𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 699
Obunachilar
-224 soatlar
-17 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
2 699
#part329
حرفش حس جالبی بهم داد اما چیزی نگفتم.
همچنان بدنم میلرزید و از شدت ضعف کمی تیک میزد.
گلوم به خاطر اونهمه دادی که زده بودم میسوخت و انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که همچنان نفس نفس میزدم.
چند ثانیه بدون حرف توی چشمام زل زد و گفت؛
_غزل.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_من نمیگم تو دروغ میگی.
قصدم ندارم بگم که مشکل یا بیماری ای داری.
فقط احساس میکنم شخصی که ازش حرف میزنی ادم نرمالی نیست و داره با گفتن این دروغا ازت سواستفاده میکنه.
گیج نگاهش کردم.
_نمیفهمم چی میگی.
حالا کش موهاش کمی شل شده بود و دستهای پیچ دار و تاب خورده توی صورتش ریخته بود.
میتونستم بوی خنک و ترش و شیرین ادکلنش رو به خوبی حس کنم و زیر هرم نفسهای گرمش احساس تب میکردم.
زیر دلم پیچ و تاب میخورد و هرچی بیشتر نفس نفس میزدم به اکسیژن بیشتری نیاز پیدا میکردم.
اراز_چرا تاحالا نرفتی شکایت کنی؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_شکایت کنم؟
فکر کردی کسی اهمیت میده؟
اراز_چرا نباید اهمیت بدن؟
همون شبی که دستت شکست و رفتی بیمارستان ماموری چیزی نیومد سوال بپرسه؟
میتونستی بهش بگی.
اونوقت به پزشکی قانونی شکایت میکردی طول درمان میگرفتی.
_این چیزا برای توی فیلماست.
یا حداقل واسه پولدارای بالاشهری که حرفشون قابل قبول باشه.
نفس عمیقی کشید و اب دهنش رو قورت داد که نگاهم رو به بالا پایین شدن گلوش دوختم.
اراز_قانون برای همه یکسانه.
_اراز.
خانوادهای که من توش بزرگ شدم عرب و مذهبین.
میدونی این یعنی چی؟
یعنی حتی بریدن سر دخترا برای قضیههای ناموسی.
یعنی اگر اون مرد رو ببرن کلانتری و بگه بخاطر این اونشب من رو کتک زده که رفتم با یه پسر خوابیدم سرزنشش میکنن که چرا منو نکشته و زنده گذاشته.
درضمن اونوقت من و دوست عزیزت به خاطر رابطه نامشروع باید شلاق بخوریم.
اصلا گیریم حرفمو قبول میکردن.
مگه چقدر میوفتاد زندان؟
اصلا شاید دیه میداد دست از سرش برمیداشتن.
بعدم وقتی میومد بیرون دیگه قطعا من رو میکشت.
حالا که توی این فاصله کم از من قرار داشت و بدنش تقریبا روم بود و گرمی نفساش به صورتم برخورد میکرد نمیتونستم درست تمرکز کنم.
همش فکرم منحرف میشد و کم کم تموم خشمم تحلیل رفته بود.
اراز_میخوام کمکت کنم.
لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست که البته بی شباهت به پوزخند نبود.
_همین که فکر نکنی دیوونم بزرگترین کمک رو در حقم کردی.
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و درحالی که نفس عمیقی میکشید دستش رو از روی تخت بلند کرد و اروم روی مچ دستم گذاشت که کمی ابروهام رو توی هم کشیدم.
چشماش خمار بودن اما اصلا بیحال بنظر نمیرسید.
فرورفتگی کمرنگ و محو کنار لبهاش رو از نظر گذروندم که اروم گفت؛
_مگه دیوونه بودن بده؟
من از اولم میدونستم که یه تختهت کمه.
پوزخندی زدم.
_خفه شو.
اراز_میتونم بدزدمت.
حرفش کمی متعجبم کرد.
با تعجب نگاهم رو به چشماش دوختم که لبخندش پررنگ تر و دندوناش نمایان شد.
رفته رفته چال گوشه لبش هم عمیق تر میشد.
_چی؟
اراز_میتونیم فرار کنیم.
نگاش رو به لب هام دوخت که نفسم سنگین شد.
