uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 079 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 276-o'rinni va Eron mintaqasida 13 441-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 079 obunachiga ega bo‘ldi.

04 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -536 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 12.09% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.24% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 3 034 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 063 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 05 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 079
Obunachilar
-1224 soatlar
-1237 kunlar
-53630 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥

sticker.webp0.09 KB

دم تو کسش… دوباره ابم اومد و ریختم رو صورتش ،توله از خوردنش هیچ ابایی نداشت و با دست ابارو برمیداشت و میخورد… رفتم دست شویی و اونم رفت یک دوش گرفتو برگشت … ده دقیقه نگذشته بود که نگار زنگ زد …اسمش که افتاد رو صفحه ی لحظه دنیام سیاه شد و حسی گوه تر از هر چیزی که فکرشو بکنی اومد سراغم… میترسیدم باهاش رو ب رو بشم و از تو چشمام بخونه و زندگیم به فنا بره… با فاطیما خداحافظی کردمو و زدم بیرون به امید اینکه دیگه نبینمش،گذاشتمش بلک لیست و یه دوری تو خیابونا زدم… اما کاش همینجا تموم میشد… فرداش ساعت ۴ عصر بود داشتم کمکم از سر کار برمیگشتم خونه مجردی خودم که نگار اونجا بود… گوشیم زنگ خورد صدای نگار میومد که یک ریز جیغ میزد و فحش میداد و میگفت مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم… نمیدونم چجوری خودم و رسوندم خونه که دیدم گوشی تو دستشه مثل یک تیکه کوشت یک گوشه افتاده بود و بی صدا اشک میریخت… گوشیشو برداشتم دیدم حداقل ده تا عکس از سکس دیروزمون از یک خط ناشناس واسش فرستاده شده… کار فاطیما بود که میخواست به دوستم بگه رفتم به رفیقت دادم… دنیام تیره و تار شد هیچ جوری نمیتونستم سرپوش بزارم چون اونموقع ریشام تنهادفعه ای بود که بلندشون کرده بودمو مشخص بود عکسا جدیدن تا یکماه باهام حرف نمیزد… محتاج فقط یک نگاهش بودم وقتی چشماش ب چشمام میخورد با یک حس تنفری نگاهم میکرد که دوست داشتم بمیرم… تاحالا انقدر حس پوچی و حقارت نکرده بودم… واقعا از ته دلم دوست داشتم بمیرم و عرضه نداشتم خودم اینکارو بکنم… تنها چیزی که قبلا بهم شور و انگیزه میداد دوست داشتن بی حد و مرز نگار بود که الان هیچ اثری ازشون نبود و تنفر جاشو گرفته بود… میگفت باید جداشیم میگفت انتخابم اشتباه بوده اما اشکالی نداره خودم مقصرم بابام گفت استخاره گرفتم بد اومده ولی منه خر گوش ندادم اینارو که میگفت هر کلمش مثل یک خنجر بود که به قلبم میخورد روز و شب التماسش میکردم که فقط یک فرصت بده یک فرصت… بعد از یکماه کذایی،یکشب گفت خسته شدم بریدم امیدی ندارم اما میخوام درستش کنی،میتونی؟؟ میگفت و اشک میریخت چراغ دلم روشن شد گفتم تو فقط یک فرصت بده ببین چکار میکنم سه سال ازون روزها میگذره شاید دوستان باورتون نشه خوشحالم که اون اتفاقات روزهای اول زندگیم افتاد،باعث شد بفهمم زندگی چیه و عشق چیه،چون اکه مثل خیلیا بعد چنسال اتفاق میفتاد و باعث میشد زندگیشون از هم بپاشه دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم… الان میپرستمش میدونه عاشقشم میمیرم براش جونم در میره واسش یک روز گفت واقعا از ته دل بخشیدمت اما من هنوز خودمو نبخشیدم تا موقع مرگم باید بهش خدمت کنم بلکه بتونم یکم از سختیایی که اونموقع کشیده کم کنم. میدونم این اتفاقیه که واسه خیلیا افتاده،فکر میکنن درست بشو نیست اما میشه،خیلللیییی سختی داره اما میشه… زمانی که مجرد بودم خیییلی زیاد میومدم این سایت یهو به ذهنم اومدم بیام و داستانمو بگم امیدوارم داستان واقعی زندگیم رو دوست داشته باشید… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خرابش کردم...اما! #خیانت #عاشقی #زن_دوست یکسالی بود که نگار رو میشناختم… واسه منی که هفت خط عالم بودم و هزارتا دختر مختلف دیده بودم،پاک ترین ورژنی بود که تو جامعه دیده بودم. البته که ازونایی نبود که صبح تا شب تو خونه حبسش کنن به هیچ وجه یک دختر مستقل که از ۱۸ سالگی کار میکرد و دستش جلو خونوادش دراز نبود،تو جامعه چرخیده بود، اما خیلی با حیا و متین و سفت بود. به غایت زیبا با چشمهای جادویی و لبخند مسحور کننده… پاره شدم تا تونستم اعتمادشو جلب کنم داشتم عاشقش میشدم، عاشق نجابتش چشماش حرف زدنش دنیای قشنگش… سه سال دوست بودیم جونش واسم در میرفت دور از چشمش با چند نفری تیک زده بودمو خوابیده بودم اما توجیهم این بود که دوستیم و تعهدی نداریم،اخرشم که نمیخوایم ازدواج کنیم پس بزار عشق کنیم دنیا دوروزه… گذشت تا وقتی که یکشب به خودم اومدمو گفتم تهش که چی… چقدر میخای مجرد بمونی و خونه مجردی داشته باشی. وقتشه سر و سامونی به زندگیت بدی،هر چی میگشتم موردی بهتر از نگار نمیدیدم،پس گفتم همینه! رفتم خواستگاریش…خودش راضی خونوادش ناراضی،به هر فیلم و اصراری که بود عقد کردیم و دوران جدیدمون شروع شد. خطمو عوض کردمو و سعی کردم از زندگی کثیف قبلیم بکشم بیرون،سرمو انداختم پایین و چسبیدم به کار و زندگی اما صد حیف… باغچه ی زندگی من کرموتر از اینی بود که بشه با یک مدت هم نزدنش تمیزش کرد، دو سه تا از دوست دخترای قبلیم تو اینستا پیام داده بودنو و نگار دیده بود، یادمه شبی که من خواب بودم و پیامارو دیده بود و بیدارم کرد تا خود صبح اشک میریخت… دلم کباب میشد ، از این ناراحت بودم که اون هیچ تقصیری نداشت اما با هزار گوه خوردمو غلط کردم بخشید و گفت اینستاتو پاک کن همین کارو کردم… یک مدت چندماهی همه چی اروم بود ،غرور برم داشته بود که من الان عاشقشم و هیچ خدایی نمیتونه منو نسبت به نگار دلسرد کنه… یک رفیق صمیمی داشتم که از زنش جداشده بود و نگار هم میدونست. زنش یکروز زنگ زد که میخام ببینمت و حرف دارم به خاطر حساسیت نگار چیزی نگفتم و گفتم نیم ساعت میبینمش و میره پی کارش. رفتم به دیدنش نشست تو ماشین و دور زدیم و زدیم و زدیم اونم یکریز اشک میریخت میگفت: دوستت به من خیانت کرد ،زندگیم و خراب کرد و… حالش میزون نبود گفت اگه میشه منو بزار خونه و رفتم سمت خونش که کاش پام می‌شکست و نمیرفتم. یه تعارف زد و منم خیلی راحت قبول کردم و رفتم بالا چون اصلا فکرشم نمیکردم چی در انتظارمه… رسیدیم بالا ،رفت لباس عوض کنه و دست و صورتشو بشوره منم یکم. اب برداشتم بخورم همین که برگشت خشکم زد یه لباسی پوشیده بود که اگه نمیپوشید کمتر هوایی میشدم و سیخ میکردم یک شلوارک تا رونش و یک تاپ که سرسینه هاش زده بود بیرون قبلا خیلی راحت بودیم وقتی میرفتم خونشون که قلیون بکشیم یا مشروب بزنیم کلی میگفتیم و شوخی میکردیم و راحت بودیم اما هیچوقت حتا لباسی نزدیک به اینم تنش ندیده بودم… گفت چته! گفتم یه نگاه بکن چی تنت کردی توله،کفت اگه بده که برم در بیارمش! دیگه فرمون دستم نبود و کیرم به جام تصمیم میگرفت بی هوا بلند شدم و رفتم سمتش بغلش کردم و بردمش پرتش کردم رو تخت تو ده ثانیه لخت شده بودیم و شروع کردم به کسلیسی… انقدر خوردم که صدای جیغش خونرو برداشته بود و با دست جلو دهنش و میگرفت… وحشی شده بود اومد و منو خوابوند و یکجوری واسم ساک زد که تو کمتر از پنج دقیقه آبم اومدو تا قطره آخرشو خورد… سکسی تر از اینی بود که بیخیالش بشم و میخوردمشو با دست واسش میمالوندم تا دوباره سیخ کنم تا قبل اینکه کیرم سیخ بشه اونم یکبار ارضا شد … شروع کردم به کردنش تا جون داشتم تلمبه میزدم و تا دسته میکر

