uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 092 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 276-o'rinni va Eron mintaqasida 13 441-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 092 obunachiga ega bo‘ldi.

04 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -536 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 12.09% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.24% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 3 034 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 063 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 05 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 092
Obunachilar
-1224 soatlar
-1237 kunlar
-53630 kunlar
Postlar arxiv
sticker.webp0.09 KB

کص که چی بگم تنور آجر پزی بود اون لحظه بهشتو حس کردم باور کنید در حدی داغ و حشری بود که بعد چنتا تلمبه همزمان با من ارضا شد.اون شب تا نزدیکای ۴ صبح ۳,۴ بار از خجالتش دراومدم آخر سر شروع کرد به قربون صدقه من رفتن و اینکه تو فقط مال خودمی و صحبتای عاشقانه اینا منم بهش دلگرمی میدادم گفتم نگران نباش خودم همیشه سرویست میکنم.خلاصه که تو اون یه سال همسایگی یه شب در میون کص حشری همسایه رو سرویس می‌کردیم. الانم که از اونجا رفتیم هنوز با هم در ارتباطیم ولی دیگه مث اون شبا نمیشه که تو خونه خودش سرویسش میکردم. نوشته: ممرضا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

همسایه حـ.شری #زن_همسایه #زن_شوهردار سلام دوستان من محمدرضام و ۲۵ سالمه این داستانو که می‌خوام براتون تعریف کنم کاملاً واقعیه و مربوط به یه سال پیشه خلاصه بگم که تازه به یه محل جدید رفته بودیم (مستأجر هستیم) که بعد از یکی دو هفته خونه بغلیمون که اون هم اجاره بود مستاجرای جدید اومدن یه خانم و آقا که یه دختر ۷,۸ ساله هم داشتن، اختلاف سنی اونا با هم زیاد بود خانمه فقط۲۷ سال سن داشت اما آقا ۴۱ ساله بود. خب از خانمه بگم براتون که واقعاً از نظر زیبایی چهره حرف نداشت قد بلند و کمی هم اضافه وزن داشت اما زیباییش آدمو محو خودش میکرد. بعد از یکی دو هفته کم کم رفت و آمداش به خونه ما شروع شد به واسطه خواهرم که باهاش دوست شده بود ،همون روزای اول متوجه نگاه های عجیبش به خودم شدم منم با اینکه خیلی خجالتی ام اما اون سعی می‌کرد با حرکات و گفتارش منو به سمت خودش بکشونه، تا اینکه یه روز که بیرون بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره و یه شماره ناشناسه جواب که دادم متوجه شدم خودشه ، باورم نمیشد گفتم شمارمو از کجا آوردی بعد از یه کم طفره رفتن بالاخره گفت که از گوشی خواهرم برداشته بعد از احوالپرسی یدفعه گفت راستی یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی گفتم بپرس گفت رل داری گفتم: نه تو هیچ رابطه ای نیستم خلاصه گفت که از من خوشش اومده و دوس داره باهاش باشم و اینکه فک نکنم زن هوس بازیه و قلبا منو دوس داره و عاشقمه منم واقعا هنگ کرده بودم اصن باورم نمیشد ، بعد اون چند باری که میومد خونمون من بازم جلو خانواده روم نمیشد بشینم و میرفتم تو اتاق و اونم شروع می‌کرد به پیام دادن که این کارا چیه مگه از من بدت میاد و این حرفا منم گفتم نه اینطوری نمیشه باید قرار بذاریم یجا که باهات صحبت کنم اونم از خدا خواسته قبول کرد دیگه پیامای سکسیش داشت دیوونم می‌کرد ، محمدرضا من خیلی داغم و روزی یه بسته دستمال کاغذی مصرف می‌کنم از بس که آبم زیاده منم به شوخی گفتم باید بری دکتر گفت اتفاقا رفتم پیش یه ماما گفته تو هیچ مشکلی نداری فقط خوش به حال شوهرته گفت همونجا تو دل خودم گفتم چ فایده قدر منو نمیدونه ، بش گفتم ینی ارضات نمیکنه گفت نه اصن هفته یه بارم به زور باهام رابطه برقرار میکنه در حالیکه من نیاز دارم شبانه روزی چند بار ارضا بشم.‌خلاصه روز قرار فرا رسید تا سوار ماشین که شد هنو رو صندلی نشسته بود لباشو تو لبام قفل کرد بعد از اینکه یه دل سیر لبای همو خوردیم شروع کرد به ناز و عشوه کردن و اینکه میخوام تا همیشه مال خودم باشی و از این صحبتا منم گفتم نگران نباش تا همیشه کنارتم گفت پس از امشب باید شروع کنیم منم با تعجب گفتم چیو ؟ گفت عشقمونو دیگه گفتم منظورت چیه ؟ اونجا بود که فهمیدم شوهرش نگهبانه و یه شب در میان شبا شیفت میده تا اینو فهمیدم از خوشی داشتم ذوق مرگ میشدم ، گفتم خو چطوری گفت آخر شب در خونه رو برات باز میذارم ساعتای ۱و۲ که همه خوابن پیام میدم همون موقع بیا گفتم دخترت چی؟ گفت اونو تو اتاقش میخوابونم درم میبندم نگران نباش.ساعت۱ونیم بود که پیام داد رفتم اونجا دیدم با یه ست شورت و سوتین قرمز دراز کشیده با ناز و عشوه گفت منتظر چی هستی بیا عروسکتو جرررر بده دیگه رفتم جلو یه کم که لباشو خوردم گفت بسه دیگه الان آبم میاد من زود ارضا میشم بکن تو کصم دیگه رفتم لای پاهاش شورت خیس آبشو که دادم پایین دیدم واقعا عروسکه یدفعه گفت محمد رضا فقط مواظب باش عروسکم خیلی تنگه اولش آروم بکنیا گفتم چشم فقط کافیه کیرمو حس کنی که تو آسمونا پرواز کنی با گفتن همین جمله آروم کیرمو تا ته تو کصش جا دادم الحق که تنگ بود ولی آب زیادش کمک میکرد که راحت تا ته کیرمو تو کصش جا بدم

