کتابفروشی رزا📕🌸
Kanalga Telegram’da o‘tish
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Ko'proq ko'rsatish2 061
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-2430 kunlar
Postlar arxiv
2 061
من مرد جوانی بودم که بیکاری داشت عذابم میداد پس توسط دوستم توی شرکتی مشغول به کار شدم همونجا بود که رائف رو دیدم👁️
اون مردی بی سرو صدا بود جوری که اصلا احساس میکردی وجود نداشت. همیشه پشت میزش مینشست و نامه های ترکی رو به زبان آلمانی ترجمه میکرد و حتی بالعکس این کار رو انجام میداد.
2 061
خب خب مشخص شد که با کتاب ساده ای روبه رو نیستیم🙈
پس بریم سراغه خوده کتاب و داستانش😌
2 061
ولی باید دید ک سرنوشت چی برامون رقم میزنه...😮💨
آیا این راز بعد از چندین سال فاش میشه‼️
2 061
جلد سخت این کتاب ها و لبه طلایی رنگش اونهارو خفن تر کرده و باعث شده حسابی تو دله همه جا باز کنه🥹
2 061
قصه ی عشق کتاب پادشاه خشم....
قصه ی عشق اجباری و اتحاد بین دو خاندان پر قدرت و ثروتمنده👀😎
اگه دنبال یک کتابی هستید که پر از اتفاقای عاشقانه و هیجان انگیز باشه این کتابو اصلا از دست ندید👌🏻🙂↔️
2 061
🚫رزا بوکی های عزیز حواستون باشه که فقط تا امشب میتونید این دوتا کتاب خفن رو همراه تخفیف ویژه رزا بوک تهیه کنید🥰‼️
2 061
عشقی که بین کارمند ساده بار و یک سهامدار معروف پیش اومده...
عشقی پر از چالش و جنجال های ریز و درشت شده🫠
فقط سرنوشت میتونه تصمیم بگیره که این عشق به پایان برسه یا ابدی بشه....
2 061
💫مجموعه ی پادشاهان گناه💫🚫فقط و فقط امشب میتونید ثبت سفارش کنید🚫 🔥پادشاه خشم(کتاب اول)🔥 ⚜جلد سخت ⚜لبه طلایی رنگ ⚜قلم عالی نویسنده و ترجمه عالی ⚜۴۵۵صفحه 🔱
2 061
کم کم به هم نزدیک شدن حتی بدون گفتن یک کلمه🤐
ولی قصه این عشق یک عشق ساده نیست...
چون گذشته ایزابلا رازی رو پنهان میکنه که اگه روزی برملا بشه قصه این عشق به پایان میرسه🙂↕️2 061
+1
کای در سکوت کنار ایزابلا نشست و شروع به نواختن کرد اما نه رمانتیک و نه اغراق آمیز
فقط فقط همراهیش کرد از اون نوع همراهی که آدم رو آروم میکنه✨
اون شب یک چیزی توی دل کای و ایزابلا تغییر کرد‼️
2 061
پشت پیانو نشست و شروع به نواختن کرد🎹
ولی باشنیدن صدای قدم هایی ضربان قلبش شدت گرفت اون صدای پارو میشناخت اون متعلق به کای بود🫴🏻2 061
تا اینکه آخر شب شد..👀ایزابلایی که از شلوغی خسته شده بود به اتاق پیانو پناه اورد اتاقی که فقط صدای ارامش بخش پیانو توش بودو نور کم
2 061
💭ایزابلا برای درست کردن فضا و کارش کای رو دعوت کرد به نوشیدنی مورد علاقش یعنی نوشیدنی توتفرنگی
چیزی که اون لحظه متوجه اش نشد این بود که کسی تابحال انقد ساده و بی قصد به کای توجه نکرده بود...
و این باعث شد نظر کای درباره ایزابلا تغییر کنه🙂↔️2 061
+1
همه چی مثل همیشه میگذشت تا اون شب...
اون شب همه چی فرق داشت...
ایزابلا درحال چرت و پرت گفتن با دوستش دربارهی لباس شب رنگ بود که وقتی برگشت با نگاه خاص و لبخند کمرنگ کای روبه رو شد...
بدتر از همه اینا کای کله مکالمه اونهارو شنیده بود🫣
