علی نور✍🏼
Kanalga Telegram’da o‘tish
تراوشهایِ ذهنیِ “نور”ی که در تاریکی میجنگد. t.me/BChatPlusBot?start=sc-2YPkul4pBvaF ناشناهای آشنا چنلِ کتابخوانی: https://t.me/+j0VR0sSYEtwyNzRk
Ko'proq ko'rsatish3 053
Obunachilar
-424 soatlar
-157 kunlar
+7330 kunlar
Postlar arxiv
3 053
نامِ اثر: سالهاست دوست داشته نشدم!بدون فکر مینویسم برایتان! انگار دارم بلندبلند فکر میکنم، انگار مغزم را دارید با مقداری غصه، سرِ صبحی لقمه میکنید و میخورید! وای! از آن خودکارهاییست که جوهر زیادی میدهد بیرون. من دستانم همیشه جوهریست. خوابم میآید. نه. این شروع جذابی نیست، من همیشه خستهام! یه شروع جذابتر میخواهم. [خطَش میزنم] خیلی وقت است دوست داشته نشدم! سالها کسانی بودند که مرا دوست نداشتند. من هیچوقت نفهمیدم خیلی دوستداشتهشدن چه حسی دارد. همیشه کسانی که دوست نداشتم دوستم داشته باشند، دوستم داشتند و آنهایی که میخواستم دوستم داشته باشند، نداشتهاند. قول گرفته که از زندگیش بیرون نروم! میگوید ما قدرتِ آسیب زدن بهیکدیگر را داریم. من هم تایید میکنم و ادامه میدهم: قدرتِ ترمیمِ زخمهایِ یکدیگر هم. من آدمها را مریض میکنم. من آدمها را اذیت میکنم. دیوانهشان میکنم. من نمیتوانم ذهنم را کنترل کنم. ذهنم مرا برمیدارد میبرد توی رنگها؛ این دست خودم نیست. رنگها برای من بو دارند، بوها لمس میشوند. چطور بگویم برایتان؟ اصلا بگذریم. دست خودم نیست، فکرها مرا میبرند من جلوی مغزم را نمیتوانم بگیرم. نباید آدمها را اذیت کنم. نباید بهشان بگویم که: چقدر توی سرم شلوغ است و غصههایم انتهای گوشم جیغ میزنند. باید لبخند بزنم. و جملههای معمولی بگویم، مثلا بگویم: من از آشنایی با شما خوشبختم. نگویم: خوشبخت شدن که مالِ قصههاست. نباید از این چیزها بگویم، نباید کلمات عجیب بهکار ببرم. همان چیزهای مرسوم را باید بگویم. کارهای عادی را. باید تلاش کنم که هنوز پیش بروم. هنوز دیوانه باشم اما همه این دیوانگیِ مرا نبینند. میگوید: درد دارم. از این گیجی خستهام. من هم همینطور عزیزجان. مطمئن بودم گیجی آدم را به ستوه میآورد و حالا گویا این سم، دامنِ موجوداتِ آسمانی را هم میگیرد! میگویم: میدانی از گیجی بدتر چیست؟ اینکه تنهایی گیج بود! خوشبختانه گیجی به جفتمان سرایت کرده! میخندد. نیش خند میزنم. سالهاست کسی مرا دوست نداشته. اگر هم دوست داشته یا من عطایش را به لقایش بخشیدم، یا او! امیدوارم این نفرین تمام شود!