🔵به جای چت کردن تو گروه ها بیا اینجا ناشناس چت کن و مخ بزن 🗿 @iNewChatbot @iNewChatbot

sticker.webp0.09 KB

گذاشتم وسط پاهاش طوری که با کسش هم تماس داشته باشه، چند باری عقب جلو کردم دیدم زن عمو مهناز شل شده گفتم اگه بذاری کیرمو بکنم داخل زود آبم میاد سرشو تکون داد و گفت مگه چیزی ازش مونده دیگه هر غلطی میخوایی بکن منم از فرط خوشحالی لباشو بوسیدم و گفتم دردت به‌ جونم مرسی آروم سر کیرمو گذاشتم رو کسش اما نمیدونم از استرس بود یا هرچی کیرم نیم خواب شده بود و شل هرکاری میکردم شق نمیشد که بره داخل گفتم ببین من وقتی هیجان زده میشم کیرم می‌خوابه دیدم دستشو انداخت دور کیرم شروع کرد مالیدن و خودش گذاشتش جلو کسش یه کم با آب کسش که مثله چشمه بیرون زده بود خیسش کرد و فرستادش داخل اون لحظه احساس کردم کیرم داره وارد کوره میشه از بس داغ بود مهناز حالا ابتکار عمل رو دست گرفته بود بعد اینکه کیر منو با دستای خودش فرستاد داخل دستاشو حلقه کرد دور کمرم و منو می‌کشید سمت خودش چند دقیقه همینجوری تو اوج بودیم که مهناز ارضا شد و از آب زیادی که داخل کسش جاری بود کیر منم تاب نیاورد و خودشو خالی کرد داخل کس زن عموم همینجوری بی‌حال افتاده بودم روی مهناز و واقعا دروغ چرا پشیمونی بعد جق اینبار در قالب پشیمانی بعد سکس سراغم اومده بود و اون لحظه پشیمون بودم مهناز هم که همش داشت گریه میکرد و می‌گفت آخر کار خودتو کردی من دیگه نمیتونم زندگی کنم و این حرفا چند هفته ای از سکس من و زن عموم گذشته و دوباره ما با همدیگه خوبیم شبا پیام میدیم شوخی های گذشته بیشتر هم شده اما تا حالا موفق نشدم یه بار دیگه مهناز رو بکنم هر وقت میگم بهش میگه یه اشتباه بود از طرف دوتامون دیگه تکرار نمیشه امیدوارم دوباره بکنمش که اگه قسمت شد تو ادامه همین داستان براتون روایت کنم پایان… نوشته: شایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

و میبوسیدم لباش رو گونه های نرم و سفیدش رو گردن و گوشش طعمشون هنوز سر زبونمه، حالا من نشسته بودم روی شکم مهناز و هر ثانیه ای که جلو تر میرفتم مخالفت مهناز کمتر میشد فرصت رو غنیمت شمردم. دستمو انداختم زیر بلوزش و کامل از تنش جداش کردم حالا من موندم و یه شکم سفید و تپل که نشستم روش با دوتا سینه سایز 80 نوک قهوه ای که آماده خوردن بودن، سینه چپش رو گرفتم به دهن و بدون لحظه ای مکث فقط میک میزدم همزمان زن عمو زیر دست و پای من شل شده بود و دستشو گذاشته بود روی صورتش، چشمم به شکمش افتاد تصمیم گرفتم شلوارشو از پاش در بیارم تا پایین شکمش رویت بشه اما با مخالفت سفت و سخت زن عموم مواجه شدم و اینکه با حالتی التماسی گفت تو رو خدا نه، منم از پایین کشیدن شلوار مهناز و خودم منصرف شدم همینجوری خوابیدم روش نرمی کس چاق و چله مهناز رو زیر کیرم حس میکردم و البته گرماش رو چند دقیقه به همین منوال گذشت که آبم درحالی که شلوار پام بود با فشاری زیاد اومد و ریخت داخل شلوارم ولی من به روی خودم نیوردم که آبم اومده با حالت ناراحتی و عصبانیت از روی مهناز بلند شدم گفتم نخواستم بابا حالا که نمیذاری بکنمت از خیرش گذشتم پا شدم رفتم خونه، دوش گرفتم و بعد یکی دو ساعت حالم جا اومد دیدم زن عموم پیام داده که دامنم رو لکه دار کردی دیگه نمیتونم با این عذاب وجدان کنار بیام و… یه کم دلداریش دادم دوباره دلش رو بدست آوردم بعد چند روز خودش پیام داد گفت بیا پیشم حالم اصلا خوب نیست نمیخوام تنها باشم من رفتم کنارش دوباره با چند تا شوخی و مسخره بازی حس حالشو عوض کردم داشتیم میخندیدیم همینجوری که صدای چند تا پیام پشت هم اومد از گوشی زن عموم منم گوشی رو که گذاشته بود روی ٱپن برداشتم گفتم کیه که این وقت روز پیام میده به زن عموی من؟ شروع کردم به هوچی گری که گوشی رو نمیدم تا رمزشو نگی همینجوری داشتیم به شوخی بحث میکردیم که به خودمون اومدیم دیدیم به همدیگه پیچیدیم، من دستم رو انداخته بود روی سینه هاش و از پشت کیرم رو گذاشته بودم رو کونش دیدم گفت شایان بهم قول دادی دیگه این کارو تکرار نکنی دوباره داری شروع میکنی، من که حرفاش رو اصلا درست نمیشنیدم همینجوری داشتم سینه هاشو چنگ میزدم که عصبانی شد کشید کنار خودشو گفت بسه دیگه من که نمیخواستم این موقعیت از دست بره گفتم ببین نمیخوام دوباره زوری کاری کنم میخوام خودت برام آبمو بیاری هرجوری که دوس داری میخوایی با دست برام جق بزن میخوایی برازش تو کست یا هرکاری که خودت میدونی فقط منو ارضا کن دیگه کارت ندارم، گفت برو دستشویی خودتو ارضا کن بیا از سرت میپره دیدم داره ناز میکنه دوباره گرفتمش سوارش شدم بلوز و سوتین رو با هم درآوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش یه کم زبون زدم وسط سینه هاش خیسشون کردم دستم رو بردم تو شلوارم کیرمو درآوردم میخواستم بذارم وسطشون گفت میخوایی چیکار کنی گفتم نفهمیدی خودت؟ گفت من به سعید شوهرم هم اجازه ندادم اینکارو بکنه چی میگی واسه خودت منم دستشو گرفتم گفتم باشه پس من سینه هاتو میمالم تو هم با دستای نرمت واسه من جق بزن دستشو مشت کرده بود که کیرمو نگیره به زور دستشو باز کردم کیرمو گذاشتم تو دستش کم کم داشت راه میومد همینجوری واسم می‌مالید تا چند دقیقه گفت خسته شدم دیگه گفتم خوب تقصیر خودته نه میزاری بزارمش وسط سینت نه تو کوست پس میگی چیکار کنم همینجوری ساکت مونده بود و حرفی نمیزد منم شلوارشو گرفتم کشیدم پایین گفت بخدا نمیزارم گفتم نمیخوام بکنم داخل میخوام بزارم وسط پاهات تو فقط پاتو بچسبون به هم من کارمو بکنم تموم شه به زور قبول کرد،کیر شق شدمو

