uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 828
Obunachilar
-224 soatlar
+47 kunlar
-3730 kunlar
Postlar arxiv
از هرچه بگذریم سخن مرگ خوش تر است.

#part106 دایان_یکم. سرم رو تکون دادم و رفتم توی اشپزخونه تا چای درست کنم که گفت؛ _نه چیزی نمیخورم. سرم رو تکون دادم و پیرهنمو در اوردم و رفتم توی اتاق تا اویزونش کنم به چوب لباسی. نگاهم خورد به دفتر نقاشیم که باز بود و تصویر دایان مشخص بود. دفترو بستم و گذاشتم روی میز که دستم خورد به لیوانی که کنار مداد رنگی هام قرار داشت. افتاد روی زمین و با صدای بدی شکست. نوچی کردم و نشستم روی زمین تا شیشه خرده هارو جمع کنم که در باز شد. برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. دایان_خوبی؟ سرم رو تکون دادم. _چیزی نیست، لیوان افتاد. میشه جارو و خاک اندازو از توی اشپزخونه بیاری لطفا؟ سرش رو تکون داد و از اتاق رفت بیرون. تکه های بزرگ رو جمع کردم و انداختم توی سطل زباله. دایان کنارم ایستاد و جارو رو داد بهم. مشغول جمع کردن شیشه خرده ها شدم. _خب، چیزی میخواستی بگی؟ دایان_اره. نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _خب. دایان_بیا بشین تا بهت بگم. جارو رو گذاشتم یه گوشه و کنارش روی تخت نشستم. بهش خیره شدم، موهای ماسه ای رنگ و فرش ریخته بود توی صورتش و با چشمای خمار نگاهم میکرد. استرس و هیجان از همون لحظه اولی که دیده بودمش تا الان همراهم بود. دلم میخواست تا صبح بایستم و نگاهش کنم. دایان، مثل یه الهه پرستیدنی بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم و تنها کاری که میتونستم در مقابلش انجام بدم سجده کردن بهش بود. دایان_خواستم بگم که حرفای اونروزم رو فراموش کن. _کدوم حرفا؟ دایان_اینکه گفتم از اونشب پشیمونم و نمیخوام بهش فکر کنم و اون داستانا. انگار یه جریان برق چند ولتی بهم وصل کرده باشن. حس کردم که قلبم لرزید‌. _چرا؟ دایان_ببین، وارد رابطه شدن با کسی که همجنسته یکم سخته. و من احساسات عجیبی داشتم، دلم نمیخواست این موضوع برام عادی بشه یا حس خوبی به اون کارمون داشته باشم. سرمو کج کردم و اخمام کمی رفت توی هم. زل زد به چشمام و ادامه داد؛ _نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه، اما میخوام بگم که ترسیده بودم. چون کاری که کرده بودیم زیاد بین مردم جا افتاده نیست و احتمالا اگه کسی میفهمید واسه جفتمون خیلی بد میشد. نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد؛ _و اون حس ترس من باعث شد که نتونم درست تصمیم بگیرم و بزنم زیر همه چیز. چون گیج شده بودم، چون نمیدونستم این کارم درسته یا نه. _الان چی تغییر کرده؟ دایان_از هیچکدومشون پشیمون نیستم. ابروهام پرید بالا. دایان_فقط داشتم خودم رو قانع میکردم که نه تو خوشت نیومده. تو از رابطه داشتن با یه پسر بدت میاد، تو دخترا رو ترجیح میدی.. اما اینطور نیست. اب دهنم رو قورت دادم. یه حسی وادارم میکرد که لبخند بزنم و همین الان بکشمش توی بغلم. اما مغزم جلوی اون حس رو گرفت. _خیل خب. دایان_حله؟ گردنم رو خاروندم و به این فکر کردم که ایا واقعا اینکار درسته!؟ اینکه من خیلی راحت همه چیز رو فراموش کنم و طوری رفتار کنم انگار که تموم این مدت دلتنگش بودم و منتظر شنیدن این حرفا از جانب اون بودم؟ ایا این درست بود که غرور شکسته شدم رو زیر پا میزاشتم؟ هرگز! _نه. درواقع منم توی اون موارد باهات موافق بودم. حالا داشتم تموم پل های پشت سرم رو خراب میکردم. من ادم کینه ای نبودم اما غرورم از هرچیزی برام مهم تر بود. حتی عشق. ادم مغروری نبودم اما دلم نمیخواست کسی بازیم بده.. _من از اونشب پشیمونم و نمیخوام دوباره یه اتفاق اونطوری بیوفته. اینکه کشیدم عقب به خاطر حرفای تو نبود، واسه پشیمونی خودم بود. سرش رو تکون داد و به زمین نگاه کرد که موهای فرش ریخت توی صورتش. افسوس، غم، پشیمونی و حس بدی که به خودم و حرفام داشتم رو قورت دادم. من دلم نمیخواست این عشق ادامه پیدا کنه. ریشه هاش باعث میشد خون رو بکشه توی خودش و رشد کنه‌. هرلحظه قوی تر، تنومندتر و استوار تر بشه و سخت تر از بین بره. بعد هم بدون نور و اب بخشکه. باید از ریشه نابودش میکردم، قبل از اینکه شکوفه های سرخ رنگش خونم رو بریزن. اما حالا که بهش نگاه میکردم، حالا که جلوی اینهمه زیباییش ایستاده بودم و حرف از جدایی میزدم، حالا داشتم حکم مرگ خودم رو امضا میکردم. مگه چقدر طول میکشید تا فراموشش کنم؟ یکسال؟ دوسال؟ بیشتر؟ این عشق ارزش چندسال فکر کردن رو نداشت؟ شاید هم چندماهه تموم میشد. دایان_باشه. نگاهم به لبخندی که روی لبش بود خورد و دلم شکست. از روی تخت بلند شد و گفت؛ _پس من دیگه برم. صدایی از ته وجودم فریاد زد نرو. اما گوشی برای شنیدنش وجود نداشت. من عاشق یه ادم کر بودم. دایان_اما خوشحال میشم هرازگاهی ببینمت. _بسیار خب. دایان_و راستی.. برنمیگردی سر کار؟ _نه. دایان_میتونم دلیلش رو بدونم؟ به چشمای مشکیش زل زدم. چطور میخواستم ازشون دل بکنم‌؟ خیلی غمگین بودم، انگار که دیگه هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نداشته باشم. چرا اصرار نکرد؟ قسم میخورم به راحتی گول میخوردم و تمام حرفام رو یادم میرفت.

از هرچه بگذریم، بلاخره جایی چشمان تیره‌ات مانع رهگذری قلبم میشود.

بچه ها دلیل کم پارت گذاشتنم اینکه من سال اخرم و درسام به اندازه کافی سنگین هستن و کنکور هم دارم، برای همین نمیرسم هرروز پارت تایپ کنم. امیدوارم درک کنید.[🤍]

چشمانم بوی بی‌خوابی، قلبم بوی غم، دست و پایم بوی کرختی و دهانم بوی تورا میدهد.

