𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 839
Obunachilar
-224 soatlar
-277 kunlar
-7830 kunlar
Postlar arxiv
2 840
#part380
وارد اتاق طبقه پایین شدم تا وسایلم رو بردارم و بعد از اماده شدن به سمت در خروجی خونه رفتم.
نگاهی به ساعت گوشیم که یازده شب رو نشون میداد انداختم.
اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم.
انقدر مست بودم که بعید نبود یا ماشین بهم بزنه و یا کسی بدزدتم.
البته که هیچکس دلش نمیخواست من رو بدزده.
_غزل.
با شنیدن اسمم از زبون اراز سر جام ایستادم و نگاهم رو بهش دوختم.
اراز_بزار خدافظی کنم میام.
_میخوای بیای قبرستون؟
اراز_وقت شوخی نیست.
عسل_دارید میرید؟
نگاهم رو به کرم لاغر مردنی اشرافی روبه روم دوختم و پوزخندی زدم.
_نه.
من میرم.
اراز میخواد بمونه به ادامه بحثتون بپردازه.
عسل_واقعا؟
اتفاقا خواستم بهت بگم شب بمونی.
اراز_نه.
منم دارم میرم.
ولی احتمالا اهورا دوست داشته باشه شب بمونه.
اون رو گفت و جلوتر از من به سمت در ویلا حرکت کرد.
ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که خودم هم انتظار چنین ریاکشنی رو ازش نداشتم به عسل نگاه کردم.
_تتوت به ترمیم احتیاج داره.
سری بعدی که خواستی بری ترمیمش کنی فرار نکن.
لبخندی زدم و دنبال اراز راه افتادم.
اراز_چی بهش گفتی؟
_به تو ربطی نداره.
خصومت شخصی بود.
الانم اگر اجازه بدی میخوام قدم بزنم.
اراز_اینموقع شب سگ قدم میزنه؟
از اینجا تا خونتون میخوای قدم بزنی؟
_نه تاکسی میگیرم.
نگاه طولانی ای بهم انداخت و درحالی که جلوی ماشینش میایستاد و درش رو باز میکرد گفت؛
_تاکسیا الان با زنهاشون خوابن.
این رو گفت و سوار شد و در رو بست.
درحالی که همچنان ازش عصبی بودم، رفتاراش واقعا باعث شده بود که خر بشم.
واقعا عصبانیت من بی مورد بود.
خودم هم میدونستم که حق حرف زدن ندارم.
حالا که فهمیده بودم واقعا راجب من حرف نزده بوده متوجه میشدم که کارم چقدر مسخره و حال به هم زن بنظر میرسید.
مثل این میموند که من مچ اراز رو با هیوا بگیرم.
ولی فقط میخواستم خودم رو طبرئه کنم.
لازم بود دست پیش رو بگیرم تا پس نیوفتم.
دلم اصلا نمیخواست راجب چیزی جواب پس بدم.
وقتی نگاه جدی و خیره اراز رو به خودم دیدم در رو باز کردم و توی ماشین نشستم.
سرم حسابی درد میکرد و تقریبا درحال ترکیدن بود.
هنوز زیاد از خونه عسل فاصله نگرفته بودیم که گفت؛
_چیزی کشیدی؟
_نه.
فقط مستم.
اراز_مست و بی مغز.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_غزل.
به من ربطی نداره که تو..
کمی مکث کرد و درحالی که پاش رو روی ترمز میفشرد و پشت چراغ قرمز میایستاد ادامه داد؛
_به من ربطی نداره که تو با کی میخوابی.
با ناراحتی بهش خیره شدم.
دلم نمیخواست این حرف رو بزنه.
دلم نمیخواست طوری رفتار کنه انگار هیچ نسبتی باهم نداریم و مجبور نیستیم به هم جواب پس بدیم.
_ربطی نداره؟
اراز_نه!
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛
_اما اهورا..
کمی مکث کرد و نگاهش رو ازم گرفت.
با اینکه ماشین کاملا ثابت و بی حرکت بود همچنان فرمون رو با دستهاش فشار میداد.
اراز_اهورا رفیق منه.
_واقعا از رفاقت گذشته شما دوتا مثل خواهر برادر میمونید!
پوزخندی زد و چیزی نگفت.
_منظورتون از انتقام چی بود؟
با سبز شدن چراغ حرکت کرد و گفت؛
_بیخیال.
_میخوام بدونم.
حالا فقط میخواستم جو سنگینی رو که احتمالا بخاطر اینکه هیچکدوممون نمیدونستیم چه نسبتی باهم داریم رو از بین ببرم.
اراز_قبلا که عسل هنوز مهاجرت نکرده بود اهورا ازش خوشش میومد.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_اما عسل از من خوشش میومد و بیشتر با من میپرید.
یچیزی بود مثل داستان من و تو.
_اما من از تو بیشتر خوشم نمیاد.
نگاه سنگینی بهم انداخت و بی میل ادامه داد؛
_بعدم که عسل از ایران رفت و اهورا معتقده که تقصیر من بود اگر الان میلیونر نیست و توی امارات و عمان اب نارگیل نمیخوره.
به خاطر همین داره جریان الان روهم به اونموقع ربط میده و یه جورایی انتقام اون کارم رو ازم میگیره.
_کدوم کار؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت و با اخم گفت؛
_اخرین باری که مست بودم.
چشمام رو تنگ کردم و درحالی که اصلا دلم نمیخواست بدونم گفتم؛
_چیکار کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_بیخیال.
چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم.
میتونستم حدس بزنم که داستان چیه.
توی مسیر متوجه شدم از سمت خونه ما نمیره و نزدیک محله خودشونه اما چیزی نگفتم.
بدم نمیومد توی خونه باهم تنها باشیم.
به هرحال به خاطر مزاحمتی که برامون ایجاد کرده بود نتونسته بودیم کاری کنیم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
دلم نمیخواست روبه رویش بایستم و مستقیم بهش بگم چقدر عاشقشم.
اگر میفهمید تنها دلیلم برای ادامه دادن و نزدن شاه رگم با تیغه مطمئنا ازم دور میشد.
مثل تمام ادمهای مهم زندگیم که از دستشون داده بودم.
از سمتی میدونستم که هیچوقت نمیتونم اینطوری به دستش بیارم و مطمئن بودم که در مقابل عسل، سارینا و یا هر دختر دیگهای شانسی ندارم.
به هرحال من هیچی جز یه دختر بچه سال سبک نبودم.
2 840
من یاد گرفتهام که حرفهای نزده گوشهای شنوا تری دارند.
رازی که از زبان بیرون اید دگر راز نیست، شعار و خبری ناموجه است که باید کیلومترها زیر زمین خاک میشد و دهن لقان حرمت حقیقی بودنش را شکستهاند.
چشمها هیچوقت دروغ نمیگویند و نگاه کردن به چشمها مدتهاست که حرام شمرده میشود.
به همین دلیل است که دیگر حرف راست از دهان هیچ احدی خارج نمیشود.
به همین دلیل است که موثق بودن فقط خیال خامیست که حتی با اتش جهنم هم پخته نمیشود.
جهنم برای دروغ گویان ریاکار زیادیاست و هنوز زندانی که مناسب جنایتشان باشد پیدا نشده، برای همین است که به خیال خودشان به بهشت میروند.
2 840
مدتهاست که یاد روزهایی میوفتم که حتی افتاب هم از جهت دیگری میتابید و نگاهش که میکردی اشکهایی که در شب گذشته ریختی از صورتت بخار میشد و در پاییز بعدی ابر ها به حرمت داغت اشک میریختند.
دلتنگ شبهایی ام که با شعر و موسیقی میگذشت نه گوش دادن به اذانی که بیداران نمازش رو نمیخوانند و مذهب پرستان به وقتش هفت پادشاه خواب میبینند.
من دلتنگ بوسههای نزده شدهای هستم که حتی فکر به اتفاق افتادنش به صدها همخوابگی حقیقی میارزید.
