uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 24 973 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 293-o'rinni va Eron mintaqasida 13 521-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 24 973 obunachiga ega bo‘ldi.

11 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -533 ga, so‘nggi 24 soatda esa -10 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 12.94% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.40% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 3 231 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 098 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 12 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

24 973
Obunachilar
-1024 soatlar
-1177 kunlar
-53330 kunlar
Postlar arxiv
sticker.webp0.09 KB

ر تکرار نشه، ممنون بابت انتقادها و کامنت ها و لایک هاتون… داغ باشین همیشه… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

به میک زدن. اونم که داشت ارضا می‌شد همش سعی می‌کرد کوسش رو از دهنم دور کنه ولی من باسنش دستم بود و محکم به سمت خودم کشیدمش و با کیفیت تمام میک زدم چوچولش رو تا ارضا شد و چسبید به تخت… یک دقیقه ای دراز کشید تا آروم شد و پاشد سر منو هدایت کرد سمت متکا. لبهام رو بوسید و گردن و نوک سینه هام رو کمی خورد رو کم کم به کیرم رسید. اول نگاهش کرد کمی بعد بوسش کرد و یه زبون از پایین تا بالا کشید. سرش رو کرد تو دهنش و خیلی شمرده و آروم و نرم شروع با خوردن کرد. همزمان من رو و حالت صورتم رو زیر نظر داشت و گاهی ریز می خندید. چند دقیقه ای خورد و کیرم رو به صورتش و گردنش و سینه هاش مالید و اومد کیرم رو که حسابی لیز و آماده اش کرده بود نشست روش. خیلی تنگ بود و اول سرش بعد بیشتر و بیشتر و بالاخره کامل رفت تو کوسش. کوس تنگ و داغ و تازه شیو شده اش کیرم رو مکش می کرد و روش بالا و پایین میرفت. موهای بلندش رو یه طرف انداخته بود و برام ناز و عشوه می‌کرد با نگاهش و حرکات صورتش، خیلی شیرین بود حرکاتش . سینه هاش هم بالا و پایین میپریدن و دوست نداشتم این لذت و تصویر رو اصلا از دست بدم. خوابوندمش به شکم صاف رو تخت و کونش رو کمی بالا اوردم و کیرم رو از پشت دوباره توی کوسش گذاشتم و تلمبه میزدم. گودی کمرش و باسن قلمبه اش تصویری تکرار ناشدنی برام بود . همزمان که هر دو لپ باسنش توی مشتهام بود ضربه هام رو تند تر تندتر کردم و اونم صداش تمام فضای خونه رو پر کرده بود. میای لب تخت داگی ؟ اوهوم… هر چی می گفتم فقط با اوهوم جواب میداد و از فرط لذت کلامی بینمون رد و بدل نمیشد. داگی لب تخت نشست و منم سرپا بودم دوتا متکا گذاشتم زیر زانوهاش که کیرم میزون کوسش بشه و اونم قشنگ کمر رو داد داخل و باسن رو دادبالا و کوسش آماده ورود. خیلی حرفه ای عالی. موهای بلندش تا باسنش میرسید. آرنج هاش رو گذاشت روی تخت و این حرکتش باعث شد سوراخ کون و کوسش کاملا باز و آماده کردن باشه. کیرم رو کمی روی دهانه کوسش مالید و دادم تو. کم و کم و کم با ضربه های بعدی تا بیخ میزدم توش و همزمان سوراخ کونش رو ماساژ می دادم. ضربه ها رو تندتر کردم و جوری تلمبه میزدم که خودش و خودم و تخت و خونه میلرزید و صداش دیگه به جیغ تبدیل شده بود. چند دقیقه ای همینطور کردمش و اونم سرش رو چسبونده بود به تخت و می گفت بکن… بکن… آه … بزن… و دوباره ارضا شد، کمی مکث کردیم و کوسش و کیرم رو خشک کرد و دوباره… با هر ضربه یه موجی به کونش میفتاد و باسن های گوشتالودش میلرزیدن… دو تا پهلوها رو گرفته بودم دستم و با هر ضربه به سمت خودم می کشیدمش و دوباره و دوباره تلمبه میزدم که آبم داشت میومد کشیدم بیرون و ریختم روی گودی کمرش… جهش آب کیرم تا پس گردنش رسیده بود… آب رو با دستمال پاک کردم و سینه هاش رو گرفتم و بلندش کردم. کنار هم دراز کشیدیم و هر دو نفس نفس میزدیم. من فقط صورت ماهش رو نگاه میکردم و لبهای قشنگش. موهاش رو کشیدم پشت گوشش و عرقش رو پاک کردم. چسبیدیم به هم سینه به سینه و لب به لب و پاها گره خورده و باسنش هم تو دستم. نیم ساعتی به همین منوال با هم صحبت میکردیم و منم قربون صدقه اش میرفتم چون پس نوازی بعد از سکس به اندازه پیش نوازی قبل از سکس مهم هست. ازش بوسه ای گرفتم و تشکر کردم. لباس پوشیدیم و رسوندمش خونه اش… این بود اولین سکس من با سارا جوووونم و هنوزم با هم هستیم و گاهی که بتونه بیاد، این سکس زیبا رو تکرار می کنیم… امیدوارم لذت برده باشین و کم و کسری ها و غلط های املایی رو به بزرگواری تون ببخشید ، داستان اولم خب غلط املایی داشت که سعی کردم این با