#part105 با صدای گرفته گفتم؛ _نه. و با استین اشکی که نزدیک بود جاری بشه رو پاک کردم. دایان سرمو بلند کرد و زل زد به چشمام. نگاهم رو ازش گرفتم، نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم‌. قدرتش رو نداشتم. بغضمو قورت دادم. دایان_سام! چرا گریه میکنی؟ سرمو کشیدم عقب. _گفتم که چیزی نیست. درو باز کردم و خواستم برم بیرون که دستمو گرفت و کشیدم عقب. با‌ لحنی جدی گفت؛ _گفتم چرا گریه میکنی!؟ سرمو انداختم پایین. ارزو میکردم که کاش اب میشدم و میرفتم توی زمین. حالم انقدر بد بود که نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. معدم به هم میپیچید و قلبم تند میزد. حالا میتونستم گرمای انگشتاش رو دور بازوم حس کنم. دایان_میگی یا نه؟ لحنش کفری بود و انگار که داشت عصبی میشد. اب دماغمو کشیدم بالا و به چشماش زل زدم. _یادته گفته بودم با یکی از پسرای فامیل رابطه داشتم؟ دایان_خب؟ _مازیار بود. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _خب. که چی؟ گریه‌ت برا چیه پس؟ لبمو با زبونم تر کردم و گفتم؛ _من راضی نبودم.. اخمش پررنگ تر شد. دایان_منظورت چیه؟ سرمو انداختم پایین و چشمام رو بستم. گفتنش خیلی سخت بود. هیچکس از این موضوع خبر نداشت و حالا دایان اولین کسی بود که میفهمید. کسی که خودش خیلی ناراحتم کرده بود‌. دایان_سامیار؟ دندونامو روی هم فشردم و با صدایی ضعیف گفتم؛ _بهم تجاوز کرد! سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. بدون حرف زل زده بود بهم و نگاهم میکرد. دستمو ول کرد و درو باز کرد و رفت بیرون. _دایان! دنبالش از دستشویی خارج شدم. رفت سمت مازیار و از روی صندلی بلندش کرد، تا خواست بفهمه چیشده یه مشت محکم خورد توی دماغش. سرجام خشک شدم و با تعجب نگاهشون کردم. مازیار دستش رو گذاشت روی دماغش که از خون خیس شد. اخماش رفت توی هم و با داد گفت؛ _چه مرگته! هولش داد عقب که از پشت خورد به یکی از میزا. تازه به خودم اومدم و رفتم سمتشون که دایان گفت؛ _جلو نیا! یقه مازیارو گرفت و یکی دیگه زد توی صورتش. با اینکه هیچ از دعوا خوشم نمیومد، اما هر ضربه ای که توی صورت مازیار میخورد داغ دلمو خنک میکرد. حس میکردم که هرچقدر بیشتر درد میکشه من بیشتر لذت میبرم. دایان_چه گوهی خوردی تو؟ مازیار_میکشمت مرتیکه روانی. این رو گفت و دایان رو هول داد و با مشتی محکم زد توی شکمش. حس کردم که دردش به جای دایان توی بدن من پیچید. رفتم سمتشون و مازیارو کشیدم عقب. با داد گفت؛ _برو کنار. خواست بره سمت دایان که جلوشو گرفتم. با داد گفتم؛ _ادامه نده! گورتو گم کن. پسم زد که دایان با پا زد لای پاش. صدای دادش رو شنیدم و بعد دیدم که خم شد. کارکنان کافه اومدن و جلوی دایان رو گرفتن. بهش خیره شدم، رنگش سرخ شده بود و درحالی که نفس نفس میزد با اخم مازیار رو نگاه میکرد. دایان_سری بعد مطمئن باش میکشمت. رفتم سمت دایان که پسری با صدای بلند بهم گفت؛ _دعوا نکنید. بی توجه بهش دست دایانو گرفتم و کشیدم دنبال خودم. صدای داد و بی داد مازیار از طبقه بالا میومد. دستش رو توی دستم فشار میدادم و سعی میکردم حواسمو جمع کنم تا از پله ها نیوفتم پایین. از کافه که خارج شدیم ایستادم و بهش خیره شدم. اخماش توی هم بود و نفس نفس میزد. احساس خیلی عجیبی داشتم. حس میکردم که بعد از سالها عذاب دیدن بلاخره باری از روی دوشم برداشته شده. کار دایان باعث میشد حس خوبی داشته باشم. حس اینکه یه نفر توی دنیا پیدا شده که بهم اهمیت بده و درکم کنه. اما هنوزم به خاطر مشتی که توی شکمش خورده بود نگران بودم. به شکمش نگاه کردم و گفتم؛ _خوبی؟ سرش رو تکون داد. _ببخشید که باعث شدم.. دایان_معذرت نخواه. کسی که باید شرمنده باشه تو نیستی. یه چشماش خیره شدم. ابروهاش هنوز هم توی هم بودن. _اگه درد داری بریم بیمارستان؟ دایان_نه، خوبم. _لازم نبود اینکارو بکنی. دایان_کوچیکترین مجازاتی بود که میتونست بشه. انگار داشت دندوناشو به هم فشار میداد. حس دخترایی رو داشتم که دوتا پسر به خاطرشون دعوا میکردن‌. خندیدم و رومو کردم اونور که گفت؛ _به چی میخندی؟ _هیچی‌. دایان_میشه از اینجا بریم؟ _خیل خب. رفتم سمت ماشین و کنارش ایستادم. _تو ماشین اوردی؟ دایان_میزارمش همینجا. سوار ماشین شدم. بعد از اینکه دایان نشست گفتم؛ _کجا برم؟ دایان_یه جایی که بتونیم حرف بزنیم و کسی مزاحممون نشه. ماشین رو روشن کردم و تصمیم گرفتم برم خونه خودمون. میدونستم یاسر الان خونه نیست. توی مسیر همش زیر چشمی دایان رو نگاه میکردم. دستش رو گذاشته بود روی شکمش و با اخم جلورو نگاه میکرد. خواستم پیاده شم تا برم درو باز کنم که کلیدو ازم گرفت و رفت بیرون. بعد از پارک کردن ماشین توی حیاط وارد خونه شدیم. کولر روشن بود و به همین دلیل هوا خیلی سرد بود. خونه بوی عجیبی میداد، احتمالا یه مواد مخدر‌.. دایان نشست روی مبل و به اطرافش خیره شد. _دلت درد نمیکنه؟