دروغ نیست که دیگر زندگی بوی عاشقی ندارد و هرچه هست فقط سیم خار داریست که به دور قلبهای چرک مرده مردم میپیچد و قدرت بلند پروازی و جان سپاری برای معشوق را به قهقهرا میبرد.
هرچه هست فقط زندان است و تشنگی.
زمان زمان عاشوراست.
عاشورای حرمتهای مرده، عشقهای بی قید و شرط و انسانیت از دست رفته که زیر خاک میپوسد و مردم عین خیالشان هم نیست.
عاشورای دردهای حقیقی عزادار ندارد.
2 840
#part379
این حرکتش به طور عجیبی روی مخ رفت، به طوری که اگر در رو میشکست انقدر اذیت کننده و رو اعصاب نبود.
طوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.
اراز_غزل..
نگاهمو به چشمای تنگشده و اخم های توی هم فرورفتش دوختم.
تاحالا انقدر عصبی ندیده بودمش.
اراز_اون لحظهای که گلدون رو انداختی داشتی به حرفای ما گوش میدادی؟
اخمام رو توی هم کشیدم و رومو ازش گرفتم.
_اگر اجازه بدی میخوام لباسام رو عوض کنم.
اگرم نمیخوای بری بیرون اشکال نداره میتونی نگاه کنی مشکلی ندارم همه لختمو ببینن.
قبل از اینکه بتونم قدم دوم رو بردارم مچم رو گرفت و محکم کشیدم سمت خودش که احساس کردم دستم رگ به رگ شد.
چهرم رفت توی هم و غریدم؛
_دستمو ول کن وحشی روانی استخونامو شکوندی.
اراز_اگر مثل ادم دهنت رو باز نکنی و حرف نزنی واقعا میشکونم.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_برو بابا اسکل.
فکر کردی محمدعلی کلی هستی؟
این گنده گوزیات فقط رو اون اکست جوابه.
اراز_اگر جواب بود طبقه پایین راجبش اونطور با عسل حرف نمیزدم.
نگاه کلافه ای بهش انداختم و درحالی که تلاش میکردم دستم رو از توی دستش بیرون بکشم گفتم؛
_چرت و پرت نگو.
اراز_اگر اون حرفارو راجب تو زده بودم الان با وجود اینکه مچت رو با رفیق فابم گرفتم واست این موضوع رو توضیح نمیدادم.
اخمام رو توی هم کشیدم و بهش خیره شدم.
نفس عمیقی گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم.
اراز_چرا اصلا اون حرفارو به خودت گرفتی؟
_نگیرم؟
وقتی اومدی اینجا اصلا به من خبر ندادی و اهورا من رو اورد اینجا و تو مثل اینکه از دیدنم اصلا خوشحال نشدی!
اراز_باورم نمیشه انقدر کم عقل و بچه باشی که این چرت و پرتها رو به هم ربط بدی.
دندونام رو روی هم فشردم تا خودم رو کنترل کنم و با تیزبری که دم در افتاده بود سرش رو نبرم.
_خیلی ممنون.
اول که خراب عقده توجه بودیم، بعدش که دروغگوی روانی توهمی شدیم، حالا هم که بچه و احمقیم و دنبال اینیم که رفیقات بخاروننمون.
چشماش رو بست و لبهاش رو به هم فشار داد.
اراز_حرف زدن با تو مثل یاسین خوندن تو گوش خر میمونه.
خندیدم.
_خیلی ممنون.
این هم به تعریفات قشنگ و دلنشینی که تاحالا ازم کردی اضافه میکنم.
اراز_مستی نمیفهمی چی چرت و پرت میگی.
_من نمیفهمم چی چرت و پرت میگم؟
اراز خودت میفهمی فازت چیه؟
خودت از در و دیوار برات دوست دختر قبلی و اکس و عشق سابق در میاد.
به طور میانگین کسی اطرافت نیست که باهاش نخوابیده باشی.
بعد از روز اولی که من رو دیدی بهم طعنه میزنی که من خرابم و با این و اونم؟
تنها کسی که من تاحالا با میل خودم باهاش بودم تویی.
پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت.
اراز_اها.
جالبه.
_جالبه؟
هنوز هم نمیخوای قانع بشی؟
اراز_حتما الان من بودم زیر اهورا..
ادامه حرفش رو خورد و درحالی که اب دهنش رو قورت میداد و لباش رو به هم میفشرد نگاهش رو ازم گرفت.
_چرا حرفت رو کامل نمیکنی؟
زیر اهورا بودم؟
به این دقت کردی که داشتم جلوش رو میگرفتم کاری نکنه؟
اراز_قاطی داری؟
تازه خودت نبودی میگفتی تقصیر اون نبود و خودت خواستی؟
_اره خودم خواستم.
اولش بخاطر حرص اونکارو کردم ولی بعدش پشیمون شدم.
اراز_غزل میفهمی داری چه گند بزرگی به زندگیت میزنی؟
از حرص رفتی با رفیق من؟
یه نگاه به زندگی مسخرت کردی؟
اره؟
میفهمی داری با خودت چیکار میکنی؟
میفهمی داری زندگیتو به گند میکشی؟
با خودت لج داری؟
چه مرگته؟
پوزخندی زدم.
_زندگی منتا خرخره توی گوه هست.
لازم نیست من برای به گند کشیدنش تلاشی کنم.
اراز_انقدر احمقی که من باید حواسم بهت باشه که با وجود اینکه الان مستعد اعتیادی یچیزی از دست اهورا نگیری بکشی.
بدبخت میدونی اگر معتاد شدی چه بلایی سرت میاد؟
تازه به بدترین مواد مخدر دنیا، هروئین!
چیزی نگفتم که دستم رو محکم تر فشرد و بیشتر بهم نزدیک شد.
داشت اعصابم رو به هم میریخت.
اراز_اگر تزریقی بشی قطعا برای جور کردن مواد مجبوری کارایی بکنی که ممکنه توی حالت عادی حتی فکرشون هم نکنی.
_منظورت اینکه برای جور کردن موادم مجبورم با این و اون بخوابم، اره؟
اراز_هرچیزی که میخوای فکر کن.
همون ماه اول یا از طریق سرنگ الوده یا این چرت و پرتا ایدز میگیری.
اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای بلند گفتم؛
_به تو چه؟
به تو چه؟
مطمئن باش زودتر از تو ایدز نمیگیرم.
انگشتم رو به قفسه سینش چسبوندم و با عصبانیت گفتم؛
_مطمئن باش روزی که ایدز بگیرم از ته دلم خوشحال میشم.
تازه برا توهم بد نمیشه، یه چیز جدید پیدا میکنی که سرکوفتش رو بهم بزنی.
اراز_مغز نداری تو!
توجهی بهش نکردم و در اتاق رو باز کردم که صدای بلندش رو شنیدم؛
_کجا؟
_قبرستون.
از پله ها پایین رفتم که دقیقا کنار راهروی دستشویی با سارینا روبه رو شدم.
نگاهی بهم انداخت و بی توجه بهم وارد دستشویی شد.
سر جام خشک شدم.
اراز راست میگفت.
سارینا واقعا اینجا بود.
و این اون حرف اراز رو توجیح میکرد!
2 840
#part378
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو توی دستم گرفتم.
حالم اصلا خوب نبود.
حالا که چهره جدی و نه چندان خورسند اراز رو میدیدم و یه همچین گند بزرگی به بار اورده بودم تازه میفهمیدم چقدر کارم اشتباه بوده.
حالا تمام حس خشم و نفرت توی وجودم به لرزشی کنترل ناپذیر و بغضی شکستنی تبدیل شده بود.
اراز_چی رو متوجه نشدی؟
لبهام رو به هم فشردم و موهام رو از توی صورتم کنار زدم.
اهورا نگاه کوتاهی بهم انداخت و درحالی که خم میشد تا لباسش رو برداره با خونسردی گفت؛
_اینکه نمیخواد.
من فکر کردم..
