف میزد.
تیشرتشو عوض کرده بود و یه پیرهن مشکی تنش بود که دکمه های بازش باعث میشدن بتونم رکابی تنگی که تنش بود رو ببینم.
چسبیده بود به بدنش و برجستگی سینه هاش و سفیدی قفسه سینش کاملا مشخص بود.
نفس عمیقی کشیدم و ارزو کردم که کاش میتونستم برای مدت طولانی تری این صحنه رو نگاه کنم.
برگه هارو گذاشتم روی میز که سرشو تکون داد.
دایان_واردات سخت شده ولی من تلاش میکنم بیارم.
اشاره ای بهم کرد و گفت؛
_وایسا کارت دارم.
نشستم روی مبل توی اتاق و بهش خیره شدم.
پکی به سیگارش زد و گفت؛
_اره بابا به هرکسی که مجوز نمیدن.
من بابام مجوز داره.
واسه همین میگم.
به اطرافم خیره شدم.
از در که وارد میشدی سمت چپت میز دایان قرار داشت و دوتا مبل سه نفره دو طرف اتاق وجود داشت.
به دایان نگاه کردم که متوجه شدم خیره شده بهم.
تماس رو قط کرد و گوشی رو گذاشت روی میز.
دایان_میخواستم راجب..
کمی مکث کرد.
کنجکاوانه نگاهش کردم که گفت؛
_بیخیال.
کارات چطوره؟
متوجه شدم که میخواست راجب چیز مهمی حرف بزنه اما پشیمون شد که بحث رو عوض کرد.
_خوبه.
سلام میرسونن.
لبخندی زد و گفت؛
_خوشمزه شدی.
_نشدم.
دایان_ای بابا، خوشمزه بازی در نیار.
سرمو کج کردم.
این پسر چطور انقدر جذاب بود؟
نگاهم خورد به بدنش که از زیر لباسش به خوبی میتونستم ببینمش.
ترقوه های برجسته و دوتا خالی که روی گردنش داشت..
دایان_شنیدم دستتم سنگینه.
نگاهم رو از بدنش گرفتم و به صورتش دوختم.
دایان_یه کشیده ای به مسیح زدی که من یاد یه خاطره ای افتادم.
یادمه بچه بودم دست کردم تو دماغم مالیدم به مامانم یه همچین کشیده ای خوابوند توی گوشم.
زدم زیر خنده و گفتم؛
_چرا باید دست کنی تو دماغت بمالی به مامانت؟
دایان_نمیدونم، به خیال خودم میخواستم تزئینش کنم.
شایدم دلم میخواست حرصش رو در بیارم.
فکر کنم نزاشته بود برم توی کوچه با دوستام فوتبال بازی کنم منم با یه حرکت هوشمندانه نشون دادم دنیا دست کیه.
لبخندم پررنگ تر شد.
پسربچه موفرفری ای که دست میکنه توی دماغش و میماله به مامانش تا انتقام بگیره.
چقدر میتونه کیوت و دوست داشتنی باشه..
_اگه چیزی توی دماغت نبود چی؟
دایان_یچیز دیگه از توی خودم در میوردم.
انقدر بچه کثیفی بودم که چند نوع چیز چندش با خودم حمل کنم.
ولی خدا وجودش رو توی اینجور موقعیت های مهم ثابت میکنه.
میدونست اگه توی دماغم چیزی نداشته باشم سرخورده و غمگین میشم.
به این فکر کردم که اگه دایان اونو به من میمالید هیچ بدم نمیومد.
چرا؟
سرم رو کج کردم و گفتم؛
_باید یه بار عکس بچگی هاتو نشونم بدی.
دایان_خیل خب.
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_پس واسه پسفردا بهت خبر میدم.
سرم رو تکون دادم.
متوجه شدم که اخر چیزی که میخواست بگه رو نگفت.
بعد از اینکه چراغارو خاموش کرد و کاراشو انجام داد از نمایشگاه خارج شدیم.
روبه روم ایستاد و بهم خیره شد.
دلم از این رابطه مسخره ای که بینمون بود گرفت.
خیابون تاریک بود و به همین دلیل نمیتونستم چهرش رو خوب ببینم.
موهاشو از توی صورتش زد کنار و دستشو گرفت جلوم.
دست گرمش رو فشردم و باهاش خدافظی کردم.
