uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 101 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 280-o'rinni va Eron mintaqasida 13 445-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 101 obunachiga ega bo‘ldi.

03 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -536 ga, so‘nggi 24 soatda esa -17 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 11.93% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.17% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 994 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 048 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 04 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 101
Obunachilar
-1724 soatlar
-1347 kunlar
-53630 kunlar
Postlar arxiv
ر حال لب گرفتن حولشو از تنش درآورد تا دوباره بالاتنش کامل لخت در نزدیک تربن حالت بهم باشه اما هنوز لبه های حوله روی پاهاش بود و نمیتونستم لای پاهاش رو ببینم گرمای تنشو حس میکردم طراوت پوستش منو داشت جذب میکرد این واقعا شهوت بود که داشت بین ما حکم فرمایی میکرد و تصمیم میگرفت و هیچ حس مادر فرزندی وجود نداشت مامان لب گرفتنو متوقف کرد بلند شد و حوله رو کامل از خودش جدا کرد تا مثل یه تیکه ماه لخت عریان و مادرزاد جلوی پسرش ایستاده باشه این صحنه همون چیزی بود که لب دریا دیدم اما اینبار تو واقعیت واضح تر از این نمیشد چطوز میتونه این همه زیبایی تو اندام این زن جمع بشه بدون هیچ نقصی همه چیز درست بود خط کسش جلوی صورت من بود در نیم متری من مامان داشت نگاهم میکرد با همون لبخند همیشگیش گفت دیدی مرد من؟ همون که میخواستی لخت شدم برات من داشتم راست میکردم تو واقعیت تو اتاق مامانم و اونم جلوی چشماش وقتی که کاملا لخت با بدن سفید نمناکش جلوی من ایستاده بود و دلم میخواست یه دل سیر اون پاهای زیباش رو نگاه کنم و رونهایی که تو زیبایی همتا نداشت رو غرق بوسه کنم ولی دیدن سینه هاش از طرف دیگه امکان نداشت من. رو جذب هیچ جاذبه دیدنی دیگه ای از اندام بینظیر مامان بکنه نتونستم جلوی خودمو بگیرم منم پاشدم و دستام رو گزاشتم روی سینه های بزرگ و گرمش که هنوز هم قطرات آب روش بودن مامان بمحض اینکه سینه هاش رو تو چنگم گرفتم چشماشو بستو سرشو برد عقب و یه آااااه پر از شهوت کشید این نه رویا بود نه توهم یه لذت واقعی که هیچ چیز نمیتونست اون لحظه رو از منو مامان بگیره مامان مثل یه اسب سفید براق با یالهای بلند پشتش و رونهای کشیده و خوش فرم و باسن بزرگ و سینه های بزرگ و مستحکم جلوی من بود و چشماش رو بسته بود و از شدت شهوت نفس های بلند از بینی میکشید و ابروهاش رو با اخم زیبا چین میداد مامان نه تنها اجازه داده بود من وارد حریم خصوصیش بشم بلکه تنشو برای من لخت کرده بود و از اینکه من داشتم سینه هاشو مالش و نوازش میکردم لذت میبرد اتفاقی که خیلی وقت بود مامان با دستان هیچ مردی بعد از بابا تجربه نکرده بود تو اون لحظات جز لذت و شهوت هر چیز دیگه ای بی مفهوم بود و میدونستم قرار نیست از خواب بیدار بشم انقدر مست بوی موها و گردن بلور مامان بودم که نفهمیدم چطور تیشرتمو دراوردم و صورتمو به سینه هایی که دو سال ازشون شیر خورده بودم بچسبونم و در حال خوردن نوک سفتشون باشم ولی اینبار خبری از شیر نبود و مامان هم نگاهش به من مثل یک نوزاد نبود بلکه پسرش رو در قامت شریک جنسیش میدید که با میک‌زدن های من در حال تحریک شدن بود. مامان من رو بلند صدا زد و با دندونهایی که با حرص و کلافگی حشریت بهم فشار میداد گفت بسه دیگه دربیار شلوارتو دارم میمیرم بعد منو که سینه لختمو چسبونده بودم به سینه های نرمو گرمش و داشتم گردنش رو میخوردم از خودش با تمام قدرتش جدا کرد و مثل سر دسشویی زانو زد جلوم و شلوارمو سریع کشید پایین تا کیر کاملا شق شدم از شلوارم پرت بشه بیرون و جلوی صورت مامان باشه این صحنه خیلی زیبا بود اما وقتی مامان کیرمو گرفت و گفت منتظرش بودم من استرس گرفتم که نکنه زود ارضا بشمو شرمنده مامان بشم خجالت زده بشم ولی دیگه دست من نبود مامان کیرمو محکم توی دستش گرفته بود و میگفت اینو واسه من بزرگ کزدی نه؟ منم هر بار میگفتم اره عزیزم اره عشقم واسه تو و اسمش رو صدا میزدم اما اسمش دیگه حس قبل رو بهم نمیداد هر بار اسمش صدا میزدم و اون با صدای پر از شهوت میگفت جانم دلم فرومیریخت و مرد بودن رو در من به بیهایت میرسوند مامان هم میخواست

