uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 841
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-227 kunlar
-7830 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
این پیام مخصوص داف ها هستش🫵🏼🧸 یه گپ داریم منتخب لیتل ها برا انتخاب ددی😈 اگه همیشه شورتت خیس نیست نیا👙💦 جایی برای لیتل بوی ها برا انتخاب مامی😻 میخوای لیتله ممه گنده داشته باشی!؟👙🔥 ꒱میخوای اسلیو مطیع و کوبص داشته باشی꒰؟💦 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk بمال لینکوو تا باطل نشده💞๛🧸 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk پیام رسان بنرزن حرفه ای: @moon_ttab_bot @moon_tab_bot

Repost from N/a
همه توجه کنن🔥 گپ داریم مخصوص کوبص های ناب 𝔰𝔪🎀
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
لیتل های هورنی ددی های جذاب و کار بلد🧸 اسلیو های مطیع و سکسی مستر های خشن😈
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
اسلیو بوی هستی دلت تنبیه میخواد توسط یه میسترس هات؟😺 پس سریع بزن رو لینک بیا تو دنیای بزرگ خانواده 𝔟𝔡𝔰𝔪 ༆💞
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
پیام رسان بنرزن حرفه ای: @moon_ttab_bot @moon_tab_bot

photo content

میترسیدم بهت بگم که چقدر زیبا میخندی. دلم نمیخواست به خودت غره شوی و فکر کنی مردم بی خود و بی جهت برای چروک کنار لبانت غش و ضعف میروند و با تبسمی کوچک میتوانی دل هرکس خواستی را به‌دست بیاری. میترسیدم مغرور شوی و دنبال تایید این و آن بیوفتی. اشتباه میکنی اگر خیال کردی اینکه دیگران به تو بگویند خاصی حسادتم را برمی‌انگیزد، من فقط نمیخواستم بفهمی که انقدر ها هم اهمیتی برای کسی نداری و گریه و خنده‌ات به حال اکثر دورو وری‌هایت فرقی نمیکند. میترسیدم بفهمی زیبا بودی، فقط چون من تورا زیبا می‌دیدم!

photo content

IMPVI - Big Shaggy - Last Love.mp33.62 MB

photo content
+1

میترسیدم بهت بگم که چقدر زیبا میخندی. دلم نمیخواست به خودت غره شوی و فکر کنی مردم بی خود و بی جهت برای چروک کنار لبانت غش و ضعف میروند و با تبسمی کوچک میتوانی دل هرکس خواستی را به‌دست بیاری. میترسیدم مغرور شوی و دنبال تایید این و آن بیوفتی. اشتباه میکنی اگر خیال کردی اینکه دیگران به تو بگویند خاصی حسادتم را برمی‌انگیزد، من فقط نمیخواستم بفهمی که انقدر ها هم اهمیتی برای کسی نداری و گریه و خنده‌ات به حال اکثر دورو وری‌هایت فرقی نمیکند. میترسیدم بفهمی زیبا بودی، فقط چون من تورا زیبا می‌دیدم!

Repost from N/a
👶🏻بابایی چرا جایی نیست که راحت حرف بزنیم خب😿 👨🏻بیبی گرل الان میبرمت یه گپ راحت جلو همه بابایی صدام کن🩸⛓ 👶🏻اخه گپا نمیشه که بیرونمون میکنن😿 👨🏻اینجا مخصوص خانواده 𝔅𝔇𝔖𝔐 و 𝔏𝔊𝔅𝔗 هستش😈 👨🏻مخصوص گرایشای خاص بیا سریع🎀 👶🏻چشم چشم اومدم😻 شماهم بیاین عشق کنین💞 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk پیام رسان بنرزن حرفه ای: @moon_ttab_bot @moon_tab_bot

