𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Ko'proq ko'rsatish2 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
2 280
دلمان را به کدام اتفاق خوش کنیم؟
به کدام دلخوشی؟
به کدام چشمانداز و به کدامین احتمال خوب؟!
آدم برای دلخوشی دلایل موجه میخواهد.
دلایل موجه ما کو؟
اتفاقات خوب کجای راه گم شدهاند که سالهاست نرسیدهاند به ما؟
کجا برویم؟
کدامین جاده به نور میرسد؟
کدامین مسیر بنبست نیست؟
ما از مسیرهای بنبست میآییم، از خانههای بدون پنجره، بدون در... از سرزمینهای بدون نور.
تاریکی محاصرهمان کرده بود و مقصرِ این سیاهی، خودمان بودیم!
ما خورشید را کشته بودیم و مصرانه دنبال نور میگشتیم!
ما پنجرهها را دار زدهبودیم، درها را شکسته و حول خودمان دیوار کشیدهبودیم.
باید دلمان را به کدامین اتفاق و کدامین طلوع خوش میکردیم؟ وقتی که نزدیکترین خورشیدِ زنده تا ما هزار سال نوری فاصله داشت؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
… 🐘
2 280
چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود…
کلاً یک ساک داشت، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی…
گفت؛ مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم، یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوههام تنگ میشه!
گفتم: مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.
گفت؛ کیا منتظرن؟ اونا که اصلاً منو نمیشناسن!
آخه اونجا مادرجون، آدم دِق میکنهها، من که اینجا به کسی کاری ندارم اصلاً، اوم، دیگه حرف نمیزنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر میگیری همه چیزو فراموش میکنی!
گفت؛ مادر جون، این چیزی که اسمش سختهرو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!
خجالت کشیدم…!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود رو فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود.
راست میگفت، من همهرو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمیریم.
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلبهای چروکیدهاش رو نداشتم.
ساکشرو باز کردم. نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبناترو برداشت گفت؛ بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.
دستهای چروکیدشو بوسیدم و گفتم: مادر جون ببخش، فراموش کن.
اشکش رو با گوشه روسریاش پاک کرد و گفت؛ چیرو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمییاد، شاید فراموش میکنم!
گفتی چی گرفتم؟ آلزایمر؟!
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب میگفت؛ گاهی چه نعمتیه این آلزایمر.
… 🐘
2 280
هزارپا رقاص حرفهای بود و همه حیوانات جنگل از رقص او لذت میبردند.
غیر از لاکپشت که دوست نداشت یا حسودیاش میشد.
لاک پشت نامهای به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم و از شما سئوالی دارم.
شما موقع رقص اول پای راست شماره ۴۳ را برمیدارید بعد پای چپ ۷۳ را یا اینکه اول چپ ۱۲۳ را شروع میکنید و راست ۸۴۳ را بعد از آن میآورید…
هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاً موقع رقص چه میکند؟…
میدانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ وقت نرقصید!
#یوستین_گردر
… 🐘
2 280
یه جایی خوندم نوشته بود ؛
"زنها وانمود میکنن ضعیفتر هستن تا مرد احساس تکیهگاه بودن کنه."
ولی تازه بعد از رفتنشون میفهمی این تویی که تکیه داده بودی.
… 🐘
2 280
دوست داشته شدن خیلی خوبه حتی اگه دیر شده باشه…
گفتن جملهیِ " معذرت ميخوام " هم درست مثل جملهیِ " دوستت دارم " اندازه و جايی دارد!
از به زبان آوردنش نه خيلی اجتناب كنيد و نه بيش از حد استفاده كنيد!
اگر بيشتر از حد معمول، بابت كارهای نكرده عذر بخواهيم كاملاً محسوس خودمان را به دست خودمان گناهكار كردهايم!
و اگر هم بابت كارهای خطايی كه كردهايم عذرخواهی نكنيم، قطعاً آدمهای زيادی را در راهِ اين خودخواهی و غرور از دست میدهيم!
اشتباه از هركسی ممكن است سر بزند، اما مهم اين است كه برای جبرانش چه كاری انجام دهيم!