ت تر باشیم و از وجود هم لذت ببریم. اونم زود متوجه شد و با توجه به اعتمادی که به من پیدا کرده بود قبول کرد و گفت برای پس فردا با خواهرش برای نگهداری بچه ها هماهنگ میشه ولی در طول روز ، چونکه شب دامادشون خونه هست. روز موعود فرا رسید و رفتم دنبالش و غذایی بیرون خوردیم رفتیم سمت خونه ام. کمی آروم تر شده بود و خنده هاش کمتر، شایدم خب ترس، نمی دونم. خونه که وارد شد کمی مکث کرد و دور و برش رو نگاه کرد و بعد یکی دو دقیقه با تعارف من کفشهاش رو در آورد و اومد تو. کنارش نشستم روی کاناپه و کمی با هم حرف زدیم و من فقط میخ لبهاش و چشم های قشنگش و خنده اش، بخصوص دندون های ردیف و مثل صدف اش بودم. یکم که احساس کردم ترسش ریخته و آروم تر هست دستش رو گرفتم و احساسم نسبت بهش رو بهش گفتم و از زیبایی و با نمک بودنش. میتونم ببوسمت؟ یه لبخند ریز تحویلم داد و با اشاره صورت اوکی داد. منم گونه اش رو بوسیدم. یکی دیگه؟ دوباره سرش رو به علامت تایید تکون داد. اینبار اون طرف صورتش رو بوسیدم و دستش رو همزمان نوازش میکردم. بوی عطرش دیوانه کننده بود. دستم رو دور گردنش انداختم و دوباره چند بار جاهای بیشتری از صورت نازش رو بوسیدم. تو نمیخوای منو ببوسی؟ نگاهم کرد و خندید بعد آروم صورتش رو نزدیک کرد و منو بوسید. همین؟ همش یکی؟ بد مزه بود؟ خودش گرفت و چسبید تو بغلم و چند بار منو بوسید. منم شروع کردم همزمان بوسیدمش و لب هامون بهم گره خورد. یهو نگاهم کرد و لبخند جانانه ی ریزی زد و چشمهاش رو بست و با ولع لبهام رو خورد، منم همراهیش کردم. جند دقیقه ای از خجالت لبهای هم حسابی در اومدیم. تو این فاصله شالش رو هم در اوردم و موهای نرم و بلندش رو نوازش میکردم و دستم رو گذاشتم روی سینه اش. مممممممم، بازم نگاهم کرد و دوباره چشمهاش رو بست و لب میگرفت و ممممممم ممم صدا می‌کرد. سینه اش رو مالیدم و دکمه پالتوش رو باز کردم. دومی باز نمیشد یهو بلندشد خودش پالتو رو در آورد. وااااو یه شلوار جین روشن که رون‌ها و باسنش رو به زور توش جا داده بود و یه بلوز تیره رنگ البته کمی آزادتر تنش بود. نشست کنارم و دوباره لب و سینه و نوازش موها و خوردن گردنش و گوشهاش که به گردنش کمی البته حساس بود و خودش رو عقب می کشید. دستم رو انداختم زیر بلوزش و سینه اش رو مالیدم و شروع کردم به در آوردن بلوزش که اونم همکاری کرد. بدن سبزه روشن با یه سوتین تنگ و مشکی و سینه های متوسط شاید سایز ۷۵. سوتین اش رو باز کردم و سینه هاش رو مالیدم و خوردم و نوکش رو زبون میزدم کوچولو گاز می گرفتم. دیگه از حال رفته بود و این من بودم که مشغولش بودم و اون دراز کشیده بود. پاشدم بغلش کردم بردم اتاق خواب روی تخت و لباسهام رو دراوردم اونم با دقت نگام می‌کرد سرتاپا. شلوارش رو به زحمت در اوردم (خیلی تنگ بود) و بغلش دراز کشیدم. بازم لب گرفتیم و پاهامون بهم گره خورده بود. رفتم پایین کمی رون‌هاش رو بوسیدم و لیس زدم و شورت مشکی اش رو در اوردم. بعد کوسش رو چند بار بوسیدم و با زبون لای کوسش از پایین تا بالا کشیدم. اونم پاهاش رو باز کرده بود و پوست شکمش رو با دستش بالا می کشید تا چوچولش بیاد کامل تو دهنم. حسابی خوردم و زبون کشیدم و چوچولش رو میک زدم. کوسش خیس خیس بود و لزج. موهام تو دستهاش بود و سرم رو گاهی به کوسش فشار میداد. شورتم رو در اوردم و نشستم بین پاهاش و کیرم رو روی شیار کوسش می کشیدم از پایین تا بالای کلیتوریس. اینکارم بیشتر مستش کرد و آخ و اوفش بلند شد و مثل فنر باسنش بالا پایین می پرید روی تخت. توی همین حالت احساس کردم داره ارضا میشه و دوباره شروع کردم

اتفاقی ولی دلچسب #زن_مطلقه برای یه جراحی کوچیک باید آزمایش خون میدادم. رفتم آزمایشگاه که مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود. خلاصه یه نوبت گرفتم و شماره ام البته بد نبود و نزدیک بود. نشستم توی سالن انتظار و با موبایلم مشغول شدم. چند دقیقه ای گذشت و همینطور مردم میومدن و نوبت می گرفتن و چشمها به تابلوی اعلان شماره… در همین حین یه خانم خوش اندام و بانمک با یه پالتوی بلند و خردلی رنگ وارد شد. شال خوشرنگی هم به سر داشت و نمیدونم چرا اون بین اون همه خانومی که اونجا بودن توجه منو به خودش جلب کرد. دوس داشتم حالت صورتش رو و تیپش رو … اونم نوبت گرفت و تابلو رو نگاه کرد و سالن رو هم همینطور و دنبال جای مناسب برای نشستن میگشت که چشمش افتاد به من. یهو خندید و اومد سمت من. منم با تعجب نگاهش و قدم هاش رو دنبال کردم تا کمی نزدیک تر شد و همچنان لبخند میزد. نزدیکتر که رسید بیشتر و با دقت نگام کرد و خنده اش قطع شد. یجورایی گفت وای خدا مرگم… و رفت یه گوشه نشست! من هاج و واج و با تعجب توی ذهنم بررسی میکردم که نکنه آشنا باشه یا یکی از دوست‌های سابقم. اونم با تلفن شروع به صحبت کرد و همزمان گاهی منو نگاه می‌کرد و می خندید. دیگه حسابی کفری شده بودم و بررسی کردم شاید لباسم ناجوره یا زیپی یا دکمه ای بازه که این میخنده… خلاصه نوبتم شد و آزمایش رو دادم و زدم بیرون ولی فکرم درگیرش بود و گفتم صبر می کنم بیاد بیرون و می پرسم دلیل این رفتاراش چی بوده. بالاخره اومد بیرون و تا منو دید دوباره زد زیر خنده و راهش رو کج کرد. رفتم جلوتر و گفتم: ببخشید خانم! بفرمایید؟ چرا به من میخندید و همش نگاهم می کردید و سمت من اومدید اول و …؟ باور کنید منظوری نداشتم و موقعی که وارد شدم شمارو دیدم و شما خیلی شبیه پسر دایی ام هستید اومدم سمتتون ولی متوجه شدم اشتباه کردم و از سوتی خودم خنده ام گرفت. به خواهرم هم زنگ زدم و گفتم که اینجوری شده و اونم گفت که تو همیشه سوتی میدی و خلاصه داستان همین بود و قصد جسارت نداشتم. تازه خواهرم گیر داده بود ازتون یواشکی عکس بگیرم که ببینه چقدر شبیه هستید و اینا… اینارو که گفت منم خنده ام گرفت و گفتم پیش میاد عیب نداره، آخه خیلی تابلو منو نگاه میکردید و می خندیدید. بهرصورت چون ازش از همون اول هم خوشم اومده بود بهش گفتم خب شاید این قسمت بوده که من و شما با هم سر صحبت مون باز شه و آشنا بشیم. گفت بله خلاصه ببخشید و اینا. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم اکر وسیله ندارید خوشحال میشم برسونمتون و میخوام عکس پسر دایی تون رو هم ببینم. کمی فکر کرد و من من کرد و با شک قبول کرد. سوار شدیم و عکس رو نشونم داد و واقعا شبیه بودیم کمی ولی فقط صورت هامون. کمی بگو و بخند کردیم سر این داستان و ازش شماره اش رو خواستم. چیزی نگفت و به صحبت ادامه دادیم و نزدیک محل شون که رسیدیم و خواست پیاده شه دوباره خواسته مو تکرار کردم. اون گفت شماره تو تو بده من تماس می گیریم. منم دادم. دو شب بعد ساعت‌های یازده و نیم شب پیام داد و بعد تلفنی صحبت کردیم و گفت که مطلقه هست و دو تا بچه داره و ۲۸ ساله هست. طبقه ی بالای خونه خواهرشون و دامادشون زندگی می کنه و یه سری معرفی و اطلاعات اولیه… شبها با هم کلی تلفنی صحبت میکردیم و فقط شبها آخر وقت چون بچه هاش که مبخوابیدن فقط تلفنش رو جواب میداد. یکی دو باری رفتیم با هم بیرون و گردش و نهار و خرید و اینا تا اینکه کمی با هم راحت تر شده بودیم البته منم میخواستم اعتمادش رو بدست بیارم. خیلی خوش خنده بود و خوش صحبت و متوجه گذر زمان در کنار هم نمی شدیم. یه شب بهش گفتم خلاصه که میخوام با هم بیشتر و راح