بود که بین ما حکم فرما بود و تصمیم میگرفت رفتم در حموم و در زدم مامان گفت جانم گفتم خوبی مامان؟ گفت اره عزیزم الان میام بیرون گفتم نه نه میخواستم بگم… گفت چیه بگو گفتم اخه روم نمیشه بگم مامان گفت چرا روت نشه بگی گفتم میتونم زیر دوش نگاهت کنم؟ مامان خندید گفت ای پررو چیو میخوای نگاه کنی تو که تا اونجای منم دیدی حوله منو بیار لطفا از روی تخت گفتم لطفا درو باز کنم دیگه مامان جواب نداد فکر کردم زیاده روی کردمو خراب کردم، چند لحظه بعد مامان خودش در حموم باز کرد و بالاتنه لختشو از پشت در اورد بیرون من پشت در نشسته بودم با دیدن مامان قند تو دلم اب شد واقعا زیبا بود سینهای بزرگ و خیس مامان رو میگم قطرات اب از روی موهاش میریخت روی سینه هاش. من محوش شده بودم مامان خندید گفت نشستی اینجا هنوز بجای هیزی کردن برو حوله منو بیار، منم سریع پاشدم رفتم حولشو آوردم مامان حوله رو ازم گرفت گفت چرا نیومدی داخل؟ گفتم تو اجازه ندادی مامان گفت تو دیگه نیازی نیس اجازه بگیری حتی برای توی تختم اومدن میفهمی؟ من زیرچشمی سینه هاشو دید میزدم مامان گفت چرا چیزی نمیگی؟ گفتم یعنی از امشب من مردتم؟ مامان دستشو گزاشت زیر چونم گفت: معلومه مرد منی سرتو بالا بگیر لازم نیست خجالت بکشی گفتم اخه ترسیدم ناراحت بشی مامان درو بست و حولشو پوشید و زود اومد بیرون با دیدن مامان نتونستم جلوی احساساتمو بگیرم گفتم چقدر خوشگل شدی مامان گفت چشمات قشنگ میبینه عزیزم یه لیوان آب بیزحمت … گفتم چشم سریع رفتم یه لیوان اب اوردم تو اتاق، مامان حولش تنش بود و جلو آینه داشت دور چشمش کرم میزد رفتم آروم گزاشتم رو میز تشکر کرد ازم و گفت بشین لب تخت من دل تو دلم نبود هر لحظه داشتم خودمو تو آغوش لخت و نرم و گرمش حس میکردم مامان گفت خب پسر مجنونم عاشق مادرش شده درسته یا نه؟ من با خنده گفتم من همیشه عاشقت بودم مامان برگشت از جلو آینه ایستاده بود روبروی من گفت خب منم عاشقتم ولی منظور من چیز دیگست خط سینه هاش از وسط لبه های حوله مشخص بود و موهای خیسش که از کنار کلاه حوله بیرون زده بود کلاهش برداشت شروع کرد به برس کشیدن گفت دوس داری کادویی که خریدی رو برات بپوشم من بلند شدم گفتم مامان تو چی؟ تو عاشق پسرت نشدی؟ یکم فکر کرد گفت مگه میشه مادری عاشق بچش نباشه؟! گفتم نه منظورم همونه که خودت پرسیدی؟ مامان گفت یه هفته است با خودم درگیرم قبلش فکرم نمیکردم پسرم پاره تنم بخواد بشه همخوابم ولی الان قضیه فرق کرده… گفتم یعنی چی؟ برسشو گزاشت کنار قرصشو از کشو میزش دراورد با آبی که براش اوردم خورد بعد اومد نشست کنارم گفت نمیدونم چرا بعد بابات از خودم متنفر شدم از خودم بدم میومد اما تو تونستی منو به زندگی برگردونی این عجیبه برام که کنار تو اصلا احساس عذاب وجدان یا حقارت نمیکنم افتخار میکنم که پسرم مرد شده شاید اگه هیچوقت حستو نمیفهمیدم منم عاشقت نمیشدم یعنی اینکه هیچوقت دلم نمیخواست لخت منو ببینی… نگاهمون عمیق بهم بود یه حس مردونگی و غرور خاصی وجودمو گرفت خجالتو گزاشتم کنار صورتمو نزدیک صورت مامان کردم گفتم پس کادویی که خریدم امشب نپوش یعنی دوس دارم هیچی نپوشی… مامان چشماشو بست و با لبخند معصومش لبشو گزاشت رو لبم حرارت داشت بدنمو میسوزوند نفهمیدم چی شد به یکباره نتونستم خودمو کنترل کنم با دو دستم سر مامان رو گرفته بودمو داشتم لباشو از شدت حشریت میخوردم مامانم سر و گردن منو گرفته بود من داشتم نگاهش میکردم ولی مامان چشماشو کامل بسته بود و اونم از حشر بالا نمیفهمید چجور داره ازم لب میگیره زبونشو میاورد بین لبای من همینطور که نشسته بودیمو د