#part104 انقدر لوس و ضعیف نباش سامیار. برو مثل ادم ببین میخواد راجب چی باهات حرف بزنه. اگه انقدر اراده نداری که باهاش روبه رو بشی چطور میخوای فراموشش کنی.. مازیار هنوز کنار بابا نشسته بود، رفتم سمتشون و گفتم؛ _من باید برم جایی، سوییچ ماشین رو میخوام. بابا_کی برمیگردی؟ _یکی دوساعت دیگه. مازیار_میخوای من برسونمت؟ خیلی جدی گفتم؛ _نه، خودم میرم. بعد از گرفتن سوییچ ماشین از بابا راهی کافه شدم. ضبط رو روشن کردم که تا رسیدن به اونجا یکم اهنگ گوش بدم. _از زمانی که تو را بین خلایق دیدم مثل یک فاتح مغرور به خود بالیدم عشق یک بار به من گفت برو گفتم چشم عقل صد بار به من گفت نرو نشنیدم پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم سال ها درد کشیدم که به دردم بخوری اخرش رفتی و از درد به خود پیچیدم از دهانم که پر از توست بدم می اید تف بر ان لحظه که لب های تو را بوسیدم داستان من و زیبایی تو یک خط است بچگی کردم و از لای لجن گل چیدم تشنه بودم که تو ساک سفرت را بستی حیف از ان اب که پشت سر تو پاشیدم اه ای کعبه ی از چشم خدا افتاده کاش انقدر به دور تو نمی چرخیدم از خودی زخم نمی خوردم اگر بی تردید از سگم بیشتر از گرگ نمی ترسیدم اینکه بخشیدمت فرق میان من و توست من اگر مثل تو بودم که نمی بخشیدم.. نفس عمیقی کشیدم و وارد کافه شدم. مثل همیشه باید میرفتم طبقه بالا. از پله ها رفتم بالا که دایان رو دیدم. با دیدنش نفسم توی سینم حبس شد. خواستم برم سمتش که کسی گفت؛ _سامیار‌. با شنیدن صدای مازیار از تعجب سر جام خشک شدم. برگشتم سمتش که دیدم روی پله ها ایستاده. خدایا از دست یاسر و داداشش هیچ قبرستونی نمیتونیم تنهایی بریم. با اخم و صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفتم؛ _تو اینجا چیکار میکنی؟ مازیار_اومدم یکم حرف بزنیم. _من کار دارم! دایان_چیزی شده؟ هردومون بهش خیره شدیم. مازیار_عه اقای ابکی. دایان با اخم گفت؛ _شما!؟ مازیار_نشناختی؟ مازیارم، داداش یاسر. دایان_اها یادم اومد. رو به مازیار گفتم؛ _میشه بری‌؟ دایان_عیب نداره بزار بمونه. این رو گفت و رفت سمت میز. پوفی کشیدم و بهشون خیره شدم. هردو نشستن روی صندلی. دایان بهم اشاره کرد که بشینم. ناچارا رفتم سمت میز و روی صندلی نشستم. نمیفهمم چرا دایان همه خلافکارای رشت رو میشناسه. البته جای تعجبم نداره، برادر ساقیشه. احتمالا چندباری ازش خرید کرده. دایان_چیشد که باهم اومدین؟ _مازیار قرار نبود بیاد، متاسفانه من هرجا بخوام برم خودش و برادرش جلو راهم سبز میشن. مازیار_گفتم که میخواستم باهات حرف بزنم. دایان_بزن. مازیار_اینجا نمیشه. دایان_مگه راجب چی میخواستین حرف بزنید؟ داشتم از حرص و خشم منفجر میشدم. مطمئن بودم الان رنگم کبود شده. اونقدر عصبی بودم که حتی دیدن دایان هم حالم رو بهتر نکنه. دلم میخواست حالا بعد یه هفته طولانی و سخت با خیال راحت باهاش حرف بزنم نه با وجود این ادم کثیف و منفور. مازیار_چقدر شما بچه مایه دارین، کی با رفیقش میره قهوه‌خونه اخه. نوچی کردم و به میز چوبی زل زدم. مازیار_رفیقشی دیگه، اره؟ دایان_اره. مازیار زد رو شونم و گفت؛ _پارتیت کلفت شده، با بچه پولدارا میپلکی. دستمالی از روی میز برداشتم، انقدر حرص خورده بودم که اب دماغم جاری شد. مازیار_چقدر دوتاتون حالت عجیبی دارید. دایان_چه حالتی؟ مازیار_چمیدونم شبیه دخترایید. مردونه نیستید. هم من و هم دایان پوکر نگاهش کردیم. خدایا داره میشاشه توی ابروم! _مازیار، میشه انقدر چرت و پرت نگی و بری؟ بی توجه به حرفم ادامه داد؛ _نکنه چیزید دوتاتون. _خدایا. دایان_چی ایم؟ مازیار_چی میگن بهش؟ گی؟ دایان خندید و ابروهاشو انداخت بالا. مازیار_منم قبلا بودم. ولی الان گذاشتم کنار و زن گرفتم. خنده دایان پررنگ تر شد و به قهقهه تبدیل شد. حس میکردم که الانه که منفجر بشم. دایان_مگه گی بودن اینطوریه که یه مدت باشی و بزاریش کنار؟ مازیار_من معتقدم که ادما کنترلشون دست خودشونه. یعنی میتونن هرچی که خواستن باشن. [این عقیده و طرز فکر کاملا غلطه و تنها از نااگاهی و نادانی شخصیت رمانه.] دیگه داشتم شاخ درمیوردم. هیچی حالیش نبود و طوری حرف میزد انگار خیلی میدونه و بلده! تو اگه کنترل خودتو داشتی که اون بلارو سر من نمیوردی! دایان_خیل خب. اگه حرفات تموم شد.. مازیار_ولی سامیارم خیلی خوبه. مثل هلو میمونه. دایان خیلی جدی مازیار رو نگاه کرد. دیگه نتونستم تحمل کنم. حس کردم که حالت تهوع گرفتم. از روی صندلی بلند شدم و خیلی سریع رفتم سمت دستشویی. عوق زدم که همون یه ذره برنج خورشتی که خورده بودم رو اوردم بالا. بدنم از خشم میلرزید و حس میکردم که پتانسیل ریختن خون مازیار رو دارم. حالم خیلی بد بود. نفس نفس زدم و از توی اینه به خودم خیره شدم. ناخوداگاه بغض کرده بودم. در دستشویی باز شد و دایان اومد تو. دایان_چیشد؟ خوبی؟ سرم رو تکوم دادم و نگاهم رو ازش دزدیدم. دایان_اون اشکه توی چشمات؟