#part321 وارد خیابون اصلی شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. به نسبت روزهای دیگه توی این ساعت بیش از حد خلوت به نظر میرسید. نفس عمیقی کشیدم و جلوی مغازه‌ها ایستادم تا از خیابون رد بشم و اتوبوس بگیرم. هیچ پول نقد و یا کارتی همراهم نبود و اصلا دلم نمیخواست با این بدن درد و سطح پایین از هوشیاری تا خونه پیاده برم و حوصله پیدا کردن تاکسی‌ای که بنظر برسه نشه بهش پول داد هم نداشتم! برای یه لحظه، خیلی ناخوداگاه پشت سرم رو نگاه کردم. جلوی یه کافه با تم سبز رنگ ایستاده بودم. یه در کوچیک داشت و چندتا پله میخورد و سالن اصلی کافه پشت دری شیشه‌ای قرار گرفته بود. وارد راهروی پلکان شدم تا حداقل بیشتر از این خیس نشم. میتونستم تا رسیدن اتوبوس همینجا وایسم. ضعف شدیدی داشتم و هوای سرد هم باعث میشد که انرژی زیادی برام نمونده باشه. برام عجیب بود که چرا انقدر ساکت بودم و گریم نمیگرفت. احتمالا هنوز به خاطر اثر هروئینی که ام سحور میگفت گیج بودم. پوزخندی روی لبم نشست، شرایطم اونقدری داغون بود که نتونم متوجه اوج فاجعه بودن اینکه مواد مخدر بهم تزریق شده باشم. البته چندان هم از اینکه واقعا هروئین بوده یا نه اگاه نبودم ولی مگه چندتا ماده مخدر توی دنیا وجود داره که بتونم جای تزریق و کبودیش رو روی دستم ببینم؟ پوزخندی زدم و استینم رو پایین کشیدم. همینم کم مونده بود معتاد بشم. ابوهادی کل عمرش تلاش کرده بود من رو از این چیزها دور کنه و حالا با دست خودش داشت توی منجلابشون غرقم میکرد. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم که برای یه لحظه سر جام قفل شدم. کسی که بالای پله ها ایستاده بود و روش سمت من نبود از پشت خیلی شبیه به اراز به نظر میرسید. اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو ریز تر کردم. امکان نداشت اون باشه. نفس عمیقی کشیدم و پام رو یه پله بالاتر گذاشتم. حالا قلبم ناخوداگاه شروع کرده بود به تند تند زدن. این دوروزی که ندیده بودمش برام به اندازه یه عمر گذشت. انقدر عجیب غریب و دور از ذهن و دردناک بود که خیال میکردم ممکنه دیگه هیچوقت نبینمش. نمیدونم با چه منطقی اما حس میکردم که برای همیشه از دستش دادم. برای یه لحظه کمی به سمت من متمایل شد که مطمئن شدم خودشه. قلبم توی سینم لرزید و فرو ریخت. انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد چون کاملا برگشت سمتم. انگار برای یک ثانیه دقیقا نتونست تشخیص بده که من کیم چون نگاهش بیخیال بنظر میرسید و انگار قصد داشت دوباره برگرده عقب که خیلی سریع وسط راه متوقف شد و دوباره زوم شد روم. وقتی نگاهش رو روی خودم حس کردم احساس ترسم خاموش شد و ارامش عجیبی گرفتم. البته که قلبم همچنان تند تند توی سینه‌م میکوبید و کمی بابت سر و وضع داغونم متاسف بودم. نمیدونستم که اصلا متوجه گم شدن من شده بود یا نه، اما من واقعا نیاز داشتم که برم و محکم خودم رو بندازم توی بغلش. شاید دلیل اینکه ری اکشنی نشون نمیداد این بود که داشت فکر میکرد ایا نیازه بعد از اتفاق اونشب و موضوع ارشیا بیاد و فقط باهام یه دست خشک و خالی بده و برگرده بالا پیش دوست های احتمالیش که منتظرش بودن یا نه. لب‌هاش اروم تکون خورد و حس کردم که میتونم کلمه غزل رو لبخونی کنم. در شیشه ای رو باز کرد و خیلی سریع از پله‌ها پایین اومد. چندتا پله باقی مونده بهش رو طی کردم و رفتم بالا و متوجه نشدم چیشد که محکم توی بغلش فرو رفتم. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و درحالی که لب‌هام رو به هم میفشردم چشماش رو بستم. لباساش خشک بود و میتونستم بوی ملایم ادکلنش رو به همراه رایحه تلخ سیگار حس کنم. بغضم رو قورت دادم و دستم رو نوازش وار روی کمرش کشیدم. احتمالا داشت با خودش فکر میکرد چقدر خیس و زشتم. قبل از اینکه فرصت کنم تا دوباره ابغوره بگیرم اروم کشید عقب و با تعجب و اخم گفت؛ _کجا بودی؟ شونم رو بالا انداختم. _داشتم یه هوایی میخوردم که یهو بارون گرفت. و از اونجایی که گوشیم و کارتم باهام نبود گفتم تا وقتی اتوبوس میام اینجا بایستم تا خنده دار تر از این نشم. تو چه خبر؟ نگاه بدی بهم انداخت و چشماش رو تنگ کرد. حالا دور چشماش مثل همیشه سیاه بود و باعث میشد حس کنم هر لحظه ممکنه یکی بزنه توی دهنم. اراز_مسخره بازی در نیار، جواب سوالم رو بده. دستش رو به نرده فلزی چسبیده به دیوار تکیه داد و باهمون نگاه سنگین زل زد بهم. _خونه بودم. اراز_فکر نکنم انقدر پولدار باشید که هرکدومتون توی یه خونه زندگی کنید چون من در خونه داداشت و اون مرتیکه احمق رفتم و گفتن اونجا نیستی. دستش رو از روی نرده برداشت و درحالی که از سرتاپام رو نگاه میکرد ادامه داد؛ _پس واسه یبارم که شده دروغ نگو. ابروهام بالا پرید و نفس عمیقی کشیدم. هضم کردن حرفش یک مقدار برام سخت بود. _رفتی در خونمون!؟