Repost from N/a
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥

sticker.webp0.09 KB

رگشت و گفت چی؟ بری؟ کجا؟ + مگه مهمه؟ هرجا. میرم دنبال زندگیم تو هم احساس راحتی کنی من که مشکلی ندارم راحتم نه راحت نیستی یعنی دیگه از حالا نیستی میرم که از من ترسی نداشته باشی چرا این حرفو میزنی چرا باید از پسرم بترسم؟ +تو هنوز جوانی مامان فرصت داری ازدواج کنی من تو این خونه یه مزاحمم این حرفا چیه میزنی مزاحم یعنی چی چرا فکر کردی من می خوام ازدواج کنم من هم چنین قصدی ندارم اگه وضع اون شب منم دیدی طبیعیه سالگرد ازدواج مامان و بابات بود به یادش افتادم مامان بغض کرد بسختی ادامه داد. چرا منو خجالتم میدی تو اومدی تو خلوت منو بابات میخوای بگم چرا خودارضایی کردم فقط بخاطر اینکه یاد بابات افتادم چه انتظاری داشتی؟ که تو رو ببینم بجای بابات بعلت کنم؟ تو رفتی ولی من بخاطر جیغی که سرت کشیدم حرفایی که زدم کلی گریه کردم فهمیدم دلت شکست ولی بگو با دیدن تو چه واکنشی باید نشون میدادم تو شهوتت زده بود بالا ولی من که می‌دونستم تو پسرمی … حالا تو میخوای منو تنها بزاری بری… مامان شروع به گریه کرد بلند شدم رفتم سمتش بغلش کردم گفتم ببخشید مامان من اشتباه کردم لطفاً گریه نکن من جایی نمی‌رم تو حق داشتی من اگه دلم شکست تقصیر خودمه تو چرا عذاب وجدان بگیری من باید خجالت بکشم که اومدم تو خلوتت مامان دوباره سرش گذاشته بود رو شونم و گریه میکرد من ناخودآگاه به یاد وقتی افتادم که دستم روی رونش بود ولی من نباید کاری میکردم که اوضاع از این بدتر بشه خرابکاری کرده بودم باید جمعش میکردم زمان زیادی نگذشته بود که مامان گفت بازم نمیخوای خوابتو برام تعریف کنی؟ منم براش همه انچه تو خواب دیده بودم گفتم. برخلاف تصورم واکنشب که از مامانم دیدم غیر قابل پیش بینی بود مامان خندید بلند خندید و گفت چرا باید چنین خوابی ببینی اونم با من راستشو بگو تو قبلا به رابطه با من فکر کردی منو دید میزدی؟ تو فکرم بودی؟ من که هول کرده بودم نمیدونستم چی بگم گفتم خوب یه وقتایی… خوب تو خیلی خوبی با همه احساس مادری که بهم داری اندامت منو یجوری میکنه مامان به خودش تو آینه اتاقم نگاهی کرد و بعد صورتمو بوسید گفت بابت اونشب دیگه نمیخواد ازم معذرت خواهی کنی تو حق داشتی من ازت انتظار خلاف طبیعتاً داشتم به هر حال تو یه مرد شدی من پوششم باید تغییر بدم ادامه دارد نوشته: م.م 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کی وارد رویای عمیقم شده بودم دستم روی رون مامان بود شورتش توی دستم مامان از خواب پرید با دیدن من جیغ کشید و من سریع دستمو برداشتم و شرت رو انداختم زمین و بلند شدم عقب رفتم مامان خودشو جمع کرد نشست گوشه تخت و پتو رو کشید تا زیر گلوش و بلند گفت گمشو بیرون +مامان آروم باش لطفا توضیح میدم _بهت گفتم گمشو بیرون بی حیا حرف نزن +توروخدا مامان همسایه ها بیدار میشن بزار بگم من فقط یه خواب دیدم حتی حاضر نبود صدامو بشنوه دوباره جیغ کشید با گفتن کثافت و آشغال منو بیرون کرد… منم چیزی نگفتم اومدم بیرون ولی قلبم شکست، بدم شکست. دیگه حتی لحظه ای نمیخواستم تو اون خونه بمونم میدونستم محبتی از من تو دلش نمونده بود. لباسم را پوشیدم از خونه زدم بیرون برام مهم نبود که چه فکری میکنه اونشب رو توی خیابون توی پارک صبح کردم فرداشم کلا خونه نرفتم مامانم خیلی تماس گرفت ولی جواب ندادم شب بود منم تو پارک پیام داد شام درست کردم بیا خونه منم که فقط گرسنم بود اومدم خونه، وقتی وارد شدم دیدم مامان مثل همیشه با تیشرت و شلوار ساده و موهای مشکی و براق شونه زده که تا پشت کمرش بود تو آشپزخونه داره ظرف می‌شوره سلام کردم اونم با واکنش کاملا سرد گفت علیک سلام برو دست صورتتو بشور بیا شام بخوریم رفتم دست و صورتمو شستم لباسامو عوض کردم و اومدم نشستم پشت میز تا با مامانم شام بخوریم مامان در حال کشیدن غذا بود بدون این که با من چشم تو چشم بشه به بازوهاش نگاه میکردم سفید بود ولی مثل سر لپاش گل سرخ داشت بازوهاشم همینطور سرخی قشنگی داشت دو رنگی که من عاشقشم سرخ و سفید که ترکیبش میشه صورتی اینها همه آنچه بود که مغزم داشت پردازش می کرد خوشمزگی غذای مامان زبونمو باز کرد واقعا دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده. مامان گفت مثل دفعه های قبله هیچ تغییری نکرده. ولی من فکر می کنم تغییر کرده شام را نمیگم رفتار تورو میگم کاش به خوشمزگی غذا هات بود… مامان سکوت کرد نگاهش به بشقابش بود و سرش بلند نمی کرد خیلی دوست داشتم بدونم در مورد اون شب چی میخواد بگه ولی هیچ حرفی نزد غذاشو خورد ظرف ها را جمع کرد و شروع کرد به شستنشون بدون اینکه حرفی بزنه. همینطور که سر میز نشسته بودم تشکر کردم اون جوابی نداد من دیگه تکرار نکردم پاشدم رفتم اتاقم رو تختم دراز کشیدم حوصله نداشتم تصور کنم یا رویا بسازم ناامید شده بودم نمیخواستم دیگه هیچ وقت سکس داشته باشم غمگین بودم. نیم ساعت نگذشته بود که مامان اومد توی اتاقم صدام کرد من نگاهم به گوشیم بود جوابی ندادم دوباره صدام کرد ایندفعه بلندتر با توام وقتی دید جواب نمیدم اومد کنارم لبه تخت نشست دست کشید رو سرم بعد با کف دستش صورتمو به سمت خودش چرخوند همینطور که دستش روی لپم بود بهم گفت ما هردومون به مشاور نیاز داریم +خب که چی؟ مشاور برای چی من نیاز ندارم خودت میخوای برو اتفاقا این تویی که به مشاور نیاز داری این تویی که رفتار طبیعی نیست برو برای خودت یه دوست دختر پیدا کن روزایی که میرم سرکار بیارش خونه بیخیال لطفا بابت اونشب معذرت می خوام دیگه تکرار نمیشه فقط فراموشش کن دوست دختر لازم ندارم اونشب چه خوابی دیدی که اومدی تو اتاقم؟ هیچ خوابی ندیدم آخه گفتی یه خواب دیدی؟! نمیدونستم چی باید بگم این لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که مامان تمامش کنه و بره خیلی برام تحمل ان لحظه سخت بود من دلم شکسته بود اما مامان چی میفهمید… گفتم که خوابی ندیدم بسیارخب باشه ولی تا خوابتو نگی فراموش نمیکنم مامان بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون +من دارم از اینجا میرم وقتشه مستقل بشم مامان با تعجب ب

