uz
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Kanalga Telegram’da o‘tish

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Ko'proq ko'rsatish
519
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-530 kun
Postlar arxiv
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "همه‌جا رو دنبالت گشتم، اما هیچ ردی ازت نبود. لازم داشتم بابت همه‌چیز ازت عذرخواهی کنم و باهات حرف بزن
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "همه‌جا رو دنبالت گشتم، اما هیچ ردی ازت نبود. لازم داشتم بابت همه‌چیز ازت عذرخواهی کنم و باهات حرف بزنم، اما نتونستم پیدات کنم..تا چند روز پیش و الانم که اینطوری...خیلی متاسفم که این اتفاق افتاد، وقتی اومدی واقعا نفهمیدم که چی شد خیلی نگران بودم که اتفاقی برات بیفته..هنوزم نگرانم..امیدوارم بتونی منو ببخشی" پسر با شرمندگی و ناراحتی درحالی مردد و نگران دست دیگری رو بین دست‌هاش گرفته بود، گفت و به چشم‌های خمار و نیمه‌بازش خیره موند. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS جیمین با لبخند نگاهش رو به هانول و بعد به تهیونگ داد؛ سکوت آرامش‌بخشی بینشون شکل گرفت و قلبش از زیبایی
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS جیمین با لبخند نگاهش رو به هانول و بعد به تهیونگ داد؛ سکوت آرامش‌بخشی بینشون شکل گرفت و قلبش از زیبایی وجود مردش محکم می‌تپید و کنارش آرامش توصیف نشدنی داشت. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ قربان، باید اعتراف کنم پسر زیبایی دارین! ادوارد، ناخودآگاه خندید و نفس عمیقی کشید... انگار هیچ‌کس زیب
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ قربان، باید اعتراف کنم پسر زیبایی دارین! ادوارد، ناخودآگاه خندید و نفس عمیقی کشید... انگار هیچ‌کس زیبایی جیمین رو انکار نمی‌کرد؛ همه بهش اعتراف می‌کردن، حتی مایک. _ حواست هست که چطور باید بهش نزدیک بشی، آره؟ _ بله هست قربان؛ طبق گفته‌ی‌ خودتون به مرور و آروم‌آروم بهش نزدیک می‌شم و در نهایت اون رو به شما می‌رسونم... دقیقاً همون تاریخی که گفتین،‌ توی همون سوله! مایک، بی‌تعلل توضیح داد و کسی بهش هشدار نداد که ممکنه توی این نزدیک‌شدنش به جیمین، احساساتِ پر‌طمعی براش به‌وجود بیاد... احساساتی مثل خواستنِ کسی که ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ می‌تونم دوباره ببوسمت؟! تهیونگ با ملایمت پرسید و تکیه‌اش رو از صندلی ماشین گرفت. با این کار به جیمینی
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ می‌تونم دوباره ببوسمت؟! تهیونگ با ملایمت پرسید و تکیه‌اش رو از صندلی ماشین گرفت. با این کار به جیمینی که روی پاش نشسته بود و به فرمون تکیه داده بود نزدیک‌تر شد و تونست جزئیات صورتش و موهای نم‌دارش رو بهتر ببینه. _ د...داری دوباره ا..اجازه می‌گیری؟! _ من تا همیشه برای بوسیدن و لمس‌کردنت ازت اجازه می‌گیرم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA بعد از چند دقیقه، دختر بالاخره از آغوش پسر خارج شد " درسته، باید درستش کنیم " " منظورت چیه ؟ " " من…من
+1
˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA بعد از چند دقیقه، دختر بالاخره از آغوش پسر خارج شد " درسته، باید درستش کنیم " " منظورت چیه ؟ " " من…من قراره این اوضاع رو درست کنم " حقیقتاً هیچی از حرفای دختر نمیفهمید " من نمیفهمم منظورت چیه " " اون عروسی جیمین، اون عروسی قرار نیست هیچوقت سر بگیره “ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ یه خونه تو قلبم می...می‌خوای؟ من ب..بهت می‌دمش! ا..اون چیزی که توی س..سینه‌ام عاشق تو شده رو کامل به.
