𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 830
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kunlar
-3730 kunlar
Postlar arxiv
2 830
مثل یه پازل هزار تیکه به هم ریختم که هیچکس حوصله نداره تیکه هاشو کنار هم بچینه و تصویرش رو بسازه.
اینکه هیچکس حرفمو نفهمه، توی این شرایط واقعا عادیه.
2 830
#part166
بهمنی_مدل تلفن همراه مقتول چی بود؟
_فکر میکنم G2.
بهمنی_برمیگردیم به وقتی که مقتول رو توی ماشین گذاشتی.
چطور تونستی تنهایی بلندش کنی؟
وزنش زیاد بوده.
_قدش کوتاه بود، درضمن بلندش نکردم و کشیدمش روی زمین.
استفاده از اسانسور هم کارمو راحت تر کرد.
هنوز هم با تته پته حرف میزدم و هرازگاهی کلمات رو اشتباه بیان میکردم و تپق های مکرری که میزدم چاشنی جملاتم میشد.
بهمنی_موقع گذاشتنش توی صندوق عقب چی؟
_سعی کردم به حالت عمودی درش بیارم و بعد تونستم به راحتی بزارمش توی ماشین.
بهمنی_یعنی از هیچکس موقع اینکارا کمک نگرفتی؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی خفه گفتم؛
_نه.
بهمنی_برگردیم به ماشین اقای مهرگان.
مدلش چی بود؟
_بی ام دبلیو مشکی.
بهمنی یه چندتا سوال دیگه ازم پرسید و حسابی همه اطلاعات رو شخم زد.
سوالاتی میپرسید که من اصلا به فکرم نمیرسید و یادم نبود.
ماشینو توی کدوم جهت از قبر پارک کردی.
قبر افقی بود یا عمودی.
چقدر طول کشید زمین رو بکنی و چطور گردنبندت افتاد توی قبر.
ایا وسطش استراحت کردی؟
بلاخره تایم بازجویی که نزدیک به دوساعت بود تموم شد.
بهمنی از اتاق خارج شد و مامور ها به دستام دستبند زدن.
ناطقی یکم باهام صحبت کرد و گفت که اگه دوباره بازجویی شدم چطور حرف بزنم و چه چیزهایی رو باید ذکر کنم.
خواست از اتاق خارج شه که گفتم؛
_حالا چی میشه؟
برگشت سمتم و بهم خیره شد.
با اینکه جوون بود اما قیافه ای مردونه و هیکلی چهارشونه و درشت داشت و کت و شلوار شیک و خوش دوختش کمی به تنش تنگ بنظر میومد.
یه لکه کوچیک هم گوشه پیرهن سفید رنگش خودنمایی میکرد.
بنظر میرسید چسب یا یه همچین چیزی باشه.
ناطقی_از اقای دایان مهرگان بازجویی میشه، مامورین ادرس بیل فروشی رو پیدا میکنن و فیلم دوربین هارو میگیرن تا مطمئن بشن شما تنها بودید.
در ثانی ماشین اقای مهرگان و اثر انگشت های روی ماشین و بیل چک میشه.
خونه دوباره شناسایی میشه و اینبار متخصصین روی پرونده تحقیق میکنن.
_منظورم اینکه، چه بلایی سر من میاد.
ناطقی_شما تا روز دادگاه توی بازداشتگاه میمونید و مدام ازتون بازجویی میشه.
_بعد از دادگاه چی؟
بنظرتون نتیجهش چی میشه؟
سرش رو خاروند که صدای کشیده شدن ناخناش روی پوست سرش رو شنیدم و منم احساس خارش کردم.
ناقطی_چند راه داره.
اگر بتونید ثابت کنید که قتل غیر عمد بوده و دفاع از خود حساب بشه ممکنه یه حبس چندساله بگیرید.
اگر بتونید رضایت شاکی یعنی فرزند ارسو مراب رو جلب کنید و دیه رو بپردازید فقط جنبه عمومی جرم در نظر گرفته میشه که چندماه تا یکی دوسال زندان هست.
البته توی خونه شما مشروبات الکلی پیدا شده که یه حبسی هم برای اون در نظر گرفته میشه.