رفتم سمت ماشین و توش نشستم.
رفتارمون جلوی بقیه و سرکار صد درجه فرق میکرد.
حس بدی بهم میداد، باعث میشد دلم بخواد همیشه تنها باشیم.
...
نشستم روی صندلی و نگاهی به ساعت انداختم.
یکم دیگه باید کارت پرواز میگرفتیم و دایان هنوز نیومده بود.
گوشیمو در اوردم و شمارشو گرفتم تا بهش زنگ بزنم که صداشو شنیدم.
دایان_دارین به شوهرتون زنگ میزنید؟
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
_نه، داشتم با دختر 18 سالم تماس میگرفتم.
دایان_میتونی خیلی راحت بگی دلم نمیخواد باهات ازدواج کنم دیگه چرا میرینی بهم.
خندیدم و باهاش دست دادم.
بهش خیره شدم.
موهاش کمی خیس بود و میتونستم بوی شامپوش رو حس کنم.
چون جلوی کولر بودیم باد بوشو میورد سمت من.
با لبخند بهم خیره شد که گفتم؛
_چرا انقدر دیر اومدی؟
دایان_دافم دیر بیدارم کرد.
سرمو تکون دادم و با صدایی که سعی میکردم حسادت ازش نباره گفتم؛
_اسم ساعت زنگ دارتو گذاشتی دافم؟
دایان_اسم اون عنمه.
دافم یه دخترست از همه ملیت ها.
_اها.
سرمو انداختم پایین و به بطری اب توی دستم خیره شدم.
بعد از گرفتن کارت پرواز و تحویل ساکامون رفتیم و سوار هواپیما شدیم.
نشستم روی صندلی که دایان گفت؛
_بیا جای من بشین.
_چرا؟
دایان_از ارتفاع میترسم.
_الان جای من بشینی دیگه نمیری تو ارتفاع؟
دایان_حداقل از پنجره نمیبینمش.
خندیدم و جامو باهاش عوض کردم.
از پنجره به بیرون نگاه کردم که گفت؛
_کاش زودتر ناهار بدن.
2 835
نیازی به ساختن فلسفه های طولانی و دادن فتواهای جدید راجب عدم تعادل عشق و برابری احساس دونفر به هم نیست.
بلکه میتوان با اندکی دقت به من و تو متوجه شد که نبود من در روزهای تو اصلا حس نمیشود.
تو حتی دلتنگ من نخواهی شد و روزی ارزوی بودن من را نخواهی کرد.
مبرهن است که با این اوصاف تو مرا دوست نداری و به دیگر چیز های زندگی ات ترجیح نمیدهی.
کاش میتوانستم با دلیل علمی، مدرک و فلسفه قانعت کنم که چقدر تمام فکرم را اشغال کردی و همهی من را فرا گرفتی..
2 835
#part126
به در بسته خیره شدم و نوچی کردم.
این دختره چرا اینطوری کرد..
البته میدونستم که حالش خوب نیست و این رفتار واقعا طبیعیه..
ولی اروم نمیگرفتم، حس میکردم که اذیتش کردم.
واقعا دلم نمیخواست دلش رو بشکنم، من از دریا خیلی خوشم میومد.
اگر دایان نبود صددرصد باهاش وارد رابطه میشدم.
خیلی دختر خوبی بود.
اما حالا من واقعا نمیتونستم بین دایان و بقیه کس دیگه ای جز دایان رو انتخاب کنم.
حتی اگه اون دلش نمیخواست با من باشه.
دوست نداشتم با کسی وارد رابطه بشم و فکرم جای دیگه ای باشه.
نفس عمیقی کشیدم و موهامو زدم بالا.
حالا بعدا که حالش یکم بهتر شد میرم باهاش حرف میزنم.
درو باز کردم و رفتم بیرون.
دایان و مسیح ایستاده بودن کنار هم و داشتن منو نگاه میکردن.
رفتم سمتشون و پشت کانتر ایستادم.
مسیح_خجالت نمیکشی اشک دختر مردم رو در میاری؟
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_فکر کنم این از من خوشش میومده بهش گفتی توی رابطست اینطور زد زیر گریه.
البته اشکالی نداره من متعلق به همم.
دایان_تو فقط متعلق به چاه مستراحی.
مسیح پوزخندی زد و بهم خیره شد.