خيلی از اطرافيان ما تنها منتظر يک عذرخواهی از سوی ما هستند تا راه را برای برگشتمان باز كنند و دلشان صاف شود و با همين يک جملهیِ ساده و استفادهیِ به موقع از آن میشود هزاران رابطه را زنده كرد!
پس از گفتنش هراس نداشته باشيد، چرا كه نگفتنش میتواند ضررهای بيشتری را به بار آورد!
#نیلوفر_رضایی
… 🐘
2 280
من برای او که خواست اما نتوانست، دعا میکنم…
من برای به زانو درآمدگان دعا میکنم
من برای از ما بُریدگان دعا میکنم
من برای او که نتوانستنِ تشنگی را نوشته است دعا میکنم
حس و حال خوب برای همدیگه بخوایم
انیس آخر همین هفته می آید | #سید_علی_صالحی
… 🐘
2 280
ما مسئول نفهمیده شدن توسط دیگران نیستیم…
اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی را انجام دهیم که آنها بفهمند و تصمیمهایی بگیریم که آدمها دلیلش را درک کنند، یعنی عملاً انتظار دارند آنگونه که آنها زندگی کردهاند زندگی کنیم!
بگذار بگویند غیرمنطقی یا ضداجتماعی هستیم اما به این میارزد که خودمان باشیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیمهای ما به کسی آسیبی نمیزند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم…
… 🐘
2 280
امروز یک رانندهی اسنپ گرفتم که از آریاشهر ببردم مرکز شهر…
پسر خوبی است. رانندگیاش من را یاد مرحوم شوماخر میاندازد.
به هیچ ماشینی اجازه نمیداد که از او رد شود و جلوی همه را میگرفت. خیلی هم حرف میزد. حرف زدنش هم مثل رانندگی شوماخر بود و اجازه حرفزدن به من را نمیداد.
هر بار میخواستم حرف بزنم، با کله میپرید توی صحبتم و میگفت: "میون کلومتون... بلاه بلاه بلاه…"
نمیدانم منظورش میون کلومم شکر بود یا گُه.
به هر حال فرقی هم نمیکرد.
اما خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. مثلاً
⁃ بدنهیِ سمند چهارصد و سی کیلو سنگینتر از پژو است.
⁃ لکسوس صفر کیلومتر ۶ میلیارد تومان است.
⁃ زلزله کار خودشان است.
⁃ برج_میلاد بزرگترین کله را بین برجهای جهان دارد اما خاک بر سر شهرداری که آن را وسط گسل ساخته است.
⁃ دلار هم به زودی میشود چهل و پنج هزار تومان.
⁃ تمام موبایلهای اپل تقلبیاند و خودِ مدیر عامل اپل از ایران شکایت کرده.
یک سری اطلاعات وزین دیگری هم داد که یادم رفت.
آخرش هم پرسید: "به نظرت کار عاقلانهایه اگر پرایدمو بفروشم و پژو بخرم؟"
گفتم: "والا به عقیدهیِ من..."
پرید توی حرفم و گفت: "میون کلومتون... پراید مصرفش بهتره و خرجش هم کمتره و بلاه بلاه بلاه. پراید رو نگه میدارم"
احتمالاً به زودی در کنار دانشگاه سراسری و دانشگاه آزاد، تاکسیها هم مدرک_کارشناسی میدهند.
لامصب به اندازهیِ چهار واحد درسی چیزی یاد گرفتم امروز.
شدم بنده و غلام شوماخر.
… 🐘
2 280
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود…
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند و شیافشان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگیتان را پیدا کنید.
… 🐘
2 280
یک قرصی هست به اسم morning-after…
کاربردش برای وقتهایی است که زن و مرد صبح بیدار میشوند و میفهمند که چه خبطی کردهاند.
بعد زن آن را میخورد و باعث جلوگیری از به دنیا آمدن یک موجود بیگناه میشود.
به عبارت علمیتر، قرص "غلط کردم" است.