نفس عمیقی کشیدم و اشکی که داشت از چشمم میچکید رو با پشت دست پاک کردم.
اراز_نمیخواست؟
داشتی چه غلطی میکردی؟
وقتی متوجه شدم که اوضاع داره بدتر میشه خیلی سریع تاپم رو که جلوم گرفته بودم پوشیدم.
اراز در رو بست و یه قدم به من و اهورا نزدیک شد.
حالا اخماش توی هم بود و اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.
اراز_اهورا میفهمی داری چه گوهی میخوری؟
به خاطر در اوردن حرص من و گرفتن انتقام اون دخترهی اویزون که هیچی جز پز دادن راجب پول و لباساش نداره به غزل..
اهورا_من فکر کردم میخواد!
لحنش خونسرد، مستاصل و پشیمون بنظر میرسید و انگار خودش هم از کار خودش متعجب بود.
اراز_تو..
حرفش رو ادامه نداد و یه قدم به سمت اهورا برداشت که از جام بلند شدم و بینشون ایستادم.
_بس کنید دیگه.
چه مرگتونه؟
من شاشیدم توی رفاقتی که شما دوتا دارید.
اراز با ابروهایی بالا پریده و متعجب بهم نگاه کرد که به زور گفتم؛
_تقصیر اهورا نیست خودم خواستم.
وسطش پشیمون شدم و نتونستم بهش بفهمونم.
همین.
اراز_حالا ازش دفاع هم میکنی؟
نگاهی بینمون رد و بدل کرد و سرش رو تکون داد.
نمیدونستم که باید چه حسی به این حد از عصبانیتش به خاطر این موضوع داشته باشم.
اونم بعد از اینکه اون حرفهارو راجبم به عسل زده بود.
اراز_اره خب.
کرم از خود درخته.
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم برای بار دوم شکست.
شاید قبلا برام مهم نبود، اما حالا که انقدر دوستش داشتم و خودم رو پاره کرده بودم تا بهش بفهمونم طرز فکر احمقانش راجبم اشتباهه حرفاش واقعا داغونم میکرد.
پوزخندی زدم و اشکی رو که داشت از چشمم لیز میخورد پاک کردم.
_من میخارم؟
تو به چه حقی راجب من و هر غلطی که میکنم اظهار نظر میکنی؟
فکر کردی کدوم خری هستی تو؟
خیلی خودتو تحویل گرفتی؟
نگاهش رو ازم گرفت و نفس عمیقی کشید و درحالی که روش رو ازم برمیگردوند با صدایی گرفته گفت؛
_غزل دهن من رو باز نکن.
_دهنت رو باز کنم چی میشه؟
میری به عسل میگی به خودت و رفیقت همزمان میدم؟
ابروهاش بالا پرید و نگاه خیلی بدی بهم انداخت که ادامه دادم؛
_اصلا میخوای یه بلندگو بگیر دستت به همه اعلام کن.
اراز_غزل خفه شو تا نزدم تو دهنت.
_بزن ببینم میتونی یا نه.
اون پایین پشت سرم حرف میزنی یه جوری که انگار اویزون شدم بهت و ولت نمیکنم، حالا هم میای اینجا راجب اون چرت و پرت میگی؟
اره دیگه داری یه کاری میکنی نه سیخ بسوزه نه کباب بتونی با هرکی دلت خواست بخوابی.
توی هول پاچهخار اومدی اینجا وایسادی به من میگی میخارم در صورتی که خودت دو هفته پیش لای پای اون رفیق مو نارنجیت بودی؟
ابروهای اهورا بالا پرید و لبخند کجی گوشه لبش نشست.
اهورا_جالب شد.
ادامه بدید داره خوشم میاد.
اراز_تو یکی دهنتو ببند!
لحنش انقدر بد بود که اگر من جای اهورا بودم با چنگال چشماش رو درمیوردم اما اون فقط لبخندش پررنگتر شد.
اراز با اخم و نگاهی ناراحت و عصبانی بهم خیره شد.
اراز_این پسرهی مشنگ بهت گفته من راجبت همچین حرفی زدم؟
یه قدم بهم نزدیک شد و با صدای بلند تر ادامه داد؛
_تو هنوز حرفای این مرتیکه رو باور میکنی؟
نگاهش رو به اهورا دوخت و با صدای بلند گفت؛
_چه مرگته تو؟
میفهمی داری به خاطر یه دختر گوه میزنی به همه چیز؟
_حالا دیگه من شدم یه دختر؟
توجهی به حرفم نکرد و با صدای بلندتری گفت؛
_تو حرفای این بی غیرت احمق که جلوش ننشو میبرن تو اتاق صداش در نمیاد رو باور میکنی؟
لجش گرفته از اینکه به تینا گفتم فقط از سر چتی باهاش خوابیده و قصد نداره حتی برای رابطه گردنش بگیره چه برسه به بابای بچش شدن.
ابروهام بالا پرید و دهنم باز شد.
_تینا حاملهست؟
اهورا که انگار ذوقش کور شده بود ابروهاش رو توی هم کشید.
اهورا_از بحثتون خسته شدم.
اگر یک دقیقه دیگه اینجا بمونم مشخص میشه برادر یکیتونم چون ممکنه مامانم با باباهاتون رفته باشه تو اتاق.
البته شما دوتا که بابا ندارید.
به هرحال..
با اینکه توی اوج عصبانیت بودم نتونستم جلوی خندم و بگیرم و زدم زیر خنده.
انقدر حالم بد بود که رسما زده بود به سرم.
نمیدونستم بخندم، گریه کنم، داد بزنم و یا تلاش بکنم از حمله عصبی و کشتن اراز جلوگیری کنم.
اراز_اره فرار کن من که بلاخره به تو میرسم.
اهورا_موفق باشی!
این رو گفت و رفت بیرون و در رو خیلی اروم بست.
2 840
#part377
حالا که اراز تموم این صحنههارو دیده بود لازم نبود که دیگه ادامه بدیم.
باید میکشیدم عقب و به اهورا میگفتم که اشتباه کردم و مست بودم و فراموشش کنیم؟
نمیخواستم.
نمیتونستم.
حالا دیگه نصف راه رو اومده بودم و کنترل اون شدت از احساسات درهم اویخته با خشم سخت بود.
خشم من خالی نشده بود.
من نیاز به انتقام بزرگتری داشتم.
به بزرگی حرفهایی که زده بود.
به بزرگی سکسش با دیانا.
به بزرگی این خونه.
اهورا هولم داد روی تخت و قبل از اینکه فرصت کنم اطرافم رو نگاه کنم اومد سمتم.
گاوصندوق و فضولی کردن توی اتاقها فقط وعده وعیدهای پوچ بود.
مردم هیچوقت نمیخواستن به اندازه من توی منجلاب فرو برن.
برای لحظهای یاد ابوهادی افتادم که با وعده وعیدهای الکی سعی میکرد من رو خر کنه و سمت خودش بکشه.
تمام اون چیزهایی که میگفت چرت و پرتی بیش نبود.
دوباره خم شد روم و لباش رو روی لبام گذاشت.
نمیتونستم نبوسمش.
این حس رو دوست داشتم.
چیزی درست بین مرز خواستن و نخواستن.
میخواستمش چون با اینکار به خیال خودم انتقام میگرفتم و خشمم رو خالی میکردم.
با اینکار میتونستم به خودم فرصت گناهکار بودن بدم.
دیگه از مظلوم و بی تقصیر بودن خسته شده بودم.
اراز تمام این مدت بی دلیل راجبم فکرای چرت و پرت میکرد و همیشه ناراحت بودم از اینکه چرا تهمت بی جا میخوردم.
حالا دیگه بیجا نبودن!
اهورا لباسش رو از تنش در اورد و دوباره خم شد روم.
بدنم داغ بود و کنترل کارهام اصلا دست خودم نبود.
دستم رو پشت کمرش گذاشتم که تونستم پوست داغش رو لمس کنم.