منبع فیلمای بکن بکن سینمایی😋🔞 دارای صفحه های فوق سکسی 💦🔞 @FilmSexi
منبع فیلمای بکن بکن سینمایی😋🔞 دارای صفحه های فوق سکسی 💦🔞 @FilmSexi

sticker.webp0.09 KB

قب حرکت داد تا کس خیسش روی کیرم سر بخوره ، وقتی مرجان عقب میرفت ، کیرم از پشت لبه‌های کسش رو از هم باز میکرد و با عقب‌تر رفتن معشوقهُ شومبول طلا! کیرم رو میدیدم که با خوشحالی از لای کس دلبر بیرون میومد و بهم سلام میکرد!! چه رفت و آمد هوس انگیزی بود ! کیرم درحال تجربه ای عجیب از مالش لطیف ترین مخلوق خدا بود و مرجان در حال سنگ تموم گذاشتن برای همسایهُ ناسپاسش! مرجانکم وقتی دستش رو از زیر رکابیم رد کرد و روی بدنم کشید ، تازه یادم اومد که هنوز تمام لباس هام رو در نیاوردم و سریع و با کمی تقلا رکابیم رو درآوردم و به گوشه تخت پرتش کردم و منتظر استقبال گرم و پرشور مرجان از بدن لخت و نیمه ورزشکاریم شدم!!! با دست لطیفش تمام بدنم رو لمس کرد و وقتی روی کیرم به عقب سر خورد ، مرجان کمرش رو روی سینه‌ام خم کرد و با زبونش سینه ام رو لیسید و با لبخند، نگاهی به من کرد! انگاری منتظر واکنشم بود! با چشماش داشت ازم سوال میکرد! دوست داری سینه‌ات رو بخورم!؟ در سکوت و شهوت با نگاه‌هامون داشتیم باهم صحبت میکردیم! لبخندی از سر رضایت به دلبرک کاربلدم زدم و دستی به سرش کشیدم و مرجانکم لیسیدن و بوسیدنش رو از سر گرفت و واااای که چه تحریکی کرد کیر خوشحالم رو!! با اینکه سینه های مرجان به شکمم چسبیده بود اما به هر فشاری که بود با دو دستم سینه های سفید و نرمش رو گرفتم و اون نوک سینهُ من رو ملیسید و من سینه‌های دلبر رو میمالیدم و همچنان کیرم رو لای کس داغ و خیس مرجان بالا و پایین میکردم ، صدای نفس هامون کم‌کم داشت بلند و بلندتر میشد و وقتی ناله های مرجان رو شنیدم با دو دستم کون تپل و نرمش رو بیشتر به خودم فشار دادم و وای که چه فشاری ! چند لحظهُ پر تحرک و پر شهوت و پر صدا!! مرجان چشماش رو دیگه نمیتونست باز نگه داره و موهای سیاه و بلندش پریشون شده بودند و عرقی گرم روی پیشونیش نشسته بود و سرعت سر خوردنش رو روی کیرم بالا برده بود و وقتی کمرش رو صاف کرد و با شدت بیشتر کیرم رو لای کسش مالید فهمیدم که دیگه وقتشه! سینه‌های بازیگوش مرجان رو با دو دستم گرفتم تا کمتر بالا و پایین برن ! چند لحظه بعد مرجان با فشار دادن نوک انگشتاش روی سینه‌ام ،آهی پر از لذت و رضایت کشید و برای ارضا شدن من به حرکت کمرش ادامه داد ، اما کیرم در طلب لای سینهُ یار بود! مرجان رو از روی کیرم پایین آوردم و کیرم رو لای سینه‌های نرمش که خیس عرق شده بودند گذاشتم و به‌به ، به این لطافت! دیدن همکاری مرجان ،در گرفتن و فشار دادن سینه‌هاش به‌ کیرم و باز کردن لبهای تشنه‌اش برای سیراب شدنش با آب در شرف پاشیدن من ، باروت شهوتم رو حسابی تحریک کرد و آآآآی از این انفجاااار!!! تمام سینه و گردن و چونهُ دلبرکم رو خیس آب کردم! خودم از بیرون اومدن اون همه اسپرم حیرت کرده بودم!! همین مقدار برای باردار کردن یک کشور کافی بود!! اینبار من بودم که از روی معشوقم به روی تخت سقوط کردم و اون بهترین سقوط عمرم بود!! وقتی روی تشک افتادم و چشمای خمار و لب خندون مرجانم رو دیدم ، صدای نامجو توی سرم پلی شد؛ “ من از آن روووووز که در بنـــــد تواَم آزااااااااادم” پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

برو برام نواربهداشتی بیار!! د بیا بیرون دیگه روانی !! -مرجان!؟ زنده‌ای!؟ -کوفت! -چیکار میکنی یه ساعته اون‌ تو!! -جییییییش!! برو بذار تمرکز کنم!! ای توف به این شانس، آخه کی وسط سکس جیشش میگیره! حتما د چند دقیقه مثل همراهان بیمار ،پشت در اتاق عمل، راه رفتم و انتظار کشیدم ! تا بالاخره در باز شد! مرجان کش موهاش رو باز کرده بود و با دیدن من ، لبخندی پر از شهوت و خجالت روی لبهاش نشست و با کشیدن دستی توی موهاش ، به سمتم اومد؛ -جونم چه ماهی شدی امشب ، خوشگل خانومی دلبرکم اما ساکت بود و وقتی با سکوت و لبخند ملیحش چند قدمی به سمتم اومد، سریع به استقبالش رفتم و درآغوش گرفتمش و دوباره لبهاش رو بوسیدم ، بوی تند و خنک نعنا چشمام رو باز کرد!! آخه کی وسط سکس میره مسواک بزنه!!!؟ آخه چقدر تو مودبی ، روانی!!!؟ با دو دستم کون نرمش رو از روی لباس خواب لطیفش چنگ زدم و با کمی فشار کیر سیخ شده‌ام رو به کسش چسبوندم و چند قدمی باهم وسط هال تلو تلو خوردیم و وقتی مرجان دو دستش رو دور گردنم حلقه کرد ، تمام افکار بدم پر کشیدند و یقین پیدا کردم که اونم از هم آغوشی من داره لذت میبره. کمی فشار رو به بالای کون دلبرکم کافی بود تا بفهمه که میخوام بلندش کنم ! با پرش کوتاه مرجان ، دستم رو از روی کونش به سمت زیر رون تپلش سر دادم و اوه اوه !از اونچیزی که فکر میکردم سنگین تر بود! چرا آخه جو گیر میشی، پسر جان!!؟ فکر کردی عمو جانی هستی و اونم سیندرلای روزه‌دار!! وقتی بچه به بغل ، آخرین قدم‌هام رو به سمت تخت مرجان برمیداشتم ، احساس حضور در برنامهُ قوی‌ترین گولاخای ایران رو داشتم که در حال جابجایی وزنهُ چند تنی بود! دلبرک سنگین وزن رو روی تخت گذاشتم و لبخندی به معنی ‘این وزنه ها که چیزی نیست بابا! ‘ بهش زدم و قبل از اینکه سرخی صورتم بخواد رسوام کنه ! پایین رفتم و با بالا دادن لباس خواب مرجان ، بوسه‌ای به شکم تخت و سفیدش زدم و نفس زنان ، شرت سفید مرجانم رو پایین کشیدم و وااای !! همونطور که حدس میزدم، مرجان خانوم وسط کار وقتی دیده بود سکسمون قراره جدی بشه ، سریع رفته بود دستشویی و کس تپل و سفیدش رو شیو کرده بود!! دو دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینم خانوم جان ! این چه کاری بود آخه! چرا زحمت کشیدین! به خدا راضی به زحمتت نبودم! کس تر و تازهُ مرجان طوری مبهوتم کرده بود که نمیتونستم بیشتر از این حتی با خودم درگیر باشم ! مثل طالبی شیرین‌وش ، تازه و خوشبو و لطیف بود، به امید اینکه ‘شکر نعمت ، نعمتت افزون کند! ‘ بوسه‌ای به عنوان شکرگزاری به کس دلبر زدم و به‌به چه کسی !! از سفیدی و طراوت برق میزد!! وقتی زبونم رو وسط کس تنگ و داغ مرجان بالا و پایین میکردم ، مرجان هم از زور شهوت کمرش رو بالا و پایین میکرد و تختش رو چنگ میزد، بخاطر اشتباهی که سر ماجرای فاطمه تو پاچه‌ام رفت، درس گرفته بودم و قبل از اینکه مرجان بخواد ارضا بشه ، شورتم رو سریع درآوردم و کیر درحال انفجارم رو لای اون کس لطیف و داغ و لزج گذاشتم و چشم تو چشم با مرجان ، کیرم رو لای کسش بالا و پایین میکردم، اما مرجان وقتی کیرم رو لای کس تپلش حس کرد، چشمای خمارش گرد شد و با استرس گفت؛ -وحید مراقب باشی یه وقت تو نره!! چند لحظه بعد باز؛ -آی وحید توروخدا مراقب باش! و باز چند لحظه بعد و بعد و… وقتی استرس مرجان رو بخاطر پردهُ بکارتش دیدم ، برای آروم کردنش از روی مرجان چرخی زدم و کنارش دراز کشیدم و دلبرکم با لبخندی مستانه سریع روی من اومد و موهای سیاه و رهاش رو روی یک شونه‌اش جمع کرد و دو دستش رو روی سینهُ من گذاشت و با کمی مکث و لبخند، کونش رو به سمت ع