تا هفتاد و دو ساعت فرصت میدهد تا اقرار کنید به "غلط کردم" و قرص را بیاندازید بالا و جانی را از جان گرفتن نجات بدهید.
به عبارتی برخلاف ویاگرا که فلسفهاش فراز است، این یکی فلسفهاش فرود است.
به عقیدهیِ من کاشف آن یک نابغه بوده.
نابغهای که والدین هیچ کدام از سیاستمداران جهان، آن را درک نکردهاند.
فکر کنید اگر مامان ترامپ و کیم و موگابه و بوش و صدام و پینوشه، یک مورنینگ-افتر میانداختند بالا و به جای بچه، یک سگ به فرزندی قبول میکردند، جهان چه جای قابل سکونتی میشد.
#فقط_تصور_کن.
… 🐘
2 280
وقتی / قلبیرو / عاشق / کردی…
وقتی وجودیرو به خودت وابسته کردی،
وقتی نفسهای یکیرو به نام خودت زدی،
وقتی وجودشرو به وجودت گره زدی،
فقط امانتدار خوبی باش.
… 🐘
2 280
لابلای دروغهایتان…
یک نگاه به چشمهای طرف مقابلتون بیندازین!
شاید پشیمان شدین.
… 🐘
2 280
پشت چراغ قرمز ایستادهایم، میپرسد رأی میدهی؟
میگویم: من رای میگیرم.
میایستم مقابل آدمها و میپرسم: رأیتان دربارهیِ زندگی چیست؟
آدم باید لزوماً زیست کند یا شرافتمندانه زیست کند؟
من رأی میگیرم برای زنی که در نهایت استیصال، از آوارگیاش حرف میزد،
– از اینکه صاحبخانه اثاثیهاش را بیرون گذاشته و حالا نه تحصیلات بالا و نه شرافت چندین ساله او را از تیررس نگاههای هرزه و کنایهها ایمن نمیکند.
– که وطن یعنی هیچ زنی بیپناه نباشد.
وطن یعنی هیچ مردی و هیچ انسانی برای یک لقمه نان، هزارلقمه تحقیر نشنود و برای یک جرعه خوشبختی، هزار بار احساس ترس و حقارت نداشتهباشد.
– که هرکس به قدر تلاشش از رفاه سهم داشته باشد، نه به قدر سیاست و توانش در لگدمال کردن حق آدمها.
من رأی میگیرم برای آزادی، که آزادی را در چه تعریف میکنید؟
در اندام برهنه و گیسوانی رها؟
ذهن شما دنبال مفهومی فراتر از اینها نمیگردد؟
مرزی نسبی میان عقل و اندیشه و غرایز آدمی که یارای به تصویر کشیدن آزادی حقیقی را داشته باشد نمیشناسید؟
که در آن اندیشه از سوال هراسی نداشته باشد و برای آدمی، هویتی انسانی و مستقل متصور باشد.
من رأی میگیرم برای زمین، که تکه تکهاش کردهاند و به واسطهیِ هر تکه، منزلت و جان آدمی را به بازی میگیرند، که جنگ قدرتها به باریکترین لایههای حیات انسان نفوذ کرده و خواب و امنیت و سلامت روان را از آنان ربوده.
که چرا هیچ چیز سر جای خودش نیست، که چرا هیچکس سر جای خودش نیست؟
میپرسد رأی میدهی؟!
دخترکی با صورتی غمگین و چشمانی معصوم به شیشه میکوبد و چند شاخه نرگس به سمتم میگیرد.
شیشه را میدهم پایین و میپرسم چند؟
مردی از راه میرسد، دستان دخترک را میگیرد و او را به اجبار در پی خودش میکشد، سراسیمه از ماشین خارج میشوم و به دنبالش میدوم و فریاد میکشم.
پایم به جدول میگیرد و به زمین میافتم، سرم را بلند میکنم، ماشینی در سمت مخالف خیابان او را سوار کرده و پیش از آنی که من بلند شوم، او را با خودش میبرد.
کنارم زنی ایستاده و میپرسد با او نسبتی داشتی؟
تمام بدنم نبض دارد، دستانم را به زمین میگیرم و میایستم.