#part103 نفس عمیقی کشیدم و سرمو بلند کردم. از الان تا سه ساعت دیگه احتمالا کلی استرس میکشیدم. یه حس غریبی داشتم، انگار که قرار بود بعد از سالها یه دوست قدیمی خیلی عزیز رو ببینم. کاش واقعا همینطور بود، تنها در نقش یه دوست خیلی عزیز. نه کسی که دوستش دارم یا عاشقشم. رستا_زندگی با یاسر چطوره؟ _خوبه. بهش نگاه کردم. _فقط یکم شلخته و نامرتبه. و بعضی روزا دوتامون از گشنگی هلاک میشیم. دریا_روزایی که گشنت شد بیا خونه ما. _خیلی ممنون. دریا_جدی میگم، بابام خوشحال میشه. خیلی دوستت داره. رستا_مامان منم. لبخندی زدم و گفتم؛ _لطف دارن. با شنیدن صدای سلام علیک متوجه شدم که بقیه مهمونا اومدن. از روی تخت بلند شدم و اتاق رو ترک کردم. با دیدن مازیار و نیلوفر لبخندم روی لبم خشک شد. اب دهنم رو قورت دادم. اروم باش سامیار، چیزی نیست. رفتم و خیلی سرد بهشون سلام کردم. مازیار خواست باهام دست بده اما ندیده گرفتمش و رفتم توی اشپزخونه. بعد از تعارف میوه دوباره رفتم توی اتاق. دریا_هیچ از یاسر و مازیار خوشم نمیاد. مخصوصا یاسر، حالا مازیار یچیزی. رستا_برعکس میگی، اتفاقا یاسر صد هیچ از مازیار بهتره. دریا_خیلی هیزه. خواستم بگم پس حتما تاحالا با مازیار معاشرت نکردی اما خفه شدم. خداروشکر که نکرده بود، امیدوارم هیچوقتم نکنه. رستا از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون. به در بسته خیره شدم، کاش نمیبستش. حالا چه فکری میکنن راجبمون. دریا_سرما خوردی؟ بهش خیره شدم، داشت نگاهم میکرد. _اره، از بعد تولد دایان سرما خوردم. دریا_از کسی گرفتی؟ _فکر میکنم.. سرشو تکون داد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیدم و به نقاشی مرد مسافر خیره شدم. همیشه باهاش احساس همدردی میکردم. هردو تا اینجای زندگی رو شکست خورده بودیم. هردو اینده ای نامعلوم داشتیم و مقصدمون یه جای دور بود. تنها، بدون هیچ همراهی. دریا_ناراحت بنظر میای. یعنی چندوقته انگار ناراحتی. _اره یکمی سردرگمم. دریا_میتونم کمکت کنم؟ بهش خیره شدم، اولین بار بود که میدیدم نگاهش دوستانه و مظلومه. همیشه یه جوری ادم رو نگاه میکرد انگار باهاش دعوا داره. _راستش کاری از دست تو بر نمیاد. دریا_توی چه زمینه ایه؟ نمیدونستم باید چی بگم. ایا اصلا باید چیزی میگفتم؟ دریا_درمورد کاره؟ _نه. کار زیاد روی من تاثیر نمیزاره. دریا_پس احساسیه. موهامو زدم کنار و گفتم؛ _یجورایی. دریا_کسیو دوست داری؟ _راستش.. در اتاق باز شد و مامان توی چهارچوب در نمایان شد. مامان_بچه ها شام امادست. خداروشکر مامان رسید و نجاتم داد. سریع از روی تخت بلند شدم و اجازه دادم اول دریا بره بیرون و بعد خودم رفتم. سر میز شام اصلا میل به غذا نداشتم. گشنم بود اما نمیتونستم بفهمم دارم چی میخورم. با اینکه مدت زیادی بود غذای خونگی نخورده بودم اما همش با غذام بازی کردم. توی فکر دایان بودم. بعد از مدت زیادی قرار بود ببینمش. از نزدیک.. دلم انقدر براش تنگ شده بود که حد نداشت. حتی یک شبم از خیالش اسوده نبودم و همه شب با فکر بهش میگذشت. کنجکاو بودم بدونم میخواد بهم چی بگه. ممکنه بخواد به خاطر رفتارش معذرت خواهی کنه؟ شایدم ازم بخواد دوباره برگردم سر کار. حتی ممکن بود بگه بیا مثل دوتا دوست باشیم نه دوتا دشمن. یعنی ممکن بود این رو بگه و همه این دردارو کاهش بده؟ ایا من قبول میکردم؟ نباید اینطور میشد، من نباید بیشتر از این بهش علاقمند میشدم. نباید قبول میکردم. هیچ دلم نمیخواست دوباره ضربه بخورم اما تک تک سلول های تنم نیاز بهش رو فریاد میزدن. به دیدن، شنیدن و لمس کردنش. من نسخش بودم. بعد از شام کنار بابا روی مبل نشستم و به بحثشون راجب اینده بریتانیا گوش سپردم. هرکی ندونه فکر میکنه خیلی از اقتصاد و سیاست‌  انگلیس اگاهن. مازیار به بهونه اینکه سردشه از روی مبل جلوی کولر بلند شد و اومد کنار من نشست. بدون حرف و با اخم زل زده بودم به زمین و سعی میکردم نادیده‌ش بگیرم. مازیار_چطوری؟ جوابش رو ندادم. بابا_سامیار، با توعه. سرمو بلند کردم و گفتم؛ _چیزی گفتی؟ به چشماش خیره شدم که گفت؛ _حالت رو پرسیدم. _خوبم. سرشو تکون داد و‌ گفت؛ _کارا چطورن؟ _خوبن. عالین. مازیار_هنوز درس میخونی؟ _نه. مازیار_خوبه. کسی با درس به جایی نرسیده. خواستم بگم چون تو درس نخوندی و ازش خوشت نمیاد دلیل نمیشه بقیه از طریقش به موفقیت نرسن اما ترجیح دادم باهاش بحث نکنم. همین الانم به زور داشتم جوابش رو میدادم. مازیار_قصد ازدواج نداری؟ _نه. مازیار_خوبه، اصلا ازدواج نکن، خیلی دردسر داره. احساس تنهایی کردی بیا پیش خودم. بابا داشت به بحثمون گوش میداد. مازیار_تو و یاسر باید بیشتر بهمون سر بزنید. نیلوفر خوشحال میشه. لبخند الکی از زدم و به بهونه بردن چای از روی مبل بلند شدم. چهل دقیقه به نه مونده بود. رفتم توی اتاقم و درو بستم تا حاضر بشم. وسط لباس پوشیدن حس کردم که از رفتن منصرف شدم.

اگر روزی میتوانستم به گذشته ها سفر کنم، سبدی برمیداشتم و کمی سیب میچیدم و به خانه ادم و حوا میرفتم. شاید از بیچاره شدن نسل های بعد جلوگیری میکردم‌.

درد سر بی سرو سامان، کرختی تن سست و پر اسپاسم، نام بن بست ترین کوچه های بی نام و نشان وجودم.