بدست بیارم بعدش بمیرم، یه دفعه مهناز با یه حالت پریشونی و عصبانیت گفت وااااای خدا داری چی میگی از کی اینقدر بی شرف شدی تو بعد حدودا یکی دو ساعت بحث و نصیحت و… نتونستم کاری کنم اصلا نمیشد کاری کرد با اون حالی که زن عموم داشت من از خونش رفتم بیرون دیگه قهر ما شروع شد تا امسال که این داستان رو مینویسم یعنی سال 1401 ما با هم قهر بودیم البته جلو فامیل با هم حرف میزدیم اونم خیلی رسمی و سرد، حداقل قهر نبودیم که کسی شک کنه چی گذشته بینمون. تو این 6 سال من تو شهر زندگی میکردم و البته کارم هم اونجا بود، هر چند روز یه بار میومدم خونه روستامون به خانوادم سر میزدم،دیگه بعد 6سال تصمیم گرفتم برگردم روستا دوباره با خانوادم زندگی کنم. که این شد شروع رابطه من و زن عمو مهناز اما چطور؟ وقتی من برگشتم روستا رفتار زن عموم تغییر کرده بود و یه جورایی انگار خوشحال بود برگشتم و دیگه سرد باهام رفتار نمی‌کرد خیلی خودمونی شده بود حتی از قبل بیشتر علاوه بر سرکار دیگه هرجایی میخواست بره میگفت ببر منو برسون منم تو مسیر کم کم دوباره سر صحبت رو باز میکردم صحبت های توی مسیرمون می‌کشید به چتای شبمون تو واتس آپ دیگه از پیام دادناش وقتی عموم پیشش نبود و مخفی کاریاش، مطمئن شده بودم که دوس داره تجربه کنه سکس با پسر برادر شوهرش رو اما مشکلی که داشت این بود که نمی‌خواست این رابطه از طرف اون شروع بشه و شکل بگیره اینو از رفتاراش فهمیده بودم من که دیگه باهاش راحت بودم و درمورد همه چی باهاش حرف میزدم حتی بعضاً به شوخی عکس و گیف های سکسی میفرستادم براش و مطمئن شده بودم بدش نمیاد شروع کردم به دادن پیشنهاد بهش دوباره اون بهونه میاورد من قانع میکردم مثلا میگفت اخه تو از چی من خوشت میاد نه جوونم نه میتونم باهات ازدواج کنم به چه دردت میخورم منم میگفتم شما تنها کسی هستی که از همه لحاظ واسه من تکمیلی دیگه بی پرده باهاش حرف میزدم گفتم عاشق گودی کمرتم عاشق کون خوش فرمتم اونم ازاینکه من تعریف میکردم ازش بدش نمیومد و فقط می‌خندید میگفت واقعا که دیوونه شدی این رفتار های ما چند وقت ادامه داشت که اگه بخوام تمام اتفاقاتشو روایت کنم خودش یه کتاب میشه اومدیم تا جایی که من بهش گفتم زن عمو بخدا خیلی دارم اذیت میشم یه کاری واسم بکن گفت آخه من چیکار کنم واسه تو گفتم بذار به چیزی که میخوام برسم، گفت ببین این آرزویی که داری یه آرزو محاله هیچوقت بهش نمیرسی منم گفتم حالا که قرار نیست منو برسونی به خواستم لااقل کمکم کن فراموشت کنم اگه میتونی یه روز که عموم خونه نیست تنهایی بشينیم حرف بزنیم یه راه حل واسش پیدا کنیم خلاصه راضی شد که من یه روز تنها باهاش حرف بزنم چند روز گذشت ساعت 2بعد از ظهر بود تقریبا پیام داد بیا اینجا منم سریع رفتم خونشون در حیاط رو بستم در خونه رو هم از داخل قفل کردم نشستم کنار زن عموم تو همین حال احساسی شدم گفتم تو رو خدا حداقل بزار سرمو بذارم رو پات همینجوری که داریم حرف می‌زنیم با اکراه قبول کرد سرمو گذاشتم روی رون پاش اون داشت حرف می‌زد و نصیحت می‌کرد مثلا، اما من کیرم بلند شده بود و اون لحظه فقط به سکس با مهناز فکر میکردم دیگه کنترل خودمو داده بودم دست کیرم سرمو از روی پاش برگردوندم گذاشتم بالای دامنش روی نافش، سریع خودشو کشید عقب گفت قرارمون این نبود من که دیگه قرار مدار یادم نمونده بود بی اختیار دوتا دستامو گذاشتم رو سینه هاش یه کم مقاومت کرد که کاملا معلوم بود مقاومت نیست خودشم دلش می‌خواست ولی خوب مصلحت میدونست پیش خودش که یه کم مقاومت سوری داشته باشه من که سینه هاش تو دستم بود همزمان صورتش