لبم رو مک زد و سرش رو توی گردنم فرو برد که نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
اهورا هم مثل اراز بود.
اونهم من رو نمیخواست.
شاید فرد بعدی که که راجب من جلوی عسل بد میگفت اون بود.
بعد از کارش از چشم اونهم میوفتادم.
درست مثل اراز.
مگه چیزی رو اشتباه انجام میدادم؟
اونقدر افتضاح بودم که حتی توی روسپی گری هم موفق نباشم؟
اروم دستش رو روی شکمم کشید و لبهاش رو به گردنم چسبوند.
اراز درست فکر میکرد.
من واقعا همونطوری بودم که میگفت.
چرا که حالا کم کم داشت از اینکار خوشم میومد.
ای کاش انقدر الکل نمیخوردم تا بلند میشدم و خودم رو نجات میدادم.
ای کاش انقدر با این داستان که هرکسی زورش رسید بهم دست بزنه راحت کنار نمیومدم.
ای کاش جلوش رو میگرفتم.
برای لحظهای تمام داستانهایی که با ابوهادی، اراز، خود اهورا و هیوا داشتم از جلوی چشمام گذشت.
چقدر چندش بودم.
خیال میکردم بهم تجاوز میشه، اما برعکس کاری که ابوهادی میکرد چرا حس بدی نداشت؟
ای کاش توی دوراهی روح و جسمم گیر نمیکردم.
کمی عقب رفت و تاپم رو از تنم کند و دستش رو روی شکمم کشید و روی سینم گذاشت.
لبهام رو به هم فشردم و جلوی خودم رو گرفتم تا بغض نکنم.
از خودم متنفر بودم.
تلاش کرد تا سوتینم رو باز کنه که دستم رو روی بازوش گذاشتم و به زور نالیدم؛
_اهورا.
توجهی به حرفم نکرد و دستام رو بالا برد و کنار سرم قفل کرد.
زورم در حالت عادی هم بهش نمیرسید، جه برسه به حالا که انقدر مست و سست و مردد بودم.
انگار زور میزدم اما همش نمایشی بود.
دست دیگش رو دوباره به جای قبلی برد و سوتینم رو باز کرد.
به محض اینکه دستام رو ول کرد تا کاملا از تنم درش بیاره و هیچ تلاشی برای متوقف کردنش انجام ندادم بغضم شکست.
دوباره دستام رو بالای سرم برد و خمشد روم.
لبهام رو به هم فشردم و قطره اشکم از چشمم پایین ریخت.
باور اینکه رابطه من و اراز تموم شده باشه واقعا سخت بود.
سخت تر از اون این بود که بخوام باور کنم مردم تمام عمرم درست راجبم فکر میکردن.
این استعدادم رو باید حتما برای ابوهادی تعریف میکردم.
اینکه چقدر راحت با هر نوع کثافت کاری ای کنار میومدم.
اهورا دستش رو روی سینم گذاشت که حس کردن پوست داغش با سینهم باعث شد حالم بدتر بشه و از ته وجودم زار بزنم.
درحالی که کم مونده بود صدای هق هقم بلند بشه گفتم؛
_اهورا!
بسه..
اهورا_ناز کردن هم بلد بودی؟
ابروهام بالا پرید و تازه متوجه شدم که چه گوه بزرگی خوردم.
انگار نمیفهمید چقدر حالم بده و واقعا نمیتونم، اگر هم میفهمید اهمیتی نمیداد!
حالا مطمئن شدم که برای این یکی هم ارزشی ندارم و فقط برای 20 دقیقه من رو میخواد.
خم شد روم که تلاش کردم دستام رو ازاد کنم و با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_اهورا گفتم بسه!
صدام انقدر بلند بود که اگر مطمئن نبودم طبقه پایین اهنگ گذاشتن فکر میکردم که همه شنیدنش.
قبل از اینکه بخواد کاری کنه صدای در اتاق اومد و تونستم اراز رو که توی چهارچوب در ایستاده بود ببینم.
حتی توی اون نور کمرنگ اباژور هم میشد متوجه اخمی که بین ابروهاش بود شد.
بلاخره دستم رو ول کرد و کشید عقب که اشکام رو پاک کردم و لباسم رو برداشتم و گرفتم جلوم.
اهورا انگار تازه متوجه موقعیتمون شده بود ابروهاش رو بالا انداخت و گفت؛
_من..
من متوجه نشدم.
2 840
#part376
یه کتابخونه بنظر قدیمی به انتهای راهروی پشت پله ها چسبیده بود که در کنارش چندتا تابلوی قدیمی قرار داشت.
انتهای راهرو یه پنجره بزرگ با پردههای مشکی تعبیه شده بود و فضای این بالا کاملا با سالن پایین در تناقض بود.
ابروهام بالا پرید و اب دهنم رو قورت دادم.
همه چیز به حدی شیک و قشنگ بود که توی اون مستی هم میفهمیدم که اگر کلیهم رو بفروشم نمیتونم حتی فرش روی زمین رو بخرم.
خیلی دوست داشتم بدونم توی اتاقها و بقیه قسمتهای خونه چی هست.
و تمام تلاشم رو میکردم تا حدس بزنم گاوصندوق احتمالی پر از پول دقیقا کجاست.
با خودم چی فکر میکردم؟
با دیدن چنین چیزهایی حتی خودم هم به اراز حق میدادم که من رو نخواد و پیش عسل ازم بد بگه.
کی از بین من و کسی که یه همچین جایی زندگی میکرد من رو انتخاب میکرد؟
نمیشد گفت خونه ابوهادی خونه منه، اما اگر اونجارو با اینجا مقایسه میکرد واقعا انتخابش کدوم بود؟
قطعا من نبودم.
من نه به اندازه عسل خوشگل بودم و
نه پولدار و خوش اخلاق.
من فقط یه دختر احمق معتاد به قول اراز خراب بودم که به زور داشت خودش رو کنترل میکرد یکی از چرت و پرتای اینجارو بلند نکنه.
_از کدوم خوشت اومد تا بزنیم تو گوشش؟
گاهی خیال میکردم این قدرت اهورا توی حدس زدن اینکه من به چی فکر میکنم واقعا غیر منطقی و انرماله.
شاید طرز فکر هردومون یک شکل بود.
_این چرت و پرتا به دردمون نمیخوره.
اهورا_نفرمایید.
این گلدونا خیلی قیمتی به نظر میرسن.
به دیوار کنار در قهوهای رنگ اتاق تکیه دادم و با چشمهای خمار بهش زل زدم.
حالا توی اون نور کم و ملایم و با وجود اونهمه الکلی که خورده بودم درست نمیدیدمش.
_از کجا میدونی؟
اهورا_هرچیز خیلی خیلی زشتی که توی خونه پولدارا دیدی قطعا عتیقه و قیمتیه، چون چنین چیزهای احمقانهای سلیقه هیچکس نیستن.
مثلا تو خودت به شخصه یه گلدون با طرح روباه و پاهای بز که نارنجیه میخری؟
_نه.
اهورا_اگر دوست داشته باشی ادرس گاوصندوقش رو پیدا میکنم.
_نه ممنون.
نگاهم رو به اطرافم دوختم و ادامه دادم؛
_نزدیک ترین الت قتاله رو بهمون پیدا کنی برام مفیدتره.
جام خوب نبود.
اصلا دلم نمیخواست بایستم.
نیاز داشتم جایی بشینم، و یا حتی بخوابم.
ای کاش ارشیا اینجا بود.
هرموقع میخواستم من رو میبرد خونه.
چقدر دلتنگش بودم.
حالم از خودم به هم میخورد که بخاطر اراز از دستش دادم.
اهورا_راه دوری نیست.
دستش رو توی جیبش کرد و تیزبری ازش خارج کرد.
از اهورا خوشم میومد.
حداقل توی همین لحظه.
چرا که تنها کسی بود که بنظر میرسید واقعا بهم اهمیت میده.
زمانی که حتی اراز هم منو نمیخواست و ارشیا کلا ولم کرده و رفته بود اهورا باهام برنامه سرقت میچید.