3 053
نامِ اثر: دیپتاک باشد برای مونو، من همیشه هاردتاک داشتهام!من از آن آدمهایی نبودم که حرفزدن برایشان تفریح باشد. من سالهاست با نسخهی بیرحمتر زندگی طرفم، جایی که حرفها برای فهمیدن نیستند، برای تصمیم گرفتناند. جایی که حقیقت ارزشش را از عمقش نمیگیرد، از هزینهای میگیرد که بابت پذیرفتنش میپردازی. برای بعضیها گفتگو یعنی کندوکاو در لایههای ذهن، یعنی ساعتها نشستن پای سؤالهایی که قرار نیست هیچوقت جواب بگیرند. دوست دارند عمق را لمس کنند، در تاریکی شنا کنند، و از پیچیدگی انسان حرف بزنند. حق هم دارند! اما من از جایی آمدهام که سؤالها تفریح نبودند. بعضی سؤالها اگر جواب پیدا نمیکردند، یک چیز درونت میمرد و اگر جواب میگرفتی، چیزِ دیگری. وقتی بقیه از معنای رنج حرف میزدند، من دنبال راهی بودم که از زیر آوارش بیرون بیایم. وقتی بقیه دربارهی ماهیت تنهایی بحث میکردند، من داشتم یاد میگرفتم چطور با آن زندگی کنم. وقتی بقیه از زخمهایشان روایت میساختند، من مشغول بخیه زدنشان بودم. شاید برای همین است که حوصلهی بعضی گفتگوها را ندارم. نه چون عمیق نیستند، چون زیادی امناند. چون درد ندارند و زخم نمیزنند. خیلی از آدمها عاشق عمقاند، تا وقتی که عمق مجبورشان نکند تصمیمی بگیرند. تا وقتی که مجبورشان نکند چیزی را ترک کنند، کسی را از دست بدهند، یا با حقیقتی روبهرو شوند که دیگر نمیشود از آن فرار کرد. مثل ایستادن کنار پرتگاه و حرف زدن دربارهی ارتفاعِ سقوط. اما من خودِ سقوط را میخواهم. پس دیپهاک باشد برایِ مونو، من هاردتاک میخواهم!
3 053
نامِ اثر: به جهان سردماز دوازده گذشته. صدایِ سوختن، موسیقیِ بکگراندِ اینلحظاتم شده. صدایِ ماشینها را میشنوم که از رویِ آسفالت میگذرند. شبِ خوبیست برایِ فکر کردن در رختخواب؛ مثلِ هر شبِ دیگری. آخر شباست و آخرِ چای. سرد شده. من هم همینطور؛ مدتی میشود که نسبت به دنیا سرد هستم. چند تارِ مو رویِ تشک ریخته و احتمالا برایِ خودم است. تارها را میسوزانم. همانندِ روزهایم. همچون تکتکِ ساعاترا. اما به آرامی اینکار را میکنم. قرصِ خوابم تمام شده. خستهام. لهام. بیپول و فلاکتزده هم. تارِ بعدی را هم آتش میزنم. همچون این ثانیهها. اما هنوز نفس میکشم. دنیایِ غریبیست و من غریبتر از همهی غریبههای جهان در این غربت، شامِ غریبان میخورم!
3 053
تنها میدانم روزگار برایم به نحوی پیش میرود که هم کمی از همه چیز و هم بسیاری از هیچ چیز باشم. کمی از هر چیزی در من وجود دارد و هیچچیزی بهغایت ندارم؛
گاهی چون رودی جاری میشوم و گاه چون بیابانی خشک و خاموش میمانم. در من عشقی هست، اما نه تمام؛ اندوهی هست، اما نه بیپایان. دانشی ناچیز دارم، اما نه ژرف؛ زندگیای دارم، اما نه کامل. آرزوهایی پراکنده، اما نه یکتا. و تصورِ تو را دارم.
3 053
عشق ورزیدن، در نهایت، پذیرفتن این خطر است که دیگری را به تماشاگرِ تنهایی خود تبدیل کنی. اما چه زیباست این خطر! گاهی دستی که در دست میگیری، تنها یک دست نیست؛ یک پرسش است، یک اعتراف ساکت به اینکه: «من نیز میترسم.» و در آن لحظه، دو تنهایی نه از بین میروند، نه یکی میشوند، بلکه همچون دو صخره در برابرِ امواج،
به همدیگر ایمان میآورند. این همان همبستگیست!
3 053
خستهام! نه از شکست؛ آدمی به شکست عادت میکند. از تکرار خستهام. از اینکه هر صبح چشم باز کنم و همان پرسش دیروز کنار تختم نشسته باشد. از اینکه تمام نیرویم را خرج درهایی کنم که انگار از ابتدا برای گشوده شدن ساخته نشده بودند. با این همه، چیزی در من از تسلیم شدن سر باز میزند. نه به این دلیل که پیروزی را نزدیک میبینم. نه. دیگر چنین توهمی ندارم. فقط نمیخواهم آخرین حقیقت زندگیام این باشد که جهان مرا شکست داد. اگر قرار است چیزی نشود، بگذار نشود، اگر قرار است راهی به جایی نرسد، بگذار نرسد اما انتظار نداشته باش تا آخرین لحظه تلاش نکنم. من خستگیام را بر دوش میگیرم، همانطور که سالها امیدم را حمل کردم. و البته که هنوز قدم بعدی را برمیدارم؛ اشک هم اگر آمد آنرا پاک میکنم و پیش میروم. من با لجاجتی خاموش در برابر سکوت جهان پیش میروم.