ا منو مامانم تو چنین موقعیتی هستیم وقتی خودمو دیدم هیچی تنم نبود وای چه صحنه شرمنده کننده ای بود، خجالت کشیده بودم ولی مامان همچنان بهم لبخند میزد، دستامو جلوم گرفته بودم ولی لبخندش آرامشی بهم میداد که از لخت بودنم جلوش احساس شرم نکنم. مامانم به من اشاره کرد که برم به سمتش وقتی بهش رسیدم با همون حالت لبخند دلنشینش به لبام بوسه عاشقانه زد من داشتم بهترین خواب زندگیم رو میدیدم دوست نداشتم از اون رویای شیرین خارج بشم انقدر تصور کرده بودم که حتی توی خوابم شک داشتم به واقعی بودنش. مامان بند لباس رو باز کرد و لباس قشنگش افتاد پایین و حالا صحنه ای قشنگتر و زیباتر از هر چیز یعنی بدن کاملا لخت مامانم جلوم بود نمیدونستم از این همه حس خوب و شوقو ذوق چکار کنم. دستام دیگه جلوم نبود میخواستم با دستام سینه های مامانم رو بگیرم و با لبهام اون نوک صورتیشون رو با تمام وجودم میک بزنم. خیلی زیبا بود که منو مامانم لب ساحل دریا لخت روبروی هم هستیم و اون داره با عشق به من نگاه میکنه مامانم دستمو گرفت و رفت به سمت دریا نمیدونم چی شد داشتم میرفتم ولی دوست نداشتم این اتفاق بیوفته وقتی پاهامون کامل توی اب بود مامانم رو صدا میزدم که برگردیم به لباس قرمزش تو ساحل نگاه میکردم دور شده بودیم اونجا بود که ترسیدم ترسی که منو از رویای شیرینم از بهترین خواب زندگیم کشید بیرون تا خودمو رو تختم پیدا کنم تو اتاق تاریک و سوت و کورم با یه عالمه حس اندوه و نارضایتی که میخواستم همون لحظه بمیرم و برگردم تا ابد به همون خوابم… گوشیم رو برداشتم ساعت 3:15 بود من حسرت سینه هایی رو میخوردم که نزدیک بود خودشونو بخورم و لمسشون کنم ولی نتونستم چی از این بدتر… نمیتونستم وضعمو تحمل کنم، باز زد به سرم، تیشرتو شلوارکمو پوشیدم، تصمیم گرفتم از رختخوابم بلند شم و برم سمت اتاق مامان؛ خیلی با خودم درگیر شدم که بمونم سرجام، ولی همه وجودم بعد اون خوابی که هنوز باورم نمیشد خواب بوده، منو کشید به سمت مامانم… به آرامی در اتاقشو باز کردم چراغ خواب با نور قرمز ملایمش اتاق رو روشن کرده بود بوی عطر مامانم بهم خورد خیلی رومانتیک بود ؛ با تمام زیباییش با لباس خواب شهوت انگیزش روی لبه تخت به روی شکم در حالی که یه پاش تو دلش جمع بود و پای دیگش داشت از کنار تخت میزد بیرون خوابیده بود. خیلی دوست داشتم برم کنارش بخوابم ولی من که بابام نبودم… دیگه مطمین بودم خواب نمیبینم وارد شدم تا از نزدیک نگاش کنم، هر بار چند قدم نزدیک‌تر میشدم تاجایی که صدای نفس کشیدنش رو میشنیدم. به صورت مثل ماه و معصومش نگاه کردم، خبری از اون صورت آرایش کرده نبود ولی مهربونتر دلنشینتر و زیباتر از چهره توی خوابم بود. بعد از چند دقیقه که به صورت و بدن نیمه لختش خیره شدم، ترسیدم که بیدار بشه برگشتم تا به سمت در برم که چشمم خورد به شرت مامان که افتاده پایین تخت، دوباره به کنار تخت نزدیک شدم قلبم به تپش افتاد، خم شدم تا شورتش را از روی زمین بردارم در همین حین نگاهم افتاد به لای پاهای مامانم که از هم باز شده بود و از وسط پاهاش از نزدیک ترین فاصله بهشتی رو دیدم که ازش وارد این دنیای پرحسرت شدم… بهشتی که آرزوم بود باهاش به آرامش و لذت بی وصف برسم چه چیزی میتونه مانعی باشه که من نتونم دوباره واردش بشم؟ باز همون رویای همیشگی، نمیتونستم چشم از بهشت مامانم بردارم زیبا بود اون چاک بزرگ وسط لبه های تپلش بدون هیچ مویی، شورتش رو برداشتم مچاله شده بود باز کردم بوی حشر از خیسی شورت یعنی مامان تو شب سالگرد ازدواجش به یاد بابا زده بدم زده که شورتش خیس خیس بود.بازم نفهمیدم

