𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 828
Obunachilar
+124 soatlar
-167 kunlar
-6230 kunlar
Postlar arxiv
2 829
من ممکنه بتونم یه دوست قدیمی یا عشق قدیمی رو فراموش کنم، اما هیچوقت حیوون خونگی هایی که از دست دادم رو یادم نمیره.
2 829
#part86
حور_خب، چرا اینارو بهت گفت؟
_نمیدونم.
حور_اگر ابوهادی چون مواد نمیکشی یا حالا هرچیز دیگه ای میخوادت، باید کارایی بکنی که باعث بشه دیگه نخوادت.
_یعنی مواد بکشم؟
حور_نه.
مواد خوب نیست.
_میتونم بدم.
نفس عمیقی کشید و سینی عدس رو برداشت و بلند شد.
حور_به کی؟
_سوال خوبیه.
هیچکس اینکارو نمیکنه، چون من حسابی زشت و احمقم.
حور_کی همچین حرفی زده؟
_همه اینطور فکر میکنن.
عدس هارو ریخت توی قابلمه و گفت؛
_من اینطور فکر نمیکنم.
به هیکل ظریف و قد نسبتا بلندش خیره شدم.
حالا مثل همیشه همون لباس فوتبال استقلالی ابیش رو پوشیده بود و معلوم بود که دوباره توی دروازه ایستاده و واسه گرفتن توپ خودش رو به اب و اتیش زده چون همه جاش زخم و زیلی بود.
_این یعنی تو میخوای من رو بکنی؟
چیزی نگفت و بهم خیره شد.
نشستم سر جام و گفتم؛
_اوه اوه خطرناک شدی.
ابوهادی میگفت بزرگ بشی گوادخونه راه میندازی.
خندید و سرشو انداخت پایین.
از توی یخچال زرد قدیمی پماد و قوطی قرصی در اورد و اومد سمتم.
حور_میخوای خودت بمالی پماد؟
_نه.
بنظرت دستم به کمرم میرسه؟
چیزی نگفت و اومد کنارم روی زمین نشست.
حور_این پماده مال جای زخم و اینجور چیزاست.
و تاریخ مصرفش مال سه سال پیشه.
_اشکال نداره فوقش منم مثل عدساتون لولو میزنم دیگه.
دراز کشیدم روی زمین که شروع کرد به پماد زدن به زخمام.
ناخوداگاه فکرم رفت سمت گوشیم که ابوهادی انداخته بودش توی اب.
مطمئنم سوخته بود و دیگه نمیشد استفادش کرد.
این یعنی دیگه هیچوقت قرار نبود تینا و اوا و یا بقیه رو ببینم.
تنها دوستایی که داشتم و تنها راه ارتباطیم با دنیای بیرون و فرارم از این جهنم دره برای همیشه از بین رفته بود.
قطعا ابوهادی حتی سیمکارتم رو هم شکسته بود.
قرار بود همه چیز از اینی که هست سخت تر بشه.
همیشه به انسه میگفت اگر یه روزی سرم به سنگ بخوره و بخوام گستاخی بکنم یا دم در بیارم حتی استخونام رو میکشنه و فلجم میکنه تا بشینم سر جام و نتونم فرار کنم.
میگفت که اگر یه روزی جایی برم تا اخر کره زمین دنبالم میاد و پیدام میکنه.
من هیچوقت هیچ راه فراری نداشتم و از این به بعد همه چیز سخت تر هم میشد.
حالا که گوشی و سیمکارت نداشتم قطعا از بیرون رفتن و ارتباط با بقیه خبری نبود.
دیگه مطمئنا حتی پولی بهم نمیداد که بخوام باهاش کاری بکنم.
قرار بود واسه هر کاری که میکنم بیشتر از قبل جواب پس بدم.
باید توی خونه زندانی میشدم و احتمالا انقدر من رو توی مراسمات جنگیریش میبرد و از انرژیم استفاده میکرد که دیوانه میشدم و در اخر وقتی که دیگه هیچ نیرویی نداشتم یا من رو میکشت، یا مینداختم دیوونه خونه و یا شوهرم میداد.
با فکر کردن به همه اینا دوباره حس بدی که داشتم سراغم اومد.
نشستم روی زمین و به زور گفتم؛
_بسه.
حور_دردت میاد؟
_اره.
داشتم به اون لاشه گنجشکی که پیرزن بهم داده بود فکر میکردم.
اون تنها و اخرین امیدم بود.
با اینکه نمیدونم چجوری قرار بود اثر کنه اما بلاخره ممکن بود یه فایده ای داشته باشه.
حور_این قرصا واسه دردن.
خیلی قوین.
فقط خواهش میکنم حواست باشه، هیوا با همینا معتاد شد.
نگاهی به قوطی سفید رنگ و بدون نوشته انداختم.
_این چیه؟
حور_ترامادول.
اسمش بنظر اشنا میومد.
_مثل استامینوفنه؟
حور_جز داروهای مخدر داره.
به زور گیر میاد، هیچ جا بدون نسخه نمیدن.
ابروهام پرید بالا و با در قوطی رو باز کردم و یه قرص برداشتم و بهش خیره شدم.
رنگ ابی خیلی قشنگی داشت.
گذاشتمش روی زبونم و قورتش دادم.
حور با نگرانی زل زده بود بهم.
حور_خواهشا حواست رو بده.
اگر ابوهادی بفهمه دوتامون رو تیکه تیکه میکنه.
سرم رو تکون دادم و دراز کشیدم روی بالشت.
به سقف پر از ترک خیره شدم و گفتم؛
_همه چیز رو درست میکنم.
حور_چطوری؟
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
هیچ ایده ای نداشتم..
امیدوار بودم امشب مجبور نشم برم خونه.
نیاز داشتم شب رو همینجا بمونم تا شاید برای چند ساعت هم که شده ارامش بگیرم.
اصلا ارامش نه، فقط از استرس تا صبح کابوس نبینم.
لازم بود دور از اون موجود نحس باشم، حتی زیر یه سقف بودنمون هم اذیتم میکرد..
نگاهم رو به شکم لختم دوختم.
حالا حس میکردم که نسبت به چندماه پیش کمی لاغر تر شدم.
پوستم کبود بود و بعضی از قسمتهاش زخمی بود.
انگار که به خاطر فشار زیاد ضربه ها پوستم ترک خورده و پاره شده بود.