_زده به سرت؟
کجا فرار کنیم؟
سرش رو کمی کج کرد و دست دومش رو هم روی مچم گذاشت و توی مشتش فشرد.
حالا عصبها و رگهای دستم کمی درد گرفته بود.
اراز_یه جایی که نتونی از ریخت نحسم فرار کنی.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست و چشماش رو از نظر گذروندم.
مژههاش فر نبود پس به چشماش حالت خمار میداد.
_از ریخت نحس اونم نمیتونم فرار کنم.
اراز_ریخت نحسشو میارم پایین.
_نمیتونی.
زورمون بهش نمیرسه.
کمی بیشتر خم شد سمتم و مچم رو بین انگشتاش فشرد.
اراز_میرسه.
به لبها و زبونش که گوشه لبش چسبیده بود خیره شدم و اروم نالیدم؛
_اگر میرسید هیچوقت نمیتونست بهم دست بزنه.
برای یه لحظه خیلی کوتاه اخماش رفت توی هم و لباشو به هم فشرد اما خیلی سریع سرشو کرد توی گردنم که چشمام رو بستم.
لباش رو زیر گلوم کشید که نفس لرزونی کشیدم.
نفسای داغش به پوستم برخورد میکرد و میتونستم صداشون رو کنار گوشم بشنوم.
اراز_اونم نتونسته ازت بگذره..
ابروهام بالا پرید و خواستم حرفی بزنم که زیر گردنم رو بوسید و سرش رو بالاتر اورد و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم لباشو روی لبام گذاشت.
نمیدونستم از حرفش ناراحت بشم یا حس دیگهای بگیرم.
اما توی اون لحظه فقط باعث شد تحریک بشم پس سرمو کمی بلند کردم و لبهاش رو که روی لبام قفل شده بود بوسیدم و مک زدم.
انقدر ضعیف و بیحال شده بودم که حتی نتونم درست روی تخت بشینم و بدنم رو بالا نگه دارم، اما با اینحال نمیتونستم از این حس قشنگ بگذرم.
با اینکه حسابی گشنم بود و نزاشته بود چیزی بخورم و احتمالا حالا حالاها توی اتاق زندانی بودیم با این حال دلم میخواست همه چیز ادامه پیدا کنه.
دستش رو از روی مچم برداشت و درحالی که لبام رو مک میزد پشت گردنم گذاشت.
2 699
Repost from ⌜ 𝙏𝙞𝙣𝙨𝙚𝙡 𝙁𝙖𝙢𝙞𝙡𝙮 ⌟
◦ FirstKhao JoongDunk #BL
◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set
☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ
2 699
Repost from N/a
🤩 فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😭
❣️ تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔤🔤🔤🔤 مورد علاقت رو به خودش بگیره 🤩
⚠️ پس اگه میخوای کلی تمای رنگیرنگی و خیس از کاپلای تایلندی و آیدولای کیپاپ داشته باشی اینجا مخصوص خودته🌈🌟 هنوزم نمیخوای تمهاشو با بستی فوجوشیت ست کنی؟! 😬 ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ
2 699
Repost from GMMTV NEWS
این از تئوری که دیروز در موردش گفتم 😭😭😭
با دقت زیرنویس ها رو بخونید اگه سریع زیر نویس رد میشه متاسفم یه کوچولو استپ کنیدش چون خود ادیتور همین جوری سریع ادیت کرده بود منم مجبور بودم ساب رو سریع بزنم
↯
『#News #dunk #joong #heartkillers 𖠳』
✧ ──────────── ✧
↦˒ɢᴍᴍᴛᴠ ɴᴇᴡs˓
2 699
💅 میخوای از همهی حاشیه ها و مومنت های ارتیست های جیامام تیوی خبر دار بشی؟!! 👀
🎀 قرارهای مخفیانه و همهی خبرایی که از کاپلای GMMTV میخوای اینجاست!!! 🏳🌈لینک به زودی منقضی میشه! ❌
2 699
Repost from GMMTV NEWS
بچه ها این ادیت از استایل رو با دقت ببنید واقعا با دقت ببنید هر صحنه ادیت قشنگ حالت های مختلف استایل هست که ما زیاد بهش توجه نکردیم و بهتر متوجه تئوری و کامنت هاش می شید