- از یادداشتهایِ روزانهی علی
3 053
پسرِ اروین دیالوم خودکشی کرد!
عجب تیترِ عجیبی. عجبِ روزِ جالبی.
شاید بعضی چیزها درمان داشته باشند،
اما «انسان بودگی» جزوِ این امور نیست!
3 053
نامِ اثر: سوختن در آب، غرق شدگی در آتش“فکر میکنم در این جهان، هر کس که رنگ و بویِ عشق را لمس کرده، همواره بهدنبالش میرود.” این ادعای بزرگیست و خوب میدانم. اما نگار! گالیله و کوپرنیک اشتباه کردهاند، عشق جهان را استوار نگه داشته و جهان به دورِ او میچرخد نه خورشید! وگرنه کدام ابلهی میخواهد اینجا زندگی کند؟ کدام کودکی میخواهد عمرِ خود را اینجا تباه کند؟؛ از کودکی، راه حلی کلی در مرکزِ ذهنم داشتم: اگر از چیزی میترسی، آن را دوست بدار. از خودم میترسیدم، فکر میکردم شیطانی همیشه درونم وجود دارد و میخواهد مرا تسخیر کند، پس آن شیطان را دوست میداشتم. پدرم مرا میترساند، از زندانی شدن درونِ حمام میترسیدم، پس هم پدرم هم حمام را دوست میداشتم، دختر باعث میشد بلرزم، رعشه بَر تَنَم بیافتد، پس دختر را دوست داشتم. تصورم از عشق وحشتناک بود، حس میکردم عشق قدرتِ اینرا دارد تا مرا به کوه و بیابان برساند و دیوانهام کند، پس عشق را دوست میداشتم. علی از ابتدا همینگونه بود. تمامِ چیزهایی که مرا میترسانَد را دوست دارم. اولین باری که عاشق شدم، سوختم. داغ بودم. سیگار را با لبهایم روشن میکردم و رویِ دستانم خاموش. لباسهایم میسوخت و پس برهنه شدم. دومین عاشقی هم همینطور بود. کمی متعادلتر. اما خیلی سوزانتر. میدانستم قرار است تنها بشوم و من این تنهاییِ بعد از عاشقی را هم دوست میداشتم. چشمهایش لرزه به وجودم میانداخت و من دیوانهبار چشمهایش را دوست داشتم. خداحافظی که با من کرد، با مشتهایِ خونی و اصابت شده با دیوار، درونِ آبِ داغِ وان رفتم، تمامِ تنم را غرق کردم. آب آبی نبود. قرمز بود. سوختن در آب و غرق شدگی در آتش را حس میکردم. و من این غرقشدگی و سوختن را دوست میداشتم. نگار! ممنونم، اما آبِ سرد باشد برایِ تو. من از داغی میترسم و پس؛ آنرا دوست دارم.
3 053
فکر میکنم روزهای خوبیرا گذراندم. خوبی که در آن هم زجر بود و هم رنج. ناامیدی بود و درد. هم غصه بود و هم بدبختی. اما باز خوب بود. در یک کلام: زندگی بود! زندگی مجموعهای از همینهاست نه؟ زندگی بهسانِ یکسفر بود و من سفر را بیاندازه دوست داشتم. چه کوتاه باشد چه طولانی لذتی وصفناپذیر برایم دارد. جاهایِ زیادی رفتهام. شهرهایِ بیشتری را گذر کردم تا به مقصد برسم. اما همیشه ذهنم معطوف به مسیر بوده. مسیر برایم غایت و هدف بود. فرقی نداشت بخواهم کجا بروم، سعیم بر این بوده مکرر یادم باشد که شاید هیچگاه به مقصد نرسم، اما اگر مقصد حذف شود، حتما/قطعا به مقصود نمیرسم. پس همسفر میشود رکنِ اساسیِ این زندگی که تماما مسیر است. و در مسیر، باید تماما لحظه را جُست، چون هیچگاه یک منظره دوبار تکرار نمیشود.
- بریدهای از اینروزها
اوایلِ تابستانِ گرم و پر حرارتِ۱۴۰۵
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
