𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Ko'proq ko'rsatish2 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
2 280
انسانها در برابر تغییر مقاومت میکنند حتی اگر بدانند که این تغییر به نفعشان است.
— زیگموند فروید
بارها به این نتیجه رسیدم 👍
2 280
— مرگ آرامِ مطالعه
امروز حتی دانشجویان ادبیات هم کتابهای طولانی نمیخونن. چهل سال پیش میتونستین به یه دانشجو بگین این هفته موضوعمون چارلز دیکنزه؛ تا هفتهی آینده، دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ و خانهی قانونزده رو بخونین. امروز بهجای سه رمان در هفته، دانشجو بهسختی میتونه یک رمان رو در سه هفته تموم کنه.
در بریتانیا فقط نیمی از بزرگسالان مطالعهی لذتبخش دارن و کمتر کسی قبل از خواب مطالعه میکنه. دوپامینی که بهخاطر اسکرول کردن صفحات اجتماعی ایجاد میشه بهقدری تاثیرگذاره که مطالعهی صفحات کتابها نمیتونه با اون رقابت کنه.
در کتاب مغز مطالعهگر در دنیای دیجیتال گفته شده که مغز ما برای یادگیری زبان ساخته شده، اما نه برای مطالعه کردن. مطالعه یک مهارته که میتونیم اون رو پرورش بدیم یا از دستش بدیم.
دانشگاه آکسفورد برای توصیف این وضعیت در سال ۲۰۲۴ از کلمهی عجیبی استفاده کرده: پوسیدگی مغز (brain rot). و منظورش محتوای کمکیفیت و کمارزش در اینترنته که با مصرف زیاد باعث زوال فکری میشه.
این در حالیه که فقط شش دقیقه مطالعه میتونه استرس رو بهمیزان دوسوم کاهش بده.
👍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ ⛔️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
همهی رابطهها چه زود چه دیر تمام میشوند.
معمولاً اینجوریست که در پایان میتوانی نفس عمیقی بکشی و خوشحال باشی که اگرچه تمام شده، ولی تو تجربهی خوشایندی را پشتسر گذاشتی و خاطرات خوبی را به دفتر خاطراتت اضافه کردهای.
اما همیشه اینطور نیست!
رابطههایی هم هستند که بعد از پایانشان خودت را برای آغازشان لعنت میکنی. یعنی در پایان چهرهای از آدمِ مقابلت میبینی که نمیتوانی اگر زیباییای هم حین رابطه وجود داشته، به آن فکر کنی! دقیقاً مثل کیکی زیبا که درونش گندیدهباشد؛ زیباییهای آن رابطه هم برای تو هیچ ارزشی ندارد و حتی فکر کردن به آنهمه افراط، حالت را بهم میزند! یعنی تو میدانی که از همان آغاز زیر این روکش تزئین شدهی زیبا چه کثافتی پنهان بوده و بیزاری از تمام لحظاتی که در آن رابطه حضور داشتی و گفتگو میکردی و لبخند میزدی.
بعضی روابط، تجربهی خوشایند نیستند، درساند! و بعضی آدمها خوب نیستند، خوب نقاب میزنند. باید صبر کنی که خسته شوند و نقاب از دستانشان بیفتد و آنوقت درسات را بگیری و در راه دادن آدمهای تازه به حریم جهانت، تجدید نظر کنی!
🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ ❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
آدم گاهی در رنجهایی تنها گذاشته میشود که حتی با خودش هم نمیتواند دربارهاش حرف بزند.
خودش را در نامتناهیترین لبه پرتگاهی از وجودش قرار میدهد تا با پریدن از آن به همه چیز پایان دهد.
به خستگیهایش. نگاههایش. صبرهایش. دویدنهایش. سکوتهایش. تاریکیهایش و گاهی روشنیهایش.
راستش الان نمیدانم کجای این جهان ایستادهام. همچون غباری هستم که با هر بادی بلند میشوم. چرخ میزنم. میروم جایی دیگر آن هم برای رفتن.
میروم جایی که از آنجا فقط بروم...
🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🛁 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
آدم گاهی در رنجهایی تنها گذاشته میشود که حتی با خودش هم نمیتواند دربارهاش حرف بزند.
خودش را در نامتناهیترین لبه پرتگاهی از وجودش قرار میدهد تا با پریدن از آن به همه چیز پایان دهد.
به خستگیهایش. نگاههایش. صبرهایش. دویدنهایش. سکوتهایش. تاریکیهایش و گاهی روشنیهایش.
راستش الان نمیدانم کجای این جهان ایستادهام. همچون غباری هستم که با هر بادی بلند میشوم. چرخ میزنم. میروم جایی دیگر آن هم برای رفتن.
میروم جایی که از آنجا فقط بروم...
🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🛁 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
Repost from N/a
آدم گاهی در رنجهایی تنها گذاشته میشود که حتی با خودش هم نمیتواند دربارهاش حرف بزند.
خودش را در نامتناهیترین لبه پرتگاهی از وجودش قرار میدهد تا با پریدن از آن به همه چیز پایان دهد.
به خستگیهایش. نگاههایش. صبرهایش. دویدنهایش. سکوتهایش. تاریکیهایش و گاهی روشنیهایش.
راستش الان نمیدانم کجای این جهان ایستادهام. همچون غباری هستم که با هر بادی بلند میشوم. چرخ میزنم. میروم جایی دیگر آن هم برای رفتن.
میروم جایی که از آنجا فقط بروم...
🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🛁 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
مشهد، ۳ بعد از نیمهشب ۲۵ دی ۱۳۳۸:
اکنون در این خاموشی، سکوتْ و سکونِ نوازشگرانه، نمیدانی چقدر زندهام. مرگ بسیار چیز زشت و بیهودهای است. تنهایی را از آدم میگیرد. لذّت بردن از عذاب و شکنجهی تنهایی هم مرگی است. تنهایی که مردگان پس از مرگ، در گور هم حسرتش را میخورند.
— از نامهی هوشنگ بادیهنشین به یدالله رؤیایی.
🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
مشهد، ۳ بعد از نیمهشب ۲۵ دی ۱۳۳۸:
اکنون در این خاموشی، سکوتْ و سکونِ نوازشگرانه، نمیدانی چقدر زندهام. مرگ بسیار چیز زشت و بیهودهای است. تنهایی را از آدم میگیرد. لذّت بردن از عذاب و شکنجهی تنهایی هم مرگی است. تنهایی که مردگان پس از مرگ، در گور هم حسرتش را میخورند.
— از نامهی هوشنگ بادیهنشین به یدالله رؤیایی.
⌨️⌨️⌨️🌍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
موشکور گفت: من برات یه کیک خوشمزه آوردم.
واقعاً؟
آره.
کجاست؟
خوردمش.
اِ…
اما یه تیکهی دیگه هم برات آوردم.
واقعاً؟ خبـــ کجاست؟
همون اتفاق اولی برای دومی هم افتاد.
2 280
چه دنیای بدی شده که من باید آخرین امید یه نفر باشم.
— خانهای روی آب؛ بهمن فرمانآرا.
2 280
بغل کردن خیلی عجیبه!
دستتو میپیچی دور بدن یه موجود زنده و انگار که یه سرنگ پر از مورفین وارد بدنت شده؛ شناور میشی تو آرامش…
❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🫂
