7 368
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-167 kunlar
-6730 kunlar
Postlar arxiv
7 368
نمیدانی چقدر تنها هستم.
این تنهایی مرا اذیت میکند، میخواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم. چون وقتی که به تو نامه مینویسم، مثل این است که با تو حرف میزنم. اگر در این کاغذ "تو" مینویسم مرا ببخش. اگر میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است! روزها چقدر دراز است؛ عقربک ساعت آنقدر آهسته و کند حرکت میکند که نمیدانم چه بکنم.. آیا زمان بهنظر تو هم اینقدر طولانی است؟!
#صادق_هدایت
@Houmak
7 368
دنیا مانند پژواک اعمال و خواستههای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم مرا بده“ دنیا مانند پژواکی که از کوه بر میگردد، به تو خواهد گفت: ”سهم مرا بده“ و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب میشوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟“ دنیا هم به تو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟“
وین دایر
@Houmak
7 368
حقیقت این است که در این دنیا، همیشه کسی هست که با کمال میل،
بخواهد جایش را با شما عوض کند،
بخواهد مثل شما نفس بکشد،
مثل شما راه برود، در جایی که شما زندگی میکنید، زندگی کند.
آیا اخیرا خداوند را به خاطر خانواده، دوستان، سلامتی و فرصتهایی که به شما داده است، شکر کردهاید؟
هر روز پنجشنبه است
#جوئل_اوستین
@Houmak
7 368
اگر میتوانستم چشمانم را ببندم
و رویاها دستانم را میگرفتند،
برمیخاستم و در آسمان جدیدی پرواز میکردم
و آنگاه درد خود را فراموش میکردم
اگر میتوانستم در خیال خود سفر کنم
کاخها و شبهایی پرعشق خلق میکردم،
تا در آنجا عشق و امیدهایم رشد کنند و آنوقت دردهایمان را فراموش میکردیم ..
دنیایی که مردمان امروز را در آن میبینیم،
سیمایی انباشته از ظلم و بی عدالتی و رنج دارد.
همراه با واقعیتی تلخ
که همۀ خواستههایمان را درو میکند
دنیایی با دیوارهای بلند استبداد
همۀ خیالات و رویاهایمان را خرد میکند
و سیاهی و خودخواهی را در همه قلبها مینشاند.
اُمید که نور به دل سیاهی نفوذ کنه…
@sedrehyari
7 368
Repost from مُنگِـہها
+ خیلی طول کشید تا توانستم از تنهایی ام لذت ببرم، کار خاصی هم نمیکنم، مثلا چای میخورم یا فیلم میبینم یا به گلدان هایم آب میدهم، قبلا برای لذت بردن از همه ی این ها باید کسی کنارم میبود، کسی مرا میدید. (میخندد)
- چگونه این اتفاق افتاد؟!
+ پس از زخم های پی در پی.
[مصاحبه از توییتر نفیسه آزاد]
@mongehaa
7 368
خیلی غریبی واسه من
از چه شبی جدا شدی
از چه زمین خاک تو
لونهی سایهها شدی
کدوم غروب نشونی داد
شب از کدوم جاده بیای
از عاشقای رهگذر
نشونیِ منو بخوای
وقتی که حرف من نبود
کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبهای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردنت
به هر شبی سر میزنه
ای غریبه خوش اومدی
به جشن سادهی تنم
بیا که من به گریههام
یه رنگ تازه میزنم
#مسعود_قاسمی
@Houmak