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ یه خونه تو قلبم می...می‌خوای؟ من ب..بهت می‌دمش! ا..اون چیزی که توی س..سینه‌ام عاشق تو شده رو کامل به..بهت می‌دم و مق..مقابلش خودت رو از..ازت می‌گیرم فرمانده! _ من باهاش مشکلی ندارم پسرخوبِ من؛ تو می‌تونی خودم و هرچیزی که دارم رو ازم بگیری. چون اگه بهایِ خونه‌داشتن توی قلب تو، گذشتن از خودم باشه؛ من از خودم می‌گذرم. _ می‌‌..می‌گذری و تا ابد توی اون خ..‌خونه زنده می‌مونی؛ ف..فهمیدی؟ نم‌..نمی‌تونی و نمی‌..نمی‌ذارم تو قلب من بمیری! _ اگه هم مُردم اشکالی نداره؛ می‌تونم دوباره با بوسیدن لب‌هات متولد بشم... بهم اجازه‌اش رو می‌دی پسرم؟ بهم اجازه‌ی بوسیدن صاحب خونه‌ام رو می‌دی؟! می‌ذاری جایگاه تولدم رو ببوسم؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA دختر دستی به روی پیراهن نارنجی رنگش کشید و نزدیک‌تر رفت "خب، صدات کردم تا با هم حرف بزنیم " به دلایلی
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA دختر دستی به روی پیراهن نارنجی رنگش کشید و نزدیک‌تر رفت "خب، صدات کردم تا با هم حرف بزنیم " به دلایلی حالات دختر نگرانش میکرد " در مورد ؟ " جیون چند باری لبانش رو با زبونش خیس کرد و در آخر سرش رو بالا گرفت " در مورد ولیهعد، در مورد تو و اون و... و رابطه بینتون " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "من فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم، لطفا این اجازه رو به من بدید!" مرد پشت تلفن با طمأنینه سکوت کرد، سپس ب
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "من فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم، لطفا این اجازه رو به من بدید!" مرد پشت تلفن با طمأنینه سکوت کرد، سپس بعد از چندثانیه سکوت مطلق جواب داد: "متاسفم، اما نمی‌تونم همچین اجازه‌ای بدم. اون به اندازه‌ی کافی از تمام اتفاقات و تجربیاتی که داشته آسیب دیده و من دیگه نمی‌تونم یک‌جا بشینم و زجر کشیدنش رو تماشا کنم، این مشکل شماست و امیدوارم راهی برای حلش پیدا کنید، خدانگهدار." سپس بوق پایان تماس تنها صدایی بود که سکوت سنگین سمت دیگه‌ی خط ارتباطی رو می‌شکست. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

سلام عزیزای دلم خواستم به اطلاع برسونم از این به بعد فیک #METANOIA روز‌های جمعه و فیک #MEPOINT روزهای پنجشنبه آپ میشن ممنون از درک و همراهیتون🩵

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ م..من کاری که به..بهم سپرده شده باشه رو خ..خیلی خوب ا..انجام می‌دم. پ...پایانی که روی دوش..دوشم گذاشت
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ م..من کاری که به..بهم سپرده شده باشه رو خ..خیلی خوب ا..انجام می‌دم. پ...پایانی که روی دوش..دوشم گذاشتی رو می...می‌نویسم؛ ام..اما کاری می‌..می‌کنم تا یه ع...عمر، به ع..عنوان غمگین‌ترین پایان ازش ی..یاد کنی! اخم‌های تهیونگ، هر لحظه عمیق‌تر می‌شد و جدیت جیمین بیشتر. _ چرا؟ چرا جیمین؟! _ چ..چون ازت- ادامه‌ی جمله‌اش رو به زبون نیاورد و نگاهش رو به سختی از تهیونگ گرفت... ازش متنفر بود؟ جیمین حتی نمی‌تونست یک ثانیه دوست داشتنش رو فراموش کنه، چه برسه تنفر! _ ازت خس..خسته‌ام هیونگی، از ای..این ترسو بو...بودنت خسته‌ام! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS " چرا برگشتی؟" " دلم برات تنگ شده بود" " دلت برای جیمین تنگ شده بود یا برای کارهایی که با اون پسربچه‌ی
+1
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS " چرا برگشتی؟" " دلم برات تنگ شده بود" " دلت برای جیمین تنگ شده بود یا برای کارهایی که با اون پسربچه‌ی شونزده ساله کردی؟" قدمی به جیمین نزدیک شد" ببخشید جیمین" " بخشیدن من، زخم‌های جیمینِ شونزده ساله رو ترمیم نمی‌کنه، دردهایی که تحمل کرد رو از یاد نمی‌بره!" "من نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم" پوزخندی زد" به خوبی از کارهایی که می‌کردی اطلاع داشتی وقتی التماس می‌کردم نجاتم بده، تو فقط نگاه می‌کردی و دائم می‌گفتی هیس لذت ببر گربه کوچولو!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ اگه از اصرار‌کردن خسته شدی، برو... _ ب..برم؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ اگه از اصرار‌کردن خسته شدی، برو... _ ب..برم؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA مرد رو کنار زدم و دمی از هوای پاک اطرافم گرفتم. دو طرف جاده رو درخت‌های تنومند و بلند گرفته بود و حکم