این نگاهش اعصابم رو میریخت به هم.
انگار از اذیت کردنم لذت میبرد چون گفت؛
_میدونید این دختره برای چی خوبه؟
منتظر نگاهش کردم.
فقط کافی بود حرف اشتباهی بزنه.
مسیح_خیلی ظریفه، حال میده بلندش کنی و در همون حال بکنی توش.
این حرفو که زد کنترلم رو از دست دادم و محکم زدم توی گوشش.
با حرص نگاهش کردم و با صدای بلند گفتم؛
_یبار دیگه حرفتو تکرار کن!
دستشو گذاشت روی گوشش و با اخم و صدای بلند گفت؛
_پارهت میکنم پسره بیشعور.
مشتی زد توی صورتم که درد بدی رو توی دماغم حس کردم.
دستمو گذاشتم روی دماغم و چشمامو بستم و رو هم فشار دادم.
دردش طوری بود که اشکم در اومد.
حس کردم که دستم کمی خیس شد.
دایان با صدای بلند گفت؛
_چه گوهی خوردی؟
رفت سمت مسیح و چسبوندش به دیوار و خواست بزنتش که رفتم سمتش و کشیدمش عقب.
_دایان.
دایان_سامیار ولم کن.
_ولش کن، اشکالی نداره.
میدونستم که زور مسیح به دایان نمیرسه و احتمالا داغون میشد.
با اینکه دلم میخواست مسیح رو تیکه تیکه کنم اما دوست نداشتم کسی توی دعوامون دخالت کنه.
دایان با صدای بلند گفت؛
_مسیح برو امروز نبینمت.
مسیح چپ چپ هردومون رو نگاه کرد و رفت سمت اتاق و درو محکم بست.
همه داشتن نگاهمون میکردن.
البته این همه فقط شامل سه نفر ادم غیر از ما بود.
خداروشکر مشتری نداشتیم.
دایان برگشت سمتم و بهم خیره شد.
دایان_دماغت داره خون میاد.
_عیب نداره..
دستمالی برداشت و داد بهم.
دایان_برو بشورش.
سرمو تکون دادم و به چشماش خیره شدم.
اخماش توی هم بود..
_ببخشید تیشرتتو خونی کردم.
نگاهی به تیشرتش انداخت و گفت؛
_عیب نداره، عوضش میکنم.
لبخندی زدم و رفتم سمت دستشویی.
از توی اینه به خودم نگاه کردم، کل لب و فکم خونی شده بود.
صورتم رو شستم و چند دقیقه دستمال رو گرفتم روی دماغم تا خونش بند اومد.
حالا میفهمیدم چرا همه انقدر از مسیح بدشون میاد.
دستمالو انداختم سطل زباله و رفتم بیرون.
مسیحارو دیدم که کنار دایان ایستاده بود و داشتن حرف میزدن.
رفتم سمتشون و به مسیحا سلام کردم.
مسیحا_سلام.
چطوری؟
_ممنون.
سرشو تکون داد و گفت؛
_مسیحو که نزدی.
دایان_نه، خواستم بزنم سامیار نزاشت.
مسیحا_زورت به برادر من رسیده هی راه به راه میزنیش؟
لبخندی زدم که دایان گفت؛
_ببین زده دماغ این بچه رو چیکار کرده..
مسیحا_خب اول سامیار زدش.
خواستم چیزی بگم که دایان زودتر از من گفت؛
_به خاطر بی ناموس بازیاشه.
میدونی چی به سامیار گفته؟
مسیحا_نه.
چی گفته؟
نیم نگاهی بهم انداخت که گفت؛
_میگه میخوام دریارو..
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_بیخیال راجبش حرف نزنید.
دلم نمیخواست دوباره اون حرف رو به یاد بیارم..
مسیحا با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.
مسیحا_خیل خب نیومدم اینو بگم.
خواستم بگم صدرعاملی بهم زنگ زد گفت اگه میخواید ماشین بگیرید تا اخر هفته باید بیاید بخرید.
دایان_ولی جای ماشین جدید نداریم.
مسیحا_پس اون پنج تا جای خالی چیه؟
به ماشینا اشاره کرد که دایان گفت؛
_میخواستم بنز بیارم.
مسیحا_دیگه کسی پولش به بنز نمیرسه، باید ماشینا ارزون بیاری.