ای کاش تریاقی وجود داشت برای زهری که به اعتمادم ریختی‌.

#part320 ماشین که دم در خونه ایستاد و ترمز دستی کشیده شد در رو باز کردم و پیاده شدم. حالا صدای رعدو برق از اسمونی که نفهمیدم کی انقدر ابری شد توی گوشام زنگ میزد. در رو محکم بستم و قبل از اینکه پیاده بشه به سمت مخالف خونه قدم برداشتم. صدای کوبیده شدن در ماشین رو از فاصله چند متری شنیدم. ابوهادی_کجا میری!؟ لازم نبود انقدر بلند حرف بزنه، حتی با وجود صدای فرود اومدن قطرات بارون روی زمین و رعدو برقی که انگار مثل یه شلاق اسمون رو میشکافت میتونستم بشنوم که چی میگه! همیشه میشنیدم. حتی سکوتش هم برای کر شدن گوش‌هام به تنهایی کافی بود. کمی مکث کردم و بدون اینکه برگردم سمتش گفتم؛ _میخوام برم هوا بخورم! ابوهادی_تو حیاط هم میتونی هوا بخوری. _نگران نباش فرار نمیکنم. دوباره برمیگردم به همین خراب شده. انتظار داشتم صدای قدم‌های محکمش رو بشنوم و بعد از موهام بگیرتم و ببرتم توی خونه اما اینکار رو نکرد. انگار قانع شده بود که توی این هوای بارونی، بدون پول و وسایلم و لباس گرم نمیتونم جای زیاد دوری برم. درواقع من برای رفتن به هیچکدوم از این وسایلی که احتمالا با پول کثیفش خریده شده بود احتیاج نداشتم. حتی میتونستم لباسا و کفشام رو دربیارم و بعد برم اما چیز بزرگتری از من هنوز درگیر بود. من خودم رو توی اون خونه جا میزاشتم و بدون اون نمیتونستم هیچ جا برم. دور دستا و پاهای من زنجیری غیبی وجود داشت که میدونستم تا انتهای دنیا کش میاد. هرجا که میرفتم ازاد نمیشدم و تا ابد یه زندانی بدبخت بودم. بغضم رو قورت دادم و درحالی که دستم رو محکم دور خودم حلقه کرده بودم با قدم‌هایی سریع ازش فاصله گرفتم. با اون وضعیت واقعا مضحک بودم. هرچی به خونه‌ش نزدیک تر میشدم اب بیشتری ازم میچکید و انقدر سردم بود که کاملا سر بشم و هیچی حس نکنم. نمیدونم هوا از کی انقدر سرد شد. احتمالا از روز اولی که به دنیا اومدم. ادرس اون خونه رو بهتر از هرجای دیگه‌ای توی دنیا بلد بودم. انگار با یه میخ فولادی روی سنگی که به وجودم متصل بود با خطی بد و سبک نوشته شده بود. انتظار داشتم وقتی میبینمش و بهش نزدیک‌تر میشم حالم بهتر بشه. اما حالا استرس لای تک تک سلول‌های وجودم رخنه کرده و نمیدونستم قلبم چطور هنوز از کار نیوفتاده و انقدر سریع میتپه. پشت در خونه ایستادم و نگاهی به اطرافم انداختم. کوچه نسبتا تاریک و خلوت بود و لامپ بلندی که چندین متر