نگاهم رو به تیزبر قرمزش دوختم که کمی نزدیکم شد.
تیز بر رو از دستش گرفتم و واراندازش کردم.
انقدر غیر قابل تحمل بودم که اراز حتی از اینکه باهام سکس کرده بود متنفر بود؟
یعنی یک نفر باید انقدر حقیر باشه که بیشترین چیزی که در اختیار کسی میزاره دلیلی بشه برای منفور شدنش توی چشم اون ادم؟
مگه من چه مشکلی داشتم؟
ایا هنوز هم پر جای زخم و کبودی بودم؟
دستام چی؟
اما اون جاهای تیغ که ربطی به اون اتفاق نداشتن و از خیلی قبل تر دیده بودشون.
شاید هم به خاطر جای سرنگها میترسید.
نکنه فکر میکرد ایدز دارم؟
بغضم رو قورت دادم که متوجه بالا اومدن کسی از پلهها شدم و تونستم اراز رو ببینم.
قبل از اینکه کاملا به انتهای مسیر برسه و بتونه مارو ببینه تیزبر رو روی زمین انداختم و خیلی سریع یقه اهورارو گرفتم و کشیدم سمت خودم و قبل از اینکه بتونه اعتراضی کنه یا چیزی بگه لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.
خیلی زودتر از چیزی که بخوام فکرش رو بکنم از توی شوک در اومد و دستش رو روی پهلوی لختم گذاشت و چسبوندم به دیوار.
چشمام رو بستم و لبش رو مک زدم و تلاش کردم از کنار گردنش اراز رو ببینم.
همچان روی پلهها ایستاده بود و بنظر میرسید که با تعجب و ابروهای بالا پریده مارو نگاه میکنه.
نمیتونستم درست متوجه حالت چهرش بشم.
ایا ناراحت و عصبانی بود؟
نه.
به هیچ عنوان.
شاید حتی خوشحال هم میشد که خودم اینطوری خودم رو از زندگیش حذف کنم.
اونقدر مست بودم که متوجه عواقب کاری که میکنم نشم.
فقط میخواستم بفهمم که واقعا چه حسی بهم داره و یا اگر انقدر ازم متنفره یه دلیل بدم دستش تا از زندگیش پرتم کنه بیرون.
بزار فکر کنه خراب و دم دستیم و با هر کس و ناکسی داستان دارم.
حالا سرعت نفس هام بیشتر شده و بدنم بیشتر از قبل داغ کرده بود به طوری که اتش خشمم هم شعله ور تر بشه.
دستم رو روی دیوار گذاشتم و بعد در اتاقی که کنارش قرار داشتیم رو باز کردم.
درحالی که تمام تلاشم رو میکردم اراز متوجه نشه که از حظورش خبر دارم اهورا رو به سمت اتاق کشیدم.
وقتی وارد اتاق شدیم دوباره لباش رو روی لبام گذاشت و در رو مقابل اراز بست!
2 840
#part375
از اونجایی که اراز و عسل توی فاصله نزدیکی به ما بودن صدای افتادن گلدون رو شنیدن و برگشتن سمتمون.
بدنم حسابی داغ کرده و حالم به شدت بد بود به طوری که اتفاقی که افتاده بود برام اهمیتی نداشته باشه.
اراز خیلی سریع از روی پلهها بلند شد و اومد سمتمون.
نگاهم رو به چشماش دوختم تا شاید حداقل متوجه بشم مسته و بتونم حرفایی که راجب من به عسل زده بود رو توجیح کنم اما کاملا عادی بنظر میرسید و مثل همیشه هیچ ردی از مستی توی صورتش دیده نمیشد.
بدون حرف درحالی که احساس میکردم قلبم میسوزه به چشماش زل زدم.
اراز_چیشده؟
نگاه بدی به اهورا که کنار دستم ایستاده بود انداخت و گفت؛
_خوبی؟
اهورا_این نشون میده که ساقی عسل خانم خیلی کارش درسته ادم جلو پاشو نمیبینه میره تو گلدون.
عسل خنده الکیای کرد و گفت؛
_اهورا امشب دوتا گلدون بهم ضرر زدی.
اهورا_اشکال نداره گلدونی که گل توش نباشه به درد نمیخوره.
اراز خواست دستم رو بگیره که دستم رو کشیدم عقب و با اخم نگاهش کردم.
انقدر عصبانی بودم و با نفرت به تخم چشماش زل زده بودم که اگر هم نمیخواست میفهمید یه مرگیم شده.
فقط تمام تلاشم رو میکردم تا جلوی خودم رو بگیرم و به مشت توی دهنش نخوابونم.
انگار متوجه بد بودن بیش از حد حالم شد چون ابروهاش بالا پرید و گفت؛
_غزل؟
خوبی؟
سرم رو تکون دادم و نگاه کوتاهی به عسل که دست به سینه ایستاده بود و بنظر میرسید منتظر معذرت خواهیه انداختم.
معذرت خواهی!
باید میرفت خداروشکر میکرد گلدون رو انداختم روی زمین و نکردم توی مقعدش!
_خوبم.
شما میتونید به ادامه صحبتتون برسید.
این رو گفتم و بدون حرف به سمت میز انتهای سالن رفتم.
کنار بطری های نوشیدنی ایستادم و کمی برای خودم ریختم که حضور اهورا رو کنار خودم حس کردم.
اهورا_از کاری که من کردم عصبانی شدی یا چیزی از اراز و عسل دیدی؟
نوشیدنیم رو یه نفس سر کشیدم و چشمام رو بستم و خودم رو کنترل کردم تا عوق نزنم.
_چه فرقی داره؟
به میز تکیه داد و درحالی که یه پاستیل از روی ظرف شیشای روش برمیداشت گفت؛
_باید موضعت رو بفهمم تا بدونم میتونم اینجا بایستم و اظهار نظر کنم یا نه.
_هردوتاشون.
ولی بیشتر گزینه دو.
اهورا_میدونستم بوسیدن من اونقدر هم بد نیست.
ترجیح میدی من رو ببوسی تا اینکه اون دوتارو باهم ببینی.
پوزخندی زدم و درحالی که دستم رو توی جیب پیرهنش فرو میبردم تا پاکت سیگارش رو دربیارم گفتم؛
_خفه شو.
نگاه عمیقی بهم انداخت و سرش رو کج کرد.
نخ سیگاری از پاکت خارج کردم و لای لبهام گذاشتم.
کمی بهم نزدیک شد و با فندک برام روشنش کرد که نگاهم به اراز که میومد سمتمون افتاد.
پکی به سیگارم زدم و درحالی که دودش رو بیرون فوت میکردم لیوان توی دستم رو به لبام نزدیک کردم و سرش کشیدم.
پاستیل توی دست اهورارو ازش گرفتم و توی دهنم گذاشتم تا از شدت طعم بد نوشیدنی عوق نزنم.
اراز نگاه عمیقی بهمون انداخت و اومد و دقیقا بینمون ایستاد.
اراز_خوش میگذره؟
اهورا_تا قبل از اینکه مثل دسته خر بینمون وایسی اره بد نبود.
اراز_ببخشید مزاحم عیش و نوشتون شدم ولی اومدم چک کنم که یه وقت گلی علفی چیزی نداده باشی دست این دختره.
و نگاه چپی بهم انداخت که اخمام رو توی هم کشیدم.
_مفتشی؟
به میز تکیه داد و برای خودش توی لیوان دلستر ریخت و درحالی که به رنگ ابیش نگاه میکرد گفت؛
_به موقعش اونم میشم.
پوزخندی زدم.
_فعلا که داروغهای.
سیگارم رو به لبام نزدیک کردم که سرش رو کج کرد و بهم خیره شد.
اراز_منظور؟
_هیچی.
فکر نکنم لازم باشه حرفای خودت رو برات بازگو کنم.