البرز هم یه ده تا ماشین میخواد.
دایان_چطور مسیحو اینجا تنها بزارم برم دبی؟
مسیحا_من میام حواسم بهش هست.
دایان_خیل خب.
برگشت سمتم و گفت؛
_میخوای تو هم بیای؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_نمیدونم.
میشه؟
دایان_اره، همیشه من و امید میرفتیم.
الانم تو میتونی جاش بیای.
_خیل خب، کی میریم؟
دایان_پسفردا.
سرم رو تکون دادم.
دایان و مسیحا رفتن سمت اتاق و منم مشغول ادامه کارم شدم.
2 835
#part125
نفس عمیقی کشید که تونستم رگ ظریف گردنش رو ببینم.
پوستش انقدر سفید، و خودش به حدی ظریف بود که نه تنها رگای گردنش، بلکه رگ های دستاش هم معلوم بودن.
_چرا این فکر رو کردی؟
دریا_چون گفته بودی یکیو دوست داری..
چیزی نگفتم.
من همچین حرفی زده بودم؟
چرا یادم نمیومد؟
نکنه بحث کوتاه اونشبمون رو میگفت؟
که بهش گفتم یه موضوع احساسی فکرم رو درگیر کرده..
چرا اون حرفو زدم؟
حالا اگه میپرسید به کی علاقه داری چی باید میگفتم.
از لحاظ روحی اونقدر توی شرایط بدی قرار داشتم که نتونم تشخیص بدم چی درسته و چی غلط..
امیدوارم دیگه هیچوقت اون حس طرد شدگی رو تجربه نکنم.
نفس عمیقی کشیدم که گفت؛
_کس دیگه ای رو دوست داری؟
به چشمای بیحالش خیره شدم.
_باور کن قضیه مهمی نیست.
دریا_امیدوارم همینطور باشه..
سرمو کج کردم و گفتم؛
_دریا، چیزی شده؟
دریا_نمیدونم چطور بگم..
داشتم یه شک هایی بهش میکردم.
_راحت باش.
دریا_راستش من ازت خوشم میاد.
ابروهام پرید بالا.
_منم ازت خوشم میاد.
دریا_نه، اون شکلی نه..
نفس عمیقی کشید و روشو کرد اونور.
باورم نمیشد.
انگار گفتنش یکم براش سخت بود.
برگشت سمتم و ادامه داد؛
_من دوستت دارم.
سر جام خشک شدم و نفسم توی سینم حبس شد.
اب دهنم رو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_ببین من خیلی فکر کردم، خیلی سعی کردم بهت نزدیک بشم.
خیلی تلاش کردم.
ولی انگار تو فکرت یه جای دیگست، یا شایدم از من خوشت نمیاد نمیدونم..
ولی دیگه نتونستم تحمل کنم.
بعد از اون روز انتظار داشتم رابطمون به جاهای بهتری بره و یکم جدی تر بشه اما انگار تو اصلا حواست به من نیست.
من خیلی فکر کردم و دیگه واقعا پتانسیلش رو ندارم.
خیلی صبر کردم گفتم شاید تو خجالت میکشی، شاید تو پیش قدم بشی اما انگار دلت نمیخواد.
من ادمی نیستم که صبر کنم و میرم دنبال چیزی که میخوام.
بزار خیالت رو راحت کنم، من یه تنه اندازه همه ادمای دنیا دوستت دارم.
بدون حرف نگاهش میکردم و با هر کلمش حالم خراب تر میشد.
ادامه داد؛
_با دونستن این، حاضری با من باشی؟
اگه اون کسی که بهش فکر میکنی من باشم..
چیزی نگفتم.
داشتم فکر میکردم باید چه ری اکشنی نشون بدم.
من واقعا شرایط وارد رابطه شدن رو نداشتم.
دلم نمیخواست دلش رو بشکنم، دوست نداشتم ناراحتش کنم، از سمتی هم نه گفتن بلد نبودم.
سرمو انداختم پایین و به کفشام خیره شدم.
دریا_د یالا دیگه..
ازت خواستگاری که نمیکنم.
لبخند خجلی زدم و گفتم؛
_راستش دریا..
یجوری نگاهم میکرد انگار قرار بود یه خبر مهم بهش بدم.
گیج شده بودم..