اثرات هیزیه بعد جلو خندشو با پشت دستش گرفت گفت شوخی کردم طبیعیه بعد صورتشو بهم نزدیک کرد سر لپاش گل انداخته بود بوی عطرش هم مستم کرده بود خیلی آروم در گوشم گفت راستشو بخوای منم قبل اینکه بری حموم تو اتاق بغلت بودم شرت کادوت رو یکم خیس کردم بعد نگاه کردم اونم فهمید که دارم کسشو نگاه میکنم یه لکه کم خیسی به شرتش بود. نمی‌دونم اونجا بود که به بیدار بودنم شک کردم خیلی دلم میخواست بهش بگم من فدای اونجات بشم که واسه من خیس شده ولی زبونم بند اومده بوذ چیزی نتونستم بگم فقط نگام اوردم تو چشماش زل زدم همه چیز شبیه رویا بود، مامان انقدر باهام نزدیک شده و واقعا حرفایی که با بابا میزده رو داشت به من میزد! مامان بدجور حشرش زده بود بالا باورم نمیشد انقدر شهوتی باشه شاید برای همین بعد فوت بابا عصبی شده بود و افسردگی گرفت. یدفعه مامان گفت چرا زل زدی مگه نمیخواستی جای باباتو بگیری؟ میخوای من برات کرم بزنم؟ باز من احمق گیح و مثلا با حیا گفتم نه نه دستت دردنکنه خودم میزنم و مامان گفت هر طور مایلی تو برو تو اتاق کاراتو بکنو بیا اتاق من تا منم چند دقیقه دیگه برم دوش بگیرم بعد خندید بوسم کرد و گفت نظرت چیه حالا بازم میخوای از خونه بری مامانتو تنها بزاری؟ یا میخوای یه سیلی بهت بزنم ببینی بیداری یا نه؟ منم که احساسی شده بودم از شوق و ذوق زیاد بغضم گرفته بود گفتم دوستت دارم مامان… اونم گفت منم دوست دارم عزیزم… میخواستم لپشو بوس کنم که نمیدونم چی شد تبدیل به لب شد! مامان دیگه چیزی نگفت لبخندشو فروخورد و زود رفت تو اتاقش… این اولین لب گرفتن منو مامان بود که خود مامان عاملش بود و بجای لپش، لبش رو اورد گذاشت به لب من… شروع یک رویای واقعی: شب اول دستم گزاشتم رو قلبم و تپش هاش رو واضحتر از هر موقعی حس میکردم هوای خونه مثل قبل نبود انگار همه چیز تغییر کرده شاید معجزه شده و من جای بابامو گرفتم شاید هم من بابامم! احساس میکردم امشب دامادیمه، مامان واقعا شبیه عروس شده بود برای اونم امشب شب عروسیشه. ما بطور عجیبی نسبتمون رو فراموش کرده بودیم. عشق یا هوس هر چی که اسمش باشه دوطرفه گره خورده بود و چه کسی میتونست مارو سرزنش کنه بخاطر لذتی که برامون ارزشش از هر چیز بالاتره… بعد از اینکه تمام بدنم رو کرم زدم و حرارت بدنم آروم گرفت، موهامو شونه کردم و لباسمو پوشیدم که برم به سمت اتاق مامان ولی احساس کردم با این مقدار هیجان و استرس زیاد شاید با لمس تنش کار تموم بشه برای همین بی حسی دندونم رو به مقدار بسیار زیادی به تمام کیرم زدم و آنقدر مالیدم که دیگه کیرمو احساسش نمی‌کردم ! شق کرده بودم و متورم شده بود شرتم داشت منفجر میشد. رفتم تو اتاق مامان و برای اولین بار احساس نکردم که به حریم خصوصیش وارد شدم انگار این اتاق از اتاق خودم آشناتر بود. در کشو کمد مامان باز بود تمام لباس زیراش منظم چیده شده بود تو اتاق بوی عطر شیرین و ملایم و شهوت برانگیز مامان پخش شده بود اتاق بوی مامان رو میداد نگاهم افتاد به حولش که روی تخت بود! مامان حولشو نبرده بود تو حموم این یعنی لخت از حموم میاد بیرون؟! صدای دوش حموم تو گوشام پر شده بود همین صدا کافی بود تا مامان رو زیر دوش تجسم کنم با موهای خیس روی صورتش و آب و کفی که از روی سینه هاش داره میریزه روی شکمش و می‌ره به لای پاهاش و رونهای بزرگ و کشیده و صاف و براقش رو خیس و لیز و درخشنده تر میکنه من بی تاب بودم تشنه تر از هر وقت میخواستم با همون رطوبت تنش مرحم تن تب دارم بشه، هیچ دیواری و مانعی دیگه بین منو مامان نبود شاید من میخواستم زیر دوش تماشاش کنم… شهوت تنها چیزی

