uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Ko'proq ko'rsatish
2 026
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kun
-1830 kun
Postlar arxiv
دم غروب بود که از شرکت زدم بیرون… برف آرام آرام می‌بارید و هوا را علاوه بر سردی، بس ناجوان‌مردانه رمانتیک کرده بود! فکر کردم سیگاری روشن کنم و چند خیابانی را زیر برف قدم بزنم، اما سردی هوا منصرفم کرد. دلیلش هم نبود دستی بود که بگیرمش و بتوانم سردی هوا را تحمل کنم. سیگارم را نصفه نیمه پرت کردم روی زمین. آقا، شهرداری؟! - بیا بالا... بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچ‌گوشتی کار گذاشته بود. اما هر چه که بود از سگ‌لرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود. نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفته‌یِ ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند. - شهرداری، شهرداری... همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم. عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافه‌یِ لعنتیِ پشتِ دانشکده… یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مُچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت؛ - وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم! بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد؛ - دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی می‌اره؟ می‌خوای از دستم خلاص شی، آره؟ و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد. ابرویی بالا دادم و گفتم: + ما با همه فرق داریم... صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند. - سردته؟ راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت. با کنجکاوی شیشه‌یِ بخار گرفته‌ را پاک کردم و از آینه‌یِ بغل نگاه‌شان کردم. دست‌های مردانه‌اش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودی‌ام شد. لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکت‌های پارک لاله… جوری می‌لرزید که صدای به هم خوردن دندان‌هایش به وضوح شنیده می‌شد. با ناراحتی گفتم: + خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی می‌لرزی؟ او هم با تشر گفت؛ - اگه می‌دونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمی‌کنی هرگز لباس سرد نمی‌پوشیدم! خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار. صدای پچ‌پچ و خنده‌شان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیاد‌تر کرد و از توی آینه چشم غره‌ای رفت که یعنی من حوصله‌یِ اینجور قرتی بازی‌ها را ندارم. باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد. کلاس تمام شده بود و فاصله‌یِ دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم. توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غره‌ها تحویل‌مان داد. + بفرمایید. آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت… خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشم‌هایم. - اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار می‌کنی؟ با دلخوری گفتم: + باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟ کمی فکر کردم و گفتم: + اگه تنها باشی همونجا بغلت می‌کنم. - اگه تنها نباشم؟ + اونوقت... اونوقت... نمیدونم! همان خنده دلبرانه‌‌اش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم. - لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه... به خودم که آمدم روی سنگ‌فرش‌های برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا می‌کردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که چند خیابان سگ‌لرز زدن خیلی بهتر از این دل‌لرز گرفتن بود که می‌دانستم به این زودی‌ها قرار نیست گرم شود... 🥸 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

زندگی پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ راننده گفت شلوغی این خیابون‌ها داره ما رو می‌کشه. دختربچه‌ی سه‌چهارساله‌ای که عقب روی پای مادرش نشسته بود گفت مامان، گشنه‌مه. پیرمردی که جلو نشسته بود پرسید پول تلفن خارج زیاد شده؟ دختر دانشجویی که عقب نشسته بود با موبایلش شماره‌ای گرفت و گفت الو سلام. ببین، من امروز نمی‌رسم بیام. زنی که دخترش روی پایش نشسته بود گفت یه‌دفعه هوا چه‌قدر سرد شد. دختربچه دوباره گفت مامان، گشنه‌مه. مرد میان‌سالی که کنار زن نشسته بود گفت دو سه روزه خبری از بازار سکه و دلار نیست. دختربچه گفت مامان گشنه‌مه. راننده گفت کاش یه چیزی به این بچه بدید که هی نگه گشنه‌مه. پیر مردی که جلو نشسته بود گفت مثل این‌که پول تلفن خارج زیاد شده. دختر دانشجو خداحافظی کرد و موبایلش را توی کیفش انداخت. زن چیزی نگفت. مرد میان‌سال پرسید می‌دونید دلار امروز چند بوده؟ #تاکسی_سواری / #سروش_صحت 👋 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

‏وقتی عظمت فرد دیگری را می‌بینید و تحسینش می‌کنید، در واقع این عظمت برای خودتان است. خیلی خوب است آدم اینقدر با خودش در صلح باشد که به راحتی بزرگی دیگران را تحسین کند و به زبانش بیاورد… ‏— ⁧دبی فورد⁩ 📥 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

نوشیدن اولین جرعه‌ از لیوان علم، تو را به یک بی‌دین تبدیل می‌کند، اما در انتهای این لیوان خدا منتظر تو است. — ورنر هایزنبرگ 👍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

من شبا قبل از خواب لیست کارای مهم فردا رو می‌نویسم. بعد صبح که بیدار شدم، از مهم‌تریناش شروع می‌کنم به کنسل کردن.