+1
.˚ ₍🪉₎┊..⃗.  #SOLAVITA مرد رو کنار زدم و دمی از هوای پاک اطرافم گرفتم. دو طرف جاده رو درخت‌های تنومند و بلند گرفته بود و حکم دیواری رو داشت که توی مویونگ ما رو از بقیه‌ی دنیا جدا می‌کرد. ما... ما! سرمو به سمت ماشین چرخوندم و نگاه ترسیدم رو به جاده دوختم. تا دور دست‌ها خبری از ماشینی که قرار بود نام‌هیون رو برسونه نبود. راننده به همراه مردی که راهنماییم کرده بود مشغول جا زدن و مخفی کردن باکس چوبی زیر ماشین بودن و من درست این طرف جاده فاصله‌ای با یه فروپاشی بزرگ نداشتم. - هیون... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA لحظاتی نسبتاً طولانی سکوت کرد و انتظار کشید اینکه چیزی بگه و کاری کنه اما هر چقدر زمان سپری میشد همه
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA لحظاتی نسبتاً طولانی سکوت کرد و انتظار کشید اینکه چیزی بگه و کاری کنه اما هر چقدر زمان سپری میشد همه چیز بی فایده‌تر به نظر میرسید دست‌هاش رو رها کرد و بی‌هیچ حرفی تنها سری تکون داد شاید عمر اون عشق تا همونجا بود اما نه عشقی که اون به تهیونگ داشت بلکه عشقی که تهیونگ نسبت بهش داشت ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "هنوز خبری ازش نیست؟" دختر با صدای آروم و مرددش سوال کرد و به پسر پریشون خیره موند؛ دیگری دست‌هاش رو ا
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "هنوز خبری ازش نیست؟" دختر با صدای آروم و مرددش سوال کرد و به پسر پریشون خیره موند؛ دیگری دست‌هاش رو از روی صورتش برداشت و با کلافگی همراه حرکات و لحنش جواب داد: "نه برگشته خونه و نه به تماسام جواب میده، این آخریا دیگه خطش هم از دسترس خارج شده. نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم، دارم دیوونه میشم!" دختر کف دستش رو روی شونه‌ی پهن دیگری گذاشت و با تردید زمزمه کرد: "بهتر نیست از اون کمک بگیری؟" پسر نگاهش رو بالا کشید و در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💌₎┊..⃗. #WeeklyPick#GENRE    𐚁 🌑•فیکشن، شات و وانشات‌های چنل با ژانـر امـگاورس: •Jade And Moon ↳ ༉‧₊ #JAM Friends ↳ ༉‧₊#FRIENDS •Goddess Of Beauty ↳ ༉‧₊#GOB •Blue And Gray ↳ ༉‧₊ #BlueGray •To The Red Of The Snow ↳ ༉‧₊#ttrots •My Winter Bear ↳ ༉‧₊ #MWB •My Rude Omega ↳ ༉‧₊ #MRO •The Trust Lie ↳ ༉‧₊ #TTL •Broken Dreams ↳ ༉‧₊#BrokenDreams

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS " من همیشه یه عوضی بودم من دخترمو از دست دادم و باید دراون سازمان صدای درد کشیدنش و نابود شدنشو بشنوم،
+1
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS " من همیشه یه عوضی بودم من دخترمو از دست دادم و باید دراون سازمان صدای درد کشیدنش و نابود شدنشو بشنوم، من آدم پستی‌ام که به دختر خودش رحم نکرد" قدمی عقب رفت و از آغوش جیمین بیرون اومد. " من باید شاهد تعریفای اونا از دخترم امیلی باشم و این باعث میشه ذره ذره از بین برم جیمین" " دلم برات نمی‌سوزه پیتر" به مرد پشت کرد و قبل از دور شدن لب زد" تو میدونستی و انجامش دادی!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "هنوز خبری ازش نیست؟" دختر با صدای آروم و مرددش سوال کرد و به پسر پریشون خیره موند؛ دیگری دست‌هاش رو ا
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "هنوز خبری ازش نیست؟" دختر با صدای آروم و مرددش سوال کرد و به پسر پریشون خیره موند؛ دیگری دست‌هاش رو از روی صورتش برداشت و با کلافگی همراه حرکات و لحنش جواب داد: "نه برگشته خونه و نه به تماسام جواب میده، این آخریا دیگه خطش هم از دسترس خارج شده. نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم، دارم دیوونه میشم!" دختر کف دستش رو روی شونه‌ی پهن دیگری گذاشت و با تردید زمزمه کرد: "بهتر نیست از اون کمک بگیری؟" پسر نگاهش رو بالا کشید و در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