ق شده بودم به خودم اومدم ازش فاصله گرفتم. مستقیم به صورتش خیره شدم. چشمامون به هم دوخته شده بود. لعنت به این شانس این چه فازی بود من گرفتم چشمای مامان خلسه رو شکست و به پایین نگاه کرد. چشماش رو تا شلوارکم دنبال کردم.  کیرم به شدت زور می زد تا بیرون بزنه! اون وقتی راست شدنشو به پاش لمس کرده بود فهمید. دوباره به من نگاه کرد و بدترین چیزی را که میشه تصور کرد گفت. _ممنون از دلداریت از اینکه به من آرامش دادی واقعا دستت دردنکنه پسرم. کیفش را برداشت و بسرعت رفت تو اتاقش. اگرچه لحن صداش آروم و شیرین بود، اما هضم ان کلمات به طرز طاقت فرسایی دردناک بود، به ویژه تأکیدش رو کلمه «پسرم». حالا این من بودم که افسرده و غمگین بودم. نمی‌تونستم احساساتم را از ذهنم دور کنم. چرا جامعه این رویای شیرین رو منع کرده؟ مامانم الان در موردم چه فکری میکنه؟ کاش جای بابامو تو دل مامانم میگرفتم؛ یعنی من میتونم اونو راضی کنم؛ شاید تا ابد تو حسرت این رویا بمونم… این افکار تا شب با من ماندگار بودند. روم نمیشد برم بهش بگم بیا ناهار بخور منم لب به غذا نزدم مامان تا شب از اتاقش بیرون نیومد موقع شام رفتم مامان رو از پشت در اتاقش صدا زدم تا بیاد ناهاری که ظهر درست کرده بودم رو بخوریم. مامان با وضع کاملا خوابالود که مشخص بود کل این مدت رو خوابیده از اتاقش بیرون اومد. و با ظاهر آشفته و با تیشرت صورتی که نصفش بیرون بود و نصف دیگش تو شلوار گیاهی سفید که چسبیده بود به پاهاش و پشتش رفته بود لای کونش رفت دسشویی و منم شامو آماده کردم و بدون اینکه باهم حرفی بزنیم سر میز آشپزخونه شام رو خوردیم در اخر مامان تشکر کرد گفت من ظرفارو میشورم تو برو استراحت کن من میخواستم بگم که خودم میشورم ولی وجدانم قبل من اومد رو زبونم +مامان، بابت ظهر معذرت میخام اصلا دست خودم نبود… _بهتره درموردش حرفی نزنیم مهم نیست فقط ازت انتظار نداشتم فراموشش کن. +بازم ببخشید من از ظهر حالم خوب نیست. _نمیخوام از ظهر چیزی بگی برو اتاقت استراحت کن. سرمو انداختم پایینو رفتم تو اتاقم حوصله گوشی و کامپیوتر نداشتم رو تختم دراز کشیدم بالشتمو محکم بغل کردم و تصمیم گرفتم که خودمو تو آغوش مامانم که کاملا لخت باهم رو تختش دراز کشیدیم تصور کنم نمیدونم بعد چه مدت بود با اه و حسرت از واقعی نبودن موقعیت آبم اومد و به جای سوراخ گرم و نرم مامانم ریخت رو ملافه و بالشتم خیس عرق بودم پاشدم تمیز کردم و بعدش رفتم دسشویی و بعد سریخچال بطری اب یخو کامل سرکشیدمو رفتم رو تختم و لخت شدم خوابم برد… خوابی دیدم که از واقعیت هم باورکردنی تر رنگی و قابل لمس بود. کنار ساحل دریا با موج های خروشان بودم. با کف پاهام ساحل رو میتونستم لمس کنم هیچکسی نبود جز زنی با لباس عروس قرمز که پشت بهم رو به دریا داشت دریا رو تماشا میکرد به سمتش رفتم وقتی برگشت سمتم، مامانم رو دیدم که اون لباس رو پوشیده آرایش غلیظ کرده و داره بهم لبخند میزنه. موهاشو مدل موی عروس بسته بود و رنگ مش کرده بود.(هیچوقت موهای مشکیشو رنگ نکرده بود). با چشمای مشکی جذب کنندش به من خیره شده بود و لب هاش صورتی جیغش بهم لبخند میزد، پوست کرمی و سفید شیری اش بسیار صاف و لطیف و براق بود(بخصوص روی شونه هاش برق میزد) سینه های بزرگش که نیمه پایینش با لباس پوشیده شده بود، قسمت بالاش که کامل تا بالا لخت بود نگاهمو از صورتش جدا کرد. خط سینش اون گردی و برامدگیشون و خطی که لباسش به وسط سینه های بزرگ و نرم مامانم انداخته بود دیوانه کننده بود. باد پایین لباسش رو بلند میکرد از ساق پاش دیدم تا کفش لخت بود تعجب کرده بودم چر