! -کثاااااافت! -جون!! چشم چپ کردم، دیدم باز مرجان نیست! یا من خیلی عمیق توی نقاشی ها فرو میرفتم یا مرجان خیلی سریع بود! چند لحظه بعد… -اووووووو!!! توهم از این لباسها داشتی و رو نمیکردی !!؟ -خره همهُ خانوم‌ها لباس خواب دارن!! -نه فکر میکردم فقط خانوم‌های خونه دارو دخترای پورن استار از اینها میپوشن!! با دیدن لباس خواب سفید و نیمه توری مرجان ، طوری مغزم هنگ کرده بود که به چرت و پرت گفتن ، افتاده بودم!!! چه سری ، چه پایی!! چه بدنی!! ای جونم به این اندام سکسی!! مرجان با خجالت دستی به چند تار موی سیاهش که تو صورتش افتاده بود کشید و سرش رو پایین انداخت و جلوی درب اتاقش ایستاد! با دیدن این زیبایی بی بدیل، بی اراده به سمتش رفتیم و دستم رو زیر چونهُ خوشگلش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم؛ -جونمی تو خانوم خوشگله، خیلی سکسی شدین تو این لباس خوشگلتون! مرجان با سکوت و لبخند زیباش انگاری داشت بهم میگفت؛ دهنتو ببند و لباتو بذار روی لبهام ! چه شیرین لبی بود لب یار، همه چیز کشدار شده بود! ثانیه ها و لحظه ها ، بوسه و چشم خمار مرجان و … با هر بوسه، سرم رو کمی فاصله میدادم تا بهتر بتونم چشم خمار مستش رو ببینم و مرجان هم با هر نگاه من لبخندی میزد و با چشماش دوباره طلب بوسه میکرد. چند لحظه بعد روی دستهُ کاناپه کنارم نشستم و دست مرجان رو به سمت خودم کشیدم تا روی پاهام بشینه؛ -خیلی شما خوشگل و نازین ، خانومی… گردن و شونه لختش رو میبوسیدم و اون فقط لبخند میزد و بدنش رو به رسم دلبری تکونی میداد و باز لبخند و نوازش، عطر تنش مستم کرده بود و وقتی دستم رو به رون های سفید و لختش کشیدم ، تمام بدنم داغ شد! چه زیبا دختری بود این دخترک همسایه و من ابلهی در گوشهُ تنهایی!! اینهمه وقت این طفلی داره خودش رو جر میده که بیاد رفیقت بشه، ابله! خاک توسرت با اون عقاید احمقانه‌ات!! از فرط لذت و هیجان باز ،خُل شده بودم و نصف مغزم با خودم درگیر بود و نصف دیگه‌اش در عیش و عشرت داشت غرق میشد!! وقتی از روی دسته کاناپه سر خوردم پایین، پاهای مرجان هم بالا رفت و شورت سفید و پُف کرده‌اش بیرون زد! -آآآی چیکار میکنی وحییییید!! -جووونمی توووو انقدر کس تپلش هوس انگیز بود که نتونستم خودم رو کنترل کنم و با حرکتی سریع ، از زیر مرجان بیرون جستم و همونطور که اون روی کاناپه بود جلوش زانو زدم و پاهای سفید و خوشگلش رو غرق در بوسه کردم و آروم آروم به سمت کس تپل و هوس انگیزش پیشروی کردم! -آآآی نکن وحید!! قلقلکم میاد!! بی توجه به عشوه‌های مرجان ، پاهاش رو روی دوشم گذاشتم و بالاخره سرم رو به مرکز هستی رسوندم!! با بینیم کسش رو میمالیدم و از کنار شورت سفید و خوشگلش ، رون نرم و کس تپلش رو میبوسیدم و بو میکردمش، بهههه که چه بویی، معلوم بود که مرجان جان قبل از اینکه از اتاق بیرون بیاد ، حسابی خودش رو عطرآگین کرده بود و من رو شرمندهُ این مهمانوازیش!! چند دقیقه‌ بعد، نمیدونم چی شد که مرجان قبل از رسیدن لبهام به زیر شورتش ، یک پاش رو از روی شونه ام بلند کرد و با حرکتی محیرالعقول، چرخی زد و از روی کاناپه بلند شد! -عه!! کجا رفتی خوشگل خانوم!!؟ -باید برم دستشویی!! -الان آخه!!!؟ رفت و با رفتنش وقت رو غنیمت شمردم و لباس‌هام رو درآوردم و نور خونه رو کم کردم و با شورت و رکابی و کیری برافراشته! منتظر بیرون اومدن مادمازل شاشو شدم!! نکنه این دخترهُ احمق بخاطر من رفته پشماش رو بزنه!!!؟ آخه من به پشمای تو چیکار دارم لعنتی!! اون کس تپلت انقدر جذابه که اون چهار دونه پشم اصلا به چشم نمیاد! نکنه پریود شده!؟ اگه شانس منه که الان داد میزنه ، وحید

