𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 828
Obunachilar
+124 soatlar
-167 kunlar
-6230 kunlar
Postlar arxiv
2 827
تهران یکی میگوزه سریع تعطیل میشه، اونوقت اهواز حتما باید یه اخوند از خاک بمیره تا تعطیل کنن.
2 827
#part110
از روی زمین بلند شدم و هولش دادم عقب و با صدای بلند گفتم؛
_خفه شو.
تو خودت پست ترین موجود دنیایی حیوون.
ضربه ای محکم به صورتم زد و در انبار رو باز کرد و پرتم کرد توش.
به چندتا کارتونی که روی هم چیده شده بودن برخورد کردم که همشون افتادن.
کمرم درد گرفته بود و حالت تهوعم داشت تشدید میشد.
بغضم رو قورت دادم و اطرافم رو نگاه کردم تا شاید چیزی پیدا کنم.
اومد سمتم و خم شد روم و انگشت اشارش رو برد بالا.
ابوهادی_دیگه قرار نیست هیچ پسری رو ببینی که بخوای خودتو نشون بدی!
صورتم رو توی دستش گرفت و با فریاد گفت؛
_کاری که نکردی!؟
جوابش رو ندادم که ضربه ای دیگه به صورتم زد که سرم کج شد و بغضم شکست.
حالا تند تند نفس میکشید و انقدر عصبی بود که هرلحظه امکان داشت سکته کنه.
فقط امیدوار بودم این اتفاق بیوفته تا امشب رو از دستش راحت بشم.
قطعا تا صبح تیکه تیکم میکرد.
بغضم رو قورت دادم که دو طرف صورتم رو با دست فشار داد.
اینکارش باعث میشد دندون و شقیقه هام درد بگیره.
ابوهادی_میگی یا خودم بفهمم؟
چیزی نگفتم و لبام رو روی هم فشردم که اشکام روی صورتم ریخت.
ابوهادی_لیاقتت همینه که تا اخر عمرت تخم جن پس بندازی.
بغضم رو قورت دادم و با حرص گفتم؛
_دیگه نمیتونی هیچ غلطی بکنی.
همه چیز تموم شد.
هم مشروب خوردم، هم مواد کشیدم، هم سکس داشتم.
حالا خودت برو از جنات حامله شو!
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و دیدم که دستش مشت شد.
تلاش کردم از روی کارتون های له شده بلند شم اما محکم سر جام نگهم داشته بود.
حالا بوی نم و رطوبت داشت اذیتم میکرد و توی اون تاریکی چهرش رو درست نمیدیدم و همین بیشتر میترسوندم.
دندوناش رو به هم فشار داد، حس میکردم که از شدت خشم هر لحظه ممکنه چشماش از کاسه در بیاد.
دستش رو دور گردنم گذاشت و فشارش داد که چشمام رو بستم و سرفه ای کردم.
فشار دستش رو بیشتر کرد و با فریاد گفت؛
_همینجا میکشمت.
میکشمت.
دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم اما نتونستم.
حس میکردم استخونام دارن پودر میشن و راه تنفسم بسته شده.
فشار دستش رو بیشتر کرد و فریاد زد؛
_میکشمت.
چشمام سیاهی رفت و حس کردم که ریه هام مچاله شد.
اشکم از چشمم ریخت و همه جا سیاه شد.
...
راز؛
اب دهنم رو قورت دادم و کنار تخت سفید رنگ نشستم.
فضای اتاق بوی شربت استامینوفن، سرم و بیمارستان میداد و کمی گرم بود.
پرده های کنار رفته باعث میشدن توی اون نور کم مهتابی همه جارو بهتر ببینم.
اینجا یه خونه یا مطب شخصی بود که بیمارای مرگ مغزی، تو کما و زندگی نباتی رو نگه میداشتن و متاسفانه مادر منم دو سالی میشد که اینجا حدود دو متر جا اشغال کرده بود.
چون پول و هزینه بیمارستان خیلی زیاد بود و نمیتونستم از پسش بر بیام مجبور شدم به یه چنین جایی اعتماد کنم.
یه خونه ویلایی بود که حالت مطب یا اموزشگاه داشت و به چندتا اتاق و یه حیاط پر از گل منتهی میشد.
توی هر اتاق دونفر رو نگه میداشتن و هزینه نگهداریشون زیاد نبود.
اصلا نمیدونستم ممکنه همچین جایی وجود داشته باشه، اینم یواشکی یکی از دکترای مامانم بهم معرفی کرده بود.
اولش نمیخواستم اعتماد کنم و بسپرمش دستشون، اما از پس مخارج سنگین بیمارستان برنمیومدم.