#part102 مامان_چرا؟ از کسی گرفتی؟ _اره هفته پیش رفتم تولد یکی از دوستام، از اونروز تا الان درگیرم. مامان_دکتر رفتی؟ _اره. سرش رو تکون داد و رفت توی اشپزخونه. مامان_بیا سالاد درست کن. رفتم توی اشپزخونه و وسایل مورد نیاز رو برداشتم. روی صندلی نشستم و مشغول خورد کردن کاهو ها شدم. _بابا کجاست؟ مامان_رفته موهاش رو کوتاه کنه. سرمو تکون دادم. مامان_الهی بمیرم برات چقدر لاغر شدی. معلومه هیچی نمیخوری. _چرا میخورم. مامان_همش سوسیس کالباس. از سرکار که برمیگردی بیا خونه ناهار بخور. خواستم بگم کدوم کار مادر من اما نگفتم. بهتر بود که ندونن و الکی نگران نشن. _یاسر یه دوست دختر داره، اون هر ازگاهی برامون غذا میاره. مامان_واقعا؟ دوست دخترش خوشگله؟ _بد نیست. مامان روی صندلی نشست و گفت؛ _تو چی؟ تو دوست دختر نداری؟ نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _نه. مامان_خوبه. خندیدم و گفتم؛ _بگو امیدوارم تا اخر عمرت از تنهایی بمیری دیگه. مامان_نه عزیزم این چه حرفیه. حیف تو نیست یه دوست دختر خوشگل نداشته باشی. یکیو برات پیدا کردم مثل خودت ماه. شبیه پنجه افتاب میمونه. خندیدم و به این فکر کردم که هرچقدرم خوشگل باشه به پای دایان نمیرسه. مامان_نمیخوای بدونی کیه؟ _کیه؟ مامان_دختر اقای زارعی. چشمام رو ریز کردم. _ اقای زارعی کیه که دخترش کی باشه. مامان_همسایه روبه روییمون دیگه. ابروهام پرید بالا و گفتم؛ _یاسمین؟ مامان_اره. _نه بابا. مامان_چرا؟ _من قصد دوست شدن با کسیو ندارم فعلا. مامان_نمیخواد دوست بشی که، باهم نامزد کنید. _همینم مونده. مامان_دختر خیلی خوبیه ها، هم تحصیل کردست، هم مودبه، هم خوشگله. _مامان جان من فقط 22 سالمه تا قبل از 30 سالگی هم ازدواج نمیکنم. مامان_چرا اخه؟ _من پول ندارم خرج خودمو بدم اون دختره هم بدبخت کنم. بعدم من تا کسیو دوست نداشته باشم باهاش ازدواج نمیکنم. مامان_مگه کار نمیکنی؟ بعدم ازدواج کنید عاشق هم میشید. _نه مامان. با کشیده شدن چاقو روی انگشتم سوزشی رو توی پوستم حس کردم و دستمو کشیدم عقب. مامان_دستتو بریدی؟ _اره. دستم رو گرفتم زیر اب که مامان گفت؛ _بریم خواستگاری تو با این دختره اشنا بشو بعد تصمیم بگیر. میدونستم که مامان اگر گیر بده ولم نمیکنه برای همین گفتم؛ _من خودم کسی رو دوست دارم. چشماش برق زد و با ذوق گفت؛ _کی؟ نشونم بده عکسشو. خندیدم و اب رو بستم. همینم کم مونده عکس دایان رو به مامان نشون بدم. اونوقت همینجا سکته میکنه. ناچارا عکس ماریارو نشونش دادم. انقدر ازش خوشش اومد که من تا این اندازه ماریا رو دوست نداشتم. گفتم که تازه داریم باهم اشنا میشیم و قصدمونم جدیه تا دست از سرم برداشت. تا اومدن مهمونا رفتم توی اتاقم. با شنیدن صدای سلام علیک بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. عمو صادق و خاله مینو اومده بودن. با عمو، دریا و رستا دست دادم و رفتم کمک مامان. بعد از بردن چای با رستا و دریا رفتیم توی اتاقم. دریا_پشمام چقدر نقاشیات قشنگن. _مگه تاحالا ندیدیشون؟ دریا_دیدم، ولی الان باید ابرازش میکردم. لبخندی زدم. _قابل نداره. با صدای پیام گوشیم لیوان چایم رو گذاشتم روی عسلی و گوشیمو در اوردم. با دیدن اسم دایان نزدیک بود دوتا سکته ناقص بزنم. هول شدم و ضربان قلبم رفت بالا. حس کسیو داشتم که یه نامه با پاکت خیلی قشنگ براش فرستادن و دلش نمیاد بازش کنه. دریا_ماریا پیام داده؟ _نه. یکی از دوستامه. پیام رو باز کردم. "میشه همو ببینیم؟" اب دهنم رو قورت دادم و به دیوار خیره شدم. استرس و هیجان عجیبی داشتم و ادرنالین خونم رفته بود بالا. دلم نمیخواست ببینمش و همه دردام تازه بشن، اما دلم براش واقعا تنگ شده بود. دوست داشتم ببینمش، لبخند و چشمای قشنگش رو نگاه کنم و صدای دلنشینش رو بشنوم. یه باشه تایپ کردم و نشستم روی تخت. رستا_سامیار خبر دار شدی مامانت میخواد زنت بده؟ خندیدم و گفتم؛ _اتفاقا قبل از اینکه بیاین راجب همین حرف میزدیم. دریا با لحنی عبوس گفت؛ _تونست راضیت کنه؟ بهش خیره شدم. شالش افتاده بود دور گردنش و دور چشماشو سیاه کرده بود. _بهش گفتم که خودم یکیو دوست دارم. دریا_کیو؟ _واقعی که نگفتم، خواستم دست از سرم برداره. سرشو تکون داد و نگاهش رو به زمین دوخت. گلوم رو صاف کردم و برای اینکه بحث رو ادامه بدم گفتم؛ _چه خبر؟ رستا_دلم درد میکنه همش. _یه دکتر برو. دریا_دکتر نیاز نداره، با دوست دخترش کات کنه مشکلش حل میشه. خندیدم و کمی از چایم خوردم. رستا_تو خیلی خوشت میاد مثل خودت سینگل باشما. دریا_کی گفته من سینگلم. با تعجب گفتم؛ _نیستی؟ دریا_اگه بگم که مزش میپره. رستا_چرت و پرت نگو هیچکس تورو نمیگیره. به من نگاه کرد و ادامه داد؛ _سامیار تو دریا رو نمیگیری؟ داره کپک میزنه دیگه. _میگیرم. دریا_پس کی دیگه. خندیدم و گفتم؛ _به زودی. با صدای پیام گوشیم نگاهم رو ازشون گرفتم. "ساعت 10 کافه کالدین."

دست غم را گرفتی و دستان من بدون تو ماند، چشم به غم دوختی و نگاه من بی نصیب از تو سوخت و خاکستر شد، باد موهایت را نوازش کرد و رقصاند اما دست من هیچوقت لای موج‌هایشان ننشست. با خیال کسی دیگر خوابیدی و هیچگاه هم‌اغوشی با من را تجربه نکردی، اسمت را از زبان عقربه های ساعت که رفتنت را با تیک تاکشان فریاد میزدند شنیدی اما نگذاشتی من صدایت بزنم. و من، اخر روزی لب گور را میبوسم و لب تورا؛ نه.

