uz
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Kanalga Telegram’da o‘tish

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Ko'proq ko'rsatish
2 007
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
-1930 kun
Postlar arxiv
و بسته هاتون که در حال ارساله😍❤️‍🔥🤌
و بسته هاتون که در حال ارساله😍❤️‍🔥🤌

این شما و اینم سفارشات در حال آماده شدن💃😍❤️
این شما و اینم سفارشات در حال آماده شدن💃😍❤️

قبل معرفی کتاب بیان یک سر کارگاه بربم

📌این کتاب که آوردیم به قیمت قدیم بچه هاااا😍❤️‍🔥 بره تو چاپ جدید قیمتش ۹۰۰ هزار تومان میشه👀🔥🤌

اومدم با یک کتاب جدیددد اونم با قیمت قدیم😌❤️‍🔥🤌

از اولین روز هفتتون چخبررر

سلاممم بچه هاااا

جوری که پسرمون لاس میزنهههه🧎‍♀️‍➡️❤️‍🔥🤌

این کتاب از دل جادو میاد📚🔮✨️ جادویی از جنس طلا🔮🪙✨️ عشق بین نور و تاریکی🕯🦋✨️
این کتاب از دل جادو میاد📚🔮✨️ جادویی از جنس طلا🔮🪙✨️ عشق بین نور و تاریکی🕯🦋✨️

طوری که این کتاب کل تیک تاک ترکونده😍🔥🤌

نمیدونم امروز چرا همه سراغ بلادونا اومدن👀🔥 البته میدونم رزا بوکی های ما خوش سلیقه هستن چون بلادونا واقعا کتاب خفنیهههه😍❤️‍
+1
نمیدونم امروز چرا همه سراغ بلادونا اومدن👀🔥 البته میدونم رزا بوکی های ما خوش سلیقه هستن چون بلادونا واقعا کتاب خفنیهههه😍❤️‍🔥🤌 ولی بچه بلادونا موجوده اگه خواستین میتونید ثبت سفارش کنید قشنگ ها🥹💗✨️

بین معرفیا ی رضایت مشتری ببینیم😍 نمیدونین چقدر ذوق میکنم وقتی بسته ها به دستتون میرسه و راضی هستین 😭 #رضایت مشتری
بین معرفیا ی رضایت مشتری ببینیم😍 نمیدونین چقدر ذوق میکنم وقتی بسته ها به دستتون میرسه و راضی هستین 😭 #رضایت مشتری

کتاب زرین😍❤️‍🔥 کتاب جدید امسال که کلی ترند شده😌🤌 و تیک تاک منفجر کردههه😍💗✨️

*کتاب_ زرین💛✨️* همراه با یک هدیه خوشگل یک عدد بوکمارک ناز که از دل کتاب اومده🥹💗✨️ نشریه :: اندیشه بیگی❤️‍🔥✨️ _ژانر کتاب::
+2
*کتاب_ زرین💛✨️* همراه با یک هدیه خوشگل یک عدد بوکمارک ناز که از دل کتاب اومده🥹💗✨️ نشریه :: اندیشه بیگی❤️‍🔥✨️ _ژانر کتاب:: فانتزی / جادویی💗✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۲۸۰ صفحه]]🦋 نوع جلد :: جلد سخت📚✨️ لبه رنگی🏵✨️ *❤️‍🔥‼️قیمت :: ۶۵۰‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