ن!! تو دلم از خوشحالی داشتم شیهه میکشیدم!! چییییییییی!!؟ امشب تنهایی!!؟ جووووونم به این شانس!!! کمی خودم و لبخندم رو کنترل کردم و خیلی جدی گفتم ؛ با این حالت که تنهایی خطرناکه! من یه چند ساعتی همینجا تو ماشین میمونم تا خیالم راحت بشه! اگه یه وقت حالت بد شد زنگ بزن ، سریع میام کمکت!! -خدامرگم! نه عزیزم ، چه کاریه! به خدا خوبم! -باشه عزیزم هرطور راحتی! فقط مرجان جانم ؟ -جانم؟ -میشه بیام خونتون برم دستشویی!؟ از اون موقعی که راه افتادیم دارم میترکم!! سکوت معناداری کرد و با کمی خجالت گفت؛ -آخه زشته! دفعه اولیه که باهم میریم بیرون، بعد میخوای بیای خونمون!! باشنیدن این حرف مرجان ،لبخند درونم یخ زد و افتاد تو طحالم!! آب از سرم گذشته بود و حرفی که نباید میشنیدم رو شنیدم ! بخاطر ترس از همین خِفَت کشیدنها بود که هیچ وقت منت دختری رو برای دوستی و ارضا شدن نمیکشیدم ! اما اونشب و توی اون لحظه ، بخاطر مستی نصفه و نیمه‌ام و شهوت زیاد و کیر تحریک شده‌ام ، پا روی غرور ترک خورده‌ام گذاشتم و با شوخی و خنده ، مرجان رو راضی کردم که برم خونه‌‌شون! -بیشعور مگه من میخوام بهت تجاوز کنم که نمیذاری بیام بالا!؟ یه جیش مختصری دارم! سریع کارم تموم میشه و میرم دیگه!! یک «باشه» ی با شک و تردید و یک «بیا!» ی با مکث ، آخرین قطرهُ شاش مرجان بود به روی غرورم!!! با همون غرور ترک خوردهُ خیس و لبخندی تلخ ، وارد خونهُ مرجان شدم و بعد از دستشویی با ناامیدی آماده خداحافظی از اون بودم که؛ -وحید بیا اینجا کارام رو ببین!! کمی خوشحال شدم و سرکی به اتاق کنار دستشویی کشیدم که صدای مرجان از اون بیرون اومده بود. -بیا تو، ببین اینارو ، این چندتا دفتر ، نقاشی های دوره دبیرستانمه ، این یکی هم جدیده روی تخت مرجان نشستم و دفترهاش رو کمی ورق زدم ، کارهاش قشنگ بودن اما حالی برای لذت بردن از کارهای هنری برام نمونده بود، بعد دستشویی و خالی شدن کیر بیشعورم ، هوس وصال یار از ذهنم پاک شده بود و حرف سنگین و به حق مرجان توی ذهنم سنگینی میکرد و فقط میخواستم سریعتر بزنم بیرون! وقتی صدای مرجان برای چند لحظه به گوشم نرسید، سرم رو بالا آوردم و نگاهی به اطراف کردم، صدای ضعیف برخورد کردن ظرف‌ها رو میتونستم از سمت آشپزخونه بشنوم ، با همون دفتر نقاشی بیرون رفتم و مرجان رو برای اولین بار بدون مانتو و شال دیدم، دخترک گل اندام با جدیت زیاد مشغول درست کردن چایی بود! اما واقعا دیگه حال موندن نداشتم. دفترش رو روی اوپن گذاشتم و ؛ -مرجان من دیگه میرم! -عه ! کجا؟ تازه دارم چایی میزارم! برجستگی‌های مرجان زیر اون شلوار جین و تیشرت تنگش ، دوباره به کیرم نفس مصنوعی داد! و با دیدن حرکت‌های دلبرانه و زنونهُ مرجان ، غم غرور ترک خورده‌ام کمی آروم گرفت و جاش رو به هوس و شهوت داد! وحید است دیگر! ضعیف النفس و سست عنصر! با نرمشی قهرمانانه ، دوباره روی غرور کذاییم قمار کردم و دعوت نیم بند مرجان رو با سکوتم ، قبول کردم و چند لحظه بعد برای محک زدن تمایلش به سکس ، قدم پیش گذاشتم و همنطور که مرجان مشغول شستن قوری گل قرمزیش بود، از پشت بغلش کردم و بوسه‌ای به گردن سفید و هوس انگیزش کردم و وقتی لبخند مستانه‌اش رو دیدم، دیگه خیالم راحت شد که اون حرف توی ماشینش فقط یه عشوه دخترونه بوده و من بیخودی از دستش ناراحت شدم! برای جلوگیری از حرف ناشایست بعدی مرجان ، به همون بوسه و مالش پر عشق توی آشپزخونه قناعت کردم و رفتم توی هال تا تابلوهای نقاشی پذیرایشون رو نگاه کنم؛ -اینام کار خودته!؟ -نه بابا ، اونارو خریدیم -گفتم بهت نمیخوره از این هنرها داشته باشی!

ز کرده بود که بی اراده سرم رو به سمتش بردم و برای اولین بار طعم لب های شیرین مرجان رو چشیدم و به‌به که چه حالی! چه فرخنده زمانی… ای جانم ، چه پرهوس بود این یار جانیم، چند لحظه بعداز بوسیدنش، مرجان دستش رو پشت سرم گذاشت و همونطور که پشت ماشین و زیر نور ماه، روی زمین لم داده بودیم ، آنچنان بوسهُ عاشقانه‌ای از ماه بانوم گرفتم که صدای باد و جوی آب و رهگذران، برای چند ثانیه توی ذهنم،قطع شدند! و فقط صدای نفس‌های پر هوس مرجان رو میشنیدم و بس! مستی و شهوت و تاریکی شب، انقدر جسورم کرده بود و دستم رو روی سینه های خوش فرم و درشت مرجان گذاشته بودم و با ولع میمالیدمشون و چند لحظه بعد ،همنطور که لبهاش رو میخوردم ، از روی شلوار جینش دستی به لای پاش کشیدم و… ای لعنت به شلوار جین!! شلوارش انقدر زخیم بود که انگار از روی فولاد داشتم کس داغ دلبر رو لمس میکردم!! هرچقدر که مانتوی جلو باز مرجان بهم حال میداد ، شلوار جینش حالم رو میگرفت! کیر پر اسپرمم نمیذاشت که جنتلمن باشم و فقط با یه بوسهُ عاشقانه و دوتا تاچ ریز، اون شب پر هوس رو تمومش کنم! به دستور جناب کیر ! خواستم دستم رو با کمی فشار از بالای شلوار مرجان که با کمربند چرمیش حسابی تنگ شده بود رد کنم که مرجان با گرفتن دستم مانع ورودم شد! اما کیر تحت فشار خیلی بیشعور تر و پر رو از این حرفهاست و بازهم اصرار و خواهش و تلاش … مرجان وقتی این اصرارم رو دید کمی شل شد و با شل کردن دستش ، اجازهُ ورود دستم رو به داغ‌ترین نقطهُ دنیا داد!! وای که چه خیس و داغ بود کس مرجان جانم ! با کشیدن انگشتم لای کس مرجان آنچنان آه شهوتناکی کنار گوشم کشید که مستیم پرید!! برای ساکت کردنش چاره ای جز خوردن لبهای یار نداشتم و از پایین مالش و از بالا خواهش!! -مرجان جون جدت یواش الان یکی صدامون رو میشنوه به گاااا میریماااا!!! یکی نبود بگه خوب انگشتش نکن تا اونم صدا نده، روانییی!!! اما کیر راست شده نه دین و ایمان داره و نه منطق سرش میشه!! انقدر کس مرجان رو مالیدم و لبهاش رو خوردم که کمرش رو صاف کرد و با دستش چنگی به شونه‌ام زد و چند لحظه بعد بیحال و بیجون روی زمین دراز کشید!! خوشحال از ارضای یار سرمست و زیبام، دستم رو از توی شلوار مرجان بیرون آوردم بدون اینکه بفهمه انگشتم رو با شلوار جین تخیلیش پاک کردم! و بوسه‌ای به پیشونی سردش زدم و منم کنارش روی زمین دراز کشیدم و به ماه خیره شدم. -مرسی عزیزم خیییلی حال داد! -قوربونت برم من ، قابلی نداشت! -توهم شیطونی‌ بودی رو نمیکردی‌هااا!؟ -والا با اینهمه فیلم سوپری که من دیدم، الان باید توی کمبریج ، تنظیم خانواده تدریس میکردم!! پاشو کم‌کم بریم تا نیومدن ببرنمون!! مرجان بعد از مستی و ارضا شدنش انقدر سرخوش شده بود که نمیشد روی صندلی نگهش داشت! با هر آهنگی بلند بلند همخوانی میکرد و لا‌به‌لای رقصش، من رو میبوسید و گاااز میگرفت!!! -آآآآآآی وحشی! چرا گاز میگیری آخه! -دوست دارم! تو مال خودمی ، دوست دارم گازت بگیرم!! -من گوه بخورم، بخوام مال تو باشم ! ول کن تورو جون جدت! آآآآییی!! نکن وحشی! مرجان انگاری تازه به‌هوش اومده بود و با انرژی عجیبش ، داشت کون منو پاره میکرد!! البته راه طولانی بود و ده دقیقه بعد از کبود کردن بدن من و آواز خوندن و رقصیدن ، انرژیش کم‌کم فروکش کرد و آروم شد! و وقتی جلوی خونشون رسیدیم دیگه از خستگی و بی‌حالی داشت چُرت میزد!! -مرجان حالت خوبه!؟ میخوای برم از سوپری چیزی برات بگیرم ؟ اینجوری که بری خونه مامان و بابات میفهمن مشروب خوردی!! تابلو میشی‌ها!! -نه بابا خوبم، تازه امشبم تنهام ! همه رفتن شهرستا