ابروهاش بالا پرید و گفت؛
_چی؟
منظورت چیه؟
نگاهم رو ازش گرفتم و کمی دیگه نوشیدنی با اب البالو مخلوط کردم و یه جا سر کشیدم.
اینطوری قابل تحمل تر بود.
_منظوری ندارم.
برو به ادامه بحث شیرینت برس.
لیوانم رو روی میز گذاشتم و بی توجه بهش که اسمم رو صدا میزد ازش دور شدم.
حالم خیلی بد بود و معده و قفسه سینم میسوخت.
سرم کم کم داشت سبک میشد و احساس میکردم که اگر خودم رو گم و گور نکنم همه اشکم رو میبینن.
فقط میخواستم یه جایی مخفی بشم و گریه کنم.
من چه خوش خیال بودم.
فکر میکردم که اینجا ممکنه اتفاق خوبی بیوفته.
واقعا چطور نفهمیدم تا این حد ازم متنفره؟
اگر انقدر ازم بدش میاد دلیل این رفتارای مزخرفش چیه؟
چرا اهمیت میده که چیزی نکشم؟
چرا دنبال اینکه بفهمه چرا حالم بده؟
چرا بدش میاد با اهورا بپلکم؟
به پله ها نزدیک شدم و به بهونه غیب شدن و البته کنجکاوی اینکه طبقه بالا چه خبره ازشون بالا رفتم.
ابتدای سالن طبقه بالا کلی گلدونبا طرح های رنگی و چینی قرار داشت که پر بودن از گیاه های بزرگ و بنظر گرون اپارتمانی.
تمام گلدونها به نظر عتیقه میومدن و طرحهای احمقانه و دری وری ای داشتن.
روی سرامیک های سفید و تمیز کف زمین یه فرش قرمز به نظر دستبافت با طرح ترمه پهن بود.
2 840
#part374
کمی از محتویات توی قوطی خورد و درحالی که چهرهش به خاطر طعم بدش توی هم فرو میرفت گفت؛
_اینا هم مثل مان، فقط فرقشون اینه که پدربزرگاشون زمیناشون رو با یه توپ پینگ پونگ و دمپایی لا انگشتی معاوضه نکردن.
خندیدم و در حالی که قوطی توی دستش رو ازش میگرفتم گفتم؛
_من مشکلم اینه که پدربزرگم مامانم رو با یه همچین چیزهایی که گفتی معاوضه کرده.
اهورا_باز خوبه تو در ازای مامانت یچیزی بهت دادن، من مامانم صلواتیه، استفاده میکنن میرن.
کمی ویسکی خوردم و جلوی خودم رو گرفتم تا روی اهورا بالا نیارم.
_پس فکر میکنی از من بدبخت تری؟
اهورا_نیستم؟
چشمام رو تنگ کردم و گفتم؛
_میدونستی من یبار انقدر با کمربند کتک خوردم که فشارم رفت روی 6 و نزدیک بود برم توی کما؟
ابروهاش رو بالا انداخت.
اهورا_تلاش خوبی بود.
من یبار چاقو خوردم و فشارم رفت روی 6.
_واقعا؟
اهورا_اره.
جاشم هنوز هست، میخوای ببینی؟
بدون حرف به چشماش نگاه کردم و شونم رو بالا انداختم که لباسش رو کمی زد بالا.
از اونجایی که فضای اطرافمون زیاد روشن نبود مجبور شدم کمی سرم رو خم کنم.
بی توجه به سیکسپکهای کمرنگش نگاهم رو به جای بخیهای که کنار پهلوش قرار داشت دوختم.
اون قسمت کمی نسبت به جاهای دیگه پوست روشن تری داشت و کاملا مشخص بود که جای یه زخم بزرگه.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از پوست سبزه و شفافش گرفتم و سرم رو بلند کردم تا دلیل زخمش رو ازش بپرسم که متوجه شدم با چشمای خمار و درحالی که خیلی عمیق نفس میکشه بهم زل زده.
اب دهنش رو قورت داد و لبه لباسش رو ول کرد و انگشتاش رو توی موهام فرو برد که اخمام کمی توی هم رفت.
حالا با وجود سردی هوا کمی گرمم شده بود و حس چندان خوبی به اینهمه نزدیکی نداشتم.
دسته مویی که جلوی صورتم افتاده بود کنار زد و انگشتاش رو پشت گردنم گذاشت و درحالی که نگاهش به سمت لبهام هدایت میشد کمی نزدیک اومد.
قبل از اینکه بخواد ببوستم کشیدم عقب و درحالی که نفس نفس میزدم با تعجب نگاهش کردم.
اب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع از روی سکو بلند شدم.
انگار از این حرکتم تعجب نکرده بود چون همچنان با خونسردی نگاهم میکرد.
حالم اصلا خوب نبود و قلبم خیلی سریع توی سینم میکوبید.
کمی از قوطی ویسکی توی دستش خورد و با خونسردی و صدای گرفته گفت؛
_خوبی؟
سرم رو تکون دادم و خیلی سریع برگشتم و به سمت در ورودی خونه حرکت کردم.
از لای جمعیت گذشتم و وارد راهرو شدم و دستشویی رو پیدا کردم و خودم رو انداختم توش.
از اونجایی که چراغای خونه خاموش بودن و صدای اهنگ بلند بود نتونستم بفهمم که اراز توی سالنه یا نه.
نگاهم رو از توی اینه به خودم دوختم، احساس میکردم که چشمام کمی سرخ شده.
پسره احمق.
این چه کاری بود داشت میکرد؟
اگر خودم نمیکشیدم عقب چی؟
اگر اراز مارو میدید چی؟
اونوقت هرچیزی که بینمون بود تموم میشد.
مطمئن بودم که دیگه حتی اسمم هم نمیورد!
چشمام رو بستم و چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم.
خداروشکر مثل احمقا باهاش همکاری نکردم!
از من خر بعید نبود همچین کاری کنم.
خداروشکر قبل از اینکه بخوام چیزی بکشم یا بیشتر الکل بخورم اون حرکت رو زد.
بعد از اینکه کمی حالم بهتر شد از دستشویی خارج شدم به سمت ابتدای سالن حرکت کردم که تونستم صدای اراز رو از کنار پله ها بشنوم.
اخمام رو توی هم کشیدم و پشت دیوار قایم شدم.
از اونجایی که پله ها فلزی و حالت مارپیچی بودن میتونستم اراز و عسل رو ببینم که کنار هم نشسته بودن.
یه لیوان بلند جلوی عسل بود و درحالی که سیگار میکشید به اراز نگاه میکرد.
برای لحظهای اتیشی که تازه خاموشش کرده بودم دوباره روشن شد.
اب دهنم رو قورت دادم و کمی بهشون نزدیک تر شدم تا صداشون رو بهتر بشنوم.
عسل_خب.
بعدش چی؟
اراز_پشیمون شدم.
عسل_خب چرا از زندگیت بیرونش نمیکنی؟
اراز_نمیتونم.
فقط دوستیم ولی گاهی به این موضوع شک میکنم.
تقصیر خودمه، اگر اونشب توی تولد تینا اون موضوع پیش نمیومد الان دوباره مجبور نبودم همه جا تحملش کنم.
اونم اینجا!
ابروهام رو بالا انداختم.
داشت راجب من حرف میزد؟
سعی کردم خودم رو دلداری بدم که بامن نبوده.
اما تنها کسی که هم توی تولد تینا و هم اینجا بود و از زندگیش بیرون نمیرفت من بودم!
یعنی تحملم براش انقدر سخت بود؟
نکنه منظورش از اون اتفاق باهم بودنمون بود؟
حالا جلوی خودم رو گرفته بودم تا به معنای واقعی کلمه زیر گریه نزنم.
ای کاش میدونستم.
ای کاش زودتر میفهمیدم که چقدر ازم متنفره.
چی با خودم فکر کرده بودم؟
که دوستم داره؟
که عاشقمه؟
چقدر احمق بودم.
اون من رو میخواست چیکار؟
هیچکس من رو نمیخواست.