بیرون از خط قرمزی که کشیده بودم اسمتو نوشتم.

#part101 من واقعا نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم. نکنه همونطوری که رستا گفت من دارم عاشق دایان میشم! عاشق یه پسر! کسی که هیچوقت نمیتونم باهاش باشم. کسی که هیچ علاقه ای به من نداره و حتی ازم بدش میاد. باید جلوی این حس مسخره رو بگیرم! دیگه نباید حتی پامو توی اون نمایشگاه بزارم. باید استعفا بدم. اینطور من روز به روز بیشتر بهش علاقمند میشم و اون لحظه به لحظه منو بیشتر با کاراش خورد میکنه. اصلا از همون اول نباید پیشنهادش رو قبول میکردم. فکر میکردم حسم یه احساس زودگذر و ساده‌ست اما اشتباه میکردم. اگه همینطوری پیش بره مطمئنا یه بار دیگه بلایی که ماریا سرم اورد گریبان گیرم میشه. من نمیخوام یبار دیگه توی این راه شکست بخورم. تحمل یه درد این چنینی دیگه رو ندارم. واقعا نمیکشم. هنوز یکسالم از اون دوران نگذشته و من دوباره دارم کار دست خودم میدم. گوشیم رو برداشتم و تایپ کردم؛ "من خیلی فکر کردم، بنظرم اشتباهی که کردیم هردومون رو اذیت میکنه و هرچقدر بیشتر همدیگه رو ببینیم و باهم در ارتباط باشیم پشیمونیمون تشدید میشه. مرسی از اینکه بهم اعتماد کردی و اجازه دادی مدتی کنارت کار کنم. ازت ممنونم، هیچوقت این لطفت رو فراموش نمیکنم. با اجازه استعفا میدم." پیام رو سند کردم و چشمام رو بستم. چقدر تایپ کردن این جملات سخت بود. قطره اشک سمجی راه خودشو از گوشه چشمم پیدا کرد و روی گونم جاری شد. داغ بود و مطمئنا شور، قطعا از اتیشی که توی دلم برپا بود بلند میشد. ... لیوان قهوه‌م رو برداشتم و رفتم روی مبل نشستم. به صفحه تلویزیون خیره شدم و صداش رو کمی زیاد کردم. _عه ملکه انگلیس مرد. یاسر_انگلیس مگه ملکه داشت؟ _اره، ملکه الیزابت. یاسر_اها اون دختر بد اخلاقه. اشنامونه. نیم نگاهی بهش انداختم و لبخندی زدم. _واقعا؟ یاسر_اره بابا من بچه بودم الی جون پوشکم رو عوض میکرد. _به سلامتی. چسب زخمی روی زخمش زد و گفت؛ _بیا این باندو واسم بزن. رفتم سمتش و کنارش نشستم روی زمین. باند رو دور دستش پیچیدم و گفتم؛ _چرا نمیری بیمارستان؟ یاسر_برم بگم دکی جون سر کوکائین دعوا کردم چاقو خوردم؟ _عفونت میکنه خب. بگو با یه جیب بر دعوام شد. یاسر_حالا اگه خوب نشد میرم، زخمش زیاد داخل نیست. _منظورت عمیقه؟ نگاهم کرد و گفت؛ _اره همون. باند رو گره زدم و رفتم نشستم روی مبل. دستمالی برداشتم و توش فین کردم. یک هفته ای بود که خیلی سخت مریض شده بودم. بدن من به نسبت به ویروس ها مقاوم بود و تا با یه ادم مریض معاشرت نمیکردم مریض نمیشدم. نمیدونم حالا چرا اینطوری حالم بد شد. از همون شبی که از تولد دایان برگشتم شروع شد، فکر کنم اونجا یکیشون سرماخورده بود و من ازش گرفتم. ولی من که زیاد به کسی نزدیک نشدم.. نفس عمیقی کشیدم و کمی از قهوه‌م خوردم. این پنج روز برام خیلی سخت گذشته بود. هرشب به زور جلوی اشکم رو میگرفتم. من ادم احساساتی ای بودم اما احساساتم رو بروز نمیدادم. دلم نمیخواست که به خاطر دایان گریه کنم، حالا هرچقدرم اذیتم کرده باشه. اگه یبار چشمه اشکم به خاطرش باز شد مطمئنم که دیگه نمیتونم جلوش رو بگیرم. نمیخوام اشکام به نام اون از چشمام لیز بخورن و وقتی که توی اینه به اون قطرات کوچیک و لجوج نگاه میکنم همشون اسمش رو فریاد بزنن. این فاصله واقعا بهترین چیزی بود که بین ما میتونست وجود داشته باشه. با اینکه حالم خیلی گرفته و بد بود و بیشتر از قبل رفته بودم توی خودم اما میدونستم که بهترین کار همینه. نمیخواستم دوباره ضربه بخورم. به هیچ عنوان. دایان هم خیلی راحت قبول کرد و اصلا به موندنم اصرار نورزید. فکر کنم اونم از این فاصله خوشحال شده بود. شروع کرده بودم صبحا میرفتم میدویدم. متاسفانه مصرف سیگارم افزایش یافته بود و این خودمم اذیت میکرد. من از سیگار خیلی کم استفاده میکردم اما حالا کاملا معتادش شده بودم. شاید هم این ناراحتیم به خاطر دایان نبود و چون حوصلم توی خونه سر میرفت احساس ناراحتی میکردم. بعد از شستن لیوان قهوه‌م گذاشتم توی کابینت که صدای اب رو شنیدم. برگشتم و به شیری که اب ازش بیرون میریخت خیره شدم. مگه نبسته بودمش؟ بستمش و به اپن تکیه دادم. امروز قرار بود اعضای فامیل برای شام برن خونه ما. خوشحال بودم که میتونم مامان بابا رو ببینم و احتمالا حرف زدن با رستا حالم رو بهتر میکرد. قرار بود من زودتر برم خونه و توی کارا به مامان کمک کنم. لباسام رو پوشیدم و راهی خونه شدم. از اونجایی که ممکن بود شب همونجا بمونم ماشین رو نبردم و همراه با اسنپ رفتم. دایان حقوق این یک ماهی که کار کرده بودم رو برام فرستاده بود. خداروشکر تا پیدا کردن یه کار جدید بی پول نمیموندم. از اسانسور پیاده شدم و رفتم توی خونه. بوی خوبی میومد. درو بستم و گفتم؛ _سلام. مامان_سلام عزیزم. خواست بغلم کنه که رفتم عقب. _نه من سرما خوردم.

خواب به چشمام نمیاد، یعنی.. میادها؛ اما در رو روش باز نمیکنم. چشمای من برای بسته بودن ساخته نشدن، میخوام تا ابد بیدار و خمار تو باشم.