مامان، من بابامم (۳) #مامان #تابو زیر دوش حال عجیبی داشتم باورم نمیشد که مامان ازم خواست شب کنارش بخوابم از یه طرف خوشحال بودم از طرف دیگه استرس سر تا پامو گرفته بود، من در آستانه رابطه با مامانم بودم و این یک رویا نبود ولی تصور اشک و لبخند مامان منو از درون خالی کرده بود حس همخوابی با مامانم حالا که داشت بوی واقعیت میگرفت برام سخت شده بود… اگه نتونستم رابطه موفقی داشته باشم و خراب کنم؟ اگه نتونم مثل بابام باشم؟ اگه مامان وسط کار پشیمون بشه؟ اگه مامان یا من بعد از فروکش کردن شهوتمون به خودمون بیایم و از اینکه با هم سکس کردیم عذاب وجدان بگیریم؟(نمیتونستم دوباره گریه مامان رو بخاطر این موضوع تحمل کنم). اگه مامان بعد از امشب رفتارش باهام عوض بشه و یا اولین و آخرین همخوابی باشه… ذهنم پر از این ترس ها و استرس ها شده بود، شاید بخاطر من میخواد تن بده شایدم حرف و خواسته خودش باشه… باید به خودم میومدم یه عمر رویامو با مامانم ساختم حالا چه اتفاقی افتاده که توهماتم داره عملی میشه، مامان هم که راضی، ولی من دارم پا پس میکشم… خیلی عجیب بود من به خواسته مامان قراره باهاش بخوابم ولی حالا به خودم اومدم میبینم کار سخت تر از اون چیزیه که تصور میکردم… میون جنگ افکارم ناگهان مامان بدون اینکه در بزنه درو باز کرد و من سریغ ناخودآگاه دستم گزاشتم جلوم، مامان که با همون شرت و سوتین بود سرخ و سفیدی بازوهاش بالای سینش و خط سینه هاش دوباره دلم آب کرد چشمام رو جادو کرد… مامان با لبخند آرامش بخشش گفت چیه ترسیدی؟ ژیلت آوردم برات فقط زود بیا بیرون تا منم برم یه دوش بگیرم. من با دیدن مامان آرامش گرفتم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم اجازه نمیداد دستمو از جلوم بردارم تا دوباره کیرمو ببینه، مامان رفت و به خودم گفتم کاش دستمو برمیداشتم تا ببینه و سر حرفو باز کنم میتونستم ازش بخوام که بیاد زیر دوش با هم دوش بگیریم اما حیف از خجالت لعنتی روم نشد بهش بگم . بلاخره کلید این رابطه و شروعش دست من بود و من باید یه کاری میکردم. مامان که همه تلاشش رو کرد. همینطور که داشتم اصلاح میکردم مامان رو تجسم کردم که پایین پله ها چادرش رو انداخت و با اندام دلرباش دل منو برد. فوق العاده بود دیدن رونهای سفید و براقش سینه های بزرگش که تو اون سوتین تحت فشار بود و شونه های خوش فرمش تصویرش از جلوم نمیرفت داشتم راست میکردم که چندجامو زخم کردم انقدر که حواسم پرت شده بود. حولمو پوشیدمو از حموم اومدم بیرون که برم به سمت اتاقم که مامان صدام کرد گفت عافیت باشه چکار میکردی یدفعه صبح میومدی بیرون، گفتم اخه ژیلتش کند بود. مامان خندید گفت ژیلت کند بود یا موها زیاد بودن فکر کنم فقط موهای سرتو ابروهات نزدی، منم خندم گرفت گفتم دس رو دلم نزار مامان لطفا کرم مرطوب کننده بده که همه جام داره میسوزه مامان گفت آخی عزیزم این چه کاری بود کردی چرا همه بدنتو اصلاح کردی صبر کن تا برات بیارم منم از پشت موقع راه رفتن بالا تا پایینشو نگاه میکردم باورکردنی نبود که مامان با همون شرت و سوتین که براش گرفتم داره تو خونه راه میره و من انگار واقعا جای بابارو گرفته بودم! مامان از اتاقش برگشت وقتی نزدیک شد دیدم زل زده به پایین تنم بعد اشاره کرد گفت پا وسطیت اومده بیرون داره سرک میکشه. منو بگی از خجالت آب شدم… با گفتن مامان سریع متوجه شدم وای من حواسم کجاست کیرم نیمه راست شده از کنار حوله زده بیرون، سریع حوله رو کشیدم روش دستم گزاشتم جلوم گفتم اخ حواسم نبود ببخشید اخه دست خودم نیس انقدر جذاب شدی امشب با این پوشش نمیتونم نگاهت نکنم، مامان کرم داد دستم گفت اشکال نداره اینا

Repost from N/a
سسکی ترین داستان های تصویری شهوانی مخصوص دوستان حشرری😍😈💦 مشاهده داستان 🔥
سسکی ترین داستان های تصویری شهوانی مخصوص دوستان حشرری😍😈💦 مشاهده داستان 🔥

با این ربات دانلودر پیشرفته علاوه بر دانلود پستای اینستاگرامی میتونی با این روشی که تو عکس آموزشش هست پروفایل اینستای هر کسی
+1
با این ربات دانلودر پیشرفته علاوه بر دانلود پستای اینستاگرامی میتونی با این روشی که تو عکس آموزشش هست پروفایل اینستای هر کسی که دوست داشته باشین رو با بهترین کیفیت ممکن دانلود کنین 👌 حتی پروفایل کراشتو 😁 @Utinstaloderbot