قرصی که خورده بودم خیلی زود اثر کرد و بعد از بیست دقیقه کمی خمار شدم.
حور پسر زشت و سیاه سوخته هیوا رو بغل کرده بود و سعی میکرد ارومش کنه.
مثل اینکه تا قبل از اینکه صدای گریش بلند بشه توی اتاق هیوا خواب بود.
نگاهی به سرتا پاش کردم و گفتم؛
_مادرش کجاست؟
شونشو انداخت بالا که گفتم؛
_احتمالا رفته واسش خواهر برادر بسازه.
حالا حس میکردم که پماد روی زخم هام خشک شده و کمی سردم شده بود پس رفتم توی اتاق هیوا تا چیزی پیدا کنم بپوشم.
2 829
#part85
پشت چشمام میتونستم دونه های خیلی ریز زرد رنگی رو که مطمئنا وجودشون از من اثبات شده تر بود رو ببینم.
شاید مرگ یه همچین حسی داشت؟
نفسم سنگین بود و گلوم همچنان میسوخت و درد میکرد.
حالا حس میکردم که شونه ها و قسمت چپ قفسه سینم درد میکنن و گرمم شده بود.
اب دهنم رو قورت دادم و سرفه ای کردم.
حور_غزل؟
نمیخوای بریم درمانگاه؟
پوزخندی زدم و چشمام رو باز کردم.
توی یه لحظه تموم اون کهشکان زرد، ابی و نارنجی پشت پلکم از بین رفت.
حور روبه روم نشسته بود و بنظر میرسید که ترسیده باشه، این رو از رنگ سفیدش میشد فهمید.
_نه.
حور_چرا؟
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو گذاشتم روی شکمم که تونستم برجستگی زخم های روش رو حس کنم.
عرق کرده بودم و گرمم بود، اما کف دستام یخ بودن و کمی میلرزیدم.
_چون اخرین پول هایی که دزدیده بودم رو رفتم خونه تینا تا اون دختر پولداره رو ببینم.
حور_کی؟
شونم رو انداختم بالا و خیره به سینی عدس گفتم؛
_از دیشب هیچی نخوردم حور.
دارم میمیرم.
حور_هیچی نداریم.
فقط عدسه.
میخوای درست کنم برات؟
دستم رو گذاشتم روی شکمم و به زور گفتم؛
_یه تیکه نون بده.
سرش رو تکون داد و از روی زمین بلند شد.
حالم خوب نبود و احساس ضعف داشتم.
چون خیلی سریع بعد از خفه شدن بلند شده بودم خون به مغزم نرسیده بود.
چشمام بسته شد و کمی بعد حس کردم که چیز نرمی توی دهنم قرار گرفت و طبق غریزه جویدمش.
خیلی نرم تر از اونی بود که بشه با دندون حسش کرد.
قورتش دادم و به زور گفتم؛
_این دودولته؟
صدای خندش رو شنیدم و بعد گفت؛
_نه، نون خشک و چای و شکره.
چشمام رو باز کردم و به زور نشستم سر جام.
حالم کمی بهتر شده بود.
به ترکیب قهوه ای مسخرش نگاه کردم و گفتم؛
_دروغ نگو.
این خیلی گوهه.
نکنه عن ماواست؟
میدونستم که ادم هایی که قند دارن ادرار و مدفوعشون شیرینه و این چیزی که داده بود بهم واقعا یه همچین مزه ای میداد.
حور_چرا باید عن مادرمو بدم بخوری؟
_نمیدونم، همه میخوان من رو به گوه خوری بندازن.
کاسه سفید رنگ چینی رو گذاشت جلوم و گفت؛
_نونامون خشک بودن ابم قط بود واسه همین روشون چای ریختم.
چون ضعف کردی هم شکر ریختم که نمیری.
قاشق رو توی محلول حال به هم زنش کردم و گفتم؛
_چرا من رو نمیکشه؟
چرا دیشب نمردم؟
واقعا جون سگ دارم.
انقدر گشنم بود که کل کاسه نون خشک و چایش رو خوردم.
حس میکردم که دارم شیشلیگ و سیرابی گوزن استرالیایی میخورم.
_میخوام خودم رو بکشم.
حور_بلدی؟
_اره، یبار خودکشی کردم.
سرش رو کج کرد و سینی عدس رو کشید جلوش.
حور_چجوری؟
_با اولین روسری ای که انسه بهم داد و ابوهادی مجبورم کرده بود واسه جشن تکلیفم بپوشم.
خندید که ادامه دادم؛
_بستمش به پنجره تا خودم رو دار بزنم.
حور_مردی هم؟
_نه.
انقدر بهم فشار اومد که وسط مردن گوزیدم و انقدر خندیدم که دردام یادم رفت.
حور_این بار چه برنامه ای داری؟
_از شیشه ها هیوا بکشم.
حور_اونوقت ابوهادی زنده نمیزارتت.
_خب روش خودکشیمه دیگه.
نگاهی به عدس ها و موجودات سیاه رنگ کوچیک توش انداختم.
_اونا چین؟
حور_لولو حبوبات.
خیلی وقته توی کابینت موندن لولو زدن.
_شما که هرروز عدس میخورین چطور خیلی وقته تو کابینت موندن؟
نکنه گنج پیدا کردین؟
حور_اگر گنج پیدا میکردیم که همسایه شما نبودیم.
_اها یعنی ما فقیریم؟
حور_یه چیزی اونور تر.
چیزی نگفتم و تاپم رو برداشتم که گفت؛
_نه دست نزن.
به چشمای مشکی درشتش نگاه کردم.
_میخوای نگاه کنی؟
قیافه مغروری به خودش گرفت و خیلی سریع سرش رو انداخت پایین که خندم گرفت.
با اینکه توی همچین شرایطی زندگی میکرد اما بازم یه همچین شخصیتی داشت.
قبلا حتی نمیزاشت بغلش کنم و جدی تر رفتار میکرد.
تازه یکم باهام بهتر شده بود، اما خب بازم گاهی اینطوری میشد.
حور_نه.
خواستم زخمات رو دارو بزنم.
میدونستم که تنها دلیلش این نیست اما خب تاپم رو گذاشتم کنارم و برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم؛
_خب این سوسکارو در نیار.
جا گوشت بخوریدشون.
پولتون که به گوشت نمیرسه.
حور_اینا تندن.
ماوا نباید یهو عطسه کنه مگه نه میشاشه به کل زندگیمون.
