345
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-97 kunlar
-1530 kunlar
Postlar arxiv
345
مگه چقدر زنده ای ….؟
تاحالا بهش فکر کردی …
نمیگم یه جوری زندگی کن که انگار فردایی وجود نداره
ولی یه جوری ام زندگی نکن که انگار امروزی نیست همش فرداو آینده مهمه !
چندماهه من بسیار آدمه امروز کاملا حالشو ببر ولی حواست به فردات هم باشه ای شدم ،
تو هم امتحان کن.
345
بخوام اونو توصیف کنم باید بگم:
رنگِ او آبی بود. یک آبیِ کمرنگ، یک آبیِ غمگین و آرووم، مثل رودخونه ای کوچک در دل یک جنگل.
345
یه یادداشت برا کسی که در آینده ممکنه دوسش داشته باشم:
منو از دست نده! من بعد کلی اذیت شدن و باور نداشتن بهت پناه آوردم.لطفا الکی بهم نگو عاشقتم دوستت دارم من زود باور میکنم🥹
345
شما آدمها
درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم،
جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید.
حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم..
سحر.
345
از واژه دست تنها هم خوشم اومده
غم و استقلالِ زیادی توشه.
انگار میتونی آستینت رو بکشی رو چشمات، اشکات
رو پاک کنی و بعر کوه رو بذاری رو دوشت
و به جلو حرکت کنی
دست تنها، دست تنها، دست تنها
345
تا حالا بوسه به دستای خودتون زدین من روزی هزار بار میبوسمشون ...میبوسم تا قسمتی از دردهای ناشی از داروهام توسط سرم التیام پیدا کنن من به دستام مدیونم.
345
دیگه تو پشت اون در نیستی و این انتظار،
این امید؛ واهی یه سرطان افتاده به جونم
سرطانی که میدونم هیچوقت درمان نمیشه اما بخاطر بقیه مجبورم کنترلش کنم، برم دنبال دوا درمون که نکنه یه وقت اطرافیانم ناراحت شن…
345
ولی گذشت. همه ی اون شبایی که میگفتم اگه صبح نشه چی؟ گذشت
اینارو نوشتم که بگم نصف چیزایی که میخونی توی مجازی، در قالب متن ادبی، عام و … پشت همشون یه تجربه خوابیده، یه غم بزرگ که آدما اون رو به روش های مختلف بیان میکنن؛ اینا رو گفتم که بگم توی این دنیای فانی هیچ چیز و هیچکس ارزش غم و غصه و حرص و فشار رو نداره!
تو تنها به دنیا اومدی و تنها از این دنیا میری
پس رها کن، هرچیزی که آزارت میده رو رها کن…!
345
یادمه یه بازه زمانی، از درد زیاد۹ شب بدنم قفل میکرد و تمام وجودم درد میگرفت جوری که حتی نای حرف زدن برام نمیموند. خودمو میرسوندم به تخت و میگفتم « امشب آخرین شبه» با درد میخوابیدم و با درد بیدار میشدم با درد نفس میکشیدم . دلیل میخوای؟ دلیل خاصی پشتش نیست