sticker.webp0.09 KB

گفتم حتما رفتن بیرون غذا گذاشتم داغ شه تواین فاصله سماورو روشن کرده بودم یه چایی بخورم بعد ناهار بخورم آب جوش ریختم تولیوان یه نپتون انداختم توش بعدش اومدم نپتونو بندازم سطل آشغال دیدم وااای دستمال کاغدی های دیشب توشه تازه یادم افتاد دیشب که باعجله زدم بیرون دستمالا رو یادم رفت وردارم و موند رو تخت.بماند که اونروز چطوری گذشت.واینکه هیچ وقت سارا راجب اونشب چیزی بهم نگفت ولی از اون شب به بعد برخورد سارا بامن تغییر کرد دیگه خونه ما نیومد فقط تا دم در میومد ونیما رومیبرد ومیاورد دیگه بامن مثل ثابق نشد.اول داستان گفتم این چیزا رو با جزعیات بخوای کامل بنویسی میشه یه کتاب حدالامکان خلاصه کردم از طرفیم باز طولانی شد امیدوارم خستتون نکنه. نوشته: میلاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یجان زیادی داشتم تا بحال همچین چیزی برام پیش نیومده بود البته سکس غیر معمول زیاد داشتم ولی این فرق داشت.به همکارم پیام دادم برام مشکلی پیش اومده نمیتونم امشب شیفتمو برم وازش خواستم جام بره شیفت.اونم اوکی داد.منم با کلی بدبختی و برنامه ریزی دوتا شربت درست کردم کلی چرت وپرت طعم دهنده واینا جوری که مزه قرصو نفهمه ریختم توش و قرصم پودر کردم ریختم توش و با کلی زحمت دادم سارا و شربت خودم که چیزی نداشتو خوردم و گفتم من باید برم خداحافظی کردم رفتم بیرون چند ساعتی چرخیدم تا قرصه اثر کنه و نیما هم بخوابه فقط خداخدا میکردم تواتاق نیما نخوابه ولی از هیجان قلبم تودهنم بود رفتم خونه درو باز کردم رفتم بالا در واحد وآروم باز کردم رفتم تو دیدم خبری نیس چراغها خاموشه اتاق نیما رو مثل دزدا بازکردم دیدم نیما آروم خوابه و خدارو شکر سارا اونجا نیس فهمیدم رفته اتاق من رفتم اتاق آروم باز کردم دیدم چراغش روشنه و سارا رو تخت خوابه اول یه لحظه نگران شدم یه وقت اتفاقی نیفته یواش رفتم نزدیکش آروم صداش کردم دیدم جواب نمیده ریز تکونش دادم دیدم نه انگار مرده باشه ولی نفس میکشید نگرانی بیموردم رفت ولی همچنان ترس اینو داشتم یه وقت بیدار نشه آبروم بره.تواین فکرا بودم یه خورده به خودم جرات دادم دست به ساق و رون پاهاش کشدم.این لمس دست کافی بود که کیرم عین سنگ سفت وراست بشه و فکر بعدشو نکنم دلو به دریا زدمو گفتم هرچه باداباد توکل به خدا انشاله مشکلی پیش نمیاد.باهمون لباس بیرون منظورم شلوارو بلوز خوابیده بودروسریم سرش نبود موهاش باز رو بالش بود پس دیگه نباید فکر چیزیو میکردم بجز سکس بعد چندوقت باکلی بدبختی شلوارو شرتشو باهم کشیدم پایین وبالاخره کوسشو دیدم به پشت خوابوندم پاهاشو دادم بالا و حسابی کوسشو خوردم واااای داشتم دیونه میشدم اینقد چوچولشو مک زدم گفتم الان بیدار میشه بعد آروم بلیزشو دادم بالا وسینه ها رو از سوتینش دادم بیرون و یه خورده خوردم دیگه طاقت نداشتم باز پاهارو دادم بالا کیرمو درآوردم خیس خیس بود یه خورده مالیدم روکوسش و آروم هل دادم تو واااای که چقد این کوس تنگ بود باور کنید تا نصف کیرم بره توش یه دقیقه طول کشید.هی آروم عقب جلو میکردم تا بیشتر باز بشه و بیشتر بره تو که توهمین حالت دیدم آبم داره میاد کشیدم بیرون ریختم رو کوسش پاهاشو دادم پایین سریع دستمال آوردم آبمو ازرو کوسش خشک کردم و لبه تخت نشستم و خیلی سریع عذاب وجدان گرفتم.تو شوک بودم و فکریه چند دقیقه گذشت من دوباره برگشتم اندامشو نگاه کردم باز حشر اومد سراغم مجبور شدم عذاب وجدانو بیخیال شمو کارمو ادامه بدم چون خیلی زود آبم اومده بود گفتم من که کردم بذار کاملش کنم پس دوباره دست بکار شدمو کیرم سخ کردم و دوباره همون روشو ادامه دادم توهمون حالت اینقد عقب جلوکردم تاکل کیرمو فرستادم تو تلمبه یواش ادامه دادم خیلی محشر بود هم اینکه من بعد مدتها سکس داشتم هم اینکه اون خیلی تنگ بودبی نهایت حال داد.تنها عیبش این بود که نمیتونستم پوزیشن دیگه رو پیاده کنم واینکه سارا تو سکسم نبود چون خواب بود ومن انگار بایه مجسمه ولی واقعی داشتم سکس میکردم.ولی برام باز لذت بخش بود خلاصه توهمون حالت اینقد تلمبه زدم تا آبم دوباره اومدو خالی کردم بیرون سریع تمیز کردم لباساشو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون رفتم ماشینو سوار شدم رفتم سر کار و همکارمو یه قصه سرهم کردم که مشکلم حل شد اومدم تو برو اونم رفت و من تاصبح توفکر سکسی که کرده بودم درگیر بودم.اونشب تموم شد فرداش صبح جایی رفتم یه کار داشتم انجام دادم تا بیام خونه شد ساعت۳ اومدم دیدم اینا نیستن