هیوا هم غذای تند نمیخوره، منم از مزشون بدم میاد.
زدم زیر خنده و صدای قهقههم بلند شد.
_چرا یه جوری با دلیل علمی رد میکنی که انگار روزی سه وعده لولو میخورید.
لبخندی زد و گفت؛
_شوخی میکنم.
به عدس های مونده و چروکیده خیره شدم.
حور_اونروز ابوهادی کجا برده بودت؟
خیلی زود متوجه شدم که راجب رفتنمون به روستا حرف میزنه.
_یه جادوگر روستایی.
میخواست بفهمه به کسی دادم یا نه.
حور_فهمید؟
_اره.
برای اینکه متوجه بشه چی میگم مجبور بودم داستان رو ساده تر براش تعریف کنم.
_جادوگره گفت چون تاحالا با کسی نبودی و مواد و اینا نکشیدی ازت واسه جنگیریاش استفاده میکنه.
لولویی رو از لای عدس ها خارج کرد و روی زمین لهش کرد.
حور_چجوری؟
_نمیدونم.
2 829
#part84
سرمو بلند کردم و به زور تلاش کردم دستش رو از دور گردنم باز کنم.
نفسی کشیدم که صدای سرفهم توی گلوم خفه شد.
انقدر ضعف داشتم و سست بودم که حتی نمیتونستم دستش رو باز کنم.
ناله ای کردم که بهم نزدیک تر شد و گفت؛
_دیگه نبینم به خودت جرعت بدی با من اینجوری حرف بزنی.
مگر نه کاری میکنم ننت از تو قبر در بیاد بالا سر جنازت زجه بزنه.
استخون گلوم رو فشار داد که حس خیلی بدی بهم دست داد و انگار رگای گردنم به هم مالیده شدن و راه تنفسم رو بستن.
دستم رو محکمتر دور دستش فشار دادم و دهنم رو باز کردم که صدایی نامفهوم ازش خارج شد.
چشمام کم کم داشت سیاهی میرفت و نفس کم اورده بودم.
بلاخره گردنم رو ول کرد و دستش رو کشید عقب که نتونستم بایستم و افتادم روی زمین.
شروع کردم به تند تند نفس کشیدن، انگار که ادم گشنه ای بودم که بعد از سالها غذا میدید و حتی به یه دونه برنج هم رحم نمیکرد.
فقط با طمع ریه هام رو پر میکردم و به سرفه افتاده بودم.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم که پوزخندی زد و رفت سمت پنجره.
ابوهادی_نمیخوام ریخت نحست رو ببینم.
بوی خون میدی.
با نفرت نگاهش کردم.
_بهش عادت کن، چون یه روز توی خون خودت خفت میکنم.
پوزخندی زد و گفت؛
_گمشو بیرون.
به زور از روی زمین بلند شدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا نیوفتم.
از اتاق رفتم بیرون و از جفت انسه که پشت دیوار ایستاده بود و نگاهم میکرد رد شدم.
انسه_زنده یی دختر؟
_اره همون چیزی که توی احمق ترسو لیاقتش رو نداری.
رفتم سمت در خونه که بلند داد زد؛
_کجا میری حمال؟
دمپایی هام رو پوشیدم و بلندتر از خودش داد زدم؛
_سر قبر پدرت.
درو محکم بستم و قبل از اینکه مجبور باشم جواب دیگه ای پس بدم از پله ها بالا رفتم.
بغضم گرفته بود و نمیتونستم این حجم از حس بد و خشم رو توی وجودم تحمل کنم.
نیاز داشتم کمی با ماوا و هیوا شیشه بکشم تا شاید این چندروز نحس از زندگی کذاییم رو فراموش کنم.
پشت در ایستادم و بدون اینکه در بزنم بازش کردم که حور رو دیدم.
گوشه خونه نشسته بود و سینی عدسی جلوش بود.
با باز شدن در یهو سرش رو اورد بالا و بهم خیره شد.
حور_غزل!
به زور پام رو گذاشتم توی خونه و دیگه نتونستم بایستم و لیز خوردم کنار در.
دستم هنوز به دستگیره داغ قفل شده بود و انقدر بی جون بودم که نتونم ازادش کنم.
سرم رو پشت دستم مخفی کردم و نفسم رو با گریه دادم بیرون.
اشک تا پشت پلکم میومد اما هرچقدر زور میزدم بیرون نمیومد و همین کلافه و عصبی ترم میکرد.
صدای نفسای لرزونم با هق هقم مخلوط شد و سرم رو کوبیدم به در.
حور_چیکار میکنی؟
دیوونه شدی؟
خیلی سریع اومد سمتم و از در جدام کرد.
رنگش پریده بود و ارنج و زانوهای لاغرش زخم بودن.
با اینکه خودش از من بدبخت تر بود اما همچنان بخاطر بد بودن حالم انقدر میترسید.
موهام رو از جلوی صورتم زد کنار و توی چشمام زل زد.
حور_چیشده؟
زنده ای؟
پوزخندی زدم و به زور گفتم؛
_اره، جون سگ دارم.
خندید و سرمو به سینهش فشار داد.
میتونستم نبض تند و سریعش رو زیر گوشم حس کنم.
لبخندی روی لبم نشست و با بغض گفتم؛
_چرا قلبت انقدر تند میزنه؟
نکنه عاشقمی؟
چیزی نگفت و دستش رو کرد توی موهام.
چشمام رو بستم و دستم رو دور کمر باریک و لاغرش حلقه کردم.
حالا تن ظریف این بچه 12 ساله تنها جایی بود که میتونستم بهش تکیه کنم.
حور_دیشب کل همسایه ها پشت در بودن.
حتی صداتون تا بالا هم میومد.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که از خودش جدام کرد.
به چشمای مشکیش که حالا روی گردنم قفل شده بود خیره شدم.
با اخم داشت نگاهم میکرد.
بنظر میرسید که خیلی سریع کبود شده باشه.
حور_اون اینکارو باهات کرده؟
_اینکه چیزی نیست، تا صبح با کمربند افتاد به جونم.
لب های باریک و صورتیش رو به هم فشار داد و فحشی به عربی بهش داد.
فکر کنم یه ده بیست جمله ای به امواتش درود فرستاد.
_بسه، مگه داری سوره بقره میخونی.
با حرص نگاهم کرد و گفت؛
_سوره ام گهبه ابوگواد میخونم.
لبخندی زدم که گفت؛
_مثل سریای قبلی زخم شدی؟
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_ببینم.