بعد شش سال تلاش بالاخره زن عموم رو کردم #زن_عمو #روستا سلام من تصمیم گرفتم داستان یک عشق یا شاید هوس چند ساله رو اینجا روایت کنم امیدوارم پسندتون باشه اسم من شایانه 27 سالمه و قد و وزنم رو هم بخوام بگم 80 وزنمه قدّم 186 حدود 6 سال پیش بود یه تایمی واقعا داشتم دیوونه میشدم واسه کون زن عموی خودم شبا با فکرش فیلم سکسی میدیدم و جق میزدم یه جوری شده بود که واقعا معتاد سایت های پورن شده بودم از طرفی زن عموم همسایه دیوار به دیوار ماست و هر روز تو چشم من بود ما تو روستا زندگی می‌کنیم البته فاصلمون تا شهر خیلی کمه حدود 4 کیلومتر زن عموم هم کارش تو شهره و بیشتر وقتا من میرسونمش سرکار 6 سال پیش تصمیم گرفتم یه جورایی بهش بفهمونم که تو کفشم اسم زن عموم مهنازِ حدودا 42 سال سن داره ولی بزنم به تخته هم دل جوونی داره هم استیل و قیافه سرحالی داره من بین این همه ویژگی های خوبش عاشق کون گرد و کمر باریکش شده بودم تو راه رفتن به سرکار بودیم که زن عموم گفت گوشیم حافظش پر شده ببین میتونی برام درستش کنی منم گوشی رو گرفتم دیدم کلا حافظه داخلیش 8 گیگه بهش گفتم: گوشیت حافظه داخلیش خیلی کمه یا عوضش کن یا یه دونه کارت حافظه بنداز روش یه لحظه به فکرم رسید که الان وقتشه یه حرکت بزنم بهش گفتم من یه کارت حافظه 16 گیگ دارم میخوایی بهت میدمش بنداز رو گوشیت اونم از خدا خواسته گفت آره واسم بیارش اما نمی‌دونست من واسه نقشه خودمه که میخوام کارت حافظه گوشی خودمو بدم بهش نقشم این بود که چند تا فیلم سکسی منتخب بریزم تو کارت و بدمش بهش نهایتش هم اگه ناراحت بشه میگم این کارت رو خیلی وقته استفاده نکردم نگاش نکردم ببینم توش چیه خلاصه همینجوری هم شد و بعد اینکه کارت حافظه رو دادم بهش چند ساعت که گذشت زنگ زد رو گوشیم من که تپش قلب گرفته بودم و نمیدونستم چی میخواد بگه با صدایی لرزان و از چاه برخاسته گفتم سلام اما مهناز بدون سلام و بدون احوالپرسی گفت خجالت بکش این چیه دادی به من انداختم رو گوشیم فکر نکردی جلو کسی این فیلما رو باز میکردم چه خاکی باید میریختم سرم من که به شدت ترسیده بودم و تو حال خودم نبودم فقط تونستم بگم : ببخشید نمیدونستم چی داخل کارته اگه اجازه بدی میام در مغازت شما هم در رو قفل کن از داخل با هم حرف می‌زنیم (خیلی بی ربط و هول هولکی داشتم حرف میزدم ولی کاملا معلوم بود که چی میخوام از مهناز اونم خودش فهمیده بود) زن عموم که فهمید حالم خوب نیست انگار، گفت فعلا خدافظ تا غروب بیام پیش بابات تکلیفتو مشخص کنم این حرف رو که شنیدم تمام سلول های بدنم از ترس بی حس شدن من که دیگه آبروی خودمو از دست رفته میدیدم و از طرفی هرچقدر زنگ میزدم به مهناز رد تماس میزد یه پیام گذاشتم واسش که میخوام خودمو بکشم اگه قراره آبروریزی کنی بهتره من نباشم دیدم خودش زنگ زد بهم گفت دستم بند بوده مشتری داشتم میخواستم به بابات بگم منصرف شدم ولی باید با خودت حرف بزنم من که کمی امیدوار شده بودم، ازش تشکر کردم و رفتم خونه تا چند روز، زن عموم دیگه به من نمیگفت برسونم سرکار تا اینکه بهم پیام داد کارت حافظه رو لازم ندارم بیا ببرش، من رفتم خونشون در حیاط باز بود داخل خونه شدم دیدم تنهاس، ته دلم هم ترسیده بودم هم امیدوار بودم یه اتفاق خوب واسم بیوفته زن عمو داشت تلویزون نگاه میکرد روسری سرش نبود تا من در زدم رفتم داخل دیدم داره روسریشو سرش میکنه نشستم شروع کرد به نصیحت کردن، که چه فکری کردی درباره من مگه تا حالا کاری از من سر زده که تو همچین فکری میکنی دربارم، من که از استرس صدام داشت میلرزید گفتم زن عمو بخدا دست خودم نیست درک کن نمیتونم بهت فکر نکنم، آرزومه فقط یه بار شما رو

sticker.webp0.09 KB

تونی .دقایقی بعد گفت … داره میاد آبم داره می ریزه … چوچوله های کوچولو شو میون لبام می گردوندم … خیلی زود اونو ارگاسمش کردم . غلظت دور کسش به ناگهان رقیق شده بود . دستمو محکم رو دهنش داشتم اون گازم می گرفت تا هوسشو خالی کنه … حالا من بودم که شده بودم مثل گرگای گرسنه … اونو یه دور بر گردوندم … -سمیرا چه کون توپ و تپلی -خوشت میاد ؟ واسش خیلی زحمت کشیدم . واسه این که تو لذت ببری و خوشت بیاد . همش به خاطر تو بوده . به خاطر تو … چقدر به پا های کشیده اش میومد . سرمو گذاشته بودم لای کونش … -سمیرا دیرمون شده -هر کاری دوست داری با هام بکن … نمی شد اون سوراخ تنگ کونشو در اون شرایط کرد و کیرو داخلش فرو کرد ولی کیرمو گذاشتم رو چاک وسط کون و از بالا به پایین روی کس و کون فشارش می دادم و آروم حرکتش می دادم . همون کاری که به وقت دوران عقدم با سوسن انجام می دادم … در یه قسمت کار وقتی کیرم به سوراخ کونش رسید تا اونجایی که می تونستم رو سوراخ و اون دور و بر خالی کردم . دو تایی مون احساس سبکی کردیم . خوشحالی و آرامشو در تمام وجود سمیرا می خوندم … -عشق من این تازه اولشه … این قبول نیست . کیرت نباید پشت خط بمونه . باید بیاد داخل خونه ام تا ازش پذیرایی کنم داخل خونه کسسسسم کوننننننم . -سمیرا فکر می کنی بالاخره شکستم دادی ؟ -من که از اول شکست خورده بودم … ولی راستشو بخوای فکر می کنم هر دو تامون برنده شدیم . -راست میگی سمیرا … انگاری همه چی رو قشنگ تر می بینم . خواستنی تر … زندگی رو دنیا رو …آینده رو . خواستم بگم حتی همسرم سوسنو ولی این جا رو دیگه پس کشیدم . بالاخره تسلیم شده بودم … تسلیم زیبا ترین و خوش بدن ترین و مهربون ترین خواهر زن دنیا … پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ظاتی دیدم که اون و پسر دایی اش با هم رفتند … بقیه هم سرشون تو لاک خودشون بود … راستش مشکوک شدم . سمیرا به یه جین خیلی چسبون که دست کمی از استرچ نداشت با یه تاپ کوتاه و تنگ همراه سهیل رفته بود . تقریبا هم سن اون بود … پونصد متری دور شده بودم .رسیدم به جایی که هیشکی نبود و فقط درخت بود و درخت … ناگهان دیدم سر و صدایی میاد … دیدم که سهیل و سمیرا بد جوری به هم چسبیده سمیرا داره مقاومت می کنه از دستش در میره … عصبی شده بودم … نمی دونم چرا ولی بیشتر از دست سمیرا که چرا باید با اون بیاد تا این جا که حالا بخواد این جور باهاش در گیر شه … سهیل تا منو دید خودشو جمع و جور کرد … ترس برش داشته بود … رفتم طرفش تا اونو بزنم … گفت ما همدیگه رو دوست داریم -دروغ میگه … رفتم تا بزنمش فرار کرد … اما این بار آروم تر از دفعه قبل بازم گذاشتم زیر گوش سمیرا … -فکر کردی خیلی مردی فرزین ؟ -تو خجالت نمی کشی تنها با هاش میای اینجا ؟ -یادم رفت از تو اجازه بگیرم .فکر کردی مردونگی همینه که زورت به ما زنا برسه ؟ اون خیلی خوشگل تر و ناز تر از قبل شده بود … شده بود … -راستش درد اون سیلی که اون دفعه بهم زدی هنوز رو دلم نشسته اما این سیلی امروزت رو به فال نیک می گیرم … یه حسی از عشق و هوسو درش می بینم … اون حقیقتو می گفت . من به سهیل حسادت می کردم . به هر مرد دیگه ای که نگاهش به دنبال سمیرا باشه . ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش بگم تمایل دارم . -چیه می خوای بین خودمون ثابت کنی که برنده شدی ؟ می خوای یه سکه ازم بگیری ؟ خواهر زن گرامی -نه عزیزم … من خیلی وقته که باختم . از همون وقتی که خودمو به تو و به خاطر تو باختم … ازجیبش یک سکه کامل طلا در آورد و داد به دستم . اینو خیلی وقته که برات گرفتم … رفتم طرفش … -میگی من اینو از یه دختر مجرد قبول کنم ؟ -هر طور میلته ؟ در نگاهش صداقت می دیدم . حس کردم که می تونم بغلش کنم ببوسمش و ازش تشکر کنم . من هدیه رو ازش گرفتم ولی قصد داشتم یه دستبند یا گردن بندی چیزی براش بگیرم . لبامو گذاشتم رو صورتش . دستت درد نکنه سمیرا -همین ؟ با نگاهش داشت التماس می کرد . -بغلم کن …منو ببوس فرزین . من قبول می کنم باختم . تو برنده باش … تو برنده باش … من ازت خوشم میاد … -آخرش که چی … -تا فردا خیلی راهه … امروز می خوام مال تو باشم … لبامو رو لباش گذاشتم من بودم و اون و تنهایی مون و هوسی داغ … از اونجا دور تر و دور تر شدیم … رو زمین و چمنها دراز کشیدیم دستمو گذاشتم لا پاش رو همون جینش … -نههههههه نهههههههه درش بیار … فقط یه خورده … من از اون ملتهب تر بودم شلوارشو تا زانو کشیدم پایین . وبعد دستمو گذاشتم رو شورت خیسش … صدای جیغ هوسشو با لبام بستم … دستشو گذاشته بود روبرجستگی شلوارو کیرم … شورت و شلوارمو تا نیمه پایین کشیدم … سرمو گذاشتم لاپای سمیرا و کس داغ و خیسشو تا می شد میکش زدم . دستمو هم جلو دهنش داشتم … چون طوری رفته بود توی حس که حس می کرد من و اون تنها آدمای روی زمین هستیم . -دوست دارم لختم کنی … بکنی توی کسسسسسم کونم فکر نکن دختر بی ادبی هستم . فقط برای تو حرفای سکسی می زنم … -سمیرا دختره دیوونه … من زن دارم خواهرته … تازه تو هم یه دختری … -نمی خوام دختر باشم … می خوام مال تو باشم … -حالا تو این جنگل واسه ما شر درست نکن … کس کوچولو و داغ و خیس و نقلی اونو گذاشتم توی دهنم . داغ تراز کس سوسن در آغاز راه نشون می داد . ولی همون سبک و استیل رو داشت خیلی کوچولو بود مثل یه ماهی کوچولو … -فرزین … دارم ارضا میشم … حالم چه خوشه کاش می تونستی سینه هامو هم بخوری … بعدا می