رابطه با خواهر زن بعد از... #خواهرزن باسلام خدمت همه دوستان.میلاد هستم قبلا یه بار یه داستان اینجا گذاشتم.ولی بعد چند وقت اومدم زیرش کلی چرت وپرت خوندم که بعضی ازدوستان زحمتش کشیده بودن.لازمه واسه این عزیزان بگم اولا اگه احساس میکنی این داستانها دروغن چرا وقت میذاری میخونی؟ و اینکه اینجا که کتاب نیس سیر تا پیاز رو کامل توضیح بدن خوب یه مقدارش خلاصه میشه که از حوصله مخاطب خارج نشه.واینکه دوست عزیز اگه تو توعمرت ازاین اتفاقا واست نیفتاده دلیل نمیشه.یا خیلی چیزای دیگه.ببخشید ولی باید میگفتم اینارو اگه عزیزی حوصله نداره نخونه برگردیم سر این داستان:یه مختصر از خونواده خودم و شرایط خواهر زنم بگم.من حدود دوسال پیش همسرم فوت کرد ویه پسر به اسم نیما دارم که بنا به شرایط پسرم فعلا تصمیم به ازدواج مجدد نگرفتم.ازاون طرفم یه خواهر زن دارم یه سال ازخودم کوچیکتر وحدود یک سال واندی ازهمسرش جدا شده و خونش تقریبا نزدیک ماس.و چون نیما ۷ساله ی من تنهاس خیلی هواشو داره.ایشون یه خانم بااندام معمولی وچهره معمولی داره،اوایل هیچ نظری بهش نداشتم تااینکه یه بار یه فیلم پورن خارجی دیدم هنرپیشه زن از نظر قیافه خیلی شبیه سارا (خواهرزنم)بود جوری که این فیلمو دوسه بار نگاه کردم.ازاون جریان به بعد نمیدونم چرا هروقت سارا رو میدیدم اون فیلمه یادم میفتاد و ناخداگاه حشری میشدم.البته اون موقع هم اون شوهر داشت هم همسر من زنده بود.ولی واقعا هرکاری کردم این داستان هروقت میدیدمش برام تازه میشد و نمیشد باکسی هم درمیون بذارم.فقط تو فکر خودم بود و بعدشم که نبود یادم میرفت تا دفعه بعد که ببینمش یادم بیفته. گذشت تا اینکه گذر زمان یواش یواش باعث شد تا برام کم رنگ بشه وتواین حدفاصل اون اتفاق واسه من افتاد و بعدشم اون جدا شد ولی همچنان خونه ما میومد ونیما رو میدید بیشتر وقتا میبردش بیرون یه وقتایی من شیفت شب بودم هم میبرد خونش و یه روز نیما بااون بود جوری که نیما دیگه خیلی بهش عادت کرده بود.بعد فوت همسرم واقعا من دیگه دنبال سکس نبودم شاید کسی تجربه کرده باشه ولی انگار دیگه هیچ حسی به زن نداشتم.گدشت تا اینکه یه روز خونه بودم وشب اون روز شیفت بودم که بعدازظهر سارا اومد خونه ما.(قبلش بگم باز نگین چرت وپرت میگه.سارا واقعا آدم موجهی بود خیلی سالم بودحداقلش من تواین چندسالی که میشناختم اینجوری بوده) اومدو بعداحوال پرسی بامن و یه خورده صحبت روزمره با نیما رفت اتاق نیما من مشغول گوشی بودم و توحال خودم که باز اون فیلمه یادم افتاد باور کنید انگار خدا هم خودش میخواد این اتفاق بیفته وگرنه بعد چند سال چرا باید یاداون میفتادم.منی که گفتم یه حس سردی به زن پیداکرده بودم.خلاصه افکار شیطانی بود که میومد تو ذهن من ولی هرجوری بود خودمو مشغول کردم باز یادم بره نشد یکی دوساعت بعد ساراونیمااومدن بیرون و نیما گفت بابا به خاله میگم بمونه پیش من میگه نه بریم خونه ما.نمیدونم چی شد ولی بدون هیچ فکر شومی گفتم خوب سارا بمون پیش نیما من شب شیفتم فردا هم جایی کار دارم دیر میام.اگه چیزی لازم داری از خونت بیار بمون.گفت نه چیزی لازم ندارم یه خورده منومن کرد بااسرار نیما گفت باشه.و رفت آشپزخونه واسه خودشون شام درست کنه.من از پذیرایی تودیدم بود هی میدیدمش باز فکر و فکر.از طرفی حشری شدم دوسداشتم مثل اون هنرپیشه باهاش سکس کنم بعد چند وقتی که سکس نداشتم از طرفی میترسیدم آبرو ریزی بشه و اصلا جراتشو نداشتم بهش بگم.ولی ازذهنمم خارج نمیشد. بعد کلی کلنجار با خودم نقشه کشیدم یواشکی و بدون اینکه بفهمه باهاش سکس کنم.پس به جایی عقلم رسید که باقرص خواب بخوابونمش و ترتیب کارو بدم ه

🆒اپدیت جدید رباتمون که میتونید یوزر نیم پیجارو بزنید و پروفایل و استوری پیجارو با بالاترین کیفیت دانلود کنید. ایدی ربات : @U
🆒اپدیت جدید رباتمون که میتونید یوزر نیم پیجارو بزنید و پروفایل و استوری پیجارو با بالاترین کیفیت دانلود کنید. ایدی ربات : @Utinstaloderbot

sticker.webp0.09 KB

هسته می‌خوردم و افسانه آه میکشید و آخ و آی می‌گفت. دستم رو روی شکمش گذاشتم دیدم نفسش تند شده آهسته دستم را بردم پایین دیدم عکس العملی نشون نمی ده از زیر کمربند و دکمه شلوار جینش دستمو بردم تو شلوارش دیدم داره از شهوت میپیچه تو خودش و داد میزنه. آراد همین حین شروع کرد به گریه و صدای گریه اش بلند و بلند تر شد و مامانش هم آه و ناله میکرد. یه لحظه بلند شدم به خیال اینکه افسانه به آراد برسه ولی افسانه از شدت شهوت دستم رو گرفت و گفت رامین تو رو خدا دارم میمیرم. شلوار و شرتم را در بیار بکن توش. با حالت گریه گفت. و التماس و عجز. منم دکمه شلوارش را در اوردم و با شرت گرفتم کشیدم از پاش در آوردم.‌اراد هم همینطور جیغ میزد و نکاهمون میکرد. بازوم را گرفت افسانه کشید منو رو خودش منم سریع شلوار خودم را در اوردم. دستش را آورد زیر شکمم و کیرم را گرفت محکم کشید سمت کسش و لای چاک کسش شروع کرد تند تند میکشید. آب کسش حسابی اومده و بود و لای رونش خیس خیس شده بود. منم با انگشت کسش را باز کردم و کلاهک کیرم را با سوراخ کیش تنظیم کردم. یه کوچولو بردم داخل یهو یه آه و ای بلندی گفت. گفت تو رو خدا در نیار من هم یک لحظه در آوردم شروع کرد فحش دادن. کصافت عوضی چرا دراوردی محکم منو کشید رو خودش گفت بکن توش بخدا دارم میمیرم منم فرو کردم تا نصف بیشتر تو کسش. آنقدر حشری شده بود که گریه های آراد به تخمش هم نبود شروع کردم تلمبه زدن و افسانه فقط جیغ و آخ و اوخ میکرد و از رور شهوت گریه میکرد. زبونم را با دستش از دهنم گرفت و کشید سمت دهنش و کرد تو دهنش شروع کرد میک زدن. دیدم داره نفس هایش تندتند و تند تر میشه و ناله های شدید تر و التماس میکرد که محکم تر بکن و سریعتر. یهو هر دو تامون همزمان شدیدترین ارضای عمرمون را تجربه کردیم ‌‌‌‌‌انقدرعرق کرده بودیم که انکار سونا رفتم. من روش دراز کشیده بودم و دوتامون لخت مادرزاد ولو شدیم تو بغل هم. ادامه دارد.‌‌… نوشته: رامین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