فقط این وسواس من که وقتی یه قضیه رو شروع میکنم باید همین قدر جدی ته توی قضیه رو دربیارم خوب ری اکت بدید تا خستگیم در بره 😭😭😭↯ 『#News #dunk #joong #heartkillers 𖠳』 ✧ ──────────── ✧ ↦˒ɢᴍᴍᴛᴠ ɴᴇᴡs˓
2 699
Repost from N/a
🔥 هنوز نمیدونی 🔤🔤🔤🔤🔤 واسه سال 2025 چه آشی برامون پخته؟ 😏
❣️ جیامام قراره آنلی فرندز ورژن جیال رو با مادرای کمپانی بسازه؟🤩
❣️ هنوز چیزی راجب سریال پلیسی و خیس جونگدانک نشنیدی؟🔫🔞 از رابطهی پنهانی کاپلای بیال و جیال گرفته تا مومنت های خاک برسری و شایعههای پشم ریزون این کمپانی رو میتونی اینجا پیدا کنی..‼️
⚠️ پس اگه یه منبع خبری جامع و بروز از ɢᴍᴍᴛᴠ میخوای این چنل برای توعه👉 ❌ لینک به زودی باطل میشه❣️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ❣️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ
2 699
Repost from ᴮᴸ ᴮᴮᶜ
یه دور قبل اینکه ویدیو رو ترجمه کنم پاره شدم یه دور بعدش:)😭😂
#ForceBook၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃
2 699
Repost from N/a
⚠️ تاحالا چنلی دیدی که بازیودوراهی های خفن از بیال گذاشته باشه؟ 😆
❣️ دنبال ترندهای تاپِ بیال میگردی ولی پیدا نمیکنی؟⭐
🤩 اطلاعات و فکتهای دنیای بیال رو میخوای؟✨🏳️🌈 پس تشریف بیار خونهی ما که همهشو یهجا واسهت آوردم 🔥 ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇ ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇ
2 699
Repost from ᴮᴸ ᴮᴮᶜ
یه دور قبل اینکه ویدیو رو ترجمه کنم پاره شدم یه دور بعدش:)😭😂
#ForceBook၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃
2 699
Repost from N/a
⚠️ تاحالا چنلی دیدی که بازیودوراهی های خفن از بیال گذاشته باشه؟ 😆
❣️ دنبال ترندهای تاپِ بیال میگردی ولی پیدا نمیکنی؟⭐
🤩 اطلاعات و فکتهای دنیای بیال رو میخوای؟✨🏳️🌈 پس تشریف بیار خونهی ما که همهشو یهجا واسهت آوردم 🔥 ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇ ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇ
2 699
#part328
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و پوزخند صداداری زدم.
_الان داری میگی من توهم میزنم؟
اراز_من همچین حرفی نزدم غزل!
اخمام رو کشیدم توی هم و با صدای بلندتری گفتم؛
_چرا دقیقا داری همین رو میگی!
بعد میگی چرا بچه بازی درمیارم و همه چیز رو قایم میکنم.
چون عقلت به این چیزا قد نمیده.
انگشت اشارم رو وسط قفسه سینش کوبیدم و با صدایی بلندتر گفتم؛
_اصلا تقصیر من احمقه که فکر کردم تو ادمی!
فکر کردم میفهمی و درک میکنی اگر برات تعریف کنم.
به لطف تو دیوانه توهمی هم شدم.
اخماش بیشتر توی هم فرو رفت و خواست چیزی بگه که توجهی بهش نکردم و رفتم سمت اتاق تا وسایلم رو بردارم.
به حدی عصبی و حرصی بودم که بدنم داشت میلرزید.
اگر فقط چند ثانیه دیگه به مزخرفاتش ادامه میداد توجه نمیکردم که کیه و چقدر دوستش دارم، یه چاقو از توی اشپزخونه برمیداشتم و مستقیم توی مغزش فرو میبردم.
رفتم توی اتاق و لباس و شالم رو برداشتم که توی چهارچوب در ایستاد.
بغضم رو قورت دادم و درحالی که نگاهم رو ازش میگرفتم گفتم؛
_اراز برو کنار.