دستمو کردم توی موهام و زدمشون بالا.
_راستش من شرایط وارد رابطه شدن رو ندارم.
دریا_اگه نگرانی که من مثل ماریا نباشم..
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_نه موضوع اون نیست..
نفس عمیقی کشیدم و خودمو مجبور کردم سریع تر حرف بزنم.
با این اوصاف تا سال دیگه باید همینجا تو اتاق میموندیم.
_من خودم کسی رو دوست دارم.
سرش رو تکون داد.
حس کردم که فکش منقبض شد.
_واقعا متاسفم..
دریا_مشکلی نیست..
صداش گرفته بود و کمی میلرزید.
لبشو با زبونش تر کرد و سرشو اورد بالا که تونستم رد اشک رو توی چشماش ببینم.
حس خیلی بدی بهم دست داد و یه لحظه از خودم به خاطر بی رحمیم بیزار شدم.
دریا_بعد از اون شب حس خیلی بدی دارم، حس طرد شدگی، بی ارزش بودن.
حتی شده با خودم فکر کنم که جندم.
خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_من واقعا حالم خوب نبود.
_واقعا متاسفم.
نمیخواستم ناراحتت کنم اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
دریا_اونکارت منو ناراحت نکرد.
خودم اون اتفاق رو میخواستم..
سردی و بی توجهی بعدش بود که اذیتم میکرد.
نفس عمیقی کشید و با بغض گفت؛
_نمیدونم چی زده بودم که با خودم فکر کردم ممکنه کسی که دوستش داری من باشم.
فراموش کرده بودم که من دوست نداشتنی تر از این حرفام.
_چرا این حرفو میزنی؟
خیلی سریع گفت؛
_من مثل ماریا لوند و ظریف و دخترونه نیستم که تو بخوای از من خوشت بیاد.
مثل اون خوشگل و خوش هیکل و سایز بالا نیستم.
نمیدونم شاید مشکل از منه.
به هرحال خوشحال میشدم زودتر بهم میفهموندی که ازم خوشت نمیاد تا من انقدر خودمو سبک نکنم.
حالا کمی بهم بر خورده بود.
مگه تقصیر من بود؟
من که بارها خودمو کشیده بودم عقب..
دریا_بیخیال.
من در حد تو نیستم.
من یه دختر لوسم که فقط بلدم اینو اونو ناراحت کنم.
فقط بلدم اعصاب بقیه رو به هم بریزم و پولای بابامو الکی هدر بدم.
تو از همچین دخترایی خوشت نمیاد مطمئنا.
_دریا!
اشکشو پاک کرد و ادامه داد؛
_اصلا میدونی چیه؟
اونشبو فراموش کن.
حرفای الانمم فراموش کن.
اصلا لازم نیست ناراحت باشی، تو میتونی به کسی که دوستش داری فکر کنی.
ممنون میشم اینکارو بکنی و هربار که منو دیدی ناراحت ترم نکنی.
سریع تر ادامه داد؛
_اصلا نباید میومدم اینجا.
ببخشید اعصابتو به هم ریختم.
رفت سمت در و بازش کرد.
_دریا!
بی توجه بهم از اتاق خارج شد و درو محکم بست.
2 835
#part124
دایان_به بهونه ورزش یکم خودمونو خالی میکردیم.
_الانم ورزش میری؟
دایان_اره.
گاهی صبحا میرم گاهی عصرا قبل از اینجا اومدن.
سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطرش رو حس کنم.
دایان_سامیار..
_بله؟
دایان_یه سوال خیلی مهم هست که خیلی وقته میخوام ازت بپرسم ولی فرصت نمیشه.
_چه سوالی؟
دایان_تو معمولا کجاها فکرت بهتر کار میکنه؟
چه وقتایی؟
سرمو کج کردم و به نوشته سفید رنگ روی تیشرتش خیره شدم.
_وقتایی که میخوام بخوابم، یا سیگار میکشم.
وقتایی که حموم میرم هم همینطور.
چشمای خمارشو نگاه کردم و درحالی که توی ذهنم زیباییش رو تحسین میکردم و به خاطر وجودش خوشحال بودم ادامه دادم؛
_میدونی..
زیر دوش اب گرم، لای بخارا.
درحالی که صدای اب میاد.
انگار ارامش میگیری و جای خیلی خوبی برای فکر کردنه.