فتم چه نازه و اومدم بچه شو ببوسم، کنار صورتم آهسته با سینه افسانه تماس کوچیک پیدا کرد. اصلا تصور نمیکنید چقدر حالم خراب شد و چه هشوتی گرفتم. بعد از اون چند سری به بهونه گرفتن بچه شون یا بوسیدنش آهسته دستش را امس میکردم یا صورتم را با سینه اش تماس میدادم. دیدم هیچ عکس العمل بدی نشون میده و برعکس با مهربونی لبخند میزنه. دیگه فهمیدم راهش چیه. یه روز که رضا شوهر افسانه سر کار بود میخواستیم بریم خرید با خانمم که رویا گفت افسانه هم چند تا خرید داره بریم دنبالش. خلاصه رفتیم دنبالش و افسانه گفت نمازم را بخونم میام. سریع نمازش را خوند و با بچه اش اومد.‌ رفتیم خرید ها انجام دادیم که خانمم گفت من باید برم آرایشگاه چون آرایشگرم پیام داده فردا می‌ره مسافرت. اگر میتونی من رو برسون و بعد افسانه را برسون خونشون. منم از خدا خواسته رویا را رسوندم آرایشگاه و افسانه و بچه اش را رسوندم خونه شون. افسانه میخواست خرید ها را برداره بهش اصرار کردم که من میارم و تو بچه را ببر که نمیتونی. خلاصه اینکه افسانه تشکر کرد رفت داخل منم خرید ها را برداشتم رفتم تو خونه شون. گذاشتم تو آشپزخانه و حدود ساعت دو و نیم ظهر بود و رضا شوهر افسانه هم تا شب سرکار بود. دل رو زدم به دریا رفتم که بچه افسانه که بغلش بود ببوسم. گفتم آراد جون یه بوس بده بهم و افسانه ایستاده بود و آراد بغلش بود. آروم سرم رو از بین دستای افسانه و چند بار آراد رو بوسیدم و سرم رو آهسته کشیدم روی سینه افسانه. بلند شدم تو چشماش نگاه کردم دیدم با چشمای سبزش نگام نمیکنه گفتم یه بار دیگه آراد رو میتونم ببوسم.‌ گفت آره. این سری دستم را آهسته گذاشتم پشت کتف افسانه و آراد را بوسیدم. آهسته همینطور که آراد را میبوسیدم با دستم از پشت کتف افسانه، افسانه را به طرف خودم کشیدم. به بهونه اینکه محکم‌تر آراد را ببوسم. دیدم یه لرزش خفیفی تو دستای افسانه دیده میشه. نگاهش کردم دیدم نفسش تند تر شده. گفتم افسانه جان یه بار دیگه آراد را می‌خوام ببوسم ولی محکم. با صدای آهسته و لرزان گفت باشه باشه. بهش گفتم روبروم وایستا که بهتر بوسش کنم افسانه چرخید روبروم وایستاد. این سری دو تا دستم را دو طرف بازوی افسانه گذاشتم کشیدمش سمت خودم. دست خودم هم از شدت شهوت و تحریک شدن می‌لرزید. افسانه هم آب دهنش را تند تند قورت میداد. کشیدمش سمت خودم و آراد را بوسیدم.‌ همون‌طور که میبوسیدم سرم رو میمالیدم به سینه افسانه که نوکش سیخ سیخ شده بود و معلوم بود سوتین نبسته بود. دیگه داشتم دیوونه میشدم و حال افسانه هم معلوم بود خراب شده. به افسانه گفتم نمی‌خوای بهش شیر بدی گشنشه گفت آره. نشست همونجا آهسته جوری که مثلا من نبینم یه دکمه مانتوش را باز کرد و سینه شو گذاشت تو دهنش. هنوز حیا داشت ولی آنقدر تحریک شده بودیم که دیگه مغزمون منطق نمیفهمید. یکم که گذشت منتظر یه حرکت بودم از افسانه. افسانه هم برگشت گفت نمی‌دونم چرا شیرم کم شده. آراد هم خوب نمیخوره. بهش گفتم شاید زورش نمیرسه بمکه. افسانه با صدای آهسته و لرزان گفت چیکار کنم به نظرت. گفتم باید یکی محکم تر بمکه تا شیرش روون بشه. دیدم ساکت شد‌‌. گفتم میخوای من کمکت کنم؟ با صدای خفه و مثل درگوشی گفت آره. اومدم سمتش دکمه مانتوش را کامل باز کرد و آراد را کنار گذاشت منم سرم رو بردم سمت سینه هاشو سینه شو کامل آورد بیرون و نفس هاش لرزان شده بود و سرمو گرفت و سمت سینه اش برد منم دهنمو باز کردم و نصف سینه اش که سایز ۷۵ هست را بردم داخل دهنم. یهو یه آه بلندی کشید و دراز کشید رو زمین. منم شروع کردم به مکیدن و لیس زدن. شیرش آهسته آ