اینجا جاش تقریبا بهتر بود، حداقل از نظر من.
با اینکه خیلی وقت بود به هوش نیومده بود و کم کم باید از دوباره بیدار شدنش ناامید میشدم، اما دلم نمیومد بین مرگ و نیمه زنده بودنش مرگش رو انتخاب کنم.
حداقل میخواستم صبر کنم تا زمانی که یا بیدار شه و یا بمیره.
حتی بعد از گذشت چند سال.
روی صندلی نشستم و شالم رو گذاشتم کنارم و نفس عمیقی کشیدم.
میتونستم از پنجره اتاق اهورا رو ببینم که به درخت نخل نگاه میکرد و سیگار میکشید.
امروز خیلی عجیب شده بود، حس میکردم که مثل همیشه نیست.
برای اولین بار به هیچکدوم از کثیف کاریام گیر نمیداد، حاضر شد باهام بیاد اینجا و حتی گل هم نکشید و این اولین نخ سیگارش بود.
برای معتادی توی وضعیت اون که کله سحر گل میکشید پیشرفت بزرگی بود.
رفتم سمت پنجره و درش رو بستم تا بوی سیگار داخل نیاد.
پیرمردی که روی تخت کناری خوابیده بود بوی خوبی نمیداد، این رو میتونستم به وضوح حس کنم.
دوباره برگشتم روی صندلی و به چهرهش خیره شدم.
چشماش بسته بود و صورت و بدنش حالا از همیشه لاغر و چروکیده تر بنظر میرسید.
رنگش سفید بود و موهاش جو گندمی شده بود.
تنها چیزی که باعث میشد حس کنم زندست بالا و پایین شدن قفس سینه و بخاری بود که روی ماسک اکسیژنش مینشست.
در اتاق باز شد و اهورا اومد تو.
بنظر متعجب میومد و درحالی که کنجکاوانه اطرافش رو نگاه میکرد پاکت توی دستش رو میفشرد.
_میترسی؟
اهورا_چی؟
نه.
چرا باید از مادرت بترسم.
_نمیدونم.
درحالی که در رو میبست به پیرمرد اشاره کرد و گفت؛
_شوهر مامانته؟
لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛
_هنوز نامزدن.
یکیشون باید زنده شه تا راجب ازدواجشون حرف بزنن.
2 827
#part109
_فکر نکنم.
نفس عمیقی کشید و سر تا پام رو از نظر گذروند.
این ارامشش، وقتی که اینطور خونسرد نگاهم میکرد و هر لحظه انتظار داشتم از موهام بگیرتم و بلندم کنه واقعا ازارم میداد.
اینکه بدون حرف با چشمای مثل کروکدیلش بهم نگاه میکرد و بوی عطری که با گرمای تنش ساطع میشد رو توی مشامم حس میکردم باعث گزگز کردن دندونام میشد.
اب دهنم رو قورت دادم و رونم رو خاروندم.
شلوار مرطوبم حالا به پام چسبیده بود و باعث خارش و ازارم میشد.
نگاهی به اطرافش انداخت، انگار داشت خلوتی کوچه رو بررسی میکرد تا ببینه میتونه افکار شومش رو عملی کنه یا نه.
دستی لای ریش های جوگندمیش کشید و گفت؛
_کجا بودی؟
شونمو انداختم بالا که ادامه داد؛
_هرجا بری باز برمیگردی همینجا.
نفس عمیقی گرفتم و موهام رو زدم بالا.
میتونستم بوی دود رو از روشون حس کنم.
رطوبت کمشون قسمتی از سرم رو خنک نگه میداشت.
_چون به اینجا زنجیر شدم.
چیزی نگفت و به چشمام زل زد که نگاهم رو دزدیدم.
این مرد من رو تا مرز جنون میبرد.
از نگاهش، بوی عطرش، وجود نحس و قیافه کذاییش متنفر بودم.
کاش میتونستم توی تک تک اون روزهای منفوری که برام ساخته بود دفنش کنم.
شلوارش رو از قسمت زانو کمی زد بالا و کنارم روی زمین نشست که کمی خودم رو جمع کردم و رفتم کنار.
از هیکل گندش متنفر بودم.
تسبیح گلی دور دستش و اون انگشتر های عقیق بزرگ و موهای سفید، من رو یاد ادمایی که توی تلویزیون نشون میداد مینداخت.
اب دهنم رو قورت دادم و پاهام رو بغل گرفتم.
_خیلی ازت بدم میاد.