مامان، من بابامم (۱) #مامان #تابو خاطره ای که مینویسم از 16 سالگی شروع میشه. بابام توی حادثه کاری پنج سال پیش فوت کرد از همون زمان مامانم خیلی افسرده شده بود نمیتونست غم از دست دادن بابام رو هضم کنه. شبای زیادی رو به یاد میارم که قبل خواب توی رختخوابم دراز کشیده بودم و صدای گریشو از اتاقش میشنیدم. من مامانمو خیلی دوست داشتم از اینکه میدیدم داره اذیت میشه خیلی ناراحت میشدم. تا جایی که میتونستم با کارهای روزمره مثل غذا پختن لباس شستن و تمیز کردن خونه کمکش میکردم… ولی دوست داشتم یه جوری کمکش کنم که خاص باشه جوری که جای خالی بابا رو براش پر کنم. اینو بگم که مامانم از نظر اندام جذاب ترین زن دنیا نیست.در واقع، اون ساده است… لباس های ساده می پوشه، به سختی آرایش می کنه، اما از نظر من یکی از زیباترین زنان جهانه. دلیل اینکه من مامانمو برای شما توصیف می کنم اینه که مانند خیلیا که وارد سن بلوغ میشن، مامانشون موضوع جق زدنشون میشه. چه کسی میدونه چه چیزی باعث جذب یک نوجوان به مامانش میشه؟ فکر میکنم ممکنه یه هیجان ذاتی خطر در معاشقه با یه چیز ممنوع یا تابو باشه. یا می تونه نزدیکی مداوم و در دسترس بودن باشه که این تصور رو پدید میاره. روز اخر کاری بود و من داشتم آشپزی میکردم که مامانم از سرکار اومد مثل همیشه خسته بود و غمگین. ازش پرسیدم +مامان؟ _بله عزیزم؟ +حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟ بنظر حالت خوب نیس؟ مامان با صدایی که پر از غم و اندوه بود آهی کشید و گفت هی چیزی نیس عزیزم. +بیا مامان من میدونم یه چیزی هست بهم بگو من از دیدن رنج کشیدن و غم تو متنفرم. _خب، من هفته سختی را سرکار داشتم، کلی پرونده و نامه اداری مونده که آمادشون نکردم فقط همین.  اون داشت آشکارا احساسات واقعیش رو پنهان می کرد. +مامان، من و تو خوب می دونیم که کار ربطی به ناراحتیت نداره. تا کی میخوای از نبودن بابا غصه بخوری میدونم سخته ولی تو داری خودتو نابود میکنی مامان با صدای آهسته و پر از بغض گفت: “امروز بیستمین سالگرد ازدواج من و بابات بود” بعد اشکای غیرقابل کنترلش سرازیر شد. با خودم فکر کردم این مناسبتا فقط خاطرات دردناک رو به مامان یادآوری می‌کنند. معلومه که مامان فراموش نکرده بود. احساس خوبی نداشتم؛ باعث گریه مامانم شده بودم. به سمتش رفتم و آروم بغلش کردم. بی اختیار گریه می کرد. در همون لحظه که صورتش رو شونم قرار گرفت، احساس کردم پیراهنم خیس شده. مدام بهش می گفتم که همه چیز درست می شه، حالش خوب میشه، من کنارتم ازت مراقبت می کنم… نمیدونم چه احساسی بود ولی یدفعه یه حس آشنا شروع شد. افکارم از دلداری دادن به مامانم که از مرگ بابام رنجیده بود به سمت دلداری دادنش به طرف دیگه رفت… قبلاً متوجه این موضوع نشده بودم، خیلی غیرارادی داشتم به این فکر می کردم که در ان لحظه چه لباسی زیر مانتوش که دکمه های جلوشو باز کرده پوشیده!، یه بلوز سفید شلوار جذب مشکی، و یک سوتین (وقتی دستامو دور کمرش گرفتم اونو حس کردم). ندای درونم بهم میگفت باید جای بابام رو بگیرم. مرد خونه هستم، مرد روی تخت مامانم بشم. ولی اینا همش تخیل بود حتی به زبون نمیاد رویاهایی که خیلیا امیدوارن به واقعیت تبدیل بشه. گردنشو آروم بوسیدم. بوی موهایش مست کننده بود. من شروع کردم به مالیدن پشتش و اونو به خودم نزدیکتر کردم تا بتونم سینه هاشو روی خودم احساس کنم. داشتم خودم را تو رویاهایم تصور میکردم. وقتی دستام حرکت کردن و از پشتش به سمت سینه های زیبا و بزرگش حرکت کردند، متوجه نشدم که مامانم خیلی بی حرکت شده است، مثل یک مجسمه یخ زده است. مامان با خشونت صدام زدم من از رویایی که لحظه ای توش غر