_اما اونا مال من نیستن، مال همخونمن.
ناطقی_میتونید اینو ثابت کنید؟
_بله، شاهد دارم و کل فامیل میدونن که ساقیه.
ناطقی_اسم همخونتون چیه؟
_یاسر شکری.
ناطقی_حتما رسیدگی میشه.
...
دایان؛
کنار پدرو مادر سامیار نشسته بودم.
مادرش اصلا حال خوبی نداشت و همش درحال ناله کردن بود به طوری که اعصاب من و شوهرش داشت خورد میشد.
میگفتن که خیلی وقته رفته اتاق بازجویی.
فقط امیدوار بودم همه چیزایی که بهش گفته بودم رو بگه و چیزی کم یا اضافه نکنه.
مطمئن بودم که تا الان هول شده و همه چیز رو لو داده.
ما سر دو چیز توافق کرده بودیم، در وهله اول باید پنهانکاری میکرد و داستانی که از خودمون ساخته بودیم رو میگفت و اگر دید که مدرکی بر علیهش دارن باید واقعیتو تعریف میکرد.
اما اینطور که اقا سینا میگفت رستا دیشب به قاتل بودن سامیار اعتراف کرده بود.
هیچوقت حس خوبی به رستا نداشتم، همیشه همه چیز رو خراب میکرد.
اول که مسیحارو ازم دور کرد و سری بعد که اون بلارو سرش اورد و باعث اوردوز و توی کما رفتنش شد، الانم که انقدر راحت همه چیز رو خراب کرده بود.
از کجا معلوم که به این خاطر سامیارو اعدام میکردن.
وقتی به موضوع اعدام فکر میکردم لرزه بدی میوفتاد به تنم و همه وجودم پر از ترس میشد.
فقط امیدوار بودم که بی گناه بودنش ثابت بشه و قتل رو دفاع از خود و غیر عمد تشخیص بدن.
نفس عمیقی کشیدم و در بطری ابم رو باز کردم و همش رو خوردم.
مادر سامیار گفت؛
_پسر من کسی رو نمیکشه.
پسر من قاتل نیست.
اصلا اون زنیکه روانی با سامیار چیکار داشت.
چرا اومده بود.
بهش خیره شدم که اقا سینا گفت؛
_بسه زن سرمونو بردی از دیشب تا حالا.
مادر سامیار با صدای بلند گفت؛
_تو یکی حرف نزن که همش داری غر میزنی.
تو هم مثل همونایی، فکر کردی پسر من قاتله.
سامیار من ازارش حتی به مورچه هم نمیرسه.
نفس عمیقی کشیدم تا کمی از این احساس خفقان اورم کم بشه.
سینا با صدای بلندتر گفت؛
_وقتی میره با اون پسره حروم خور خلافکار زندگی میکنه باید انتظار ادم کشتنم ازش داشته باشیم.
چندهزار بار گفتم اگه با اون یاسر خل وضع زندگی کنه پاش به خلاف باز میشه و باید از توی زندانا جمعش کنیم؟
2 830
#part165
بهمنی_خانم معتمدی چرا همراه خانوادشون به مهمونی نرفته بودن؟
_حالت مساعدی نداشت و بنظر میومد که کسالت داشته باشه.
چیزی روی برگه یادداشت کرد و گفت؛
_ادامه بدید.
_من به خونشون رفتم و دیدم که در حیاط و در سالن بازه.
وارد خونه که شدم متوجه شدم صدایی از توی حموم میاد.
بهمنی_چه صدایی؟
_انگار داشتن یکیو توی اب خفه میکردن.
یا یه همچین چیزی.
یه صدای نااشناهم میومد که داشت کسی رو تهدید به مرگ میکرد.
وقتی اون صداهارو شنیدم شک کردم و رفتم توی حموم.
بهمنی_ساعت چند بود؟
ناطقی_اعتراض دارم.
بهمنی_حدس میزنی چه ساعتی بوده باشه؟
_نمیدونم، شاید 6 و نیم.
سرش رو تکون داد و با خودکار ابی رنگش و دست خط خرچنگ قورباغه چیزی توی برگه نوشت.