دستم رو بلند کردم و پیرهن و تاپم رو از تنم در اوردم که ابروهاش پرید بالا.
هرچقدر بدم میومد دست ابوهادی بهم بخوره و نگاهش به بدنم بیوفته به همون اندازه لخت بودن جلوی بقیه اصلا برام مهم نبود.
درواقع بنظرم بدنم بی ارزش ترین چیزی بود که داشتم و خب چرا باید اینهمه تلاش میکردم مخفیش کنم و خودمو به دردسر مینداختم؟
اگر ابوهادی تا الان جلوم رو نگرفته بود خاله و صاحبکار هیوا میشدم.
بی توجه به نگاه خیرش پهن شدم روی زمین و چشمام رو بستم.
هنوز ضعف داشتم و بدنم همچنان تیر میکشید و اب دهنم رو که قورت میدادم گلوم سوز میگرفت.
مثل اونوقتایی بود که کرونا گرفته بودم.
2 829
#part83
حسابی عرق کرده بودم و واسه همین زخمهام میسوختن.
اب دهنم رو قورت دادم و دستم رو روی پوست دست و بعد پیشونیم گذاشتم.
درست حدس زده بودم، بنظر میرسید دیشب تب و لرز کرده باشم.
این رو از ظرف اب و پارچه توش هم میشد فهمید.
اگر اشتباه نکنم خیس بودم و این اتاق شبا خیلی سرد میشد.
منم که تا صبح بدون لباس افتاده بودم روی تخت.
نفسی گرفتم و نشستم روی تخت تا زخم های کمرم بیشتر از این با پتوی کرکی برخورد نداشته باشن.
کل بدنم کبود و سرخ بود و همه جام به طرز غیر قابل تحملی تیر میکشید.
نگاهم به ابوهادی خورد که گوشه اتاق روی یه پتو مسافرتی خوابیده بود و نور کمی از پرده های کشیده شده به صورتش میتابید.
استین های پیرهنش رو بالا زده بود و میتونستم دستهای بزرگ و نسبتا چروکش رو ببینم.
همون دستهایی که بارها من رو تنبیه کرده بودن.
پرده ها کشیده شده بودن و اتاق حالت نیمه تاریک داشت، صدای نفس های بلند و منظم ابوهادی سکوت اطرافم رو میشکست و حتی نمیتونستم صدای گنجشکهای بیرون پنجره رو بشنوم.
نگاهی به پایین تخت انداختم و لباسهام رو برداشتم و پوشیدمشون.
همش حواسم بود که یه وقت بیدار نشه..
دلم ضعف میرفت و گشنم بود، علاوه بر اون درد کمر و شکمم باعث ضعف بیشترم میشد.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در اتاق و دستگیرش رو خیلی اروم کشیدم پایین اما باز نشد.
چندبار دیگه امتحان کردم اما باز هم موفق نشدم.
دندونام رو با حرص به هم فشردم و دستام رو مشت کردم.
واقعا عصبی بودم!
حتی در ورودی خونه به زور قفل میشد و این اتاق با اینکه از همه جا خراب تر و داغون تر بود کلید داشت.
نفس دیگه ای کشیدم و برگشتم عقب و با صدای بلند گفتم؛
_چرا درو قفل کردی؟
من تا کی باید توی این اتاق مسخره و بوگندوت بمونم!؟
پلکاش کمی لرزید و چشماش رو باز کرد.
همون اخم همیشگی روی چهرهش نشست و خیره به سقف گفت؛
_تا وقتی که ادب بشی.
با حرص نگاهش کردم.
مثل همیشه خونسرد بود و همین باعث میشد دلم بخواد تیکه تیکش کنم.
مطمئن بودم که یه روز واقعا اینکارو میکردم و قاتلش میشدم.
با چاقوی کل پوست چندش گلوش رو میبریدم و گوشتش رو میشکافتم.
اونوقت خون شاهرگش فواره میزد توی صورتم و باعث میشد اتیش وجودم خاموش بشه.
اونوقت میتونستم ببینم همچنان خونسرد نگاهم میکنه و دهن کثیفش رو باز میکنه تا مزخرفات همیشگیش رو تحویلم بده یا نه.
در اوردن اون خون کثیف از بدن کثافتش تنها ارزوم بود.
همچنان خیلی خونسرد ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.
با حرص گفتم؛
_درو باز کن میخوام برم مگه نه میشکنمش.
نگاهش رو ازم گرفت و قلت خورد روی زمین و پشت بهم خوابید.
توی دلم فحشی بهش دادم و حمله کردم سمت در و لگد محکمی بهش زدم که صدای بدی داد و دیدم که چوبش کمی فرو رفت.
نمیدونم اینهمه جرعت رو از کجا میوردم، همین دیشب بود که زیر ضربه های کمربندش داشتم میمردم.
خیلی سریع برگشت سمتم و با اخم بهم خیره شد.
ابوهادی_دوباره دلت کتک میخواد؟
به صورت کریهش خیره شدم و گفتم؛
_دیگه حق نداری با من اینطوری رفتار کنی.
اگر همین الان درو باز نکنی و نزاری برم بیرون حسابت رو میرسم!
همه حرفام رو در حالتی میزدم که صدام از فرط عصبانیت و نفرت میلرزید.
خیلی اروم از روی زمین بلند شد و اومد سمتم که ناخوداگاه یه قدم رفتم عقب.
حتی حالا که به خودم جرعت میدادم این رفتار رو باهاش داشته باشم همچنان ازش میترسیدم.
چشماش رو ریز کرد و با صدای دورگه و خش دارش گفت؛
_چیکار میخوای بکنی؟
حرفش حالت کنایه و طعنه داشت.
با انزجار به صورت نحسش خیره شدم و گفتم؛
_ابروتو جلوی همه میبرم.
میگم که چطور کتکم میزنی یا ازم سواستفاده میکنی.
میگم که حتی به کسی که جای نوته هم رحم نمیکنی و دستت همش هرز میره.
اونوقت ببینم کسی توی محله و شهر ادم حسابت میکنه یا نه.
میدونستم که حرفام چقدر عصبیش میکنه، اما همچنان خونسرد بود و با چشمای تنگ شده نگاهم میکرد.
تنها تغییری که توی حالتش ایجاد شد سنگین شدن نفس هاش بود.
میدونستم که از تهدیدام نمیترسه، حتی اگر لازم بود من رو برای همیشه توی خونه زندانی میکرد تا نتونم به کسی چیزی بگم.