sticker.webp0.09 KB

ونخواهد بود منکه برا پستونهای سارا جونمم میدادم حالا دیگه تو دستهام بود دستمو انداختم به اون ممه های خوشگلش که یه نفس عمیق کشید ویه ناله کنان گفت که وقت کمه وممکنه برادر از سر کار بیادو مارو با سرو وضع بهم ریخته ببینه وشک کنه در حالیکه اه وناله میکرد من دستمو انداختم به کوس گوشتیش که یه ریز میگفت وحید دارم میمیرم بکن توش وقت کمه زود باَش که من کشیدم یه اتاق خواب دیگه و دامنشو همزمان با شورتش در آوردم که آب کوسش بدجور راه افتاده بود که من گفتم میخوام بخورم که گفت بعدا ومن با اصرار دوتا زبون زدم وچون دیروقت شده بودبلند شدم دو تا لب اساسی ازش گرفتم سیر نمی‌شدم الانم نشدم دستش تو شلوارم داشت کیرمو می‌مالید دستشو در آورد نشست شلوارمو با شورتم یجا کشید پایین کیرم مثل فنر افتاد بیرون به بوس ویه زبون از سرش زد انداخت دهنش دو سه تا ساک زد بعد تخمهامو دوسه تا میک زد بلند شد برگشت منم از عقب زدم تو کوس تنگش دو دقیقه زدم دستم تو ممه هاش سارا تموم کرد گفتم بخواب گفت دیره زود بزن تموم کن گفتم بخواب خوابید به پشت پاهاشو باز کرد انداخت رو شونه هام کیرمو میمالیدم اونم ناله میکرد که بکن توش زود باش گفتم چی میخوای اول نمی‌گفت دید نمیکنم گفت کیرتو میخوام که یهو کیر کردم توکوس گوشتیش چشماش بست لبشو گرفتم تو دهنم که صداش زیاد در نیاد جفتمون عرق کرده بودیم گفتم داره میاد گفت خالی کن توش قرص میخورم یه آبی ریختم که گفت سوختم زود کشیدم بیرون بلند شد دوید حموم خالی کرد برگشت یه لب اساسی داد که بعد از اون یبار دیگه رفتم تو طبقه خونه خودشون صبح یکی از فامیلها فوت کرده بود که مادرم با برادرم رفتن سرخاک رفتم از در تو چشماشو باز کرد گفتم حالشو داری گفت بیا پاهاشو باز کرد یه دست اساسی کردمش یبار دیگه رفتیم یخونه دیگه فرش شسته بودیم بردیم موتورخانه تو پارکینگ بود اونجا گرفتم که حسابی برام خوردبرگشت گفتم دیگه ایندفعه از عقب میخوام که گفت میترسم گفتم نترس یواش یواش کردم تو که گفت حالا آروم آروم تقه بزن آخ که چه حالی دادهمین الانم کیر مثل سنگ شده الانم هر جا گیرش بندازم یه دستمالی میکنم ولی خیلی وقت باز میخوام بکنم اساسي،فرصت گیر نمیاد از چشماش مییفهمم که اونم تشنه منه امیدوارم پسند کنید. نوشته: وحید،تبریز 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رابطه با زنداداش خوشگلم سارا #زن_داداش با عرض سلام خدمت همه دوستان من با اسم مستعار وحید واسم زنداداشم هم سارا عزیز سارا از من چهار سال بزرگتره ویه دختر داره که سال هفتادو هشت بدنیا اومده از آنجایی که من روزی که خدمتم تمام شده این برادرزاده ام بدنیا اومده بود حالا بریم سراغ دوستانمون که بر میگرده به سال هزار سیصدوهشتاد این زنداداش من که الهی فداش بشم قد بلند با قد ۱۷۸ با سینه های ۹۰ با یه کوس تپل خوشکل بدون ذره ای گوشت اضافه با رونهای پر ویه کون بی مو خوشکل ،خودمم هم اون زمان ورزش میکردم باقد ۱۸۴ با قیافه که همه‌ میگن بدنیستم این زنداداش ما زمانی که من ۱۶ سالم بود با برادر ازدواج کرد بعد دو سه ماه این پدر زن برادر اصرار کرد که دیگه نامزد نمونن واومد خونه ما ،پدر من خیلی وقته فوت کرده وما تو خونه دو برادر با یه خواهر کوچک که از من ۱۳،۱۴سال کوچکه به همراه مادرم زندگی می‌کردیم که سارا هم به جمع ما اضافه شد من با سارا از همون روز اول صمیمی بودم اون نیز مهربون بود وپیش من اصلا حجاب نداشت وهمیشه با شلوارک تو تابستونها با یه تاب بندی میومد کا شلوارک جینش یه وجب بالای زانو بود با پاهای خوش تراش بی مو که بنظرم هر رو ز اصلاح می‌کرد وسفیدش دلمو می‌برد که من با بهونه های الکی خودمو می‌مالیدم ونمیدونم اونم میفهمید یانه چون از نگاهاش میفهمیدم که میدونه بعد دوسال من رفتم خدمت وبعداز دوسال که برگشتم دیدم برادرزاده ام بدنیا اومده چون برادر زده‌ام شیر نمی‌خورد وشیر تو پستونهاش جمع شده بود درد میکرد مجبور بود با دست شیرشو خالی کنه که چندبار دیدش زده بودم اون ممه های خوشگلشو که نوک نداشت، سارا بعد زایمان جا افتاده شده بود وخوشگلتر وتو دل بروتر ومن هم از هر فرصتی استفاده می‌کردم ودید میزدم بعداز کلی حوادث یروز مادر بزرگم سکته کرد ومادرم مجبور شد که بره پیشش ،من موندم با خواهر و زنداداش وبرادر هم که تو مغازه بود که برادرزاده ام هم یک سال ونیم شده بود من نمیدونم که چی شد سر شوخی رو با هم باز کردیم ومن خواهرم واین زنداداش خوشگل رو شروع کردم اول ترسوندن بعد که اومدم خونه این دو تا اومدن که منو بزنن وشروع کردن به شوخی کردن وسارا هم مثل همیشه با یه تاب که نصف سینه هاش بیرون بود واز زیر یه دامن تنش بود داشتن منو قلقلک میدادن منم اونارو که دیدم سارا دستهای منو میگیره که نگه داره میگیره میچسبونه به سینه هاش یا منکه خودمو جمع میکنم تا نتونن قلقلک بدن منو، ممه هاشو می‌ماله به زانوهام که من یه لحطه متوجه این رفتارش شدم که من جسارتم بیشتر شد ایندفعه من شروع کردم که اونو قلقلک بدم دستمو میمالیدم بهش که اونم که حشری شدنشو میشد از چشماش خوند واونم متوجه حرکت من شد ومن یه لحظه که خیره شدم باهم چشم تو چشم شدیم من یلحظه نمیدونم چطور شد که با سر به سارا گفتم آره میخوای که اونم با سر به من علامت مثبت‌ داد که آره منم میخوام وبا چشماش به من اشاره داد تا مواظب خواهرم باشم حالا دیگه ما هر کدوم کشیدیم کنار مونده بود که یجوری خواهرمو از سرمون باز کنیم من روبه خواهرم گفتم نمیخوای بری پیش مامان که گفت چرا میخوام برم خونه مادر بزرگم اینا دو چهاراه از ما فاصله داشت بعد از اینکه خواهرم رفت ودر این حین سارا برادر زاده ام رو که رو پاش انداخته بود که بخوابونه برد تا بندازه اتاق خواب تا بخوابه وقتی اومد از اتاق برای اولین بار بود که پرده ها کنار رفته بود منکه قلبم از هیجان در میومد از جاش و وقتی سارا منو دید به شوخی بمن گفت ای پدر سوخته بالاخره کار خودتو کردی که من چسبیدم بهش و ما لب تو لب شدیم احساسی که اون لحظه داشتم قابل وصف نیست

Repost from N/a
🚫#زیرنویس_فارسی_جدید🔞 پدر واس دخترش معلم خصوصی گرفته تا درس بخونه و دکتر شه ولی دخترش جنده ای بیش نمیشه....👙💦 🔞 مشاهده ف
🚫#زیرنویس_فارسی_جدید🔞 پدر واس دخترش معلم خصوصی گرفته تا درس بخونه و دکتر شه ولی دخترش جنده ای بیش نمیشه....👙💦 🔞 مشاهده فیلم 🚫