نمیخوام چیز بدی بهت بگم یا ناراحتت کنم.
حالا صدام از فرط بغض میلرزید و احساس حماقت میکردم.
حس میکردم که یه تیکه اشغال به درد نخورم و خودم باعث شدم که راجبم اینطور فکر کنه.
اراز_غزل!
حالا دیگه خبری از اون اخمای توی همش نبود و نگاهش ناراحت و پشیمون بنظر میرسید.
_اراز برو کنار.
اراز_نمیزارم برگردی پیش اون مرتیکه حرومزاده.
اخمام رو کشیدم توی هم و با صدای بلندتر داد زدم؛
_به تو هیچ ربطی نداره.
همونطور که تا الان نداشته.
اصلا میدونی چیه.
فکر کن که من واقعا توهم میزنم و دیوانم و الکی این حرفارو زدم.
اصلا هرچی گفتم رو فراموش کن.
دیگه هم هیچوقت نمیخوام ببینمت.
اراز_احمق!
خیلی احمقی!
هولش دادم کنار و گفتم؛
_احمق خودتی بیشعور کثافت مشنگ.
حالم از خودت و قیافت و اون دوست احمق بی صاحابت به هم میخوره.
سگ بشاشه توی اون روزی که من تینا رو دیدم که بعدش مجبور شم ریخت نحس شمارو تحمل کنم.
اخمش از بین رفت و یهو خندید که عصبی تر شدم و هولش دادم عقب.
خواستم از در اتاق خارج شم که دستمو گرفت و کشیدم توی اتاق.
لباسام رو ازم گرفت و انداختشون روی زمین که یه لحظه به فکرم رسید با مشت بزنم توی دهنش اما قبل از اینکه بخوام اینکارو کنم هولم داد روی تخت و در رو بست و قفلش کرد.
خم شد روی زمین و کلید رو از زیر در هول داد بیرون که با تعجب نگاهش کردم.
_چیکار میکنی احمق؟
زده به سرت؟
مگه روانیای؟
لبش کج شد و لبخند کمرنگی روش نشست و درحالی که از روی زمین بلند میشد و نگاهم میکرد گفت؛
_روانی تر از تو نیستم.
مثل بمب ساعتی میمونی.
بی توجه به تعریف و یا شاید تحقیرش نگاهی به در بسته انداختم و با حرص گفتم؛
_حالا چطوری برم خونه!
اگر برنگردم میکشتم.
اراز_قرار نیست برگردی.
اونم نمیتونه بکشتت.
پوزخندی زدم و با حرص گفتم؛
_چرا؟
چون توهم میزنم؟
نکنه خودم خودمو کتک میزنم و چون دیوانم فکر میکنم کار اونه؟
پوفی کشید و کمی جلوتر اومد که دندونام رو روی هم فشردم و به چشمای سبز خمارش خیره شدم.
_شایدم خودم به خودم تجاوز میکنم.
قسمتی از لبخندش از روی لبش محو شد و نفس عمیقی کشید و بهم نگاه کرد.
یه قدم بهم نزدیک تر شد که اب دهنم رو قورت دادم.
همچنان عصبی بودم و از شدت خشم میلرزیدم، ولی حتی اگر توی چشمام نگاه میکرد و میگفت یه تختم کمه و یا حتی عقب موندهم هم دلیل درستی برای اینکه حس خوبی به اینکه توی یه اتاقیم و نمیزاشت برم خونه نبود.
گور پدر ابوهادی و هر خر دیگهای که وجود داشت.
من حالا توجهی که میخواستم رو از ادم مورد علاقم داشتم و مهم نبود اگر دیوانه یا روانی و توهمی به نظر میرسیدم.
تازه ادمهایی که دیوانه و سایکوان خیلی جذابترن.
وقتی بهم نزدیکتر شد عقب تر رفتم و زمانی که پام به تخت برخورد کرد افتادم روش.
خم شد سمتم و دستاشو روی تخت گذاشت که ناچار شدم دراز بکشم.
با اخم به چشماش زل زدم که نیم نگاهی به گردنم انداخت و درحالی که دستاش رو دو طرف سرم میزاشت گفت؛
_اگر دو دقیقه خفه نشی و به حرفام گوش ندی.