خواهرزنم سمیرا #خواهرزن خواهر زنم سمیرا شش سال از من و سه سال از خواهرش کوچیک تر بود . من بیست وهشت سالم بود . اون همش می خواست سر این موضوع که تمام مردا بی وفا هستند به دیدن یک زن دیگه هوش از سرشون می پره بحث کنه . می گفت بیا سر این موضوع شرط ببندیم .-مثلا می خوای چیکار کنی ؟ می خوای یه هوو برای خواهرت بیاری ؟ یا این که یکی از دخترای همکلاس و دانشگاهی خودت رو بیاری واسه من … منو که نمی تونی از راه به در کنی . خلاصه واسه این که دلشو نشکنم باهاش شرط کردم . شش ماه هم مهلت تعیین شده بود هر کدوم که برنده می شدیم باید از طرف یه سکه طلا جایزه می گرفتیم … اگه سر شش ماه من دست از پا خطا نمی کردم من بر نده بودم … اما سمیرا به جای این که بخواد یکی دیگه رو واسم جور کنه و طور دیگه ای منو از راه به در کنه هر روز خودشو به بهترین شکلی آرایش می کرد و میومد پیش من … لباسای فانتزی تنش می کرد … سینه هاشو مینداخت توی دید … قبلا هم این طور راحت پیشم بود اما حالت فتنه گرانه و میکاپی افسونگرانه نداشت . اون و سوسن همسر فرشته من تنها بچه های خونواده بودند و سمیرا هم بیشتر وقتا میومد پیش ما … هر وقت هم که می رفتیم پیک نیک اون با ما بود .البته این پیک نیک رفتن های ما در حد گسترده ای بود . خلاصه هر کاری کرد من نگاش نمی کردم ولی خیلی خوشگل تر از قبل شده بود . با این که قبل از از دواج چند تا چشمه سکس آنالی و غیر آنالی داشتم ولی بعد از از دواج دور همه اینا رو قلم گرفته بودم . تازه اون می خواست منو پیش خودش و خودم رسوا کنه و سوسن هم که از جریان شرط بندی خبری نداشت . دوماه گذشت . حالت نگاش و حرکاتش روز به روز وسوسه انگیز تر از قبل می شد . گاهی حس می کردم که نکنه راستی راستی هوس منو کرده… عاشق من شده ولی مگه یه خواهر می تونه این جور رو دست خواهر خودش بلند شه اونم اوایل از دواج و این که خودشم خیلی خوشگله و کم نمیاره … یه روز وقتی که سوسن نبود و اون اومده بود خونه مون دیدم با یه تاپ و دامن کوتاه طوری که سینه های چسبون و باسن تقریبا کوچولوولی خوش تراششو سفت و شکیل نشون می داد کنار من قرار گرفت . -سمیرا چرا داری این کا را رو با من می کنی ؟ فکر کردی می تونی گولم بزنی و از راه به درم کنی ؟ -فرزین سوسن خونه نیست … ببین از اندام فانتزی و مانکنی من خوشت نمیاد ؟ من می تونم مال تو باشم … از همون اول دوست داشتم تسلیم تو باشم . فکر می کردم خیلی زود می تونم تو رو بکشونم طرف خودم . فقط یک بار در اختیار من باش … -چه قشنگ فیلم بازی می کنی … یه سکه و شکست دادن من ارزششو داره که این جور تا این حد داری خودت رو کشته مرده من نشون میدی ؟ -عزیزم من می دونم سوسن در آنال سکس ضعف داره … من می تونم تا مینت کنم … یخ شده بودم … اون تا این حد گستاخ شده که برای برد در شرط بندی داره این حرفا رو می زنه ؟ منم پررو شده و گفتم اصلا باسن خوشگل و تحریک کننده و بر جسته ای نداری … مجبور شدم این حرفو بزنم . وقتی اون بهم گفت باید ببینیش و بعد قضاوت کنی و مهم همون سوراخ کوچیک اون وسطشه آن چنان گذاشتم زیر گوشش که واسه دقایقی نای گریه رو نداشت و بعد با سیل اشک از اونجا رفت … فقط اینو متوجه بودم که رفته به کلاسای ورزش و بدنسازی زنونه و کارایی انجام بده که باسنشو برجسته کنه و روز به روز هم کونش خوشدست تر می شد … حرف زدنهامون شده بود در حد یه سلام و علیک . پنج ماه گذشته بود از روزی که من و اون با هم شرط بسته بودیم . مثل سابق وقتی که می رفتیم پیک نیک با هم بازی نمی کردیم . یه روز که خیلی از فامیلا گردش دسته جمعی رفته بودیم به یکی از جنگلای شمال واسه لح

