کتابفروشی رزا📕🌸
Kanalga Telegram’da o‘tish
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Ko'proq ko'rsatish2 000
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
2 002
مادرم خودش جلو اومد و من رو بغل کرد، گفت چرا به اینجا اومدم، در حالی که بهم هشدار داده اینجا جام امن نیست. جوابی نداشتم بدم و اون هر دوی ما رو با خودش به داخل خونه برد. ازم پرسید آیا سایهها من رو پیدا کردن؟
یعنی مادرمم از وجود اون سایهها اطلاع داشت؟ گفتم پیدا کردم اما توی جزیره ندیدمشون. ازم پرسید آیا تام توسط سایهها آلوده شده؟ بلافاصله متوجه منظورش شدم. همون بلایی که سر مرد کاپشن پوش و اون پیرزن اومد. گفتم نه، تام سالمه.
2 002
در غیر این صورت، تا بهار اینجا گرفتار میشیم. عذاب وجدان داشتم که تام رو به خاطر خودم به اینجا کشوندم. امیدوار بودم اون فردا برگرده و من بتونم پیش مادرم بمونم. جلوی ساختمون کنار فانوس دریایی ایستادیم. همیشه فکر میکردم نور فانوس دریایی سفیده، اما قرمز بود!یه قرمز وحشتناک، هر جایی میفتاد درست شبیه خون بود! دستم رو بالا بردم که در بزنم، اما زودتر در باز شد. زنی که توی چهارچوب در ایستاده بود، کاملاً شبیه من بود. اما چاقویی که توی دستش خودنمایی میکرد، من رو از اینکه خودم رو توی آغوشش بندازم منع میکرد.
2 002
وقتی رسیدیم. دل توی دلم نبود، با اینحال، دلهرهی شدیدی داشتم. اون جزیره کاملاً متروکه به نظر میرسید، بوی فساد رو میشد حس کرد. دیوید ما رو برد نزدیک فانوس دریایی و پیادهمون کرد. بهمون گفت که فردا ساعت ۲ به ساحل برمیگرده و اگر میخوایم برگردیم، باید تا اون موقع خودمون رو بهش برسونیم.
2 002
میگفتن توی جزیرهی باردسی، بیستهزار قدیس و شهید دفن شده و روحهای زیادی رویت شدن. یه جوری که اگر هر جای زمین رو حفر کنی، به استخون و اسکلت میرسی. مردم هرسال تابستون به اونجا میرن اما همه میدونن که زمستونها، این جزیره یه جورهایی نفرین شدهست! تنها کسی که توی اون جزیره میموند، مادرم بود!
2 002
موجودات شیطانی و جادوگرانی هستن که مردم معتقدن هر جایی نهتا از اون پرندهها دیده بشن، کسی قراره بمیره.
این اصلاً خبر دلخوشکنندهای نبود، در بدو ورودم به این جزیره، اتفاقهای عجیبی داشت میفتاد. دیوید شروع کرد از جزیره برام گفت. البته خودمم یه چیزهایی توی اینترنت خونده بودم.
2 002
اما دیوید گفت جزیره اونقدر خطرناک هست که حاضر نمیشه من رو تنهایی ببره و تام هم باید باهام بیاد. تام در نهایت پذیرفت و باهم سوار قایق شدیم و به دل دریا زدیم.
همون لحظهی اول تام حالش بد شد. مرغهای دریایی بالای سرمون میچرخیدن و جیغهای دلخراششون لرزه به تنم مینداخت. اما بدتر از همه، اون پرندههای سیاه بزرگ بودن. دیوید میگفت اسمشون کالههوب هست، یعنی عفریتهی سیاه!
2 002
گفتم که توی فانوس دریایی زندگی میکنه. و اون مرد که خودش رو دیوید معرفی کرده بود، بلافاصله مادرم رو شناخت و "سارا" صداش زد.گفت سارا تنها کسیه که زمستونها توی جزیره میمونه. و اصلاً از مهمونها خوشش نمیاد و آدمی نیست که هیچوقت مهمون واسش بیاد! قلبم توی سینهام محکم میکوبید. حرفهایی که دیوید میزد اهمیت نداشت واسم، من باید مادرم رو میدیدم.
2 002
با دیدنمون نزدیکتر اومدن و گفتن میتونن بهمون کمکی کنن یا نه! وقتی گفتم میخوام به جزیره برم، چشمهاشون درشت شد. گفتن الان فصل مسافر نیست و تمام ساکنان جزیره اونجا رو ترک کردن.
شنیدن این موضوع خودش به تنهایی عجیب بود. بهش گفتم که یکی از اقوامم اونجاست، نگفتم مادرم، گفتم خالهام!
2 002
هر چهقدر به ساحل نزدیکتر میشدیم، هوا طوفانیتر و سردتر میشد. دلهره داشتم! اما به اشتیاقم برای دیدن مادرم ربطش میدادم. وقتی به ساحل رسیدیم، پشت موجهای خروشان دریا، میتونستم جزیرهی باردسی رو ببینم. مادرم اونجا زندگی میکرد. جلوتر یه قایقِ چوبی بود و دو نفر اونجا ایستاده بودن.
2 002
اتفاقی که افتاد، رفتارهای اون پیرزن، مرد کاپشنپوش، همه و همهشون اونقدر عجیب بودن که نمیدونستم چی بگم. تام سعی داشت آرومم کنه، ولی آیا عادی بود که دو نفر توی یه روز بهم حمله کنن و بخوان بهم آسیب برسونن؟ قطعاً نه.
2 002
وایبه دارک فانتزی کتاب و داستان جدیدش این کتاب با بقیه کتابا متفاوت کرده و همه عاشقش شدید😌
2 002
+2
بیداری افسونگر🌑🌪
اگه دنبال یک کتاب دارک فانتزی جذاب میگردی بهتره این کتاب رو از دست ندی چون جزوه بهترین کتاب هاست توی ژانر خودش و داستان جدید و متفاوت داره!👁ناشر:ایرانبان 👁ژانر:دارک فانتزی،ماجراجویی 👁تعداد صفحات:۲۷۱صفحه 🔥قیمت:۲۹۰تومان🔥@time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 002
اما قضیه چی بود؟ اون پیرزن و سگش چرا به یکباره انگار دیوونه شدن؟ و اون مرد کاپشنپوش و پروانهها؟ چرا دنبال من میاومدن؟ مادرم برای چی گفت فرار کنم؟ چه خطری داشت من رو تهدید میکرد؟