دایان_تو ادم رمانتیکی هستی..
_نه زیاد.
دایان_چرا، کارایی که میکنی اینطورن.
جواب منو تو چندین درجه باهم تفاوت داره.
_مگه تو کجاها بهتر میتونی فکر کنی؟
دایان_وقتی دارم میشاشم.
ابروهام پرید بالا.
اصلا انتظار این حرفو نداشتم.
دایان_اونموقع هم صدا اب میاد دیگه.
یکم تفاهم داریم.
خندیدم.
اینطور وقتا دوست داشتم لپای نرمش رو بکشم.
پسر کوچولوی بامزه.
خیلی دلم میخواست لپش رو لمس کنم اما متاسفانه امکانش وجود نداشت..
دایان_تو توی دستشویی به چی فکر میکنی معمولا؟
_اره منم توی دستشویی فکرم خوب کار میکنه..
به هر مشکلی که اون لحظه داشته باشم فکر میکنم.
دایان_اره اونا هم هست ولی من فکرای متفاوت دیگه هم دارم.
پوزخندی زدم.
_مثلا به دخترا از همه ملیت ها فکر میکنی؟
دایان_نه بابا کی توی دستشویی به دخترا فکر میکنه.
به این فکر میکنم که تو کدوم پوزیشن عنم بهتر در میاد.
خندم یکم شبیه غرش یه گربه شد.
_نهه.
دایان_مگه مردم موقع ریدن به چی فکر میکنن.
به نظریه نیچه که نمی اندیشن.
مثلا فرض کن اینطور باشه که خب همه چیز از اتم تشکیل شده و من اخ اخ اخ چرا این انقدر سفته.
با خنده گفتم؛
_خب میتونی موز زیاد نخوری تا بتونی افکارت رو کامل کنی و پاره شدن همراهش نباشه.
دایان_اونوقت کجا میتونم پاره بشم؟
خواستم بگم زیر من اما نگفتم.
چرا باید همچین حرفی میزدم؟
که چی بشه؟
دایان_حرفتو بزن.
به لبخندش خیره شدم و گفتم؛
_چرا ادم باید دلش بخواد پاره شه؟
دایان_اینو از خودت بپرس..
لبخندم محو شد و کمی خجالت کشیدم.
موهامو از جلوی صورتم زدم کنار و حس کردم که گونه هام گرم شد.
با لبخند ریزی که لب های برجسته و خوش رنگش رو کج نشون میداد بهم نگاه میکرد.
برجستگی گلوش بالا پایین شد که فهمیدم اب دهنش رو قورت داده.
با چشمای خمارش زل زده بود بهم و حالا باعث میشد هیجانم بیشتر بشه.
ناخوداگاه یاد اون لحظه ای افتادم که ازش پرسیدم با فکر به کی خود ارضایی کردی و گفت تو..
با یاداوریش دلم قیلی ویلی رفت.
تصور اینکه دایان روی تخت بدون لباس نشسته باشه و اروم دستشو روی التش بالا پایین کنه و منو تصور کنه واقعا حس خوبی بهم میداد..
وقتی که موهای خیسش ریخته توی صورتش، لبشو با دندون فشار میده و قفسه سینش تند تند بالا پایین میشه.
_سلام.
با شنیدن صدای دریا نگاهم رو از دایان گرفتم و برگشتم سمت صدا.
دریا کنار کانتر ایستاده بود و من و دایان رو نگاه میکرد.
از دیدنش کمی تعجب کردم.
چطور اینجارو پیدا کرده بود و از همه مهمتر اینجا چیکار میکرد؟
_سلام.
دایان خیلی سرد سلام کرد.
دریا_رفتم خونه یاسر دیدم نیستی، یادم افتاد سر کاری.
_اره عصرا میام سرکار.
چیزی شده؟
دریا_اومدم حرف بزنیم.
از پشت کانتر خارج شدم و گفتم؛
_مگه قرار نبود پنجشنبه حرف بزنیم؟
دریا نگاهی به دایان انداخت و گفت؛
_نتونستم تحمل کنم..
کمی تعجب کرده بودم.
انگار یه دریای دیگه جلوم بود.
از اون نگاه سنگین و شیطنت امیز، صدایی که خیلی محکم حرف میزد و اون ادم شرور و پررو خبری نبود.