بانو!؟ -نمیدونم! شب بریم یه دوری بزنیم؟ -بریم. -وحید ، یه چیزی! خجالت میکشم بهت نشون بدم! منم نقاشی میکشم! اما خوب کارهام خیلی حرفه‌ای نیست و هنوز آماتورم -آفرین به شما، بفرست ببینم کارهاتو بانو جان. از وقتی دوست عزیزمون برات! جایگزین فاطمه شده بود ، بیشتر از صحبت حضوری ،با مرجان چت میکردم و با همون روش تونستیم کلی همدیگه‌رو بشناسیم! مطمئن بودم که اگه به صورت حضوری باهم صحبت میکردیم انقدر راحت و سریع به تمام ابعاد شخصیتی هم پی نمی‌بردیم! «عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد» خیلی از علایق و رفتار و تم شخصیت مرجان شبیه من بود و هر روز که میگذشت ،بیشتر عاشقش میشدم. شبی که قرار بود برای اولین بار باهم بریم بیرون و دوردور کنیم، کلی حرف و نقشه برای خوشحال کردن مرجان آماده کرده بودم اما طبق معمول وقتی پای بادهُ ناب وسط میاد ، همه برنامه ها به باد میره و دیگه بجای مقاومت و ایستادگی روی نقشه و حرف های از پیش آماده شده‌ات باید توکل کنی به حضرت رازی و ببینی دست سرنوشت ، قراره کجات رو انگشت بکنه! توی همون صحبت های مجازیمون بود که ، فهمیده بودم که مرجان هم اهل عرقیجاته و هم اهل سیگار ! و وقتی به این درجه از پایه بودن مرجان خانوم جان پی بردم، بیشتر عاشقش شدم! شب و می ناب و صدای استاد و جاده خلوت و همخوانی دو عاشق مست؛ “در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه ، جایی گرو باده و دفتر جایی” مگه میشد عاشق این دختر نشد!!؟ خوردیم و خوندیم و رفتیم و از معاشرت باهم لذت بردیم، تا اینکه به مقصد رسیدیم و باید بقه راه رو پیاده میرفتیم. -وحید من نمیتونم پیاده بشم!!! مرجان به هوای من انقدر خورده بود که مست و پاتیل شده بود! خوب آخه دختر جان به اندازه ظرفیتت بخور خوب !! زیر بغل مرجان رو گرفتم از ماشین ‌پیاده‌اش کردم و وقتی کیفش رو از روی صندلی برداشتم و در ماشین رو بستم نگاهی به صورت خندون و چشمای شهلای مرجان کردم که از زور مستی به ماشین تکیه کرده بود تا بتونه تعادل خودش رو حفظ کنه! -وحید من جیش دارم!! -ای جانم ، باشه دلبرکم، فقط خودت رو حسابی کنترل کن چون باید بریم تو مسجد روبه‌رو! مسجد نبود که ماشالا!! پایگاه بسیج و ستاد اشاعه مذهبی خیلی فعال و … با کلی ترس و تمرکز روی راه رفتنمون به سمت دستشویی مسجد حرکت کردیم و وای از سینهُ گرم مرجان!! دستم رو از زیر بازوی دخترک مست رد کرده بودم و مثل یه زوج جون خیلی عاشق درحال حرکت بودیم ، برای اولین بار گرمای بدن و نرمی سینهُ مرجان رو داشتم حس میکردم و تجرد و شهوت و مستی ، باعث شده بود کیرم بر خلاف بقیه اعضای بدنم حسابی هوشیار بشه و از مستی مغزم سو ‌ٌاستفاده کنه و باز زمام امور رو به دست بگیره!! -تمومی عزیزم؟ با لبخندی مستانه به سمتم اومد و گفت؛ -عالییییم، بزن بریم تا نگرفتنمون!! -بیا با ماشین بریم ، اینجوری خیلی تابلوییم!! چند دقیقه‌ای تو خاکی به آرومی رفتیم و فضای ییلاقی و تاریکی هوا ، بهمون جسارت داده بود و رفت و آمدهای عزیزان کوهنورد و گردشگران شنگول ،دیگه باعث ترسمون از رسوا شدن،نمیشد! ماشین رو طوری لبهُ شیب ،پارک کردم که میشد کنارش نشست و صدای رودخونه و رقص باد بهاری رو لای برگ‌های سپیدار شنید و در معیت دلبر ناز و مستم از فضا لذت برد. -امشب ماه هم داره دلبری میکنه‌ها! -اره چه خوشگله، ماه شب چهارده که میگن همینه ؟ نه!؟ -اونو که نمیدونم! اما تورو مطئنم عزیزم ، امشب ماه تابانم شدی! با این جمله‌ام ، مرجان سر مست ، سری به سمتم چرخوند و با چشمای خمارش نگاهی عاشقانه بهم کرد و ای جانم به اون لب‌های پر هوس و تشنهُ دلبرکم ، طوری لبهاش رو ازهم با