چنل جدید جقی هاب 👇 https://t.me/+PFGrC_HvmTFkZDQ0

sticker.webp0.09 KB

داغ هیچ مردی نمیتونه مقاومت کنه ولی مطمئن باش راند دوم حسابی بهت حال میدم . نیم ساعتی همو مالیدیم و لب گرفتیم . هر دومون سیر نشده بودیم و بازم دلمون می‌خواست سکس کنیم … کم کم کیرم دوباره سیخ شد و این بار نیلوفر رو در بغلم چرخوندم و از پشت در حالی که به پهلو در آغوشم بود کیرم رو به سمت کصش هدایت کردم … با همراهی نيلو و قمبل کردنش کیرم زود راهشو پیدا کرد و رفت تو کصش و صداهای شهوتناک نیلوفر دوباره فضای اطاق رو پر کرد و حدود یک ربع ساعت تو همون پوزیشن گاییدمش … بعد نيلو رو به رو خوابوندم بدون اينکه کیرم رو از کصش خارج کنم سوارش شدم روش دراز کشیدم . واااای در این پوزیشن کیرم تا عمق وجود نيلو پیش می‌رفت و کون خوش فرم و زیبای نيلو در برابر چشمام خودنمایی می‌کرد. دیگه طاقت نداشتم… در این فاصله نيلو یکبار ارضا شده بود و حالا نوبت من بود که به ارگاسم برسم … سرعت تلمبه زدنم رو زیاد کردم و صدای برخورد شکمم به کون نيلو با صداهای آخ و اوخ نیلوفر قاطی شده بود و در یک لحظه با صدایی شبیه به غرش ارضا شدم و آبم رو در عمق کص نيلو خالی کردم و بی حس و بی حال افتادم روش . پشت گردن نيلو رو داشتم میک میزدم و شدت مک زدنم بقدری بود که چند نقطه گردنش کبود شد اما نیلوفر به این وضعیت اعتراضی نداشت . انگار دلش میخواست بالاترین لذت ها رو به من بچشونه و در این کار واقعا موفق بود … هرگز اینجوری از سکس لذت نبرده بودم . چند ساعتی تو بغل هم رو تخت خوابمون برد و بعد با حرکت نيلو که می‌خواست از بغلم در بیاد بیدار شدم و دوباره به خودم فشارش دادم و سینه هاشو تو دستام گرفتم . نيلو گفت عشقم نظرت با یه دوش گرفتن چیه ؟ و من گفتم عالیه نفسم … بعد از دوش و معاشقه توی حموم در اومدیم و لباس پوشیدیم و به پیشنهاد من شام رو رفتیم بیرون . همه اش منتظر بودم بعد از اون سکس آثار پشیمونی یا تغییر رفتار در نیلوفر ببینم ولی نیلوفر انگار یه دختر ۱۸ ساله عاشق شده بود … فقط شوخی می‌کرد… می‌خندید… برام ناز می‌کرد و اینا منو تا سرحد جنون مست میکردن … احساس می‌کردم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم … بعد از شام از نیلوفر خواستم اجازه بده شب برای خوابیدن بخاطر اینکه کارفرما شکی به موضوع نکنه در هتل به سر ببرم و اونم با اکراه پذیرفت … شب یکی دو ساعت با هم چت کردیم و قرار شد دوستیمون ادامه پیدا کنه و همدیگر رو بیشتر بشناسیم . طی سه روزی که در اصفهان بودم چند بار دیگه هم با نیلوی عزیزم سکس داشتم و خیلی دلم میخواست از کون هم بکنمش ولی اونقدر ناز و ظریف و دوستداشتنی بود و من هم یه حس غریب عاشقانه بهش پیدا کرده بودم که جرات نکردم حتی پیشنهادش رو به نيلو بدم . خلاصه رابطه ما حدود یکسال طول کشید و در این مدت من بارها پیش عشقم نیلوفر رفتم و چند بار هم نيلو اومد تهران . کم کم همو به خانواده هامون معرفی کردیم و من تصمیم خودمو در مورد ازدواج با نيلو گرفته بودم و اونم موافقت خودش رو اعلام کرده بود تا اینکه اردیبهشت امسال بالاخره تونستم پدر و مادرم رو راضی کنم و مراسم نامزدی منو عشقم نیلوفر آخر اردیبهشت برگزار شد . ببخشید اگه طولانی شد . براتون زندگی خوب و پر از عشق و لذتی رو آرزو میکنم . نوشته: محمد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