وقتی از خواب بیدار شدم برام لباس مخصوص شب رو آوردن و همون چیزی که فکرش رو میکردم🫠 یه لباس در خور شخصیت زین، با کلی چاک باز و
وقتی از خواب بیدار شدم برام لباس مخصوص شب رو آوردن و همون چیزی که فکرش رو میکردم🫠 یه لباس در خور شخصیت زین، با کلی چاک باز و بدن‌نما و اغواگر...👀🔥✨️ زمانش رسید و بهم گفتن که باید به سمت سالن اصلی قصر بریم چون میداس برای پیروزی که توی جنگ بر علیه قلمرو چهارم جشنی راه انداخته🎊🎇✨️ و وقتی به اونجا رسیدم میداس مهمونی رو نگه داشت و صدای موسیقی با فرمانش قطع شد تا اعلام پیروزی کنه و همینطور برای تشکر از ارتش و قدرت فولک گفت که من رو؛ 👀🔥🥀 یعنی ارزشمندترین داراییش رو قراره یه روز در اختیارش قرار بده. 😒 عالیه نه تنها منو داره میده برم بلکه داره عمومیش هم میکنه دیگه چی از این بدتر میخواست بشه؟! اوووو نگران نباشید از این بدترم میشه...🫠🥀✨️

فهمیده بود که من داشتم به حرفاشون گوش میکردم و حالا اومده بود جایگاهم رو بهم نشون بده... حرفایی که بهم زد رو هیچوقت فراموش نم
فهمیده بود که من داشتم به حرفاشون گوش میکردم و حالا اومده بود جایگاهم رو بهم نشون بده... حرفایی که بهم زد رو هیچوقت فراموش نمیکنم، بهم گفت که من فقط یه زینم، یه حیوون که باید هروقت خواستن بهشون سرویس بدم و قرار نیست چیزی بیشتر از این باشم؛ یه تندیس طلایی براای به نمایش گذاشته شدن. اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم زنده بودن بود و میخواستم نوار هایی که به بدم متصل بودن رو کنترل کنم باهاش کسی که گلوم رو گرفته بکشم! 🥀✨️ اون لحظه برام مهم نبود که این رازی که سال ها مخفیش کرده بودم لو بره ولی درست لحظه آخر ملکه حرفش رو زد گفت که آدمش منو ول کنه...🫠🥀✨️ با دردی که داشتم به تخت رفتم و خوابیدم چون فردا قرار بود بدترین روزم باشه، فردا روزی بود که منو تقدیم فولک میکرد و از الان میدونستم که هرچقدر هم بگذره آمادگیش رو نخواهم داشت.😔❤️‍🩹✨️

ولی بجای اینکه به سمت اتاق خودم برم اشتباهی وارد اتاق دیگه ای شدم که چند دقیقه بعد ملکه و شاه هم اومدن 🙈🫠❤️‍🩹 تا صبحت های
ولی بجای اینکه به سمت اتاق خودم برم اشتباهی وارد اتاق دیگه ای شدم که چند دقیقه بعد ملکه و شاه هم اومدن 🙈🫠❤️‍🩹 تا صبحت های خصوصیشون رو داشته باشن و وای که اگه بفهمن من اینجام جدی توی بد مخمصه ای میوفتم! 😶 همینطوریش هم میداس منو فروخته به فولک.... قایم شدم و سعی کردم صدایی ازم درنیاد و گوش دادم و فهمیدم که شاه و ملکه بیشتر ازچیزی که فکرش رو میکردم باهم مشکل دارن👀🥀✨️ و حالا مالینا شاکی شده که چرا بدون اطلاع دادن به اون میداس میخواد به قلمرو چهارم حمله کنه! پس مالینا اصلا در جریان نبود...😔❤️‍🩹🤌 وقتی بحثشون تموم شد منم یواشکی به اتاق خودم برگشتم و همه چیز تاریک بود. 🕯✨️ رفتم سراغ شمعی که لبه قفس اتاقم بود تا روشنش کنم که دستم به چیز زنده توی تاریکی خورد و سعی کردم از وحشت جیغ بکشم🫠 که دستی در گلوم و موهام حلقه شد و صورتم رو به میله های قفس کوبید! نمیتونستم نفس بکشم و درحال تقلا بودم که خودمو نجات بدم👀☠️✨️ که نوری از انتهای اتاق نزدیک شد و صدای یخی ملکه رو شنیدم که اومده بود سراغم...🫣⛓️✨️