#part100 دایان_شاید بقیه این فکرو کنن اما دوستای من میفهمن. _منظورت مسیحاست؟ دایان_اره. پوزخندی زدم. _یعنی میگی تا حالا اینو بهش نگفتی؟ دایان_نه. سرم رو تکون دادم. _ببخشید اگه با اومدنم ناراحتت کردم، الانم میرم. از روی تخت بلند شد و با اخم گفت؛ _من همچین حرفی نزدم. _ولی من این برداشت رو کردم. دایان_مهم نیست چه برداشتی کردی، مهم اینکه منظور من چیز دیگه ای بود. حس خیلی بدی داشتم، خدا خدا میکردم که اب بشم و برم توی زمین. همچین رفتاری از دایان واقعا حالم رو بد میکرد. دایان_خیلیم خوشحال شدم از اینکه اومدی. هرکس دیگه ای بود نمیومد. به چشماش زل زدم و گفتم؛ _منم نباید میومدم. نوچی کرد و نفس عمیقی کشید. _اگه انقدر پشیمونی و نمیخوای هیچکس چیزی بفهمه چرا اخراجم نمیکنی؟ اینطوری دیگه مجبور نیستی هرروز منو ببینی و تحملم کنی. دایان_ببین سامیار، نمیدونم چی راجب من فکر کردی اما من هیچ مشکلی با تو ندارم. خودت گفتی باهم مثل دوتا همکار باشیم منم دارم سعی میکنم همینطور باشم. _باشه، اشتباه از منه. دایان_نه اشتباه از تو نیست. از منه. نگاهم رو ازش گرفتم و دوختم به زمین. نمیدونم چرا اما ناخوداگاه استرس گرفته بودم و یه حس بد داشت منو میخورد. در اتاق باز شد و مسیحا اومد تو. مسیحا_شما اینجایید؟ دایان_اره یکم حرف میزدیم. مسیحا_با لامپ خاموش؟ دایان خندید و گفت؛ _میترسم جذابیتمو ببینه فکر کار از سرش بپره. اخه داشتیم راجب کار حرف میزدیم. مسیحا لبخندی زد و گفت؛ _خوبه. اقایون بزینس من. چیزی گذاشت توی کشو و از اتاق رفت بیرون. رفتم سمت در که دایان گفت؛ _سامیار. سریع برگشتم سمتش و بهش خیره شدم. توی تاریکی نمیتونستم درست ببینمش. خیلی نرم و گرم بنظر میرسید، حتی الان که باهام سردو خشک بود. دلم میخواست در اغوش بگیرمش و موهاش رو نوازش کنم. چه ارزوی محالی! دایان_خوشحال شدم اومدی، باور کن. فقط من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.. _بیخیال. از اتاق رفتم بیرون. لامپا روشن شده بود و همه نشسته بودن روی مبلا. رفتم سمت رستا و گفتم؛ _من دیگه باید برم. رستا_کجا؟ _یکم کار دارم. دستم رو کشید و گفت؛ _بشین ببینم. هنوز نه کیک خوردیم نه شام، کجا میخوای بری؟ در سکوت بهش خیره شدم که گفت؛ _با دایان بحثت شد؟ _نه بابا. گفتم که کار دارم. رستا_باشه منم احمقم، بشین حرف اضافه نزن. ناچارا نشستم روی مبل‌. دایان از اتاق اومد بیرون و رفت سمت ایدا. دریا با دوربینش ایستاده بود یه گوشه و از ماهان و دختری که بنظر میومد دوست دخترشه عکس میگرفت. ایدا_دریا خانم. دریا سرشو بلند کرد که ایدا گفت؛ _میشه از ما عکس بگیری؟ سرش رو تکون داد و رفت سمتشون. نمیدونم چرا ایدا مثل ادم نمینشست کنار دایان و سعی نمیکرد طوری رفتار کنه انگار اومده تولد دوست پسرش. مثل میمون بهش اویزون شده بود. کم مونده بود بشاشه دورش تا کسی نزدیکش نشه. پفکی برداشتم و خوردم. مسیحا_این دایان چندش چرا انقدر میچسبه به این دختره؟ نیم نگاهی بهش انداختم و بر خلاف میلم که میگفت ساکت باشم گفتم؛ _دوست دخترشه. ابروهای مسیحا پرید بالا اما خیلی سریع گفت؛ _اها اره، گفته بود که رل زدن. رستا_مطمئنی؟ مسیحا_اره بابا. من یکم سرم شلوغ بود به حرفاش گوش نمیدادم. اتفاقا بهشم گفتم من از این خوشم نمیاد چرا باهاش رل زدی. رستا_دایان مگه از این دختره بدش نمیومد؟ مسیحا_چرا اما خب رل زدن دیگه. رستا_مگه ادم با کسی که بدش میاد رل میزنه؟ مسیحا_دایان کلا ادم عجیبیه. اصلا دخترای زیادی توی زندگیش نیست، خیلی سخت به کسی نزدیک میشه. الانم حتما چون دختر داییش بوده و قبلا رابطه داشتن رل زده دیگه. خوشگلم هست، نمیدونم چرا من ازش خوشم نمیاد. سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم. از رفتار مسیحا معلوم بود که از این موضوع خبر نداره. مگه مسیحا دوست دایان نیست؟ چرا هیچ چیزو بهش نمیگه؟ حتی جریان رابطه مارو هم نگفته. بعد از بریدن کیک ایدا دایان رو بوسید. نمیدونم چرا با اینکارش حس کردم که دلم میخواد همین الان جمع رو ترک کنم. خیلی حالم بد شده بود، به عبارتی داشتم حسودی میکردم، اونم خیلی زیاد. بعد از خوردن کیک که من حتی لبم بهش نزدم و باز کردن کادو ها بلند شدم تا برم خونه. شاهزاده رستا اینبار چیزی بهم نگفت و اجازه داد از حضور توی تولد شاه مرخص بشم. بعد از خدافظی از بچه ها با دایان دست دادم و جمله خیلی خوشحال شدم اومدی رو نادیده گرفتم. حس خیلی بدی داشتم و اگه یکم دیگه میموندم مطمئنا حالم بد میشد. سوار ماشین شدم و به روبه روم نگاه کردم. صحنه نشستن لب های ایدا روی اون دوتا غنچه صورتی بهم یاداوری شد. دندون هامو به هم فشردم و بغضم رو فرو خوردم. تنها گناه من اینه که پسرم؟ اگه دختر بودم هیچ مشکلی نبود؟ چرا دایان داره اینطوری میکنه؟ چرا انقدر اذیتم میکنه؟ مگه چیکارش کردم؟ فقط به این خاطر که گفتم مثل دوتا همکار باشیم انقدر باهام بد شده؟