قطعا ذره ای ارزش برای حرفام قائل نبود.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد یا دقیقا چه فکری پیش خودش کرد که دست کرد توی جیبش.
کمی ترسیدم اما ری اکشنی نشون ندادم.
ممکن بود چیز خطرناکی همراه خودش داشته باشه..
همچنان به چشمام خیره شده بود.
بلاخره دستش رو از توی جیب شلوار نوک مدادی رنگش کشید بیرون و تونستم کلید قدیمی و زنگ زده توشو ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد.
درو باز کرد که باد خنکی بهم برخورد کرد و تازه تونستم یه نفس راحت بکشم.
نگاه بدی بهش انداختم و رفتم سمت در که یهو گردنم رو گرفت و چسبوندم به دیوار.
با چشمای سبز رنگ زرد و وزغ مانندش بهم خیره شد و حلقه دستش رو تنگ تر کرد که ناله ای کردم و دستم رو گذاشتم روی دستش.
2 829
#part84
سرمو بلند کردم و به زور تلاش کردم دستش رو از دور گردنم باز کنم.
نفسی کشیدم که صدای سرفهم توی گلوم خفه شد.
انقدر ضعف داشتم و سست بودم که حتی نمیتونستم دستش رو باز کنم.
ناله ای کردم که بهم نزدیک تر شد و گفت؛
_دیگه نبینم به خودت جرعت بدی با من اینجوری حرف بزنی.
مگر نه کاری میکنم ننت از تو قبر در بیاد بالا سر جنازت زجه بزنه.
استخون گلوم رو فشار داد که حس خیلی بدی بهم دست داد و انگار رگای گردنم به هم مالیده شدن و راه تنفسم رو بستن.
دستم رو محکمتر دور دستش فشار دادم و دهنم رو باز کردم که صدایی نامفهوم ازش خارج شد.
چشمام کم کم داشت سیاهی میرفت و نفس کم اورده بودم.
بلاخره گردنم رو ول کرد و دستش رو کشید عقب که نتونستم بایستم و افتادم روی زمین.
شروع کردم به تند تند نفس کشیدن، انگار که ادم گشنه ای بودم که بعد از سالها غذا میدید و حتی به یه دونه برنج هم رحم نمیکرد.
فقط با طمع ریه هام رو پر میکردم و به سرفه افتاده بودم.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم که پوزخندی زد و رفت سمت پنجره.
ابوهادی_نمیخوام ریخت نحست رو ببینم.
بوی خون میدی.
با نفرت نگاهش کردم.
_بهش عادت کن، چون یه روز توی خون خودت خفت میکنم.
پوزخندی زد و گفت؛
_گمشو بیرون.
به زور از روی زمین بلند شدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا نیوفتم.
از اتاق رفتم بیرون و از جفت انسه که پشت دیوار ایستاده بود و نگاهم میکرد رد شدم.
انسه_زنده یی دختر؟
_اره همون چیزی که توی احمق ترسو لیاقتش رو نداری.
رفتم سمت در خونه که بلند داد زد؛
_کجا میری حمال؟
دمپایی هام رو پوشیدم و بلندتر از خودش داد زدم؛
_سر قبر پدرت.
درو محکم بستم و قبل از اینکه مجبور باشم جواب دیگه ای پس بدم از پله ها بالا رفتم.
بغضم گرفته بود و نمیتونستم این حجم از حس بد و خشم رو توی وجودم تحمل کنم.
نیاز داشتم کمی با ماوا و هیوا شیشه بکشم تا شاید این چندروز نحس از زندگی کذاییم رو فراموش کنم.
پشت در ایستادم و بدون اینکه در بزنم بازش کردم که حور رو دیدم.
گوشه خونه نشسته بود و سینی عدسی جلوش بود.
با باز شدن در یهو سرش رو اورد بالا و بهم خیره شد.
حور_غزل!
به زور پام رو گذاشتم توی خونه و دیگه نتونستم بایستم و لیز خوردم کنار در.
دستم هنوز به دستگیره داغ قفل شده بود و انقدر بی جون بودم که نتونم ازادش کنم.
سرم رو پشت دستم مخفی کردم و نفسم رو با گریه دادم بیرون.
اشک تا پشت پلکم میومد اما هرچقدر زور میزدم بیرون نمیومد و همین کلافه و عصبی ترم میکرد.
صدای نفسای لرزونم با هق هقم مخلوط شد و سرم رو کوبیدم به در.
حور_چیکار میکنی؟
دیوونه شدی؟
خیلی سریع اومد سمتم و از در جدام کرد.
رنگش پریده بود و ارنج و زانوهای لاغرش زخم بودن.
با اینکه خودش از من بدبخت تر بود اما همچنان بخاطر بد بودن حالم انقدر میترسید.
موهام رو از جلوی صورتم زد کنار و توی چشمام زل زد.
حور_چیشده؟
زنده ای؟
پوزخندی زدم و به زور گفتم؛
_اره، جون سگ دارم.
خندید و سرمو به سینهش فشار داد.
میتونستم نبض تند و سریعش رو زیر گوشم حس کنم.
لبخندی روی لبم نشست و با بغض گفتم؛
_چرا قلبت انقدر تند میزنه؟
نکنه عاشقمی؟
چیزی نگفت و دستش رو کرد توی موهام.
چشمام رو بستم و دستم رو دور کمر باریک و لاغرش حلقه کردم.
حالا تن ظریف این بچه 12 ساله تنها جایی بود که میتونستم بهش تکیه کنم.
حور_دیشب کل همسایه ها پشت در بودن.
حتی صداتون تا بالا هم میومد.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که از خودش جدام کرد.
به چشمای مشکیش که حالا روی گردنم قفل شده بود خیره شدم.
با اخم داشت نگاهم میکرد.
بنظر میرسید که خیلی سریع کبود شده باشه.
حور_اون اینکارو باهات کرده؟
_اینکه چیزی نیست، تا صبح با کمربند افتاد به جونم.
لب های باریک و صورتیش رو به هم فشار داد و فحشی به عربی بهش داد.
فکر کنم یه ده بیست جمله ای به امواتش درود فرستاد.
_بسه، مگه داری سوره بقره میخونی.
با حرص نگاهم کرد و گفت؛
_سوره ام گهبه ابوگواد میخونم.
لبخندی زدم که گفت؛
_مثل سریای قبلی زخم شدی؟
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_ببینم.