در کنار نیلوفر دراز کشیدم و سفت بغلش کردم . من در خلال لب گرفتن و مالش نقاط مختلف بدن ظریف و ناز نیلوفر ، با صداها و خماری چشما و زیبایی خاص نیلو داشتم عاشقش میشدم و احساس می‌کردم قشنگ ترین لحظات زندگیم دارند رقم می‌خورند و این احساس توام با شهوت ، لذت منو صدچندان می‌کرد. هرگز فکر نمیکردم تو زندگیم چنین موقعیت خاصی برام پیش بیاد . قبلا چند بار تجربه سکس پولی داشتم ، ولی هیچوقت موقعیت یک دوس دختر ثابت برام پیش نیومده بود . سکس های قبلی من فقط در حد کردن و خالی شدن بودند ولی حالا داشتم حس جدیدی رو تجربه میکردم . وضعیت مالی من برای یک جوان ۲۸ ساله بد نبود و بخش عمده زندگی رو صرف درس و دانشگاه و کار کرده بودم . از شرکت های مختلف بگیر تا ساخت و سازهای کوچک برای خودم . همیشه دلم میخواست با وضع مالی خوب با دختری زیبا و البته کمی پولدار ازدواج کنم و حین معاشقه با نیلوفر همه اش این فکر تو مغزم دور میزد که آیا نیلوفر همون کسی است که میخواستم ؟ فقط یک مشکل وجود داشت و اونم متعلقه بودن نیلوفر بود … با این افکار لحظه به لحظه آتش هوس و شهوت من و نیلوفر تند تر میشد و یه لحظه به‌خودم اومدم و دیدم که سرم لای پاهای نیلوفر قرار گرفته و دارم با ولع کص پر آب نيلو جونم رو میخورم و اونم صداهای شهوتناکش فضای اطاق رو پر کرده … اووووه محممممممددددد بخور… کصمو بخور … دارم میمیرم … بدجور لازمت داشتم … دیگه طاقتم سر اومد … دلم می‌خواست سریع تر کص ناز و صورتی نیلوفرو با کیر ۱۸ سانتی خودم فتح کنم … لیس زنان خودمو به سمت بالا کشیدم تا به لبهاش رسیدم و زبونم رو در کام نیلوی عزیزم فرو بردم و هم زمان نیلوفر با جمع کردن زانوهاش به سمت خودش شرایط رو برای ورود کیرم به کص داغش مهیا کرد … با دستم نوک کیرم رو چند بار در شیار کصش بالا پایین کردم و همزمان با خواهش نیلوفر : محمد بکن تووووووش ، فشار دادم و برای اولین بار در زندگیم داغ ترین و شیرین ترین کص دنیا رو با ذره ذره وجود کیرم حس کردم … وااااای … تنگ و داغ … این دختر واقعا بعد از طلاق سکس نداشته … با ورود کیرم نیلوفر از عمق وجود صدای کش دار و بلندی از عمق وجودش درآورد … آههههههه … و دهنش همچنان باز مونده بود و از شدت شهوت شروع کرد به گاز گرفتن لبهای من … به آرامی شروع کردم به حرکت دادن کیرم … دلم می‌خواست جزء جزء درون کصش رو با کیرم حس کنم پس خیلی آهسته کیرم رو حرکت میدادم … نیلوفر با حالت مستی گفت : عشقم تندترش کن … جرم بده … زنت رو حسابی بگا … این حرفش یهو آدرنالین خونم رو بشدت بالا برد و بی تعارف لذت زیادی بهم داد و شروع کردم به وحشیانه تلمبه زدن ، دو دقیقه طول نکشید که احساس کردم آبم میخاد بیاد ، گفتم نيلو دارم میام و نیلوفر با فشار دستهاش به کمرم گفت بریز توش … داغی آبتو میخوام و من تمام آب کمرم رو با فشاری که تا اون لحظه سابقه نداشت و با صدای بلند در عمق وجود نیلوفرم خالی کردم و بدون اينکه کیرم رو دربیارم بی حال افتادم روی نیلوفر و در حالی که نفس نفس میزدم گردن و گوش نیلوفر رو میک میزدم و به صورت مقطع تو گوشش زمزمه میکردم : مرسی عشقم … عالی بود … تو عمرم اینجور لذتی نبرده بودم … نیلوفر هم با مالیدن کمرم میگفت : نوش جونت عشقم … من باید از تو ممنون باشم … خیلی نیاز داشتم به یه سکس حسابی … مرسی که سیرابم کردی … بعد از این که نفسمون جا اومد از روی نیلوفر خودمو انداختم رو تخت و کنارش دراز کشیدم و با باز کردن دستم اومد تو بغلم و سرشو گذاشت روی سینه ام . نیلوفر با حالت شوخی اشاره به زود اومدن آبم کرد و منم گفتم در مقابل این کص تنگ و

شرت مشکی بود ، از اطاق بیرون اومدم و به سمت هال رفتم دیدم وااااااوو نیلوفر با یه تاپ و شلوارک ست زرد رنگ تو آشپزخونه مشغول تهیه آبمیوه است ، جیگر شده بود . یه لحظه از زیبایی و برجستگی های بدنش دهنم باز موند … همینطور که حیرون مشغول دیدنش بودم متوجه حضور من شد و با گفتن عافیت ، منو به سمت مبل هدایت کرد و گفت بشین الان میام . این زن خیلی صمیمی و راحت رفتار می‌کرد، طوری که واقعا آدم جرات نمی‌کرد به سکس باهاش فکر کنه ولی نوع پوشش و شرایط تنها بودن با نیلوفر کورسویی از امید ته دلم روشن کرد که شاید بشه باهاش به جاهایی رسید . اومد و گوشه دیگه کاناپه ای که من نشسته بودم نشست و سینی آبمیوه ها و شیرینی رو هم گذاشت روی کاناپه وسط دوتامون . یه کم از خودمون و سابقه کار و دوران دانشگاه گفتیم و بعدش حرف کشید به زندگی خصوصی و مشکلات و دوسدخترای منو و ازدواج ناموفق نیلوفر که باز هم چشماش پر شد و به نشانه همدردی سینی رو گذاشتم رو عسلی و نزدیک شدم و دستش رو گرفتم تو دستام و گفتم : نیلوفر تو زن قوی هستی و مطمئنم با این موضوع میتونی کنار بیایی و اجازه نده گذشته تاثیر بدی رو آینده تو بذاره … همینجوری داشتم دستش رو تو دستام نوازش می‌کردم و حرف میزدیم که نمیدونم چی شد که یهو به من تکیه داد و سرش رو گذاشت رو شونه ام و منم بی اختیار دست چپم رو دورش حلقه کردم تا راحت تر تکیه بده و ناخودآگاه از موهاش بوسه کوتاهی کردم . او همچنان به حرفاش ادامه می‌داد از سختی تنها بودن و مزاحمت ها و هیز بازی مردا میگفت و منم حرفاشو تایید میکردم و هم زمان با یه دستم کتف و نواحی نزدیک به سینه اش رو نوازش می‌کردم و گاهی بوسه ای از موهاش میزدم و یه دستش هم تو دستم بود که گذاشته بودیم روی رون پاش . دیگه فضا به طرف معاشقه داشت پیش می‌رفت و نیلوفر سرش رو به سمت من چرخوند و زل زد تو چشام و بعد آروم خودشو نزدیک تر کرد و لبامون رو هم قفل شد . واقعا باورم نمیشد با این سرعت رابطه منو نیلوفر به این درجه از نزدیکی و صمیمیت برسه . واااای لبهای نیلوفر تشنه بودن و داغ . همینطور که عاشقانه لب بازی میکردیم همزمان یه دستم از بغل به سینه نرم نیلوفر رسیده بود و از روی تاپ داشت کشفش می‌کرد و دست دیگرم هم رون نیلوفر رو از روی شلوارک فشار میداد و نیلوفر هم با گذاشتن دستش روی دستم ، مکاشفه منو روی پاش تایید می‌کرد. خیلی زود بوسه های عاشقانه ما رنگ و بوی شهوت بخودش گرفت حالا دیگه سینه نیلوفر رو کامل فشار میدادم و صصدستم رسیده بود به لای پاهاش و از روی شلوارک کصش رو می‌مالیدم و نیلوفر گاهی صدای آه عمیقی از گلوش خارج میشد . دلم نمیخواست اون لحظات شیرین و لذت بخش تموم بشه ، صداهای آکنده از شهوت نیلوفر جسارت منو بیشتر کرده بود . حالا دیگه دو انگشتم داخل شلوارک و زیر شورت نیلوفر شیار کص خیس و داغش رو می‌مالید و لذتی بی حد و اندازه نصیب هر دوی ما می‌کرد. کیرم زیر فشار شورت و شلوار ورزشی از شدت تنگی جا به درد اومده بود برای همین منظور و تغییر شرایط با یک حرکت نیلوفر رو تو بغل گرفتم و به سمت اطاق مهمان حرکت کردم که نیلوفر با اشاره به سمت اطاقی دیگر بهم فهموند که به طرف اطاق خواب خودش برم . هر قسمت از آپارتمان طراحی و معماری خاص خودشو داشت . نیلوفر اطاق خوابی با ترکیب رنگ سفید و آبی خوش رنگ دیزاین کرده بود که آرامش خاصی به آدم میداد . به آرامی نیلوفر عزیزم را روی تخت خواب گذاشتم و خودم هم روش چمبره زدم و مجددا وحشیانه مشغول خوردن لبهای هم شدیم در ادامه با عجله لباس‌های نیلوفر رو کندم و لباس‌های خودم رو هم در آوردم و با یک شورت