اونور تر قرار داشت سوسو میزد و میتونستم صدای جریان برق رو به خوبی بشنوم. اب دهنم رو قورت دادم و دست بی جونم رو محکم روی زنگ فشردم. نه یک بار نزدیک به ده بار زنگ زدم اما کسی در رو باز نکرد. صداش توی ایفون نپیچید و اراز نبود که من رو به خونه‌ش دعوت کنه. انگار تنها جایی که میتونستم برم هم سالها بود که خالی از سکنه مونده بود. اگر همه این‌ها یه کابوس شوم بود چی؟ اگر من واقعا هیچوقت اراز رو ندیده بودم و فقط یه توهم شیرین بود که برای نجات دادن خودم از مرگ و این زندگی فلاکت بار ساخته بودم چی؟ ایا اون بغل گرم، اون بوی عطر و اون لب‌هایی که میبوسیدنم فقط رویا بود؟ نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و پاهام‌ شل شد. قبل از اینکه بتونم گرمی اشک رو روی گونه‌هام حس کنم به در تکیه دادم و اروم روی زمین سر خوردم. چیکار باید میکردم؟ کجا باید میرفتم؟ میتونستم انقدر اینجا بشینم و بلرزم تا بلاخره بمیرم. احتمالا عزرائیل تنها کسی بود که قبل از مرگ سراغم میومد. کاش بهم فرصت میداد قبل از اینکه چشمام رو برای همیشه ببندم توی بغلش گریه کنم. مغزم بیش از حد پر بود‌. به قدری که توانایی تحلیل حس‌های احمقانه اطرافم رو نداشتم. نه زنی که با نگاهی سنگین از جفتم عبور میکرد رو میدیدم، نه لباس مرطوب چسبیده بهم بدنم رو به خارش مینداخت و نه سرما رو حس میکردم که بتونم بلرزم. اون سنگ های ریز و درشتی که روشون نشسته بودم هم باعث نمیشدن حس کنم که چقدر جام ناراحته. شاید همه چیز تموم شده بود. باید سرنوشت شومم رو میپذیرفتم و بدون هیچ تقلایی دوباره به اون خونه منحوس برمیگشتم. دیگه هیچوقت از اون اشغال دونی بیرون نمیزدم و شاید در اینده خواهرزاده‌های ارشیا رو بزرگ میکردم و هرشب توی اون جنگیری های احمقانه برای ساعاتی میمردم. شاید واقعا من پرنده‌ای بودم که هیچوقت نمیتونست از قفسش فرار کنه. نمیدونم چقدر گذشت و اونجا نشستم اما بارون کم کم داشت بند میومد. از روی زمین بلند شدم و به خودم زحمت ندادم اشک‌هایی که نمیشد فرقشون رو از بارون متوجه شد پاک کنم. برای راضی کردن خودم یکبار دیگه زنگ رو فشردم و وقتی برای چند ثانیه خبری نشد راه افتادم. تلاش کردم به روی خودم نیارم چقدر حالم بده و به تمام کسانی که با تعجب نگاهم میکردن اخم کردم. حداقل میدونستم که از این بدتر نمیشه. الان توی افتضاح ترین شرایط ممکن بودم و حداقل نمرده بودم. البته این حداکثر چیزی بود که میخواستم.