دستم رو بلند کردم و پیرهن و تاپم رو از تنم در اوردم که ابروهاش پرید بالا.
هرچقدر بدم میومد دست ابوهادی بهم بخوره و نگاهش به بدنم بیوفته به همون اندازه لخت بودن جلوی بقیه اصلا برام مهم نبود.
درواقع بنظرم بدنم بی ارزش ترین چیزی بود که داشتم و خب چرا باید اینهمه تلاش میکردم مخفیش کنم و خودمو به دردسر مینداختم؟
اگر ابوهادی تا الان جلوم رو نگرفته بود خاله و صاحبکار هیوا میشدم.
بی توجه به نگاه خیرش پهن شدم روی زمین و چشمام رو بستم.
هنوز ضعف داشتم و بدنم همچنان تیر میکشید و اب دهنم رو که قورت میدادم گلوم سوز میگرفت.
مثل اونوقتایی بود که کرونا گرفته بودم.
2 829
Repost from Mental | اخبار فوری
دانشمندا: گرمایش عجیب فعلی زمین ممکنه طعم آبجو رو خراب کنه و فازِ مردم کیری بشه.
@BombNews
2 829
Repost from از اینجا که منم.
اگر ادمینی تو چنل هست و دوست داره من هم چنلش رو بخونم، این پیام رو فوروارد کنه چنلش، از آمار میبینم و موردعلاقههام رو جوین میشم و «10تا از بهترینهارو
شب تا صبح نگه میدارم.»🌿
2 829
#part83
حسابی عرق کرده بودم و واسه همین زخمهام میسوختن.
اب دهنم رو قورت دادم و دستم رو روی پوست دست و بعد پیشونیم گذاشتم.
درست حدس زده بودم، بنظر میرسید دیشب تب و لرز کرده باشم.
این رو از ظرف اب و پارچه توش هم میشد فهمید.
اگر اشتباه نکنم خیس بودم و این اتاق شبا خیلی سرد میشد.
منم که تا صبح بدون لباس افتاده بودم روی تخت.
نفسی گرفتم و نشستم روی تخت تا زخم های کمرم بیشتر از این با پتوی کرکی برخورد نداشته باشن.
کل بدنم کبود و سرخ بود و همه جام به طرز غیر قابل تحملی تیر میکشید.
نگاهم به ابوهادی خورد که گوشه اتاق روی یه پتو مسافرتی خوابیده بود و نور کمی از پرده های کشیده شده به صورتش میتابید.
استین های پیرهنش رو بالا زده بود و میتونستم دستهای بزرگ و نسبتا چروکش رو ببینم.
همون دستهایی که بارها من رو تنبیه کرده بودن.
پرده ها کشیده شده بودن و اتاق حالت نیمه تاریک داشت، صدای نفس های بلند و منظم ابوهادی سکوت اطرافم رو میشکست و حتی نمیتونستم صدای گنجشکهای بیرون پنجره رو بشنوم.
نگاهی به پایین تخت انداختم و لباسهام رو برداشتم و پوشیدمشون.
همش حواسم بود که یه وقت بیدار نشه..
دلم ضعف میرفت و گشنم بود، علاوه بر اون درد کمر و شکمم باعث ضعف بیشترم میشد.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در اتاق و دستگیرش رو خیلی اروم کشیدم پایین اما باز نشد.
چندبار دیگه امتحان کردم اما باز هم موفق نشدم.
دندونام رو با حرص به هم فشردم و دستام رو مشت کردم.
واقعا عصبی بودم!
حتی در ورودی خونه به زور قفل میشد و این اتاق با اینکه از همه جا خراب تر و داغون تر بود کلید داشت.
نفس دیگه ای کشیدم و برگشتم عقب و با صدای بلند گفتم؛
_چرا درو قفل کردی؟
من تا کی باید توی این اتاق مسخره و بوگندوت بمونم!؟
پلکاش کمی لرزید و چشماش رو باز کرد.
همون اخم همیشگی روی چهرهش نشست و خیره به سقف گفت؛
_تا وقتی که ادب بشی.
با حرص نگاهش کردم.
مثل همیشه خونسرد بود و همین باعث میشد دلم بخواد تیکه تیکش کنم.
مطمئن بودم که یه روز واقعا اینکارو میکردم و قاتلش میشدم.
با چاقوی کل پوست چندش گلوش رو میبریدم و گوشتش رو میشکافتم.
اونوقت خون شاهرگش فواره میزد توی صورتم و باعث میشد اتیش وجودم خاموش بشه.
اونوقت میتونستم ببینم همچنان خونسرد نگاهم میکنه و دهن کثیفش رو باز میکنه تا مزخرفات همیشگیش رو تحویلم بده یا نه.
در اوردن اون خون کثیف از بدن کثافتش تنها ارزوم بود.
همچنان خیلی خونسرد ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.
با حرص گفتم؛
_درو باز کن میخوام برم مگه نه میشکنمش.
نگاهش رو ازم گرفت و قلت خورد روی زمین و پشت بهم خوابید.
توی دلم فحشی بهش دادم و حمله کردم سمت در و لگد محکمی بهش زدم که صدای بدی داد و دیدم که چوبش کمی فرو رفت.
نمیدونم اینهمه جرعت رو از کجا میوردم، همین دیشب بود که زیر ضربه های کمربندش داشتم میمردم.
خیلی سریع برگشت سمتم و با اخم بهم خیره شد.
ابوهادی_دوباره دلت کتک میخواد؟
به صورت کریهش خیره شدم و گفتم؛
_دیگه حق نداری با من اینطوری رفتار کنی.
اگر همین الان درو باز نکنی و نزاری برم بیرون حسابت رو میرسم!
همه حرفام رو در حالتی میزدم که صدام از فرط عصبانیت و نفرت میلرزید.
خیلی اروم از روی زمین بلند شد و اومد سمتم که ناخوداگاه یه قدم رفتم عقب.
حتی حالا که به خودم جرعت میدادم این رفتار رو باهاش داشته باشم همچنان ازش میترسیدم.
چشماش رو ریز کرد و با صدای دورگه و خش دارش گفت؛
_چیکار میخوای بکنی؟
حرفش حالت کنایه و طعنه داشت.
با انزجار به صورت نحسش خیره شدم و گفتم؛
_ابروتو جلوی همه میبرم.
میگم که چطور کتکم میزنی یا ازم سواستفاده میکنی.