sticker.webp0.09 KB

محکم خودش را به تخت چسبانده بود و بخاطر بلند نشدن صداش ، متکایی را بغل کرده بود . اونقدر براش خوردم که گفت .محسن جان دیگه بسه . کیر میخوام . گفتم بگو دوباره . گفت کیرت را بکن تو کوسم. گفتم نهههه نمیکنم !!! خرج داره . گفت هرچه میخوای میدم تورا خدا دارم می میرم. هر دو پاش را پشت گردن خودش گذاشتم . کوسش کامل بالا آمد . روش قرار گرفتم . عمود کیرم را رو چاک کوسش نهادم . سرش که رفت توش ، نفس بلندی کشید و چشاش را بست . من هم ناگهانی و تا آخر فشارش دادم و روش افتادم . قشنگ کوسش جرررر خورد . متکا را تو دهانش کرده بود . چشاش زیر رو شد . یک لحظه واقعا نگرانش شدم .متکا را کنار زدم .‌و لبش را با دهان گرفتم. دو دقیقه بی حرکت بود. .بعد.چشاش را باز کرد و گفت مطمنی کوسم پاره نشده . ؟ نامرد، این کوس تا حالا بیشتر از ۱۳ سانت توش نرفته .اونهم قلمی و باریک… وجدان داشته باشه ، گفتم خیالت راحت هم سالمه. هم جاش میشه توش . محکم لبم را گرفت ومکید . منو به خودش فشار میداد.زبان تو دهانم میکرد… می‌گفت عزیزم تا حالا کجا بودی، دوساله دارم برای کیرت می سوزم.!!! گفت محسن جان تلمبه بزن من هم زدم و‌تند زدم ، هر وقت درد داشت ، محکمتر لبم را گاز می‌گرفت. تو این حال در اوج احساسات، بخودش پیچید و ارضا شد. کمی استراحت بهش دادم گفتم نامردی ها . دوبار ارضا شدی ولی من هیچ . گفت چکار کنم برات . گفتم فاطی جونم باید حالت سجده باشی و من پايين تخت باشم و تند تلمبه بزنم. قنبل کرد .کون سفید و گوشتی و خوش فرمش رو تخت بود و‌من پايين تخت، یه پام را بالا گذاشتم تا کامل بهش مسلط باشم . گفت معلومه میخوای واقعا پاره ام کنی ، گفتم متکا را بغل کن و اگر درد داشتی گازش بگیر ، سر کیرم را خیس کردم .باسنش را بالا کشیدم . کمی آب دهانم به کوسش کشیدم. وتا خایه در کوسش فرو بردم.با شکم رو‌تخت افتاد. محکم شروع به تلمبه زدن کردم، مث کشتی گیرهایی که تلاش می‌کنندتا در حالت خاک ، از تشک کنده نشوند ، محکم به تشک چسبیده بود. علنا ناله می‌کرد و اسمم را صدا میزد .!!! آی آی وای وای . محسسسسسسسسن. توراخدا آرامتر .!!! پارررررره شدم .!!! محسسسسسسن کشتی منو بخدا !!! پنج‌‌دقیقه تلمبه زدم . و آبم را کامل تو کوسش خالی کردم . و روش چنبره زدم. حدود ده دقیقه همون حالت روش دراز کشیده بودم .تا .کامل تخلیه شدیم . بلند شدیم ، گفت وای خدا از این همه سبکی و لذت ،،، رفتیم باهم دوش گرفتیم . زیر دوش تمام بدنش را شستم و مالش دادم ، سفت بغلم کرد و‌گفت محسن جان تو‌چقدر خوبی ؟!!¡ همه چیز را کامل بلدی ، الان میگم بهت دوووستتتتت دارم ‌. امروز تمام عقده های دلم را خالی کردی ،!!! محسن جان تورا خدا هیچ وقت تنهام نگذار. لبم را رو لبش گذاشتم و‌ بخودم فشارش دادم. .تو‌چشاش نگاه کردم و‌گفتم عزیزم من تازه پیدات کردم‌. تا روزی که زنده ام ، کنارت هستم .گفت ممنونم محسن من !!! اونروز من رفتم خونه ، و از فرداش رابطه ی جدید وگرم من و فاطی جونم ، خواهر زن کوچکم ، شروع شد .حداقل هفته ای سه بار سکس داریم . یکبار هم از کون کردمش ولی خیلی اذیت شد .جوری که تقریبا پاره شد و بی هوش. و‌خونریزی پیدا کرد . ولی دیگه قول دادم فعلا از کون نکنمش… فاطی عزیزم ، در سکس هات و‌داغ هست . گاهی تا نیمساعت تو‌کوسش تلمبه میزنم . رابطه اش با شوهرش هم خوب شده. و فقط هفته ای یک شب اونهم شب های جمعه با شوهرش سکس داره. . این داستان واقعی بود . و سکس من و فاطی جونم ، ادامه دارد…******** نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

م ، خم شد و ساعد دستم را محکم گاز گرفت و شل شد و افتاده بغلم . اونقدر محکم ساعدم را گاز گرفت که جای دندانش رو پوستم ماند . حدود پنج دقیقه تو بغلم بود و من هم پشتش را مالش دادم و با مو سرش بازی کردم.‌. وقتی حالش خوب شد ، خودش را جمع وجور کرد و اشاره به کیرم کردم که بلند شده بود . نگاهش کرد و سری تکان داد. روسریش را از کیفش درآورد رو پاهای دوتامون انداخت . زیپ شلوارم را پایین کشید . و دستش را تو شورتم برد. وقتی کیرم را لمس کرد ، لبش را گاز گرفت و گفت کوفتتتتتت. مرض ، و شروع به مالش کیرم کرد .با آب دهانش، دستش را خیس می‌کرد و ساق کیرم را مالش میداد .دستاش مث پنبه نرم بود. خیلی حالت خوشایندی بود . دیگه نزدیک خونه بودیم ، بهش اشاره دادم که کافیه . نیشگونی از سر کیرم گرفت و گفت دارم براش !!! جمع و جور کردیم. کم کم رسیدیم خونه شان. شوهرش را رو ویلچر گذاشتم و بردیم داخل خانه . خوشبختانه اونقدر دارو مسکن و آرام بخش بهش داده بودن که اصلا بیدار نشد . تو اتاق خودش ، براش تخت آماده کردیم . رو تخت خوابش برد . رفتم آشپزخانه، دیدم فاطی فقط شورت و سوتین تنش هست و شربت درسته میکنه. از پشت بغلش کردم و گفتم شربت و شراب و غذا و چایی و همه چیز من تویی . میدونید چند ساله فقط به یاد تو خواهرت را میگام، گفت آره میدونم دوستم داری ، ولی من می ترسیدم بهت نزدیک بشم . هم از خواهرم ، هم از خانواده ام .و هم از خودت که … هرگز فکر نمیکردم‌ به تو برسم. گفتم فاطی جونم ، از امروز یک پيام یا ارتباط با کسی ازت ببینم ، بجون خودت میکشمت. گفت محسن جان غلط کردم، هرچه تو بگی ، گفتم از امروز در همه ی کارها کنارتم ، هر کمبودی داری ، رومن حساب کن. گفت کاش میدونستی چقدر در فشار هستم گفت کاش میدونستی امروز تو ماشین بعد از یگسال ارضا شدم . گفت من دو ساله ازدواج کردم، تا الان هم خیانتی به حامد شوهرم نکردم ، چند روزه دیگه ازش نا امید شدم. که سبب شد به دوست قدیمی ام پيام دادم . محکم بغلش کردم و بوسیدمش ‌. گفتم عزیزم ‌چرا نا امیدی، ؟؟ مگه من مردم ؟ و‌لبم را بر لبش گذاشتم. گفت شوهرم‌ خیلی در سکس سرده. دو ساله انواع کارها را باهاش کردم . ولی نهایتش هفته ای یکبار سکس داریم .اونهم کوتاه !!! گفتم من بعد از ۲۵ سال ازدواج باخواهرت ، هفته ای چهار تا پنج بار سکس میکنم. گفت میدونم . شانس منه !!! گفت خواهرم گفته ، محسن با اون دم و دستگاه بزرگش خیلی اذیتم میکنه ‌. گفتم عزیزم از امروز این کیر مال تو هست ،هر لحظه و هرجا ، خواستی، میارمش خدمتت. اصلا برای خودت ، بزار خواهرت استراحت کند !!! شلوار و لباس هام در آوردم ، نشست جلو پام .خودش شورتم را پایین کشید . نگاه کیرم کرد . اول بوسش کرد . گفت لعنت به شانس من . چی میشد من اینو داشتم . گفتم ممکنه اذیتت کنه ؟؟؟؟. گفت تا باشه از این اذیت ها. گفت انصافا بزرگه . دستش را دور کیرم حلقه کرد .و سرش را تو دهانش برد . ساک میزد در حد اعلی،. مو سرش را تو دستم جمع کردم و گفتم فقط تو چشام نگاه کن . نگاه کرد و همزمان کیرم را تا ته گلوش فشار دادم . عوق میزد .چشاش پر اشک شد. بلند شد کیرم را در دست گرفت و سمت اتاق خواب رفت . گفت میخوام آرامترین و لذت بخش ترین سکس عمرم راباهات داشته باشم . گفت ارضا شدنم توماشین بهترین لذت عمرم بوده. بدنش از همه لحاظ ایده آل بود. باسن سفید و برجسته . بدن نرم . ۲۳ سال سن ، اوج جوانی . اول رفت تو حمام و سریع دوش گرفت تا بدنش تمیز باشه . روتخت دراز کشید. هر دو پاش را باز کردم . وسط پاهاش رفتم. و با دست کوسش را مالش دادم . شروع به زبان زدن به شیارکوسش کردم.