خیلی مظلوم نگاهم میکرد و یجوری حرف میزد انگار خجالت میکشه.
_باشه..
برگشتم سمت دایان و گفتم؛
_با اجازت میتونیم توی اتاق حرف بزنیم؟
دستاشو کرد توی جیب و گفت؛
_حتما..
هرچند لحنش طوری بود انگار اصلا راضی نیست.
به همراه دریا رفتیم سمت اتاق و واردش شدیم.
درو بستم و رفتم روبه روش ایستادم.
کفشاش لژ داشت و این باعث میشد قدش کمی بلند تر به نظر برسه.
هرچند که هنوز تا شونه هام بود.
شالش افتاده بود دور گردنش و کلاه مشکی رنگی به سر داشت.
بدون هیچ ارایشی و با چشمایی که حالا یکم بی حال بنظر میرسیدن.
_حالت خوبه؟
دریا_راستش نه..
_اتفاقی افتاده؟
دریا_سامیار میخوام یه سوالی بپرسم.
_جانم.
نمیدونم چرا از این کلمه استفاده کردم.
شاید چون میخواستم یکم دلگرمی بهش بدم؟
شاید میخواستم باهام احساس نزدیکی کنه؟
دریا_نمیخوام طولش بدم زود میرم سر اصل مطلب.
تو هنوز ماریا رو دوست داری؟
اخمام کمی رفت توی هم و گفتم؛
_به هیچ عنوان.
2 835
شاید این نوشته را بخوانی
و یا شاید روزی بدانی
که از دور دوست داشتنت
بند بند وجودم را میسوزاند.
2 835
#part123
یکم محکم اینکارو میکرد که باعث میشد دردم بیشتر شه.
_یکم یواش..
مسیحا_ببخشید.
حوله رو بیشتر زد کنار که پاهام رو بستم.
مسیحا_چیو ازم قایم میکنی؟
چیزی نگفتم و به حرکت دستاش روی شکمم خیره شدم.
چند دقیقه ای شکمم رو مالید که حس کردم دستاش خسته شده.
_اگه خسته شدی نمیخواد دیگه..
مسیحا_مگه میشه از لمس کردنت خسته بشم.
لبخند محوی روی لبم نشست و بهش خیره شدم.
زل زده بود بهم و دستاش خیلی اروم و نرم روی شکمم میلغزید.
مسیحا_خیلی درد داشت؟
_خیلی.
مسیحا_ترسیدی؟
_داشتم سکته میکردم.
تو عمرم انقدر نترسیده بودم..
حتی وقتی که پیش ارسو بودم.
اینکه یه جن ببینی خیلی ترسناکه، اما اینکه یکیش توی وجودت باشه بدتره.
نگاه غمگینش رو بهم دوخت و دستشو اورد که بزاره رو گونم که گفتم؛
_نهه دستات روغنیه.
دستاشو با لباسش پاک کرد که صورتمو جمع کردم.
مسیحا_حالا واسه من ناز نکن که خودت از کل دنیا بیشتر کثیف بازی در میاری.
_برو گمشو بابا.
من کجام کثیف بازی درمیارم.
مسیحا_میخوای بری دنبال مرغای بوگندو و زشت.
_خیلی قشنگن.
مسیحا_پس تو مرغ منی.
این رو گفت و لپشو چسبوند بهم.
مسیحا_اگه یه روز از عمرم مونده باشه اون جن مادرجنده رو میکشم.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
لبشو کشید روی گونم و رفت عقب.
دوباره مشغول مالیدن شکمم شد.
حالا دلدردم کمی بهتر شده بود.
مسیحا_من تا ابد پیشتم.
نمیزارم هیچکس اذیتت کنه.
این رو گفت و خم شد و زیر شکممو بوسید که دلم قیلی ویلی رفت.
لبخندی زدم و به چشمای قهوه ایش خیره شدم..
...
سامیار؛
درحالی که ادامسم رو باد میکردم اطلاعات روی مانیتور رو توی دفتر مینوشتم.
با اینکه هوای توی سالن خنک بود اما نمیدونم چرا من انقدر گرمم شده بود.
فکر کنم به خاطر دورسی بود که پوشیده بودم، یکم کلفت بود.
خداروشکر امید دیگه اینجا کار نمیکرد و مجبور نبودم تحملش کنم.