ولی زمانی که متوجه شدم مالینا بدون قدرتی جادویی به دنیا اومده این سرزمین از چنگش دراومد 😔🤌 و سال ها پیش که قلمرو ششم داشت ا
ولی زمانی که متوجه شدم مالینا بدون قدرتی جادویی به دنیا اومده این سرزمین از چنگش دراومد 😔🤌 و سال ها پیش که قلمرو ششم داشت از بین میرفت میداس عین شاهزاده سوار بر اسب سفید رسید و با قدرتش که میتونست همه چیز رو به طلا تبدیل کنه👀👑❤️‍🩹 و عملا سرزمین رو نجات بده خودنمایی کرد و رضایت پدر مالینا رو گرفت تا باهاش ازدواج کنه ولی اون زمان نمیدونست که مالینا نمیتونه بچه دار بشه. ❤️‍🩹✨️ و حالا جنگ و دعوایی خاموش بین ملکه و شاه وجود داره. 🫣⚔️🤌 وقتی مالینا وارد شد گفت باید با شاه تنها صبحت کنه و همه رو بیرون کردن و منم سریع از فرصت استفاده کردم و زدم بیرون👀🏃🏻‍♀️

حتی 1 دقیقه هم زیاده ولی مجبورم که اینکارو کنم، چاره ی دیگه ای برای من وجود نداره.😒❤️‍🩹 یه روز که توی کتابخونه بقیه درحال ن
حتی 1 دقیقه هم زیاده ولی مجبورم که اینکارو کنم، چاره ی دیگه ای برای من وجود نداره.😒❤️‍🩹 یه روز که توی کتابخونه بقیه درحال نقشه کشیدن بودن و از طرفی مابقی زین ها داشتن میداس و بقیه و فولک رو هم سرگرم میکردن🙈 منم اونجا درحال پرسه زدن بودم؛ طبیعتا توی قفس خودم بودم که در امتداد و کل قصر پخش شده بود... 🫠💛✨️ همون موقع بود که در اتاق باز شد و ملکه وارد شد! در حضور من، و بقیه زین ها، عالی شد، اگه بقیه زین ها از من بدشون میومد ملکه رسما از من متنفر بود! 🫣🤌 البته نه فقط من، اینطوری که من میدونم و میداس و همسرش یعنی ملکه هم دل خوشی از هم نداشتن. 👀❤️‍🩹 میداس از ملکه متنفر بود چون نمیتونست بهش فرزندی بده و ملکه هم از میداس بدش میومد چون حق سلطنتش رو ازش گرفته بود! 🫠👑🤌 درست شنیدین این سرزمین مالکیتش برای ملکه یعنی مالینا بود👀👑✨️

بعد از اینکه میداس منو مثل یه کالای بی ارزش معامله کرد تا عوضش فولک ارتشش رو ببره به مرز قلمرو چهار و باهم بهش حمله کنن جلسات
بعد از اینکه میداس منو مثل یه کالای بی ارزش معامله کرد تا عوضش فولک ارتشش رو ببره به مرز قلمرو چهار و باهم بهش حمله کنن جلسات استراتژیکشون رو شروع کردن. 😔❤️‍🩹✨️ چندین روز مشغول نقشه کشیدن و در نهایت شروع جنگ بودن، ولی از قرار معلوم نه میداس نه فول قرار نبود خودشون توی جنگ حضور داشته باشن 👀⚔️✨️ و انقدری مطمئن بودن که نیروهاشون به تنهایی میتونن کل قلمرو چهار رو درهم بشکنن... 🫠❤️‍🩹 زمان من هم داشت سر میرسید هرچقدر به پایان جنگشون و برنده شدن اونا نزدیک میشدیم من به پایان زندگیم توی قفس نزدیک میشدم🕊⛓️✨️ و باید یه روز کامل رو در اختیار اون خوک کثیف باشم👀❤️‍🩹