انقدر مرا ازردی که بغیر از آه، با هر نفسی که میکشم نفرین شوی.

#part319 حرف‌هاش میرفت روی مخم‌. طوری صحبت میکرد انگار که من حیوون خونگیشم. حتی اگر پدرم هم بود حق نداشت اینطوری برام تعیین تکلیف کنه. ابوهادی_تو به دنیا اومدی که کار من رو برای جنگیریام راحت کنی! چون خونت به لطف من و اون مراسماتی که قبل از تولدت انجام دادم و اونهمه پیشکش و قربونی به اجنه برای انجام دعا و طلسم و لازمه. من تموم وقت و انرژیم رو وقفش کردم و اجازه نمیدم تو با گستاخ بازیات زحماتم رو هدر بدی! تا اخر عمرت هیچکاری نمیتونی بکنی، حتی فرار هم بکنی و اونور دنیا هم که بری پیدات میکنم. حتی اگر بمیری جنازتو از زیر زمین میکشم بیرون و تک به تک اعضای بدنت رو میبرم و نگه میدارم. در اون صورت روحت هم هیچ موقع نمیتونه ارامش داشته باشه! اخمام رو توی هم کشیدم و لرز بدی به بدنم افتاد. از سرما نبود، از ترس و خشم و استرس بود. ابوهادی_پس بهتره سرونوشتت رو قبول کنی و باهاش راه بیای. بهتره عصبانیم نکنی و فکر فرار یا مسخره بازی به سرت نزنه. اگر بفهمم داری خلاف خواسته هام رفتار میکنی مجبور میشم طور دیگه‌ای باهات تا کنم. کاری نکن مجبور شم چیز خورت کنم یا حبست کنم توی خونه. مطمئن باش که از دستم برمیاد! حتی اگر لازم باشه صیغت هم میکنم! ابروهام بالا پرید که درحالی که صداش رو بلند تر میکرد ادامه داد؛ _به حرفم گوش بده و مثل بچه ادم رفتار کن تا منم کاری به گوه کاریات نداشته باشم. فهمیدی؟ صداش توی فضای خالی خرابه‌های اطرافمون اکو میشد و توی گوش‌هام زنگ میزد. بدنم از شدت خشم و حس بد داغ کرده بود و قلبم خیلی محکم به سینه‌م میکوبید. حالم به هیچ عنوان خوب نبود. هر لحظه که میگذشت بیشتر به رازهای کثافت و شوم زندگی کذاییم پی میبردم و درهای بیشتری به روم بسته میشد. اول از همه ارزوی فراری که داشتم به خاک سیاه تبدیل شد و حالا داشت امید خودکشی کردن رو هم ازم میگرفت. با حرف‌هایی که میزد حتی نمیتونستم اخرین خواسته‌م که مرگ بود رو هم‌ عملی کنم. لب‌هام روی هم لرزید و بغضم رو به زور قورت دادم. چشمام به قدری میسوخت که نمیدونستم ایا اشکی توشون حلقه بسته یا نه. وقتی به خودم اومدم که چیز گرمی روی گونه‌م لیز خورد. نگاهش رو به چشمام دوخت و مصمم ادامه داد؛ _اگر ساز مخالف نزنی منم باهات کنار میام! حرفش حسی خیلی بدی بهم داد. اب دهنم رو به زور قورت دادم. _من نمیخوام. ابوهادی_چیو نمیخوای؟ حرفم رو ادامه ندادم و نگاهم رو ازش گرفتم. حالا برای اروم کردن خودم فقط تند تند و پشت سر هم نفس میکشم تا از خشم اتیش توی وجودم کم بشه. انگار خودش متوجه منظورم شد چون پوزخندی زد و سرتا پام رو با نگاهی خیره از سر گذروند و محکم بازوم رو گرفت‌. ابوهادی_برای من ننه من غریبم بازی در نیار. کارای اون مادر افعیت رو تکرار نکن. جوری رفتار میکنید انگار نه انگار که وضعیتتون چقدر داغونه. _خفه شو. دندوناش رو روی هم کشید و بازوم رو محکم‌تر فشرد. احساس میکردم استخونام درحال خورد شدنن. ابوهادی_فکر کردی از کارات خبر ندارم؟ فکر کردی نمیدونم چه هرزه بی حیایی هستی؟ فکر کردی جای همه‌شون رو روی بدنت ندیدم؟ بغضم شکست و نگاهم رو از صورتش گرفتم. _ولم کن. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. حالم از هردومون به هم میخورد. ابوهادی_طوری رفتار نکن انگار خودت راضی نیستی و خیلی بدت میاد! ادای ادم‌های پاک و مظلومی که چیزی بهشون تحمیل میشه رو در نیار. هردومون خوب میدونیم چه ماری هستی. لبام رو به هم فشردم و چشمام رو محکم بستم. ابوهادی_اشکالی نداره. برنامه‌های من رو با اون جنده بازیت خراب کردی منم برات خوابایی دیدم که خودت دوست داری! میخواستم بدون اینکه دست کسی بهت بخوره ازت استفاده کنم ولی خوب نشون دادی که خودت چی میخوای. لیاقتت زیر این و اون خوابیدنه. درحالی که به زور جلوی خودم رو میگرفتم تا هق هق نکنم و گلوم به خاطر اون حجم از بغض درد میکرد نالیدم؛ _حالم ازت به هم میخوره. ابوهادی_هیچکس با این وضعیتت نمیگیرتت. چه بخوای چه نخوای تا اخر عمرت توی خونه منی. الانم نبینم دیگه دهنت رو باز کنی و بخوای بیجا شیر بشی. یه بار دیگه هم کنار ارشیا ببینمت پاتو برات قلم میکنم. فهمیدی؟ بازوم رو بیشتر فشار داد و دستم رو کمی چرخوند که خم شدم و سرم رو تکون دادم. ابوهادی_یه کلمه از حرفای الانم بهش چیزی نمیگی. وای به حالت بفهمم راجب من بهش حرفی زدی و پاتو از گلیمت دراز تر کردی. کاری باهات میکنم که داداشاش رو بدنیا بیاری. چشمام رو بستم و تلاش کردم دستم رو از توی دستش بکشم بیرون. استخونم داشت میشکست و انقدر دردش زیاد بود که حتی نتونم به حرفی که زده بود فکر کنم. ابوهادی_فهمیدی؟ سرم رو تکون دادم و با گریه گفتم؛ _اره. دستم رو محکم ول کرد و گفت؛ _راه بیوفت. الان جاده شلوغ میشه.

وای راستی میکنم الان

داداش قبول کن درخواستا vip رو خشک شدیم

sticker.webp0.19 KB

اره

واقعاا دوست پسر داری؟!

قربونت قلبم شماره شبا بدم😃😃