#part99 لبخندی زد و نیم نگاهی بهم انداخت. قوطی کاغذ رنگی رو توی دستم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. دایان_شوخی کردم، حقیقتا فکر نمیکردم کسی یادش باشه و اصلا دوستم داشته باشه. دریا_دلیل نمیشه دوستت داشته باشیم، اومدیم کیک بخوریم. لبخندش پررنگ تر شد و باهام دست داد. دستش رو فشردم و لبخندی زدم. غیر از من همه رو بغل کرد! حتی اون پسر قد بلندی که از لای حرفاشون فهمیدم اسمش ماهانه. حتی دریارو، حتی ایدارو. حس بدی بهم دست داد و بدون حرف رفتم نشستم روی مبل. دایان_امیدوارم برام باسن هدیه اورده باشید. مسیحا_اره ریدیم برات. دایان_هرچه از دوست رسد نیکوست. صدای اهنگ بلند شد و چراغارو خاموش کردن تا برقصن. یه رقص نور کوچولو به پریز وصل بود که باعث میشد همه جا پر بشه از نور های رنگی. نگاهی به دایان که حالا نور های ابی و قرمز افتاده بود روش و داشت با ایدا میرقصید خیره شدم. خیلی باهم صمیمی بنظر میرسیدن. نکنه این ایدا همون ایداییه که دایان واسه اولین بار باهاش رابطه داشته؟ اما تا جایی که من میدونم از این دختره خوشش نمیومد! یعنی ممکنه برای در اوردن حرص من اینطور باهاش صمیمی رفتار کنه؟ بیخیال سامیار، چرا دایان باید بخواد برای در اوردن حرصت با ینفر دیگه گرم بگیره؟ اصلا چرا باید بخواد حرصت رو در بیاره؟ مگه براش مهمی؟ مگه اهمیتی بهت میده؟ حتی اندازه یه بغل خشک و خالی هم براش ارزش نداری.. نفس عمیقی کشیدم و کمی نوشابه خوردم. طعم ترش و شیرین شاهتوت رو روی زبونم حس کردم. طعمش خاطره ای رو برام زنده میکرد که حالا زیر یه توده از گرد و غبار به اغماء فرو رفته بود.. اون شب بارونی و گرم، بوی سیگار و الکل و لب هایی تلخ. دندونام رو روی هم فشردم و نوشابم رو تا اخر خوردم. سیگاری روشن کردم و پکی بهش زدم. ایدا دست کرد لای موهای دایان و به همشون ریخت. دایان زیر چشمی نگاهم کرد که سرمو انداختم پایین. میتونستم سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کنم. به لیوان خالی نوشابه خیره شدم و سیگارو به لبام نزدیک کردم. حس کردم که کسی کنارم نشست. دایان_چرا نمیرقصی؟ سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. موهاشو از توی صورتش زد کنار و پفکی از توی ظرف شیشه ای روی میز برداشت. _بلد نیستم، زیادم از رقص خوشم نمیاد. سرش رو تکون داد و گفت؛ _چیزی ناراحتت کرده؟ _نه، چطور؟ دایان_تنها نشستی، سیگار میکشی. اخم کردی.. متوجه شدم که رستا داره نگاهمون میکنه. هرچند که سعی میکرد طوری نشون بده انگار که داره میرقصه. اب دهنم رو قورت دادم و به چشماش خیره شدم. با لبخند کوچیکی که گوشه لبش جا خوش کرده بود نگاهم میکرد. _نه. من خوبم. سرش رو تکون داد و گفت؛ _دنبالم بیا. بلند شد و رفت سمت راهرو. نگاهی به اطرافم انداختم، هیچکس حواسش به ما نبود. بلند شدم و دنبالش رفتم توی اتاق. نور نارنجی رنگ اباژور به دیوار های سفید میخورد و به حالت نیمه روشن درشون میورد. کنار در ایستادم که گفت؛ _درو ببند. درو بستم و به فضای اتاق خیره شدم. بنظر میومد اینجا اتاق مسیحا باشه. یه فرش خاکستری روی سرامیک های سفید پهن بود و یه تخت گوشه اتاق جا خوش کرده بود و یه عسلی سفید به همراه یه اباژور کنارش قرار داشت. اتاق زیاد شلوغ نبود و اصلا شبیه اتاق یه دختر جوون نبود. دایان_فکر نمیکردم تو هم بیای. در سکوت بهش خیره شدم. _ولی اومدم. نشست روی تخت و بهم خیره شد. دستاشو گذاشت دو طرفش و خم شد عقب. حالا پایین تنش جلو تر از بالا تنش قرار داشت. اینجا سکوت عجیبی بود، هوا یکم گرم بود و باعث میشد کمی عرق کنم. دایان_یادمه گفتی مثل دوتا همکار باشیم. به چشمای خمارش خیره شدم و سعی کردم نگاهم سمت خشتکش نره. دستامو کردم توی جیبم و شونمو انداختم بالا. _خب. دایان_کی برای همکارش تولد میگیره؟ پوکر نگاهش کردم. خدایا این پسر چه مرگشه.. _من برات تولد نگرفتم. دایان_پس ایدا چی میگه؟ _درواقع فقط به ایدا توی کاراش کمک کردم. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _توی چه کاری؟ _خرید. دایان_با ایدا رفتی خرید!؟ _اره. دایان_با دوست دختر من رفتی خرید؟ با این حرفش حس کردم که یکی از اعضای بدنم تیر کشید. شاید قلبم بود که دیوار هاش اینطور فرو ریخت. اب دهنم رو قورت دادم و دندون هامو به هم فشردم. دوست دخترش!؟ حرفش هم ناراحتم کرد و هم باعث شد بهم بر بخوره. فکر کرده من به دوست دخترش چشم دارم یا با منظور اینکارو کردم؟ شایدم فکر میکنه میخوام دوست دخترش رو قاپ بزنم! _ناراحت شدی؟ نفس عمیقی کشید. دایان_نه. تو هیچ خطری واسه بقیه نداری.. فقط واسه من خطرناکی. _متوجه نشدم؟ دایان_منظورم اینکه چه به ایدا کمک کرده باشی چه خودت همه کارا رو انجام داده باشی بلاخره دست اندرکار حساب میشی. _انتظار داشتی خواهشش رو رد کنم‌؟ دایان_چرا که نه. اینطوری همه نمیفهمن چی بینمون گذشته. اخمام رفت توی هم. داشت حرفای الکی میزد! _اینکه فکر کنن ما باهم رابطه داشته باشیم منطقی تر از اینکه فکر کنن دوستیم؟

2, 4 تو.

قلبم را به درد اوردی و اخر سر چشمان خودت اشکی شد، نه به این دلیل که دردم برایت مهم است، اشک ریختی چون تو در قلب من زندگی میکنی. درد ان ناحیه، درد کل وجود توست. اگر دلم را اتش بزنی، خودت تبدیل به خاکستر میشوی، و این انتخاب تو نیست که تصمیم بگیری کجا زندگی کنی.