_در حموم رو باز کردم و دیدم که ارسو درحال خفه کردن رستا توی وان حمومه.
بهمنی_اما خانم معتمدی چیزی در این باره نگفتن.
ناطقی_ایشون قصد حرف زدن نداشتن.
بهمنی_خیل خب.
چطور زور یک پیرزن از زور یه دختر جوون بیشتر بود؟
_نمیدونم..
کمی اب خوردم و به نوشته های روی برگه خیره شدم و تازه چیزی یادم افتاد.
_دستای رستا با طناب بسته شده بود، پس نمیتونست مقاومت کنه.
بهمنی_الان طناب ها کجان؟
ناطقی_اعتراض دارم.
بهمنی_ایا از طناب ها خبر دارین؟
_نه.
بهمنی_ادامه بده.
_داشت رستارو خفه میکرد و اون بی حرکت زیر اب بود.
فکر کردم مرده به خاطر همین خیلی هول شدم.
اونم انگار ترسیده بود که من شاهد همچین چیزی بودم چون چاقو در اورد و بهم حمله کرد تا منو بکشه.
منم برای دفاع از خودم چاقو رو ازش گرفتم و زدمش.
بهمنی_این اتفاقات توی حموم افتاد؟
_نه.
جلوی در حموم.
بهمنی_بعدش چیکار کردی؟
_جسدو پیچیدم توی پلاستیک و ملحفه و بردمش تا خاکش کنم.
بهمنی_خانم معتمدی چی؟
ایشون کمکتون نکردن؟
_نه.
اونو فرستادم خونه خودمون تا خانواده هامون شک نکنن.
بهمنی_مگه خانم معتمدی بیهوش نبود؟
_با ماساژ قلبی به هوش اومد و در جریان ماجرا قرار گرفت.
بهمنی_ادامه بده.
_جسدو بردم و گذاشتم صندوق عقب ماشین.
و بردمش بیرون شهر توی جنگل و خاکش کردم.
بهمنی_با چه ماشینی؟
_ماشین صاحبکارم.
اونروز با اون بودم.
بهمنی_صاحبکارت کیه؟
_دایان مهرگان.
بهمنی_یعنی با ماشین یه نفر دیگه یه جسد رو جابه جا کردی؟
_بله.
بهمنی_کسی توی راهپله ندیدت؟
_فکر نمیکنم.
چیزی توی برگه یادداشت کرد و گفت؛
_تنها بودی؟
_بله.
بهمنی_بیل رو از کجا اوردی؟
_از مغازه حومه شهر خریدم.
بهمنی_اسم مغازه؟
_یادم نمیاد.
بهمنی_ادرس و اینجا بنویس.
ادرسو روی برگه نوشتم.
دستام انقدر میلرزید که دستخطم کاملا ناواضح بود و عمرا اگه کسی میتونست بخونتش.
بهمنی_ادرس محل کارت هم بنویس.
ادرس نمایشگاه رو که نوشتم برگه رو از زیر دستم کشید.
بهمنی_همسایه روبه رویی واحدتون کسی رو کنارت دیده بود.
انگار که کسی جسد رو بلند کرده باشه به همراهت.
یه لحظه حس ترس وجودم رو پر کرد.
_اما کسی با من نبود.
بهمنی_حتما اونطرف جسد رو ارواح گرفته بودن؟
_من تنهایی همه اینکارارو کردم.
بهمنی_خانم معتمدی یا اقای مهرگان کمکتون نکردن؟
_هرگز.
بهمنی_باید اظهارات اقای مهرگان رو بگیریم.
شماره تلفن و ادرسشون رو لطف میکنید.
_ادرسش رو ندارم.
بهمنی_شماره چی؟
_حفظ نیستم.
سرش رو تکون داد که گفتم؛
_از کجا جسد رو پیدا کردید؟
بهمنی_پسر ارسو مراب تماس گرفت و گفت که جسد رو پیدا کرده.
تازه به یاد اوردم که دایان گفته بود احتمالا پسرش گزارش داده و جسد رو پیدا کرده و در این صورت من باید همه چیز رو مینداختم گردن اون اما پاک فراموش کرده بودم.