نه داداشم، نه پدرو مادرم و نه دختری که دوستش داشتم.
اب دهنم رو قورت دادم و به زور خودم رو به دیوار نگه داشتم که نیوفتم.
_خوبی؟
با شنیدن صدای اهورا از جام پریدم و به گلدون گوشه دیوار خوردم که افتاد زمین و صدای خیلی بد و نسبتا بلندی داد.
2 840
#part373
_اهورا تو کلا مرض داری؟
ابروهاش رو بالا انداخت و زبونش رو روی لبش کشید.
اهورا_من مرض ندارم.
اما اگر کسی پا رو دمم بزاره خیلی دلدرد میگیرم.
_الان داری من رو تهدید میکنی؟
اهورا_نمیدونم.
هرجور خودت میخوای برداشت کن.
اگر دست از این کارت که من از هر دختری که خوشم اومد باهاش بریزی روهم برنداری قول نمیدم بیشتر از این پیش نرم.
پیدا کردن عسل از عمان که هیچی نیست.
ابروهام بالا پرید و برای لحظهای واقعا به این موضوع که همه اینا نقشه باشه تا رابطه من و غزل رو به هم بریزه فکر کردم!
از اهورا این موضوع بعید نبود.
چشمام رو تنگ کردم و نفس عمیقی کشیدم که لبخند کجی زد.
_تو واقعا فکر کردی من توی این موضوع مقصرم؟
اونم درصورتی که بنظر خودم اصلا اینطور نیست و اونی که توهم زده و فاز برداشته تویی.
به خاطر یه دختر داری گند میزنی به رفاقتمون!
لبش کج شد و با جدیت به چشمام نگاه کرد.
اهورا_اره.
هیچکس فکر نمیکنه خودش مقصره.
چون اگر یه ادم میدونست که گناهکار و مجرمه و خودش رو متهم میکرد دیگه هیچ جنایتی در تاریخ اتفاق نمیافتاد.
موضوع همینجاست که اکثر مجرمین تاریخ با توجه به منافع شخصی و دلایل مربوط به زندگیشون خودشون رو طبرئه میکردن تا هرج و مرجای بزرگ بسازن.
تو که ادعای کتاب خوندنت میشه بد نیست یکم تاریخ مطالعه کنی.
دیگه کم کم داشت با چرندیاتش که در قالب یه مشت حرف فلسفی تحویلم میداد تا عقدهای بودنش رو توجیح کنه خستم میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به غزل که توی فاصله زیادی از ما نشسته بود و بنظر میرسید ما رو نگاه میکنه انداختم.
_بخاطر یه دختر!؟
اهورا_میبینی که من رابطمون رو بخاطر غزل خراب نکردم.
چون هیچوقت ادمی نیستم که بخاطر یه دختر رفاقتمو خراب کنم.
اما بهت قول نمیدم که بیشتر از این بین خودتون رو خراب نکنم.
حالا هم که خودت دلت خواسته، فقط بشین ببین چیکارا میتونم بکنم.
اگر انقدر خیالت راحته که غزل نمیخواد با من باشه و به خاطر اسوه فداکار بودن خودت رو چسبوندی به کسی که بهت گفته بودم ازش خوشم میاد فقط بشین و نگاه کن.
اخمام رو توی هم کشیدم و خواستم چیزی بگم که تکیهش رو از راهپله گرفت و به سمت سالن حرکت کرد.
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم حرصم رو کنترل کنم و چرت و پرتاش رو نشنیده بگیرم اما نمیتونستم.
واقعا حرفاش عصبیم کرده بود و هرکی نمیدونست من یکی خوب اهورا رو میشناختم.
میدونستم که بی مورد حرفی نمیزنه!
...
غزل؛
دیگه کم کم اون روی سگم داشت میومد بالا.
اصلا بهم خوش نمیگذشت و فاز جمع اصلا بهم نمیخورد و داشت حوصلم رو سر میبرد.
هچیکس رو جز اراز و اهورا نمیشناختم.
اراز هم که یا درحال صحبت کردن با اهورا بود و یا کنار اون دختره احمق میایستاد و وقتی باهاش صحبت میکرد به تخم چشمای من زل میزد.
انگار که میخواست حرصم رو دربیاره.
ایا ممکن بود واقعا به خاطر اینکه من حسودیم بشه این کار هارو بکنه؟
اهورا قبل از اینکه بیاد سمت من چیزی به عسل گفت و وقتی نزدیکم شد گفت؛
_میخوای بریم یه گلی بکشیم و بیایم؟
اینجا نمیشه جلوی اینا.
خودی نیستن.
به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم؛
_میخواستم با اراز حرف بزنم.
انگار ازم ناراحت بود.
اهورا_فعلا بنظرم مزاحم خودش و دوست دخترش نشیم.
این رو که گفت نگاهم رو به عسل دوختم که داشت به اراز چیزی میگفت و اون هم درحالی که اخم به چهره داشت ما رو نگاه میکرد.
با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه اصلا سمت مواد مخدر نرم و وضعیتی که دارم رو از این بحرانی تر نکنم خیره به چشمای اراز که بهم قفل شده بود سرم رو تکون دادم.
اگر براش مهم بودم میومد با من وقت بگذرونه نه این دختره که مثل یه تیکه نخ هی اینور اونور میرفت.
حالا که میخواست بهش بچسبه تا حرص من رو دربیاره بهش نشون میدادم که حرص خوردن یعنی چی.
البته اگر براش مهم میبود!
قرار بود مشخص بشه.
اهورا جلوتر از من حرکت کرد و من هم پشت سرش راه افتادم.
از خونه بیرون زدیم و وارد حیاط سنگفرش شده شدیم.
اهورا به سمت باغچه و ماشین پشتش تغییر مسیر داد و روی سکو نشست که من هم جفتش نشستم.
قوطی سبز رنگی رو که از روی میز برداشته بود باز کرد که با اخم گفتم؛
_این چیه؟
اهورا_ویسکی.
ابروهام رو بالا انداختم و چیزی نگفتم.
اهورا_بنظر میرسید اراز به خاطر اینکه با من اومدی اینجا ازت عصبانی باشه.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_چرا؟
نمیخواست من اینجا باشم!؟
اهورا_اونش رو دیگه نمیدونم.
اما مثل اینکه بیشتر بخاطر اینکه با من اومدی بهش برخورده بود.
_اگر براش مهم بود خودش بهم میگفت.
اهورا_کلا همینجوریه.
راجب یه چیزایی شاکی میشه که هیچ حقی توشون نداره.
چیزی نگفتم و نگاهم رو از ازش گرفتم.
با اینکه ازش ناراحت و عصبی بودم، اما میدونستم که اهورا هم پیاز داغ ماجرارو به نفع خودش زیاد میکنه.
نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم؛
_چطور مردم انقدر پولدار میشن؟
2 840
#part372
اهورا گفته بود که من نفر بعدیایم که دوست داره؟
یعنی اراز دوستم داشت؟
پوزخندی زدم.
اره، از اینکه پیش اون دخترهی چوب کبریت وایساده و من رو به هیچ جاش نگرفته کاملا مشخصه که از شدت علاقش بهم داره بال بال میزنه.
اخمام رو توی هم کشیدم و به اهورایی که با خونسردی لیوان نوشیدنیش رو برانداز میکرد خیره شدم.
_چرا بهم گفت باهام بعدا کار داره؟
مگه چیکار کردم؟
اهورا_همچین حرفی بهت زد؟
نوشیدنیش رو سر کشید و درحالی که چهرهش توی هم میرفت گفت؛
_شاید چون مثل عسل براش فرش قرمز پهن نکردی ناراحت شد.
_خودت رو مسخره کن.
...
اراز؛
نیم نگاهی به غزل که کنار اهورا نشسته بود و لیوانی که پر کرده بود رو ازش میگرفت انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
به غیر از اهورا و دوسه نفری که همیشه خدا مست بودن غزل تنها کسی بود که هنوز هیچی نشده داشت شروع میکرد.