کن!بشین مثل بچهُ آدم کاسبی و زندگیت رو بکن! همون زمان که این افکار تو سرم میچرخید گویا “عرش کبریایی” در حال نشون دادن بیلاخی عظیمی به من و تصمیماتم بود و من ، همچنان با خودم و اعتقاداتم درگیر بودم! یک روز صبح وقتی کارفرمای فاطمه رو توی مغازه‌اش دیدم، تعجب کردم و حتی نگران دخترک معتقدم شدم! چون فاطمه، از زمان پریودیش و وقت بعدی دکتر پوستش! تا نوع غذایی که خورده و قراره بخوره رو ، از سر بیکاری و وراجی بهم میگفت! و تقریبا از تمام برنامه های زندگیش بصورت ناخواسته خبر داشتم!! -سلام وحید، از فاطمه خبر نداری!؟ نیش باز مرجان خبر از خبری میداد! با کنجکاوی نگاهی به دخترک کردم و مثلا بی تفاوت روی صندلیم نشستم! -نه والا، بیخبرم ازش، اتفاقی براش افتاده!؟ -یعنی تو خبر نداری!؟ -انقدر فیلم ترکی میبینی که به همه چیز و همه کس مشکوک و پیچیده نگاه میکنی هاا!! خوب خبر ندارم دیگه دختر جان! -امروز واسه فاطی خواستگار قراره بیاد! از شنیدن خبرش کمی شوکه شدم ، کمی برای خودم و برنامه‌های شهوانیم ناراحت بودم، اما برای دخترک معتقد رنج کشیده، حسابی خوشحال شدم. -عه ! مبااارکه، به سلامتی ایشالا اما مرجان با اون تلخند و نگاه معنادارش انگاری دنبال واکنش های تند یک عاشق دلشکسته میگشت و با زبان بدنش بدون اینکه بفهمه داشت تمام حرف های دلش رو فریاد میزد!! -آآآآآره بابا، ایشالا که خوشبخت بشن! به تو نگفته بوووود!؟ نههه!؟ مکثی کردم و از پشت میز به نیت سیگار بلند شدم و یجوری نگاهش کردم که خودش فهمید که دیگه وقتشه بیست سوالیش رو تعطیل کنه و بره تو مغازه‌اش بشینه! فردای اون روز فاطمه با یک جعبه‌ شیرینی اومد و چند روز بعدش هم بخاطر خواستهُ آقای دوماد متعصب و مذهبی ، فاطمه برای همیشه ما و کارش رو ول کرد و رفت! ما موندیم و فیلم و چای و سیگار و بازار کماکان گشاد و مرجان!! بعد از رفتن فاطمه ، رفتار مرجان کلی تغییر کرد ‌و با کم محلی و تحریم مغازه من ، انگاری تلاش داشت تا انتقام کم محلی های زمان فاطی رو ازم بگیره!! اما غافل از اینکه من عاشق تنهایی و سکوت و اینبار صدای “کینگ‌ رام” و نقاشی و عوالم معنوی خودمم!! دو سه روز از تحریم مرجان لذت بردم تا اینکه ، مرجان جان بعد از اینکه دید بخاری از من بلند نمیشه و عملا از تنهاییم دارم لذت میبرم به صورت خود جوش به خلوتم دوخول کرد!! -وحید!؟ چایی میخوری؟ میخوام برم فلاکس رو خالی کنم!!! -منم دوستت دارم عزیزم!! چای مونده‌ات هم ، “از آن ما” !! با آنچنان عشوه و نازی چایی “دوشب مانده”‌اش رو برام ریخت که ترکیدم از خنده!! -حالا چرا قیافه‌ات رو این شکلی میکنی، بانو!؟ -هییییچی همینطوری! هیچی همینطوری مرجان جان ، استارت معاشرت صمیمی چند ماهه‌ای رو رقم زد که فکرشم نمیکردم قراره به کجا ختم بشه! کارفرمای فاطمه ، پسر خوشتیپی جایگزین فاطمه کرد که با دیدنش گل از گل همه همسایه‌ها شکفت ! اما با گذشت چند روز با دیدن رفتارهای عجیب و احمقانهُ پسرک ،دوباره همه افسردگی گرفتن! چهره بردپیت، رفتار و برخورد در حد برات!! حضور امیرحسین باعث شده بود رفت و آمدهای مرجان و نازنین هم به مغازه‌ام کمتر بشه، البته مرجان هر چند ساعتی سری بهم میزد اما هروقت امیرحسین صدای مرجان رو از مغازه من میشنید با لبخندی ابلهانه میومد دم در مغازه من و توی چهارچوب در ، دست به جیب ، به ما نگاه میکرد!! با این کارش مثلا میخواست خیلی نرم و لطیف سر صحبت رو با ما باز کنه اما انقدر احمقانه رفتار میکرد که مرجان با دیدن اون سلامی نصفه و نیمه بهش میکرد و سریع میرفت توی مغازه خودشون ! -وحید دلم گرفته! -ای جانم! چه کنم برات

مانتو فروشی من (۲) #عاشقی #زن_همسایه قسمت قبل ... (کلیک کنید) وقتی بازار خرابه و حسابت خالیه دیگه حسی برای تحریک شدن با جنس مخالف نمیمونه! سر رسید چک‌ها و اجاره هر روز نزدیک تر میشد و من ، سیگار و جیب خالی و فاطمه‌ای که به قول استاد”ول کنش خراب شده بود”و هر روز به بهانه فیلم دیدن تو مغازه‌ام پلاس بود!! -فاطمه جان میخوای لپ‌تاپ رو بدم ببری دوکون خودتون!؟ -وا چه بی اعصاب!! خوب باهم ببینیم دیگه! -اصلا حال فیلم دیدن ندارم ، به خدا دلم میخواد تنها باشم، یخورده به بدبختی‌هام فکر کنم! -جهنم و ضرر ،میخوای باهم بشینیم به بدبختی‌هات فکر کنیم!؟ نگاهی خیره به چشم‌های سرمه‌اندودش کردم و با چند ثانیه مکث ‘نه’ قاطعی بهش گفتم و منتظر رفتنش شدم! چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه که واقعا دلم میخواد تنها باشم و باهاش شوخی نمیکنم! لبخند باریکش بعد از چند لحظه محو شد و با تاب دادن چادر مشکیش و بدون خداحافظی رفتنش ، اظهار تنفری کرد و رفت! دیگه نه ، بودن فاطمه تحریکم میکرد و نه دیدن وایکینگ‌ها سرگرمم!! به قول نامجو “زندگیم شده بود سیگار و چایی!!” “ای عرش کبریایی ، چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه میایی؟ جووون مادرت!!!” _وحید آقا؟ ببخشید مزاحمتون شدم، شما انبردست دارین!!؟ با صدای دخترک همسایه از حالت خلسه و فاز نامجو ، بیرون پریدم و با بی‌حالی لبخندی به مرجان زدم و کمی صدای موزیک رو کم کردم؛ -سلام ، بله دارم، یه لحظه بذارین این پایین رو نگاه کنم. -عه شما هم نامجو گوش میکنین؟!! -بله! -منم عاشق نامجو‌م! -خیلی هم عالی! بفرمایین اینم انبردست خدمت شما! نمیدونم چرا وقتی به این همسایه های عزیز و بیکار تر از خودم بی محلی میکردم، بجای ناراحت شدن، کرم درونشون تحریک میشد و دوست داشتند بیشتر سربه‌سرم بزارن!!!؟ -اگه خواستین من آهنگای جدیدش روهم دارم، فلش بیارین براتون بریزم!! -ممنون از لطفتون، چشم مزاحمتون میشم! با لبخندی پر معنا ، نگاهی به من کرد و وقتی دید قرار نیست بهش فلشی بدم !! دست از سر کچلم برداشت و رفت! چند هفته با کج خلقی گذشت و با گشایش مالی کمی حالم عوض شد و دوباره فاطمه و فیلم و تحریک شدنهای پیاپی، شروع شد!! توی اون چند هفته رابطه فاطمه و بقیه دخترها باهم خوب شده بود و وقتی فاطمه کنار من مشغول فیلم دیدن بود، مرجان و نازنین هم به هوای فاطی جونشون وارد مغازه میشدند و با ورودشون بساط فیلم تعطیل میشد و بجاش شورای عالی غیبت و کانون وکلای بدون مرز وراج شروع به فعالیت میکرد!! کار بجایی کشیده بود که وقتی برای سیگار کشیدن بیرون میرفتم، هیئت سه نفره فاطی و مرجان و نازی! توی مغازه من میموندن و به ادامه بحث‌های تخصصی‌شون میرسیدن!! -خدا مرگم، نازی! بیا ببین این دوتا چه فیلم‌هایی باهم نگاه میکنن!! -واااای!! مرجان و نازنین هم مثل فاطمه، از بیکاری ول کن مغازه من نمیشدند و هر روز حریم خصوصیم با وجود این بزرگواران تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد!! یه روز که با فاطمه مشغول دیدن فیلمی پر صحنه بودیم ، مرجان و نازنین هم با همون صمیمیت وصف ناشدنیشون اومدن پشت سر ما و با دیدن اون تصاویر ناجور ، به عمق رابطه من و فاطمه پی بردن! دیگه کار از کار گذشته بود و مرجان و نازنین هم با من شوخی دستی میکردن و سربه‌سرم میذاشتن! یجورایی برای اونهام عجیب بود که چرا من برای جلب توجه اونها یا حداقل پذیرش دلبریهاشون کاری نمیکنم!!؟ واقعا چرا!؟ تو دلم بعضی وقتها این سوال رو از خودمم میپرسیدم! اما تهش به خودم میگفتم؛ سه تا دختر ناز و گوگولی هر روز دارن از سرکولت بالا میرن، دیگه مرگ میخوای!؟ اگه هوسِ ، که همون فاطی واسه هفت پشتت بسه!! دیگه با احساسات اون دو تا دختر طفل معصوم بازی ن