حتی یه داستان هم سر هم کرده بودیم که اهین رو قاتل جلوه بدیم.
انقدر استرس داشتم و هول شده بودم که اصلا به فکرم نرسید.
_شاید اهین خودش کشته باشتش که جای جسد رو بلد بوده..
بهمنی خندید و گفت؛
_حالت هیچ خوب نیست پسر.
همین الان به قتل ارسو مراب اعتراف کردی و حالا داری میندازیش تقصیر یه نفر دیگه؟
تازه متوجه شدم که از شدت اضطراب دارم چرت و پرت میگم.
_اما اینکه محل دفن رو بلد بوده عجیب نیست؟
بهمنی_ازش بازجویی کردیم.
گویا از تلفن همراهش ردیابیش کردن.
_اما من تلفنش رو برداشته بودم.
خوب به خاطر میوردم که دایان گوشیشو توی راه از پنجره انداخت بیرون.
بهمنی_تلفن الان کجاست؟
_نمیدونم.
بهمنی_چیکارش کردی؟
_انداختمش توی جاده.
2 830
دود سیگار بعد از اینکه از لای لبهاش خارج میشد به هوا میرفت و برای همیشه ناپدید میشد.
البته من هم بودم همین اتفاق برام میوفتاد، وقتی از وطنم دور بیوفتم چه میل به زنده بودن خواهم داشت؟
2 830
#part164
تازه فرصت کردم به مرد روبه روم که بنظر میومد بازجو باشه نگاه کنم.
مرد منو از نظر گذروند و مامور هارو مرخص کرد.
به پرونده روی میز خیره شدم.
رنگ ابیش استرسم رو افزایش میداد و باعث میشد از محتویاط توش بترسم.
چی توش بود؟
اون چاقو؟
چاقویی که فقط دست دایان بود؟
نکنه دایان منو لو داده باشه..
اخه کسی غیر از ما سه تا از این موضوع خبر نداشت.
مرد لبشو با زبون تر کرد و گفت؛
_بهمنی هستم، مامور بازجوی دایره قتل.
اب دهنم رو قورت دادم و به لباش که قسمت بالاییشون زیر سیبیل های سفید رنگش پنهان شده بودن خیره شدم.
بهمنی_بیست ساله که بازجوی این کلانتری ام و جالب توجهه که یه لیسانس رواشناسی هم دارم.
نمیدونستم مقصودش از زدن این حرفا چیه.
بهمنی_پس دروغ و پنهان کاری رو به خوبی متوجه میشم.
سعی کن راستش رو بگی.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم که پرونده جلوی دستش رو باز کرد.
بهمنی_سامیار امیدبخش، فرزند سینا امیدبخش که به جرم قتل ارسو مراب بازداشت شدی.
نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد؛
بر اساس اظهارات اهین زمانی، فرزند ارسو مراب مقتول در روز یکشنبه 6/7 به خونه اقای صادق امیدبخش رفت تا با دخترشون صحبت کنه.
اما بعد از اون روز تا به الان به مدت یک هفته غیب شده و مفقود شدنش توسط پسرش گزارش شده.
اب دهنم رو قورت دادم و به بطری اب روی میز خیره شدم.
دهنم خشک شده بود.
_میتونم اب بخورم؟
بهمنی_بله.
بطری اب رو برداشتم و همشو سر کشیدم به طوری که موقع قورت دادنش حلقم درد بدی گرفت و معدم اذیت شد.
بهمنی_شما اونروز کجا بودین؟
در اتاق باز شد و مردی جوون وارد شد.
مرد_ناطقی هستم، وکیل اقای امیدبخش.
بهمنی_بفرمایید لطفا.
ناطقی صندلی کناریم رو کشید عقب و نشست.
بهمنی_دوباره تکرار میکنم، روز قتل کجا بودی.
ناطقی_اعتراض دارم.
بهمنی_بفرمایید.
ناطقی_در چه بازه زمانی؟
بهمنی_چهار تا دوازده شب.
نفس عمیقی کشیدم.
