𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 842
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-227 kunlar
-7830 kunlar
Postlar arxiv
2 842
من با قسمتی از خود تورا دوست میداشتم که تنها باقی مانده من از تمام نفرتم به ادمها بود. تکههای دیگر وجودم شکسته و از هم پاشیده بودند و با هرقسمت تیزش هدف زخمی کردن کسی را داشتم.
میترسم روزی تنها اثر باقی مانده محبت و همهچیزت را پای کسی گذاشتن را در من بکشی و بزرگترین تکه شکسته سهم وجود خودت شود.
از هیولای اسیب دیدهی بعد از تو بدجوری میترسم.
2 842
#part318
ابوهادی_بکن سرت!
پوزخندی زدم و کمی از سرعت قدمهام کاستم.
_چیه؟
فقط مشکلت موهامه؟
مگه بیشتر از اینا ندیدی؟
حرفهایی که میزدم از تاریک ترین قسمت وجودم بیرون میومد و وقتی روی زبونم مینشست پوستش رو میسوزوند.
حالم از جملاتی که میگفتم به هم میخورد، اما حقیقتی پشتشون وجود داشت که خجالت یا احساس موذب بودن و نفرت نمیتونست باعث خفه کردنشون بشه.
همهشون مثل روز روشن بودن!
من به تمام اینها عادت داشتم.
حالا مکثش اونقدری طولانی شده بود که فرصت کنم یکبار دیگه تمام این چندسال اخیر رو مرور کنم و از درون بسوزم.
ابوهادی_جنهای اینجا مسلمونن.
باید بهشون احترام گذاشت.
ترجیح داده بود به روی خودش نیاره که چی گفتم.
مثل اخوندهایی که چند جمله چرت و پرت حفظ کرده و درجواب تمام مشکلات دنیا مثل طوطی تکرار میکردن.
بهت تجاوز شده؟
شالت رو سرت کن.
به خاطر سرطان خون به زودی میمیری؟
شالت رو سرت کن.
سس هزار جذیره چیلی کیمبال گرون شده؟
خب شالت رو سرت کن.
_جنها؟
من ادمم، به اونا اهمیت نمیدم.
ابوهادی_گفتم سرت کن!
لحنش محکم بود و بنظر میرسید اگر ازش سرپیچی کنم محکم ترش میکنه پس اب دهنم رو قورت دادم و شالم رو کشیدم روی سرم.
احمقانه بود.
حرفاش ترسونده بودتم، چشمهام ناخوداگاه و درحالی که از شدت ترس نیمه باز بودن تا به محض دیدن چیز عجیبی بسته بشن مدام برای یافتن چیزی که ازش حرف میزد میچرخید.
حالا خورشید کاملا پشت تانکر بزرگ اب فرو رفته بود و فقط رگه هایی از ابر های نارنجی توی اسمون شناور بود.
مثل یه خط صاف بی پایان.
احساس کردم بهم نزدیک تر شد و باهام هم راستا شد.
نگاهش نکردم.
ترجیح میدادم مستقیم به جلوم نگاه کنم.
حتی اگر یه موجود لخت با سم و چشمهای بز جلوم سبز میشد.
دیدنی تر از مرد وقیحی بود که داشت تمام عمرم رو تباه میکرد.
ابوهادی_کسانی که از وجودشون خبر ندارن مشکلی پیدا نمیکنن.
اما اگر بدونی و سرپیچی کنی بهشون توهین میشه.
دستام رو دور کمرم حلقه کردم و حواسم رو دادم تا از روی بوتههای خار رد نشم.
سردم بود و لبهام ناخوداگاه میلرزید.
لباسم بیش از حد برای حرکت توی این هوای سرد نازک بود و باد از زیرش به شکمم نفوذ میکرد.
سرما بدن و مغزم رو سر کرده و بهم اجازه میداد تا ترسم رو مثل مورچههایی که احتمالا روی خاکها پخش بودن زیر پام له کنم.
نیاز داشتم چیزی رو درون خودم بیدار کنم تا گرمم کنه.
اون نفرت و کینهای که از سالها پیش درونم رشد کرده و وجودم رو فاسد میکرد.
_وجود تو برای توهین شدن به تموم اجنه دنیا بسه.
صدای نفس عمیقش رو شنیدم.
احتمالا دستاش رو مشت کرده بود تا وسط بیابون و در حضور جنها قربونیم نکنه.
_اونها با افتادن شالهم مشکل دارن.
چه برسه به اینکه لبا..
ابوهادی_غزل!
خفه شو.