میگم که حتی به کسی که جای نوته هم رحم نمیکنی و دستت همش هرز میره.
اونوقت ببینم کسی توی محله و شهر ادم حسابت میکنه یا نه.
میدونستم که حرفام چقدر عصبیش میکنه، اما همچنان خونسرد بود و با چشمای تنگ شده نگاهم میکرد.
تنها تغییری که توی حالتش ایجاد شد سنگین شدن نفس هاش بود.
میدونستم که از تهدیدام نمیترسه، حتی اگر لازم بود من رو برای همیشه توی خونه زندانی میکرد تا نتونم به کسی چیزی بگم.
قطعا ذره ای ارزش برای حرفام قائل نبود.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد یا دقیقا چه فکری پیش خودش کرد که دست کرد توی جیبش.
کمی ترسیدم اما ری اکشنی نشون ندادم.
ممکن بود چیز خطرناکی همراه خودش داشته باشه..
همچنان به چشمام خیره شده بود.
بلاخره دستش رو از توی جیب شلوار نوک مدادی رنگش کشید بیرون و تونستم کلید قدیمی و زنگ زده توشو ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد.
درو باز کرد که باد خنکی بهم برخورد کرد و تازه تونستم یه نفس راحت بکشم.
نگاه بدی بهش انداختم و رفتم سمت در که یهو گردنم رو گرفت و چسبوندم به دیوار.
با چشمای سبز رنگ زرد و وزغ مانندش بهم خیره شد و حلقه دستش رو تنگ تر کرد که ناله ای کردم و دستم رو گذاشتم روی دستش.
2 829
چنل vip, پارت160, رمان مونارک.
هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 829
#part82
شونشو انداخت بالا و بیشتر از قبل پهن شد روی مبل که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهی به صفحش انداختم، از دورقم اخر شماره متوجه شدم که ساریناست.
پوفی کشیدم و رد تماس زدم.
هنوز چیز زیادی از اخرین باری که تلاش کردم با خاک یکسانش کنم نگذشته بود که دوباره شروع کرد.
انگار افریده شده بود تا اعصاب من رو خورد کنه.
اهورا_اگر یکی از بچههای دیشب بهت پیشنهاد بده با کدومشون میریزی رو هم.
ابروهام رفت بالا و سرتا پاش رو از نظر گذروندم.
_تو دوباره نئشه شدی حرفای الکی زدی، چرا باید بخوام با دوستام بریزم رو هم؟
به طرز نامرتبی خندید و سرش رو چسبوند به مبل.
اهورا_نه که خیلیم بدت میاد.
اخمام رفت توی هم و درحالی که دوباره تماس سارینارو رد میکردم گفتم؛
_چرت و پرت نگو، چرا باید خوشم بیاد؟
من رو چی فرض کردی؟
نشست روی مبل و شونش رو انداخت بالا.
اخرین کامش رو از رولش گرفت و تهشو انداخت توی پاکتش.
اهورا_دیگه شوخی بسه.
نفس عمیقی کشید و پوست صورتش رو مالید و بعد دودش رو فوت کرد بیرون.
وقتی دوباره نگاهم کرد ابروهاش به هم ریخته بود و چشماش سرخ و خمار بنظر میرسیدن.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد خیلی سریع از روی مبل بلند شد.
اهورا_یچیزی میخواستم بگم بهت ولی یادم نمیاد.
_چون انقدر مواد زدی مغزت اندازه موجودی حسابت شده.
توجهی به حرفم نکرد و رفت سمت در.
اهورا_زود اماده شو بریم..
نگاهی به جای قبلی ساعتی که پریشب افتاد زمین و شکست انداخت و ادامه داد؛
_دیر شده.
توجهی به حرفش نکردم که درو باز کرد.
اهورا_اها یادم اومد.
خواستم بگم زود اماده شو بریم، فکر کنم گفتمش بدون اینکه یادم باشه میخوام بگمش.
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.
وقتایی که گل میکشید خیلی خنده دار میشد.
البته که کلا ادمی بود که کنارش حوصلت سر نمیرفت.
با اینکه بهترین دوستم بود اما خب اونقدراهم ازش خوشم نمیومد.
بعضی از اخلاقاش واقعا ازاردهنده بودن و گاهی ادم عوضی ای میشد.
لباسام رو عوض کردم و بعد از برداشتن کلیدام و چیزایی که نیاز داشتم از خونه زدم بیرون.
در رو قفل کردم و رفتم سمت پلهها که دیدم اهورا افتاده کف زمین.
یه لحظه ترسیدم که نکنه مرده باشه.
خیلی سریع رفتم سمتش و چندبار تکونش دادم.
_اهورا؟
رنگش سفید شده بود و لباش انگار خشک بودن.
چند ضربه اروم به صورتش زدم و دوباره اسمش رو صدا زدم که چشماش رو کمی روی هم فشار داد.
_احمق چندبار گفتم اول صبح مواد نکش.
لبهاش رو به هم فشار داد و به زور گفت؛
_وقتشه..
...
هوا، گرگ و میش بود.
این قسمت از شهر غروبهای ترسناک و مسکوتی داشت.
حتی نمیشد درست اسمش رو گذاشت شهر.
بیشتر مثل حومههای یه شهرک دور افتاده و فراموش شده میموند.
باد به قدری تند میوزید که انگار چیزی درونش وجود داشت که به سونامی وادارش میکرد.
حتی میشد صدای تیکه تیکه شدن شاخه های درختهای کنار رو شنید.
برگهایی که هیچکس جز توفان جرعت درگیری باهاشون رو به خودش نمیداد.
رعدو برقی زد و طولی نکشید که جیغهای دردناک کسی سکوت کوچه متروک رو شکست..
داخل خونه، یا شاید هم فقط چند تکه اجری که به طرز نامرتبی کنار هم چیده شده بودن تا جلوی باد و بارون رو بگیرن از بیرون کمی گرم تر بود.
شاید تنها به دلیل اینکه قلبی تپنده، سعی داشت خودش رو توی تاروپود گوشت الود شکم مادرش جا کنه و عضوی از اون بشه.
کی میگفت که بهشت زیر پای مادران است؟
اون زن خودخواه بود، حالا فقط هفت ماه بچش رو توی شکمش تحمل کرده بود و اون رو با بی رحمی پس میزد.
شاید نمیدونست که چه سرنوشت نحسی براش نوشته شده.