نمیدونستم باید اعتراف کنم یا نه.
دایان گفت اگر مدرکی بر علیهت داشتن اعتراف کن.
مگر نه چیزی نگو و حرفی نزن.
اما از کجا باید میفهمیدم که مدرکی بر علیهم دارن یا نه؟
_میتونم بدونم چرا فکر کردید من یا دخترخالم قاتلیم؟
اصلا چی باعث شده یک نفر اهل یه روستای دیگه بیاد خونه عموی من و من یا دخترخالم بخوایم بکشیمش؟
بهمنی نفس عمیقی کشید و گفت؛
_به اونجاشم میرسیم.
اول اظهارات شمارو ثبت میکنیم.
جرعت پیدا کردم و به زور گفتم؛
_اما من تا متوجه موضوع نشم حرف نمیزنم.
بهمنی_اگر از خودتون دفاع نکنید، و یا به جرم اعتراف نکنید مجرم شناخته میشید و اگر بی گناه باشید محکوم میشید.
پس حرف زدنتون به نفع خودتونه نه من.
ناطقی_دسترسی به اطلاعات ثانویه حق هر مضنونیه.
ازتون درخواست توضیح رو دارم.
بهمنی بدون اینکه نگاهمون کنه پلاستیک زیپ داری از پرونده خارج کرد و گرفت سمتم.
بهمنی_این گردنبند شماست، درسته؟
به پلاک مستطیلی ای که ماریا بهم هدیه داده بودش خیره شدم.
همون گردنبندی که کلمه عشق به اسپانیایی روش هک شده بود.
خواستم حاشا کنم اما یادم افتاد که اسم من و ماریا پشت اون گردنبند نوشته شده!
_بله.
بهمنی_این گردنبند به همراه جسد توی قبر پیدا شده که نشون میده شما موقع دفن مقتول اونجا حضور داشتین.
نفس عمیقی کشیدم و بطری دوم روی میز رو که متعلق به بهمنی بود برداشتم و کمی از ابش خوردم.
داشتم از استرس میمردم و کل بدنم میلرزید.
لباسام خیس عرق بود و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
کاش اب بیشتری برای خوردن داشتم.
پلاستیک دیگه ای از توی پوشه در اورد و گرفت جلوم.
بهمنی_الت قتاله که اثر انگشت شما روشه و DNA خون ارسو مراب روش قرار داره.
و فرش خونه کمی خونی شده که باز هم خون ارسو مراب هست و نشون میده اونجا کشته شده.
بهمنی_همه اینا مدرک هستن که نشون میدن شما قاتل هستید.
اما حتما اظهارات شما هم باید ضمیمه پرونده بشه.
داشتم به این فکر میکردم که مگر من چاقو رو نداده بودم به دایان تا گم و گورش کنه؟
پس چاقو چطور توی خونه من پیدا شده؟
_چاقو کجا پیدا شده؟
بهمنی_ادرس خونه شما.
سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم.
کل دستم به خاطر فشار ناخنام توی پوستم زخم شده بود.
بهمنی_خانم رستا معتمد اریا از گفتن جزئیات پرهیز کردن اما اینکه شما قاتل هستید رو تایید کردن.
چیزی نگفتم.
معلومه انقدر هول شده بوده که همون لحظه اول همه چیز رو لو داده.
ازش ناراحت نبودم، من هم خیلی ترسیده بودم و تنها دلیلی که خودم رو لو نمیدادم این بود که خودمم توی دردسر میوفتادم.
حال رستارو درک میکردم، مطمئنا همه حرف های دایان رو فراموش کرده بود.
بهمنی_یک بار دیگه تکرار میکنم، روز یکشنبه ساعت چهار تا دوازده شب کجا بودین؟
_من..
ساعت دوازده از سرکار برگشتم و رفتم خونه.
بهش نگاه کردم و ادامه دادم؛
_تا ساعت شیش بعد از ظهر استراحت کردم و بعد مادرم باهام تماس گرفت و گفت که خانواده عموم یعنی پدرناتنی رستا و مادرش خونمون دعوتن و ازم خواهش کرد برم دنبال رستا و ببرمش خونمون.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