اژدهای کوچک گفت طبیعت فوق‌العاده نیست؟! پاندای بزرگ تأیید کرد: همینطوره، ولی ما به اندازه‌ی یه درخت یا یه عنکبوت بخشی از طبیعت هستیم، و به همون اندازه فوق‌العاده‌ایم. #پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک 🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

ابر و امیر خسرو دهلوی پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۱ رادیو روشن بود: ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا / چون کنم دل به چنین روز از دل‌دار جدا / ابر و باران و من و یار ستاده به وداع / من جدا گریه‌کنان، ابر جدا، یار جدا... تصنیف که تمام شد راننده دکمه‌ای زد و خواننده از اول شروع به خواندن کرد… رادیو نبود، سی‌دی بود و راننده مدام این تصنیف را گوش می‌داد و هنوز تمام نشده از اول و دوباره و دوباره و دوباره... مردی که عقب نشسته بود گفت داداش، بسه دیگه... کف کردیم بس که این آهنگ‌رو گذاشتی. یا عوضش کن یا خاموشش کن. راننده ضبط را خاموش کرد و دیگر هیچ صدایی نبود. دو زن و یک مرد عقب نشسته بودند و من و راننده جلو نشسته بودیم... هیچ‌کس حرف نمی‌زد. سکوت مطلق. بعد یک‌دفعه رعدوبرق زد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. به راننده نگاه کردم، صورتش خیسِ خیس بود. شیشه پایین بود و نمی‌فهمیدم خیسی صورت راننده از باران بود یا نه. مردی که عقب نشسته بود گفت آقای راننده، می‌خوای آهنگت‌رو بذار. راننده جوابی نداد و آهنگش را هم نگذاشت. تاکسی در سکوت می‌رفت و باران به‌شدت می‌بارید و شیشه پایین بود و باران به صورت راننده می‌خورد و صورت راننده خیس تر می‌شد. #تاکسی_سواری / #سروش_صحت 🎲 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

روز۷ با اینکه خیلی ناراحت و عصبانی‌ام باز هم دلم برات تنگ شده می‌دونی که این باعث می‌شه چقدر احساس رقّت‌انگیزبودن بکنم؟ #کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو 🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

اون سعی کرد برات بجنگه اما نجنگید به‌اندازه‌ی کافی به نظر نمی‌یاد مشغول تیز کردن شمشیرش باشه به جاش نبرد رو باخت و تو تنها موندی توی قلعه تو احتیاجی نداری به کسی تا بیاد و از برج نجاتت بده خودت دست به کار شو. #حرف‌هایی_که_کاش_می‌زدم 🎭 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

می‌بینیم که کودکان هر آنچه را که در زندگی تاثیر شدید بر آنان گذاشته است، در بازی⁩ تکرار، و در حین بازی شدت تاثیر را تخلیه می‌کنند، چنان که گویی بر وضعیت مسلط می‌شوند. — زیگموند فروید⁩ آن‌سوی اصل لذت¹ (۱۹۲۰) 💡 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

sticker.webp0.20 KB

✍︎ قسمت سوم - قهوه نکته‌ی خاصی که در مورد خانه‌ی مادربزرگ‌ها وجود دارد این است که هیچ‌وقت بویش را فراموش نمی‌کنید. روی هم رفته، ساختمان ساده‌ای است. چهار طبقه دارد و نُه آپارتمان و کل ساختمان بوی مامان‌بزرگ می‌دهد و البته بوی قهوه، به لطف لِنارت. مجموعه‌ای از قوانین هم هست که تو رخت‌شوی‌خانه به دیوار زده‌اند، عنوانش این است: برای رفاه همه‌ی اهالی، و زیر کلمه‌ی رفاه دو بار خط کشیده شده. همین‌طور یک آسانسور دارد که همیشه خراب است، و… ادامه‌ی کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است… پیشنهاد عضویت 🤟 رمان‌های زیبا، با بهترین ترجمه و نگارش منظم حروف. می‌توانید همیشه کنار خودتون داشته باشید و روزانه به مدت بیست دقیقه مطالعه کنید. ➡️ 𝐋𝐢𝐛𝐫𝐚𝐫𝐲… ⚯ 🆗

صبح یک روز پنجشنبه پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ سوار تاکسی شدم. کنارم مرد جوانی با یک پسر بچه نشسته بود. راننده پیر بود. جلوزن لاغری نشسته بود. به مرد جوان نگاه کردم. شبیه خودم بود. با دقت بیش‌تری نگاهش کردم. خودم بودم. به پسر نگاه کردم. پسر بچه هم شبیه من بود. ترسیدم. راننده را صدا زدم (آقای راننده؟) راننده سرش را برگرداند و نگاهم کرد. راننده هم خودم بودم. وحشت‌زده به زن لاغر نگاه کردم. زن لاغر هم من بودم. بیرون تاکسی هم همه‌ی آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند من بودم. به راننده گفتم (چرا همه مثل من شده‌ند؟) راننده لبخندی زد و گفت تو (مثل ما شده‌ای.) #تاکسی_سواری / #سروش_صحت 🎩 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

‏هر که دلش با یکیست، غم نخورد از هزار... ‏— جناب سعدی 🕊️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

وای از زن عاشق! حتی گناهان و زشتی‌های معشوقش را می‌پرستد! تا حدی که خود مرد هم نمی‌تواند جنایاتش را آنگونه که زنی عاشق برایش تبرئه می‌کند، تبرئه کند! — فئودور داستایفسکی 😢 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯

عشق، تبدیل شدن به ایده‌آل یک فرد دیگر نیست… عشق، یافتن فردی است که به شما کمک می‌کند تا آنچه در شما بهترین است، نمود حاصل کند. کسی که عشق می‌ورزد فروتن می‌شود. کسانی که عشق می‌ورزند کسانی هستند که از بخشی از خودشیفتگی‌شان صرف‌نظر کرده‌اند. هیچ‌گاه به اندازه‌‌ی وقتی که عاشق می‌شویم آسیب‌پذیر نخواهیم بود و هیچ‌گاه به اندازه‌ زمانی که معشوق‌مان را از دست می‌دهیم بی‌دفاع، درمانده و غمگین نخواهیم شد. — زیگموند فروید 💔 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