شاید هم فقط، نمیخواست بهش فکر کنه.
پسر بچه سه ساله کنار کیف وسایل مادرش چنبرک زده بود و سعی میکرد خودش رو انقدر بهش که جزئی از پارچه پوسیدش بشه.
حالا توی اون لباس های ابی رنگ گشاد و کهنه، ناراحت بنظر میرسید.
در اتاق باز شد و پیرزن سفید چشم خودش رو توی اتاق جا کرد.
پسربچه با دیدن صورت ترسناکش بیشتر توی خودش فرو رفت و به شکم برامده مادرش که احتمالا خواهر کوچیکترش رو توی خودش جا داده بود چشم دوخت.
پیرزن نزدیک مادرش شد و از زیر ملحفه سفید خیس به لای پاهاش نگاه کرد و بلند داد زد؛
_وقتشه.
وقتشه.
رعدو برقی زد و لامپها خاموش شد و پشت سرش صدای جیغ بلند شد.
...
هینی کشیدم و از خواب پریدم.
با ترس اطرافم رو نگاه کردم تا مطمئن شم خبری از اون پیرزن و زن حامله نیست.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو توی دستام گرفتم.
بعد از چندثانیه که هوشیار تر شدم درد و سوزش شدیدی رو توی بدنم حس کردم.
همه جام میسوخت و درد داشت..
هوا گرم بود و پوستم کمی میخارید.
پتوی کرکی ابی رنگ رو از روی خودم زدم کنار که نگاهم به زخم ها و کبودی های روی شکمم خورد.
صورتم جمع شد و برای چند لحظه کوتاه ترسیدم.
با به یاد اوردن کمربند قهوه ای رنگی که هوارو میشکافت و محکم روی پوستم فرود میومد صورتم از درد جمع شد.
2 829
#part81
بلاخره بعد از خوردن صبحونه چایش رو تا اخر سر کشید و از اشپزخونه زد بیرون.
لیوان هارو توی ماهیتابه گذاشتم و بردم سمت سینک.
_کوزت شخصی گیر اوردی؟
اهورا_بزارشون همونجا بعدا میشورم.
دستام رو گرفتم زیر اب و گفتم؛
_نمیگفتی هم قرار نبود دست بزنم.
رفتم سمت مبل و روش نشستم و گوشیم رو برداشتم.
یه میسکال از سارینا داشتم.
اخمام رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم.
اهورا_راز.
_هوم.
نگاهم رو به چشمهای سیاهش دوختم.
کمی کبود بودن و رنگ موهاش واقعا مسخره شده بود.
پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد و رولی ازش خارج کرد.
_اول صبحی خفمون نکن.
تازه اصلا حوصله چرت و پرت گفتناتو ندارم.
توجهی بهم نکرد و رول رو گرفت جلوی چشماش.
اهورا_این دختره..
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و پاهام رو گذاشتم روی دسته مبل.
_کی؟
اهورا_غزله، کیه..
کمی طول کشید تا متوجه بشم دقیقا کیو میگه.
ابروهام رو دادم بالا و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛
_این از کجا یهو پیداش شد؟
شونمو انداختم بالا و بازوم رو که پشه کوره گازش گرفته بود خاروندم.
_تینا و اوا فقط با چاه باز کن محله ما دوست نشدن.
پوزخندی زد و گفت؛
_از همین اخلاق تینا بدم میاد.
رولش رو گذاشت لای لب هاش و کمرشو بلند کرد تا فندکش رو از جیب پشتیش دربیاره.
دستمو گذاشتم زیر سرم و به اتیش فندک خیره شدم.
_خب، بقیه حرفت؟
رول رو بین انگشت شست و اشارش گرفت و پک عمیقی بهش زد و فرستادش داخل.
نگاهی بهم کرد و گفت؛
_مشکوکه.
و دودش رو داد بیرون.
شونمو انداختم بالا و اضافه کردم؛
_بچست..
فکر کنم دبیرستانیه.
صاف تر نشستم سر جام و چشمام رو ریز کردم.
_تو خودزنیاش رو ندیدی، نه؟
سرش رو کج کرد و دود رو داد توی دماغش.
حالا چشماش سرخ و خمار شده بود و یکم شل و ول به نظر میرسید.
اهورا_نمیدونم، یچیزایی دیدم ولی فکر کردم اشتباه میکنم.
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
_چرا من دقت کردم.
دست چپش پر بود.
چون صداش گرفته بود خندش مثل اگزوز ژیان شد.
درحالی که نیشش باز بود و میتونستم دندونهای سفیدش رو ببینم گفت؛
_احتمالا یکیه مثل تینا، دوست پسرش ولش کرده خودزنی کرده.
سرمو تکون دادم.
_انگار گفت از پسرا خوشش نمیاد.
با صدای گرفته و خمار گفت؛
_حالا دوست دخترش، به هرحال..
کمی مکث کرد و ادامه داد؛
_چی میدونن اینجور ادما از زندگی.
که ما..
نفس عمیقی کشید و سرش رو گرفت توی دستش.
انگار که حرفش رو یادش رفته باشه چون گفت؛
_مردم عادی، ادمای بی پدر مادر..
با چه زحمت و بدبختی ای پول در میاریم.
پک عمیق دیگه ای زد و ادامه داد؛
_که چطور خودمونو میکشیم زنده بمونیم.
حالا انگار تمام تلاشش رو میکرد که بتونه جملاتش رو کامل کنه..
پوفی کشید و به تتو های روی دستش خیره شد.
اهورا_همین تینا، غزل، اوا..
مطمئنم تاحالا یه کشیده از پدرشون نخوردن.
_خب حالا گریه نکنی.
چهرش جدی شد و نگاهش رو دوخت به تیشرت خاکستریش و مثل همیشه یهو تغییر حالت داد.
اهورا_ولی حالا اگر یکسری حرفا و کاراش رو فاکتور بگیریم چیز بدی نیست.
_من خوشم نمیاد، خیلی سبکه.
پوزخندی زد.
اهورا_ببخشید پرنسس، شما خودتون فقط با زن بابای من نخوابیدید بعد اون بدبخت که معلومه حتی سکسم نداشته سبکه؟
_سبک بودن به سکس داشتن و نداشتن نیست.
به رفتارشه.
رو مبل با من لاس میزد اومد تو اشپزخونه از تو اسنیف گرفت دوباره رفت تو اتاق با اوا.
این اگر سبک نیست پس چیه؟
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