یکی از چشماش رو تنگ کرد و درحالی که سرش رو کج میکرد ادامه داد؛
_مجبور میشم طور دیگهای صداتو ببرم.
2 699
#part327
با ناباوری نگاهی به دستم و جای خراش زخمهای روش که حالا کمی نسبت به قبل کمرنگ تر شده بودن انداخت و اخماش رو توی هم کشید.
چند ثانیه با مکث چشمش رو روی جای تزریق سوزن و خودزنیهام چرخوند و بعد نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست.
به مبل تکیه داد و با کف دست کنار پیشونی و شقیقش رو مالید و کمی بعد درحالی که موهاش کمی به هم ریخته و چشماش خمار بود دوباره نگاهم کرد.
اراز_یعنی دستاتو با تیغ زخم میکنه؟
شونم رو بالا انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم.
احساس عجیبی داشتم.
بعد از تموم این سالها، اراز تنها کسی بود که راجب این چیزا باهاش صحبت میکردم.
حس میکردم که کمی سبک شدم و از حجم نگرانیهام کاسته شده.
درسته که دردی از من دوا نمیکرد و شاید ازش فقط ترحمش به من میرسید، اما لااقل حالا دیگه خیالم راحت بود که دروغ و راز نگفتهای بینمون وجود نداره.
حالا دیگه میتونستم خودم باشم، بدون ترس از اینکه شاید از چیزی که واقعا هستم خوشش نیاد.
چیزی وجود داشت که باعث میشد خیال کنم من رو درک میکنه و شاید حتی باعث میشه ارامش بیشتری داشته باشم، حتی اگر در حقیقت اینطور نبود.
اراز برعکس من اصلا اسوده به نظر نمیرسید.
انگار حجم فلاکتی که من تمام این روزها متحمل شده بودم به یکباره به وجودش تزریق شده بود و هرچقدر من خالی تر میشدم اون پر تر میشد.
همچنان بدون حرف یه گوشه نشسته بود و با اخم من رو از نظر میگذروند.
لبش رو با زبونش تر کرد و سرش رو تکون داد.
با صدایی گرفته اروم گفت؛
_غزل.
نگاهم رو به چشمهای جدیش دوختم که ادامه داد؛
_کتکت میزنه؟
شونم رو بالا انداختم و با اینکه خیلی سخت بود تا بغض نکنم گفتم؛
_اکثر وقتا.
اراز_ارشیا خبر داره؟
_نمیتونم بهش بگم.
نفس عمیقی کشید و دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما ساکت شد.
لب هاش رو روی هم فشرد و دوباره به جایی سمت قفسه سینم که احتمالا جای زخمم بود و حالا توسط لباس پوشیده شده بود خیره شد.
حرفی که میخواست بزنه سخت بنظر میرسید.
اراز_تاحالا..
متوجه شدم که میخواد چی بپرسه.
انگار نمیخواست مستقیم به زبون بیارتش.
گوشه لبم به خاطر یاداوری اونهمه خاطره زجر اور به پوزخند کج شد و درحالی که بغضم رو قورت میدادم گفتم؛
_تاحالا بهم تجاوز کرده؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت؛
_اگر دوست نداری میتونی جواب ندی.
اشکم رو با پشت دستم پاک کردم و مشغول ور رفتن با بند شلوارم شدم.
_یجورایی.
اگر بشه اسم لخت کردن و دستمالی کردن به بهونههای مختلف رو تجاوز گذاشت.
چند ثانیه مکث کرد و بعد یهو از روی مبل بلند شد.
سرم رو پایین انداختم و تلاش کردم با ناخن زخم تازه روی دستم رو بکنم.
با شنیدن صدای فندک سرم رو بلند کردم.
حالا بدون حرف به اپن تکیه داده بود و درحالی که سیگارش رو لای انگشتاش گرفته بود به سرامیک های سفید نگاه میکرد.
اخمام توی هم رفت.
این حرکت چه معنیای میداد؟
این یعنی براش مهم بودم و بهم اهمیت میداد؟
اگر میخواستم با خودم روراست باشم، اگر تینا و یا اوا به عنوان دوست راجب چنین چیزهایی باهام دردودل میکردن به هیچ عنوان اهمیت نمیدادم و برام مهم نبود.