مگر نه مغزت رو همینجا روی زمین پخش میکنم.
نگاهش کردم.
توی اون پیرهن مشکی فرقی با تاریکی اطرافم نداشت.
برق چشمها و بوی عطرش رو حس میکردم و انگار هالهای از خشم دورش پراکنده بود که بهم هشدار میداد.
اخمام رو توی هم کشیدم.
میدونستم که از لحاظ فیزیکی هیچ جوره حریفش نمیشم.
اما دهنم رو که نمیتونست ببنده.
میتونست؟
ناخوداگاه یاد حرفهای ام سحور افتادم و کاملا غیر ارادی لب زدم؛
_میخوای من رو صیغه کنی؟
و وقتی متوجه اشتباه بودن حرفم شدم که دیگه خیلی دیر شده بود و از تغییر نوع نگاهش میشد متوجه شد که همه چیز رو خراب کردم.
اونقدر عصبی و کلافه و شاید گیج بودم که نتونم فکر کنم.
ابوهادی_کی همچین حرفی بهت زده!
شونم رو بالا انداختم و درحالی که تلاش میکردم گندم رو جمع کنم و همزمان بغضم رو قورت بدم گفتم؛
_خودم بهش فکر کردم.
ابروهاش از هم باز شد و با همون لحن جدی گفت؛
_چرا؟
حالا احساس میکردم داره حرفم رو اشتباه برداشت میکنه.
اگر فکر میکرد من از این موضوع راضیم و خوشم میاد چی؟
طوری حرف زده بودم که چنین حسی بهش دست بده؟
نکنه خیال میکرد اینکه تمام مدت به بلاهایی که سرم میاره اشاره میکنم از سر کیفمه؟
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_چرا اینکارارو میکنی؟
از جون من چی میخوای؟
حالم داره از این وضعیت به هم میخوره.
چرا نمیزاری مثل ادم زندگی کنم؟
سر جاش ایستاد که من هم وادار شدم بایستم.
حالا داشتیم به ابادی نزدیک تر و از سنگلاخ و بوته زار خارج میشدیم.
قسمتی که احتمالا ماشینش رو پارک کرده بود.
صدای اب از فاصله ای نزدیک شنیده میشد و به نظر میرسید اطرافمون پر از شغال و گرگه.
جیرجیرکها قصد خفه شدن نداشتن و باد سردتر شده بود.
پوستم سر بود و نوک انگشتهام رو حس نمیکردم.
چشمها و دماغم میسوخت و احساس سرگیجه داشتم.
ابوهادی_این زندگی عادی توعه.
چیزی که براش به دنیا اومدی.
هرکاری که من بخوام انجام میدی، صدات هم در نمیاد.
چون اگر من نبودم الان مرده بودی و هیچوقت وجود نداشتی.
چه بخوای و چه نخوای این سرنوشت توعه!
2 842
Repost from N/a
اومم از کی تاحالا این همه فیلم جذاب یه جا جمع شدن🙊💜
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
حالا وقتشه برم کلی اموزش ببینم نشون بدم چیا بلدم و چقدردلبرم 💅🏻😇
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
تاژه یه عالمه عکس لیتلی کیوت مثل خودم پیدا کلدمش🥹👈🏻👉🏻
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
توام بیا به جمعشون بهت خوش میگذره هااا😍❤️
2 842
Repost from N/a
💘فول اسلیو های کیوت و داف هنوز سینگل هستن؟ 😢💔
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
💯پس بیا تو این چنل کلی مستر و میسترس داخلشه هاا هربار دیت ناشناس دارن🥰🔥
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
💘توم بیا به پارتنر مناسبت برس با توجه به لیمیت های خودت😉🌝
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
لینک بزودی باطل میشه هاااا😓😓
2 842
Repost from N/a
مرد سکسی که با لیتل کوچولوش شرط بندی میکنن و اگه دختره ببازه، تا صبح باید بهش سرویس بده🥹🔞
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
میخوای داستان های تصویری هورنی ببینی؟🙈🔥
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
بزن رو لینک تا باطل نشده🌝
2 842
Repost from N/a
اومم از کی تاحالا این همه فیلم جذاب یه جا جمع شدن🙊💜
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
حالا وقتشه برم کلی اموزش ببینم نشون بدم چیا بلدم و چقدردلبرم 💅🏻😇
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
تاژه یه عالمه عکس لیتلی کیوت مثل خودم پیدا کلدمش🥹👈🏻👉🏻
https://t.me/+Ze8N40IIVmI4MDZk
توام بیا به جمعشون بهت خوش میگذره هااا😍❤️
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