فاطی خواهر زن کوچکم (۱) #خواهرزن #زن_شوهردار محسن هستم ، ۴۵ سالمه،،۱۸۰ قد و ۹۲ کیلو وزن ، خواهر زن کوچکم فاطی هم ۲۳سالشه، ، قد ۱۶۵ وزن ۶۵ ودوساله ازدواج کرده. شوهرش حامد هم تو یه شرکت خصوصی کار میکنه. از همون زمان مجردی فاطی را دوس داشتم . خودش هم اینو فهمیده بود . ولی بخاطر محیط خانواده و برخی مسائل دیگه ، فاصله‌ ها را حفظ کردیم . یکی دو تا شیطنت کوچک با دوس پسرش از فاطی دیده بودم ، ولی بازهم سکوت. کردم و‌چیزی بهش نگفتم . تا اینکه شوهر کرد .شوهرش ظاهرا پسر آرام و ساکتی بود و اهل هیچ‌ حاشیه ای نبود، بعد مدتی در شرکت دچار سانحه شد و پای چپش شکست. در بیمارستان مرکز استان جراحی شد. . روزپنجم تو بیمارستان من همراه شوهرش بودم که دکتر ترخیصش کرد… فاطی خواهر زنم هم اونجا بود . گوشی فاطی کنار تخت بيمارستان بود، که پیامکی براش اومد . من هم ناخودآگاه یک لحظه بالای صفحه پیامش را خوندم ، پیامی عاشقانه از دوس پسر سابقش بود. وقتی فاطی برگشت ، گفتم پیامک برات اومد. و گوشی را بهش دادم و آهسته گفتم ظاهراً فعلا آقا مسعود تشریف دارن !!! رنگش مث گچ سفید شد و چیزی نگفت.و رفت بیرون . بعد چند لحظه پيامي برام فرستاد که نوشته‌ بود : محسن جان ، لطفا بین خودمون بماند . خواهشا!!! گفتم چشم فاطی خانم!¡!! کارهای ترحیص انجام شد و چون من ماشین نبرده بودم ، ماشینی براش کرایه کردیم تا شوهرش را ببریم خونه ،. چون پای شوهرش در گچ بود ، او را رو تک صندلی جلو بحالت نیمه خمیده قرار دادیم . دارو آرامبخش هم بهش زده بودند و همه اش خواب بود . بخاطر خم کردن صندلی جلو ، عملا پشت اون قسمت کسی نمی‌توانست بشینه . فاصله تا خانه هم حدود یک ساعت بود .من و فاطی پشت سر راننده نشستیم. بخاطر تنگی جا کامل بهم چسبیده بودیم. حرکت کردیم. از شهر که خارج شدیم، پاهام را به پاهاش چسباندم. شلوار لی آبی تنگی پوشیده بود ، که واقعا حجم ران و باسنش تحریک کننده بود . گوشیم را در آوردم بهش پيام دادم که هنوز با مسعود هستی !!!؟؟؟؟ گفت اونجور که فکر میکنی نیست،!!! گفتم فکر آبرو خانواده باش ، تو الان شوهر داری ، !!! گفت هی هی !!! شوهرم کجاست ؟ گقتم پس این چیه ؟ گفت ، هیچی ، بیخیال !!! گفتم اتفاقا خیالم هست و خیلی هم مهمه!! ،گفت نمیتوانم‌ برات بیشتر بگم !!! گفتم ببین فاطی اگر کاری یا نیازی داری ، به خودم بگو ،از صفر تا صد کنارت هستم . و میدانی که چقدر دوستتت دارم .!!! چرا میخوای غریبه ها آبرومان را ببرند ، چی میخوای؟؟؟؟؟ گقت واقعا همه جوره کنارم می مانی ؟؟ گفتم آره ، امتحان کن ، ضرر نداره !!! گفت ببینیم و تعریف کنیم . دیگه چراغ سبز را از فاطی گرفته بودم . دستم را آرام رو رانش گذاشتم . و مالش دادم. وقتی مخالفتی نکرد ، کم کم دستم را به سمت شکمش از زیر مانتو بردم . نگاهش کردم‌، دیدم چشماش را بسته و به صندلی تکیه داده . خوشبختانه راننده دیدی به ما نداشت. چون دقيق هر دو پشت سرش بودیم. دستم را به زیپ شلوارش رساندم . اول محکم دستم را گرفت. ولی وقتی اصرار منو دید ، کم کم دستش را برداشت . زیپ شلوارش را پايين کشیدم و دستم را رو شورتش گذاشتم و مالشش دادم. چشاش بسته بود و لبش را گاز می‌گرفت. دستم را به زیر شورتش بردم. و با انگشتم وسط چاکش را مالیدم. کم کم انگشتم را که حالا کاملا خیس شده بود ، تا آخر در کوسش فرو کردم. رفت و آمد انگشتم‌ با خیسی کوسش ، خیلی نرم و روان شده و‌حالت خوشایندی براش داشت. دستش را رو دستم قرار داد و فشارش را بیشتر کرد و من هم تندتر حرکتش داد