جلسه مشترک با خانم مهندس نیلوفر #همکار #زن_متعلقه #عاشقی این خاطره واقعی است . من مهندس عمران هستم . هم تو پروژه های عمرانی نظارت میکنم ، هم سالی یه آپارتمان کوچیک متناسب با بودجه خودم می‌سازم و واحدها رو میفروشم . سال ۹۹ نظارت یک پروژه ساختمان اداری رو برداشتم . ساختمان برای بهره برداری خاصی طراحی شده بود و نکات پیچیده زیادی داشت . نقشه های اجرایی در خیلی از جزئیات ناقص بود و من ناچار میشدم به کارفرما اعلام کنم تا جزئیات و دتایل های ناقص رو از مشاورین پروژه تهیه و ابلاغ کنه . تا اینکه با توافق کارفرما و مشاور ، ارتباط کاری من و مشاور به صورت تلفنی و ایمیل شروع شد . من فقط صدای خانم مهندس نیلوفر رو شنیده بودم و کارمان را از طریق رد و بدل کردن نقشه و جزئیات فنی از طریق ایمیل پیش می‌بردیم تا اینکه کارفرما درخواست تغییراتی در نقشه های پلان داد که باعث شد مشاور ناچار بشه بخشی از پروژه را محاسبه مجدد بکنه . برای اطمینان از جزئیات معماری درخواستی کارفرما ، قرار شد من و مهندس نیلوفر که دفتر شرکت شان در اصفهان بود ملاقات کاری و جلسه بررسی نقشه ها رو داشته باشیم و من با پرواز از تهران عازم اصفهان شدم . قبلا نیلوفر ساعت و مشخصات پرواز رو از من گرفته بود . بعد از لندینگ پرواز ، به محض روشن کردن گوشی ، دیدم نیلوفر زنگ زد و گفت تو سالن منتظرم هست . خلاصه دیدمش ، وااااای یه زن ۳۲ ساله خوشگل و خوش استایل ، دهنم وا مونده بود از این همه زیبایی . راستی من محمد هستم قد ۱۸۲ وزن ۹۰ اندامم ورزشکاری . تکواندو کار هستم . بعد از آشنایی و سلام و احوال پرسی که همون اولش خیلی جنتلمن باهام دست داد ، سوار ماشینش شدیم . از تیپ و استایلش تا ماشین شاسی هیوندا حدس زدم وضع زندگیش باید خوب باشه . کارفرما برام هتل رزرو کرده بود اما پس از صحبت‌های مقدماتی در شرکت نیلوفر و آمادگی های اولیه برای کارهای جدی فردا ، که باعث شد بیشتر آشنا بشیم و فضای صمیمی تری بین ما حاکم باشه ، وقتی از نیلوفر خواستم که منو بی زحمت تا هتل برسونه ، اصرار کرد که برم خونه‌شون تا فرصت بیشتری برای صحبت در مورد پروژه داشته باشیم و من هر چقدر تعارف کردم نتونستم حریفش بشم . نهایتا گفتم ممکنه شوهرتون زیاد حس خوبی از اومدن من نداشته باشه و اینجوری خواستم آمارشو بگیرم . نیلوفر با تبسم گفت : نگران نباش دیگه شوهر ندارم و یک سالی هست که طلاق گرفتم و تنها زندگی میکنم . با حالت تقریبا ناراحت گفتم ببخشید قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم و اونم گفت اشکالی نداره . پرسیدم بچه چی ؟ ندارید ؟ اینجا یهو چشاش پر شد و با بغض گفت : نویدم (پسرش) با باباش رفت خارج از کشور . من دیگه حرفی نزدم و فقط با صدایی آروم به منظور همراهی و دلجویی گفتم : عزیزم … خیلی سخته … سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت : خب … بی خیال … بهتره به فکر کارمون باشیم و من هم با یه اوهوم گفتن تایید کردم و به طرف خونه نیلوفر حرکت کردیم . اصلا به غیر از کار و اینکه نیلوفر یک زن جنتلمن ، خودساخته و کاملا اجتماعی است ، به چیز دیگه ای فکر نمیکردم و راستش از هر نظر یه سر و گردن از من سر تر بود و بعید میدونستم بخواد بهم پا بده ، واسه همینم کلا از فکر کردن به سکس و رابطه و اینجور چیزا بی خیال شدم . خلاصه رسیدیم به خونه نیلوفر . طبقه هشتم یه برج زیبا در منطقه بالا شهر و یک واحد ۲۲۰ متری لاکچری . در ابتدای ورود به آپارتمان ، نیلوفر اطاق مهمان رو نشونم داد … یک اطاق مستر و قشنگ … گفت تا تو یه دوش بگیری منم چیزایی واسه خوردن آماده میکنم ، حوله تمیز تو کمد هست ، میتونی برداری … بعد از دوش گرفتن و پوشیدن لباس راحتی که یک شلوار ورزشی و یه تی

sticker.webp0.09 KB