عسل کمی دستم رو فشرد و گفت؛
_ماهلین رو که یادته؟
ترم اول مستقیم رفت تو ماشین استاد هنرهای نمایشی؟
با اینکه اصلا یادم نبود سرم رو تکون دادم و کاملا بی میل با دختری که کم مونده بود دندونای ما رو هم بکنه و به عنوان اکسسوری به خودش وصل کنه سلام کردم که عسل تصمیم گرفت دست از معرفی کردنم به دوستاش دست برداره.
درحالی که میرفت سمت میز خوراکی ها گفت؛
_سه سالی میشه که ندیدمت.
دیگه دانشگاه نمیری؟
نیم نگاهی به غزل که سرش توی گوشیش بود و اخماش توی هم بود انداختم و به میز تکیه دادم.
_نه.
بعد از مرگ مغزی مادرم دیگه ادامه ندادم.
عسل که انگار از این موضوع خبر نداشت ابروهاش رو بالا انداخت و گفت؛
_واقعا؟
مامانت مرد؟
از لحن سوال کردنش چندان خوشم نیومد، با این حال سعی کردم عصبانیتم از اهورا رو سرش خالی نکنم.
_نه.
مرگ مغزی یعنی تو کماست و دیگه هیچوقت بیدار نمیشه.
زندگی نباتی بهش میگن.
سرش رو کج کرد و با لحنی متفکر گفت؛
_خب یعنی هنوز نگهش داشتی و نزاشتی که..
سرم رو تکون دادم که ابروهاش رو بالا انداخت.
عسل_جالبه.
چیزی نگفتم که رد نگاهم رو دنبال کرد و گفت؛
_دلم برای اهورا هم تنگ شده بود.
_اگر من جات بودم دلتنگ نمیشدم.
خندید و موهای موج دارش رو از جلوی چشمش کنار زد و سرش رو کج کرد.
عسل_اون دختره که جفتشه.
دوست دخترشه؟
نگاهی به غزل که دست به سینه به مبل تکیه داده بود و با بیخیالی و خونسردی با اهورا صحبت میکرد انداختم.
قبل از اینکه بخوام جوابش رو با یه نه قاطع بدم گفت؛
_چقدر خوب.
پس حالا که یکنفر پیدا شد اهورارو گردن بگیره منم اومدم تورو گردن بگیرم.
پوزخندی زدم و به چشمای قهوهای رنگ و مژههای پرپشت ریمل کشیدش نگاه کردم.
_تو من رو گردن بگیری؟
و توی دلم ادامه دادم؛ من باید تورو گردن بگیرم که صدسال سیاه اینکار رو نمیکنم.
اصلا نمیدونستم که چرا اینجا بودم و چی میخواستم.
سکوت و شوک زده بودنم هم بخاطر این بود که انتظار نداشتم هیچوقت دیگه ببینمش.
عجیب بنظر میرسید که حالا اهورا عین خیالش نبود که من کنار عسل ایستادم و تقریبا توی حلقشم.
تعجبی هم نداشت، چرا که خودش الان توی حلق غزل بود.
عسل_اره.
البته اینجا نمیشه شاید بعد از دورهمی.
خودت که میدونی بچه ها چطورین.
نگاه کوتاهی به جمعیت کنارمون انداختم و بی توجه به حرفش گفتم؛
_یه لحظه من الان میام.
و به سمت مبلی که اهورا و غزل روش نشسته بودن حرکت کردم.
بنظر میرسید وسط بحث جدیای مزاحمشون شدم چون هردو سکوت کردن.
غزل با ابروهای بالا رفته و همون خونسردی بهم نگاه کرد که به اهورا گفتم؛
_یه لحظه بیا کارت دارم.
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و سیگارش رو توی گلدون روی میز خاموش کرد و از جاش بلند شد.
اهورا_میخوای بهت افتخار رقص بدم؟
_از اونم بهتر.
این رو گفتم و به سمت قسمت خلوت و کم دید تر سالن حرکت کردم و کنار پله ها ایستادم.
اهورا نگاهی به پله های فلزی مارپیچی انداخت و بهشون تکیه داد و با خونسردی زل زد بهم.
_تو به من گفتی مهمونی دوست دختر دیاناست و اونم هستش.
الان عسل و این ادمای مزخرف دوروبرش اینجا چیکار میکنن؟
اصلا خود دیانا کجاست؟
اهورا_خب اگر میگفتم مهمونی عسله که صدسال سیاه نمیومدی.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_معلومه که نمیومدم!
اصلا چرا حضورم باید توی این دورهمی احمقانه مهم باشه که بخوای راجبش بهم دروغ بگی؟
خودت اینجا چیکار میکنی؟
تو که از اینجور داستانا خوشت نمیومد!
شونهش رو بالا انداخت و با خونسردی گفت؛
_عسل ازم خواهش کرد که بیام و تورو هم یه جوری بیارم.
منم نخواستم دلش رو بشکنم و بیشتر از این باعث جداییتون بشم.
ابروهام بالا پرید و با تعجب نگاهش کردم.
_خودت میفهمی داری چی میگی؟
چه جدایی ای؟
من از این دختره خوشم نمیاد.
اهورا_اونموقع که من ازش خوشم میومد که خوب تقشو زدی.
حالا که از یکی دیگه خوشم اومده و تو دوباره چسبیدی بهش یادت رفته؟
پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
یه جوری حرصی شده بودم که فقط خدا میدونست.
2 840
داشتم پروانه میکشیدم.
میخواستم خودم رو به حداقل یکی از زیباییهای غیر قابل انکار جهان ربط دهم و گره بزنم.
انگار که با کشیدن چیزهای زیبا میتوانم تهوع نوشتههای بی ریختم را از بین ببرم و طوری وانمود کنم که انگار عادی و شاید قابل تحملم.
پروانهام را توی همان دفتر قدیمی گلهای افتاب گردان کشیدم.
همان که اوراق کاهی و نوشتههای شعرالود دارد.
نیازی نیست بیشتر توصیف کنم، شاعرش حتی بدون توضیح اضافههم ان دفتر را میشناسد.
هیچوقت به تو گفته بودم که جرعت تمام کردن نوشتههایی که به زیبایی درون ان منسجم کردی را نداشتهام؟
ایا بهت گفته بودم که هر خط از ان دفتر حال مرا از خودم بد میکند و باعث میشود احساس کنم که لایق ان کلمات پر مهر نیستم؟
دقیقا مثل دکمه مکث وسط یک موزیک زیبا میمانم.
همان خرابکاری ای که یک فرد نادان و هنر نشناس انجام میدهد و برای توجیح اضافه میکند که سرمان درد گرفت!
هیچ بهت گفته بودم که شاید ماهی فقط یک جمله از دفتر را بخوانم و کنار بگذارمش تا بزارم زیبایی کلماتش با چندش بسته شده به وجودم خو بگیرد و چیزی شبیه کرم ابریشم بسازم؟
داشتم پروانه میکشیدم.
تنها جوابی که میتوانستم به زیبایی تحویل دهم.
جوابی که هیچ گاه نخواهی دید.
این یک شرط بود که من بخوانم و تو جواب هایم را نبینی.
شرطی نانوشته که هردویمان ان را میدانیم.
2 840
بنظر من هنر همهچیز را زیبا تر میکند و هنر خدا این بود که بیشتر از یک قرن مجبور به تحمل زندگی نیستیم.
2 840
گاهی حس میکنم که خدا مُرده و فقط یک اینه جایش گذاشته اند.
همه فقط درون خودمان خدارا میبینیم و وقتی به اسمان نگاه میکنیم قیافه منزجر کننده گناهان کوچمان باعث میشود رویمان نشود برای وجود بی فایدهاش بازخواستش کنیم.
دنیا پر از بدی و سیاهیست و این به این خاطر است که افراد سیاه قلب و بی وجود بالاتر از همه قرار دارند و اینه تصویرشان را بزرگتر منعکس میکند.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