🇸🇭Shakh super 🍑

sticker.webp0.09 KB

ن کس به این تمیزی رو فقط تو فیلم ها دیده بودم معطل نکردم شروع کردم به خوردن کسش حسابی براش میخوردم و چوچولش رو میک میزدم و زبونم توش میچرخوندم و با دستهام سینه هاش رو میمالوندم چند دقیقه ای که گذشت فهمیدم بدجور لرزید و سرمو بین پاهاش نگه داشت و محکم فشار داد رو کسش فهمیدم ارضا شد حسابی ازم لب گرفت و گفت ممنونتم تکیه بده نوبت منه منم که کیرم داشت میترکید شلوار و شرتمو باهم داد پایین شروع کرد به خوردن کیرم حسابی با ولع می‌خورد و منم تو ابرا بودم و دو دقیقه ای که خورد گفتم بسه دیگه طاغت ندارم دوتا دستاش رو گذاشت رو میز قمبل کرد منم یه تف به سر کیرم زدم آروم آروم میمالیدم رو کسش میگفت ایمان بکن توش خواهش میکنم منم یهو دادم داخل یه نفس عمیق کشید و شروع کردم تلمبه زدن از زور شهوت دو دقیقه بیشتر نکشید که آبم اومد و پشت کمرش خالی کردم برش گردوندم و لباش و بوسیدم و گفتم ممنونم اونم گفت من از تو ممنونم سریع رفتیم خودمون رو ترتمیز کردیم آماده کار شدیم که کسی بویی نبره و در ورودی رو هم بازکردیم. بعد از یه مدت هم پسرخالش اومد خواستگاریش و ازدواج کرد منم از اونجا زدم بیرون و دیگه هیچ خبری ازش ندارم امیدوارم هرجا که هست خوشبخت باشه ممنونم که داستانم رو خوندین و وقت گذاشتین.ایمان نوشته: ایمان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

آخرین رابطه من در دفتر املاک #منشی سلام رفقا اولین باره که دارم داستان مینویسم بد و خوبش رو ببخشین اما کاملا واقعیه من ایمانم ۲۷ سالمه و داستانی که میخوام براتون بگم برای دوسال پیشه اون موقع خیلی دنبال کار میگشتم و هرچی آگهی به با شرایط من جور بود و زنگ میزدم تا اینکه یه آگهی رو خوندم که خیلی شرایط خوبی داشت وقتی تماس گرفتم گفتن دفتر املاکه پورسانت خوبی داره و حضوری تشریف بیارین منم آدرس رو گرفتم که سمت آجودانیه بود و رفتم اونجا دو طبقه بود طبقه پایین پیک موتوری و طبقه بالا املاک بود از پله ها بالا رفتم دیدم یه خانومی تقریبا ۳۰ ساله قدبلند با موی مشکی و چشم ابروی مشکی اونجا پشت میز نشسته گفت چند لحظه تشریف داشته باشین منم نشسته بودم ولی خدایی محو بدن خانومه شده بودم دیگه صبر کردم تا خانومه که اسمش لیلا بود بهم گفت بفرمایین داخل منم رفتم و فرم پر کردمو دیگه رئیسش گفت اینجا تازه تاسیس و شما اولین نفر هستی و بازم قراره نیرو بگیریم و خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم منم تشکر کردم و موقع رفتن چند ثانیه ای خیره موندم به منشیه که یهو فهمیدم و خودم جمع و جور کردم و خداحافظی کردم و اونم یه لبخند زد و رفتم.همینجوری می‌گذشت و رابطه من با اون خانم صمیمی تر میشد و فهمیدم یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته به خاطر اعتیاد شوهرش الان با مادرش و پدرش و برادرش زندگی میکنه.خیلی هواش رو داشتم موقع غذا گرم کردن اول غذای اون رو میذاشتم و هرزگاهی چای براش می‌ریختم و همین کارای من باعث شده بود که بهم نزدیک نزدیک تر بشه.تا یه شب داخل واتس آپ یه پیام عاشقانه برام فرستاد هیچ وقت یادم نمیره داخل پیام نوشته بود به ماه تابان سوگند که میوه عشق را به هنگام رسیدن خواهم چید .داشتم دیوونه میشدم از خوشحالی تپش قلب عجیبی گرفتم لحظه شماری میکردم فردا برسه ببینمش.فرداش وقتی صبح زود اومدم نگاهش رو میدزدید از من مثل اینکه خجالت بکشه آخه من جوابش رو تو واتس آب ندادم انقدر شوکه بودم وقتی که رفت برای خودش تو آبدار خونه چای بریزه دل و زدم به دریا پشتش ظاهر شدم آروم در گوشش گفتم دوستت دارم.برگشت و یه نگاه با عشق بهم کرد و نفهمیدیم چی شد یه لبامون روهم قفل شد بعد سریع خودمون و جمع جور کردیم کسی چیزی نفهمه .وقتی ساعت هشت تعطیل کردیم شروع کردیم به پیام بازی باهم قرار شد به جای ساعت هشت صبح که لیلا درو باز میکنه چون کلید دستشه ساعت شیش جفتمون دفتر باشیم چون جایی نداشتیم که بریم.وقتی رسیدیم بدون معطلی رفتیم بالا اون کیفش رو منم کولم رو پرت کردم و چسبیدیم بهم تا جایی که میتونستیم لب می‌گرفتیم از هم حسابی لب و زبون و گردن و لاله گوشش و خوردم.آروم دست انداختم دکمه های مانتوش رو باز کردم دیدم یه تاپ سفید قشنگ تنش کرده از روی تاپ سینه هاش رو میمالوندم ولی همچنان لبام رو لباش قفل بود تاپش رو دادم بالا چی میدیدم یه سوتین مشکی با سینه های سفید ۷۵ اونم معطل نکرد و پیرهن منو باز کرد و پرت کرد کنار.زبونم و از زیر گلوش کشیدم تا چاک سینه هاش آروم سوتینش رو باز کردم عطر تنش داشت دیوونم می‌کرد نوک سینه هاش از روی شهوت سیخ سیخ شده بود حسابی شروع کردم به خوردن سینه هاش و زبونم و دور نوکش میچرخوندم و هرزگاهی یه گاز کوچولو از نوکش میگرفتم اونم تو موهام دست می‌کشید و بدتر حشریم می‌کرد با دستم از روی شلوارش کسش رو میمالیدم و با همراهی خودش دکمه شلوارش رو باز کردم نشوندمش رو میز خودم تا راحت شلوارش رو دربیارم سرمو بردم سمت کسش و از روی شرتش که خیس آب بود یه بو کردم و بهش گفتم جون چه بوی شهوتی روانی تر شد و می‌گفت توروخدا ایمان معطل نکن منم شرتشو درآوردم و ای