توی این سه روزی که برگشته بودم سرکار رفتار دایان مثل قبل شده بود.
البته گاهیم جلوی بقیه کارمندا سرد حرف میزد.
نمیدونم چرا اخلاقش همیشه در حال تغییر بود.
سارا لیوان قهوه ای گذاشت روی میز که تشکری کردم.
داشتم به دریا فکر میکردم، دیشب بهم پیام داده بود.
میگفت که باید باهم حرف بزنیم و برای روز پنجشنبه قرار گذاشتیم.
خیلی کنجکاو بودم که بدونم چی میخواد بگه و خدا خدا میکردم که بحث به اون روز نکشه.
البته مدت زیادی از اون اتفاق میگذشت اما مطمئنا هردومون بهش فکر میکردیم.
در اتاق باز شد و دایان ازش اومد بیرون.
امروز ایدا اینجا بود و تا یک ساعت کامل مجبور بودم صدای بگو بخندشون رو تحمل کنم.
نفس عمیقی کشیدم و ادامسمو چسبوندم به پوستش و گذاشتمش توی جیبم تا بعدا بندازمش دور.
هیچوقت نمیتونستم زیاد ادامس بجوم و طعمش که میرفت یا قورتش میدادم و یا مینداختمش دور.
کمی از قهوم خوردم که نتونستم شیرینیش رو تحمل کنم.
دایان_به به پسر خوب.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
یه تیشرت زرد پوشیده بود که خیلی بهش میومد.
کلا رنگای روشن خیلی توی تنش مینشست.
_به به پسر بد.
تکیه داد به میز و گفت؛
_توی قلمروت حال میکنی بدون بتا امید.
یه ابرومو انداختم بالا.
_بتا؟
دایان_اره دیگه من الفام تو امگایی امید بتاست.
خندیدم و گفتم؛
_چی باعث شده فکر کنی الفایی؟
دایان_همینکه از تو بزرگتره دلیل محکمیه.
خندیدم و گفتم؛
_دیگه ببین مال امید چقدر بوده.
دایان_بنده خدا اصلا هیچی نداشت، باید شورت اسفنجی بپوشه.
خندیدم و سعی کردم حواسم رو بدم به کارم اما نمیشد.
حالا که دایان کنارم ایستاده بود نمیتونستم هیجانم رو کنترل کنم.
سرم رو بلند کردم که دیدم زل زده بهم.
انقدر نزدیکم بود که میتونستم مژه های کوتاه و نسبتا بورش رو ببینم.
قفل شدم به چشماش و نفس عمیقی کشیدم.
مسیح_پخ.
هردومون از جا پریدیم و خودمونو کشیدیم عقب.
مسیح درحالی که مثل تراکتور فشاری میخندید با صدایی که سعی میکرد کلفت و لاتی جلوه کنه گفت؛
_دوتاتون مثل یه گونه از گوساله در حال انقراض میمونید که یبوست داره.
دایان_اره وقتی کاری کردم رابه راه اسهال شدی و همه جا ریدی میفهمی کی یبوست داره.
مسیح_خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان.
دایان چیزی نگفت و به من نگاه کرد که مسیح گفت؛
_بابا جونت کجاست؟
امروز نیومده ببینه پسرش لقمه نون پنیر گردوشو خورده یا نه؟
هرروز که میومد بهت سر میزد.
دایان_میاد که ببینه یه وقت تورو نکشته باشم بدبخت.
مسیح_نگو ترسیدم.
دایان پوزخندی زد و به من نگاه کرد.
نگاهم رو دزدیدم و خودکارم رو برداشتم که گفت؛
_تو ورزش میکنی؟
_صبحا یکم میدوم.
بچه تر که بودم میرفتم والیبال اما خب گذاشتم کنار.
دایان_من یه ورزشایی میرفتم که هیچکس دیگه نمیدونست چین.
_مثلا چی؟
دایان_پرتاب اسب.
خندیدم و بهش خیره شدم.
داشت با لبخند نگاهم میکرد.
_چیکار میکردی؟
دایان_اسب پرتاب میکردم سمت هدف.
همشونم میرفتن تو دایره قرمز.
_چقدر ماهر..
دایان_تازه سنگ گوز شاش هم بازی میکردیم.
_یکم ورزش های معطر تر میکردی..
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