با او نسبتی داشتم؟!
میگوید شاید پدرش بود و من فکر میکنم کدام پدری با ماشین چند صد میلیونی دخترش را به چهار راه میفرستد؟
میپرسد رأی میدهی؟
و من با قلبی لبریز رنج و دستانی لرزان از خشم به این فکر میکنم که دخترک الان کجاست؟
که کاش زودتر میرفتم پایین و محکم بغلش میکردم.
زبانم بند آمده از خشم و جانم سست شده از اندوه.
میپرسد رأی میدهی؟
میزنم زیر گریه…
#نرگس_صرافیان_طوفان
… 🐘
2 280
قطع امید کردی؟
• صبح پاشدی به آسمون نگاه کردی؟!
• دم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟!
• ماهو دیدی؟
• نمیخوای ستارههارو ببینی؟
• شب مهتاب… اون قرص کامل ماهرو دیگه نمیخوای ببینی؟
• چشماتو میخوای ببندی؟
• از مزه یه گیلاس میخوای بگذری؟
نگذر. من رفیقتم، میگم نگذر.
از مزه گیلاس میخوای بگذری ؟
عباس کیارستمی - طعم گیلاس ۱۳۷۶
… 🐘
2 280
بساطِ زرنگیهایتان را اطراف آدمهایِ ساده و مهربان پهن نکنید.
انصاف نیست.
کاش آدمهایی که انتخاب کردهاند خوب باشند را پشیمان نکنید.
دنیایمان به اندازهیِ کافی آدمِ زرنگ دارد!
دست از سرِ این نسلِ اصیل رو به انقراض بردارید.
باور کنید، حتی کوچکترین ضربه به اینجور آدمها… تاوان دارد!
مادرم همیشه میگفت؛
" خدا بدجور پشتِ آدمهای ساده ایستاده "
مبادا خدا را عصبانی کنید!
… 🐘
2 280
بدون عشق…
تمام عبادتها تنها یک عادتند،
تمام رقصیدنها تنها یک حرکتند،
و تمام موسیقیها سر و صدایی بیش نیستند.
… 🐘
2 280
میدانید چرﺍ ﯾﮏ فرد ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ تا ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﺶ ﺷﮏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﺪ؟
ﭼﻮﻥ او ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩش ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ،
" چگونه ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﻭلهاﯼ ﮐﻒ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻣﺪهام ﺍﺷﺘﺒﺎه ﺑﻮﺩه ﺍﺳﺖ؟ "
این ﯾﮏ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮐﺜﺮ انسانهاﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ترس از تغییر!
#برﺗﺮﺍﻧﺪ_ﺭﺍﺳﻞ
… 🐘
2 280
زمان زیادی را از دست دادم…
چون فکر میکردم زمان زیادی در اختیار دارم.
⏰ ما هیچوقت زمان زیادی در اختیار نداریم.
زمان یعنی اکنون، یک اکنون همیشگی.
منتظرِ زمانی مشخص در آینده بودن یک توهمِ دور کننده است. دور کننده از آنچه که در اکنون میگذرد.
💡در اکنون به درونتان توجه کنید.
از زندگیاش چه میخواهد؟
چطور میخواهد زندگی کند؟
چه ناگفتههایی دارد که سالها سرکوب کرده است؟
🎈چطور از خودش بودن و آنطور که دوست دارد زندگی کند با توجیهات متفاوتِ ذهنش، اجتناب کرده است؟ و خواستههای درونش را موکول کرده است به زمانی دیگر در اینده؟
🎈درونمان را که پیدا کنیم، خواستههایش را که با قلبمان درک کنیم، متوجه خواهیم شد هیچوقت زمان اضافهای به ما داده نخواهد شد برای برآورده کردن خواستههای درونیمان.
⁃ و آن لحظه است که میبینیم "اکنون" تمام آن چیزیست که فعلاً در اختیار داریم.
⁃ و بلند میشویم و به جای تمام روزها و زمانهایی که از دست دادهایم، حرکت میکنیم به سمتِ خواستههای قلبیمان.
#پونه_مقیمی
… 🐘