چه برسه به اینکه بخوام تا این حد ناراحت یا عصبانی بشم.
این توجه رو دوست داشتم.
یه جورایی قسمتی از من رو قلقلک میداد که هیچوقت وجودش رو احساس نمیکردم.
باعث میشد دلم بخواد بیشتر راجب همه چیز صحبت کنم تا این حس قشنگ بیشتر وجودم رو قلقلک بده.
احمقانه و کاملا مسخره بود اگر میگفتم که دوست داشتم کامل بهم تجاوز میکرد تا بتونم ترحم و توجه بیشتری بخرم.
انگار میتونستم با این روش بیشتر فکرش رو راجب خودم درگیر کنم.
از خودم بابت چنین طرز فکری متنفر بودم.
ولی من بین این کثافت بزرگ شده بودم و شبهای زیادی گریه میکردم و میخواستم خودم رو بکشم.
دیگه اتفاق بدتری وجود نداشت که بخواد حالم رو از خودم به هم بزنه.
اما این حس بی گناه بودن برای یکبارم که شده واقعا برام شیرین بود.
اینکه طوری رفتار میکردم که انگار یه قربانیم.
چند دقیقهای به همین منوال سپری شد.
اراز سیگارش رو توی زیر سیگاری روی اپن خاموش کرد و دوباره اومد سمتم و روی مبل کنارم نشست.
اراز_تو تاحالا جن دیدی؟
گیج نگاهش کردم و درحالی که نمیدونستم سوالش دقیقا چه ربطی به بحثمون داره گفتم؛
_نه.
اراز_پس از کجا میدونی که اون مرد واقعا جنگیره؟
اگر دروغ بگه چی؟
ابروهام رو توی هم کشیدم و با خنده گفتم؛
_تو اکسیژن رو نمیبینی اما به خاطر اونه که تا الان زندهای.
اراز_غزل.
پدرو مادرت کجان؟
_سینه قبرستون.
اراز_مردن هردوشون؟
_نه از سر کیفشون رفتن.
سرش رو تکون داد و درحالی که تلاش میکرد به طرز مسخره ای جدی باشه گفت؛
_تو بیماری خاصی داری!؟
لب هام رو به هم فشردم.
_منظورت چیه؟
داری میگی من دیوانم؟
اراز_نه.
نه.
همچین حرفی نمیزنم.
فقط میخوام از یچیزی مطمئن شم.
درحالی که کم کم داشتم عصبی میشدم غریدم؛
_نه.
اراز_قرصی چیزی مصرف نمیکنی؟
یا خودش به خوردت نمیده؟
2 699
Repost from N/a
اوه یه خبر بمب دارم برات هااا📌🥵
࿅-𝔤𝔬𝔡𝔣𝔞𝔱𝔥𝔢𝔯𝔣𝔞𝔪𝔦𝔩𝔶-࿅
بزرگترین و قدیمی ترین گپ 𝔖𝔐 برای تموم با تجربه های 𝔖𝔐 #دعوت نامه داره👠🐱
𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝بیا به گپ بزرگ ما و انواع رول پلی جذابو تجربه کن🐾😊 بر اساس #لیمت و #علایقت پارتنر تو پیدا کن💦🙂
𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝 𝐿𝑖𝑛𝑘 𝑔𝑝من که رفتم توم بدو بیا❤🔥
2 699
Repost from N/a
یه گپ داریم #مخصوص لیتل هایهورنی👄
࿅-𝔤𝔬𝔡𝔣𝔞𝔱𝔥𝔢𝔯𝔣𝔞𝔪𝔦𝔩𝔶-࿅
اسلیو های کیوت مطیع مستر های خشن🤗😻
ددی های مهربون🔞🔞
https://t.me/+tNBsr1NPwNw4MjQ0
گپی مخصوص شیطونی لیتل کوچولوها🤿
رول رفتن اسلیو ها👍❕👍
مخصوص #گرایش های خاص⬅🥵➡
https://t.me/+tNBsr1NPwNw4MjQ0
توام میخوای بیای توخانواده بزرگ𝔖𝔐بمال لینکو❕❕