دندونام رو به هم فشردم و کمی خودمو کشیدم عقب تا اگه کنترلش رو از دست داد دست نندازه توی موهام و همونجوری بلندم کنه.
همچنان اثر گل روم بود و اصلا نمیدونستم که چی دارم میگم.
ابوهادی_کجا بودی؟
صورتم رو جمع کردم و لبام رو به هم فشردم.
حالا داشت خیلی جدی نگاهم میکرد.
_گفتم ازت بدم میاد.
بادی اومد و بوی عطرش توی فضا پیچید.
سرش رو کمی تکون داد و درحالی که دندوناش رو به هم فشار میداد غرید؛
_چی مصرف کردی؟
اب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که به زور درمیومد و از فرط استرس میلرزید گفتم؛
_الکل، مواد مخدر.
هرچیزی که اومد دم دستم.
از جفتش بلند شدم و ادامه دادم؛
_هرچیزی که میتونست واسه چند لحظه تو و وجود نحست رو از ذهنم پاک کنه.
رفتم توی خونه که صدای قدم هاش رو شنیدم و در بسته شد.
ابوهادی_با کی بودی؟
دولا شدم روی زمین تا کفشام رو دربیارم که دلم درد گرفت.
البته چون دلپیچه داشتم و گشنه بودم و کل مسیر رو دویده بودم این درد بیشتر شده بود، مگر نه توی خونه حسش نمیکردم.
_هرکی.
کفشام رو در اوردم و دستگیره رو کشیدم پایین اما در باز نشد.
دندونام رو به هم فشردم و دستم همونجا خشک شد.
ابوهادی_میدونم چرا انقدر یاغی شدی.
همش برای اون زنیکه عجوزست، خیال کردی نمیدونم چرا پرت کرده؟
برگشتم سمتش و بی توجه به حرفاش گفتم؛
_در رو باز کن میخوام برم بخوابم.
حالا کم کم داشتم ازش میترسیدم.
یه قدم نزدیکم شد که رفتم عقب و نالیدم؛
_در رو باز کن.
ابوهادی_چه فکری راجب من کردی؟
ناموس من ساعت سه شب مثل زن های خراب توی خیابونها بگرده و وقتی برمیگرده بوی الکل و مواد مخدر بده؟
نگاهم رو به درخت نخل همسایه که از پشت دیوار معلوم بود دوختم.
حس میکردم سایه ای از لای شاخه های سوزنیش نگاهم میکنه.
دستش رو برد بالا که کمی جمع شدم و چشمام رو بستم.
دستش توی موهام نشست که بغضم گرفت.
حاضر بودم با تک تک ادمای دنیا بخوابم ولی این دستای کثیف بهم نخوره.
از هرچیزی برام منفور تر بودن.
دستش رو روشون کشید و گفت؛
_با پسرا مست کردی؟
_نه.
کمی سرش رو اورد نزدیک و موهام رو بو کرد.
حالا میتونستم نفس هاش رو که از سر خشم تند شده بودن حس کنم.
با حرص لب زد؛
_موهات خیسه.
_گرمم شده بود.
همچنان چشمام بسته بود و سر جام میلرزیدم.
به اندازه کافی ضعف داشتم و سست بودم، حالا داشت حالم رو بدتر میکرد.
موهام رو لای انگشت هاش پیچید و گفت؛
_فردا دمتو میچینم.
میتونی خراب بازیات رو همینجا توی همین خونه ادامه بدی.
موهام رو کمی کشید و ادامه داد؛
_دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی.
حتی جنا هم از سرت زیادن دختره هرجایی.
موهام رو کشید و بردم سمت انبار که چشمام رو باز کردم و دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از خودم جداش کنم.
ابوهادی_همینجا توی همین انباری تیکه تیکهت میکنن.
لاشتو همینجا خاک میکنم.
کشیدم سمت درش که دستشو چنگ زدم و با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_ولم کن عوضی.
حالا پوست سرم میسوخت و چون موهام خیس بود بیشتر دردم میگرفت.
اشکم داشت راه خودش رو پیدا میکرد و زیر دلم تیر میکشید.
انداختم گوشه زمین و در انباری رو باز کرد که با بغض گفتم؛
_تروخدا نکن.
من نمیتونم اینجا بمونم.
کلید رو کرد توی در و موهام رو توی اون دستش نگه داشت و با خشم و حرص گفت؛
_شما زن هارو نباید ول کرد مگر نه کل دنیا رو به گند میکشید.
2 827
من بوی اون عطری خواهم بود که هرکجا به مشامت خورد با ناامیدی اطرافت رو نگاه کنی و دنبالم بگردی.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