ماراتون شهوت (۱) #زن_شوهردار #خواهرزن این داستان نیست و کلمه به کلمه اش واقعیت هست. لطفا نرید آخر این خاطره را بخونید. می‌خوام از همین اول این ماراتون را پیش بریم. همه نوشته ها و بجز اسامی واقعی هستن. ترسی هم ندارم که یه آشنا این داستان را بخونه چون نمیتونه ثابت کنه منم. تمام اتفاقات واقعی را نوشتم چون خوشم نمیاد خیال‌بافی کنم و حتی یه جمله دروغ بنویسم. حالم از این کار به هم میخوره. اسم من رامین هست. خواهرزنم افسانه هست. زنم هم رویا. 33 سالمه. خوش چهره و خوش اندام هستم. انتظار نداشته باشید آخر این داستان یه سکس وجود داشته باشه. البته شایدم به سکس ختم بشه ولی خط به خط بریم جلو اینجوری هیجانش بیشتره. از روز اول ازدواج از افسانه خواهرزنم خیلی خوشم میومد که همسن من هست و یه سال از زنم کوچکتره. زنم یه سال ازم بزرگتره. یه سال بعد از ما افسانه با رضا ازدواج کرد. افسانه یه دختر خیلی ناز و خوشگل با چشمای سبز روشن و موهای بور هست. یه فرشته واقعی. قیافش. و فیس صورتش شبیه سحر قریشی هست ولی از سحر خیلی خوشگل تره. قدش هم 170 باید باشه و وزن فکر میکنم 65 کیلو. خانواده مذهبی خانمم تاثیر بزرگی روی دخترها به خصوص رویا و افسانه گذاشته بود. افسانه نمازش همیشه سر وقت بود و رویا زنم کمتر. حتی اوایل ازدواج همیشه چادر به سر می‌رفت بیرون. بعد با صحبتهای رویا و بقیه کم کم چادر تبدیل شد به مانتو. خلاصه سرتون را به درد نیاورم. من بارها و بارها سعی کردم بهش نزدیک بشم ولی جرات حرکتی نداشتم. هم به دلیل مذهبی بودنش هم از ترس باجناق و زنم. ولی نهایت حرکتی که میکردم این بود که صداش میزدم افسانه جان. اینم فقط موقعی که کسی نبود که بشنوه. بعد از چند سال که به همین صورت گذشت. یه روز دستگاه وی آر که همون عینک واقعیت مجازی هست خریده بودم و افسانه و شوهرش خونمون بودن. افسانه عینک را گذاشته بود و فیلم میدید و البته اطرافش را نمی‌دید. باجناقم آروم زد به بازوش به شوخی و افسانه هم زد رو دستش. چند بار این کار را کرد تا اینکه با جناقم این سری از سمتی که من نشسته بودم زد به بازوی راست افسانه و بهم چشمک زد. میخواست اینطور القا کنه به افسانه که من بهش زدم. دیدم عکس العملی نشون نداد. چند بار این کار را کرد و آهسته زد به بازوش از سمت من و افسانه کاری نکرد. باجناقم یکم عصبی شده بود و احساس کرد که افسانه با این که فکر کرده بود من زدم هیچ عکس العملی نشون نداد. به افسانه گفت پاشو جمع کن بریم خونه و با عصبانیت رفت با افسانه. من از اون شب خیلی فکرم مشغول شد و شهوتم و هوسم به افسانه چند برابر. حس کردم افسانه هم بدش نمیاد از این موضوع. بعد از چند وقت دیدم که یکم فاصله گرفتن از ما و من میدونستم باجناقم رو رفتار افسانه در قبال من حساس شده. بعد از چند مدت یه روز که افسانه سرکار بود پیام دادم بهش و احوالش پرسیدم گفتم میتونم زنک بزنم بهت؟ گفت آره بفرمایید. زنگ زدم و بعد کلی احوالپرسی به افسانه گفتم یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی قول میدی بین خودمون بمونه. گفت بله گفتم چرا یه مدت فاصله گرفتین و رفت و امدمون کم شد. افسانه هم بعد از کلی اصرار گفت به خاطر حساسیت رضا شوهرم بعد از اون شب. اینم بگم که فهمیده بود که رضا میزد تو بازوش. بعد گفتم که خب چرا چیزی نگفتی وقتی فکر کردی من میزدم تو بازوت. گفت که من نمیتونم رفتار بدی به شما نشون بدم چون از وقتی وارد خانواده مون شدین آنقدر متشخص هستین که واقعا احترام زیادی قائلم. خلاصه اینم گذشت تا اینکه افسانه یک سال بعدش بچه دار شد و رفت و آمد ها مثل قبل زیاد شد. یه روز که رفتیم خونشون بچه اش بغلش بود و من رفتم سمتش گ

میخوای پروف اینستای کراشتو با بهترین کیفیت دانلود کنی؟ خب ما دانلودرشو ساختیم! 😎 با ربات دانلودر پیشرفته ما علاوه بر دانلود
میخوای پروف اینستای کراشتو با بهترین کیفیت دانلود کنی؟ خب ما دانلودرشو ساختیم! 😎 با ربات دانلودر پیشرفته ما علاوه بر دانلود پستای اینستاگرامی میتونی با این روشی که تو عکس آموزشش هست پروف اینستای هر کسی که دوست داشته باشین رو دانلود کنین👌 @Utinstaloderbot @Utinstaloderbot

Repost from N/a
🔴سوالات امتحانات نهایی لو رفت دانلود رایگان سوالات
🔴سوالات امتحانات نهایی لو رفت دانلود رایگان سوالات