uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 079 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 276-o'rinni va Eron mintaqasida 13 441-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 079 obunachiga ega bo‘ldi.

04 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -536 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 12.09% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.24% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 3 034 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 063 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 05 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 079
Obunachilar
-1224 soatlar
-1237 kunlar
-53630 kunlar
Postlar arxiv
ه سیب زمینی مقایسه میکنی ،روم ایراد میزاری؟ کجام ایراد داره هااااا؟ دوباره شروع کرد به گریه منم با خنده بهش گفتم همه جات پر از ایراد هست ، باید بدمت از کف تا سقف بازسازی ات کنند مخصوصا اخلاقت رو !! کم کم خنده اش گرفت و اروم شدش، واقعا هم نسیم ایرادی نداشت ‌ و بدن خوش تراشی داشت ، صورت بچه گونه ، چشم های درشت و بینی ریز ، و پر از انرژی زندگی!! یکم زودتر مغازه رو بستم دست نسیم گرفتم و یکم توی بازار چرخ زدیم ،شام بیرون خوردیم ،رفتیم سمت خونه شب قبلش به رفتار نسیم خیلی فکر کردم، اون از درد تنهایی حاظر بود عکس سکسی به چندتا مرد بده ،تا کمی باهاش درددل کنن یا نازش رو بکشن ،و ازش تعریف کنن اونقدر درگیر کار بودم که اصلا حالیم نبود خواهرم فقط بیست پنج سالش هست شب که رفتیم خونه ، نسیم چشاش برق میزد ،یک حس خوشی خوبی داشت ،مثل وقتی که بابا زنده بود و وقتی میومد خونه واسش یک کادو بدون هیچ بهانه ای میاورد ‌ و قربون صدقه دخترش میرفت چای دم کرد و اومد کنارم نشست ، من حواسم به تلویزیون بود ،ولی اون یک بند حرف میزد، یک گوشم به حرفاش بود، یک نگاهم به تلویزیون! یهو ساکت شد ، گفت:داداشی یک سوال بپرسم خدایی راستش میگی؟ با این جمله متوجه شدم رسما دهنم سرویس هست و قراره تا صبح ور بزنه ! با بی حالی گفتم :بپرس یکم مِن مِن کرد بعد گفت روم نمیشه ، توی چت بهت میگم:: گفتم این چه بازی هست اخه ، باشه هر غلطی میخوای بکن عین بچه ها ذوق کرد رفت سمت گوشی خودش بعد توی اتاق یه پیام داد : داداش خدایی من ایراد دارم؟ یعنی اون زنه از من خوش هیکل تر هستش؟ اخه اون خانومه فکر کنم دو تا بچه داشته باشه! شما مردها چه جوری هستید اخه ؟ چاق دوست دارید یا لاغر!! با صدای بلند گفتم : یا خدا باز شروع شدش ، براش نوشتم : خواهرم شوخی کردم واقعا هیچ ایرادی نداری، این خانوم هم یهو شدش ، منم فهمیدم شوهر داره بیخیال شدم(از اول هم میدونستم شوهر داره) تو هیچ ایرادی نداری ، بدنت که خوبه ،صورتت هم عالی هست نسیم: داداش یه خواهش کنم ازت دعوام نمیکنی؟ _: هر وقت اینو میگی نگران میشم ، بگو چی میخوای؟ نسیم: با دوستم حرف زدم واسه عمل سینه، میشه به مامان بگی قبول کنه؟ من: دختر دیوانه ای؟ خر لگدت زده، این بچه بازی ها چیه؟ دختر به این برازندگی عمل کردن چی میخوای اخه، ؟ نسیم: خودم میدونم که کوچیکه ،انگار بچه شونزده ساله هستم ، همین شما مردها مگه نمیگید هشتاد پنج دوست دارید؟ کجاش زشته؟ همه دارن عمل میکنن خوب منم میخوام خوب بشم– یکم مکث کرد و نوشت:خودت که عکسش رو دیدی، انگار دوتا جوش و غده هستش! چیش قشنگه اخه؟ من: والا قشنگه ، همون خانومه انگار که مشک هست ، بعدش هم به هیکلت هم میاد ، اصلا فکر کن بزرگ باشه نمیگن بدن به این نحیفی این چیه؟ نسیم: فکر اونجاش هم کردم ،میخوام باسن خودمم هم پروتز کنم ، پیش یک مشاور پیکر تراش رفتم همه چی رو به من نشون داد چطور میشم من: ماشالله همه کارها رو کردی،،نه خواهر من ، من نمیزارم عمل کنی، هیچی بدتر واسه یک مرد نیست که موقع سکس ، وقتی داره سینه میخوره بفهمه زیرش یک ژله هست ،یا کون طرف قالبی هستش! اینها رو که نوشتم متوجه شدم کمی تند رفتم ولی دیر شدش و نسیم خونده بود، نسیم: اوووف از دست شما مردها ،هرکی یه چیز میگه ، ولی من میخوام عمل کنم اخه این چیه اخه؟ داشت چت میکرد که بلند شدم رفتم تو اتاقش روی تخت داراز کشیده بود، یک تاپ تنش بود و یک شلوار راحتی چراغ اتاق خاموش بود، کتارش نشستم ،از خجالت سرش اورد پایین بهش گفتم:نسیم تو به این مانکنی ، تیپ و هیکل بچه گونه ، چرا میخوای خودت ناقص کنی ،،همه چیزت خیلی خوبه،عمل کردن چی اخه؟ لب لوچه اش اویزون بود و ناخونش رو میخورد، هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه بهش گفتم بیا بغل داداش! مثل بچه اومد،، یه فکری به ذهنم رسید، توی بغلم بهش گفتم:مگه کسی رو دوست داری که به خاطرش میخوای این کارها رو بکنی؟ آروم گفت :نه ،ولی میترسم که پیر بشم و کسی منو نخواد! این چندتایی که اومدن خواستگاری یا پیر بودن،یا دنبال مغازه من، یا طلاق گرفته با بچه میدونم توقع ام زیاد هست ،الان واسه دخترش هم خواستگار پیدا نمیشه چه برسه به من ، دوست پسر گرفتن و عوض کردن هم که فایده نداره ،اخرش که چی؟ شماها هم که همیشه نیستید ،من میمونم یک بچه و تنهایی!! یکم بزار به خودم برسم شاید فرجی شد داداش– یه بار تو زندگی بد آوردم ،اینبار نمیخوام !پدرشوهرم و بابا اگه حواسشون به من نبود ،تا حالا صدبار یا یاسر منو تو مستی ،میکشت یا من خودم رو!! وقتی که داشت این حرفها رو میزد کنارش لم دادم ،دستام لای موهاش بود ، داشتیم راحت حرف میزدیم، همه حرفهاش درست بود و جوابی نداشتم بدم بهش گفتم :حواسم بهت هست ،حتی میدونم شاگرد مغازه بغلی وقتی میاد مغازه ما یه چیزی بخره با چشمات میخوای بخوریش! ولی اون اصلا تو یه دنیای دیگه ای هست، نسیم با کمی بغض: حتی نگامم نمیکنه انگار که وجود ندارم، بعد تو میگی عمل

سهاش رو با سلیقه گرفته بود ،حتی یک فیلم کوتاه هم بود که داشت با کوسش بازی میکرد از داخل اتاق صدای ریز گریه اش رو شنیدم در باز کردم ولی داخل نرفتم گوشی رو بهش دادم ، ولی یک کلام بهش چیزی نگفتم ،داشت مثل بید میلرزید تا حالا سابقه نداشت کتک زده باشمش رفتم توی حال ، روی مبل نشستم و سرم رو گرفتم ، چشمام خیس شده بود، نمیدونستم چه کار باید کنم میدونستم خواهرم نیاز به همدم داره ،یکی که بهش توجه کنه ولی میترسیدم گرفتار یک یاسر دیگه بشه بعد چند دقیقه نسیم از اتاقش اومد بیرون ، با فاصله یک گوشه نشست ، مطمین شد که کاری اش ندارم خودش به حرف اومد _داداشی،داداش حمید!!! به خدا گوووه خوردم،غلط کردم ، ببخش دیگه ، یه چیزی بگو! به روح اقا جون تکرار نمیکنم! من سرم لای دستام بود صورتم رو نمیدید ،وقتی دستام رو زدم کنار و نگاهش کردم متوجه اشکام شد، با یه شدت زیاد اومد سمتم و جلو پام نشست و مثل ابر بهار شروع به گریه کرد، یه چیزهایی وسط گریه هاش مثل غلط کردم،گوه خوردم، منو بزن میشد شنید ! دستم لای موهاش بود ،، کمی که اروم شد یه لیوان اب بهش دادم گفتم: نسیم تو ادم بالغی هستی، ازدواج کردی ، طمع زندگی رو چشیدی، یه نگاه به خودت بنداز! اینکارها واسه تو نیست، من خودم نمیگم دوست دختر ندارم پس تو هم نباید دوست پسر داشته باشی ولی اخه نمیگی با این پولی که تو داری،جوونی ،خوشگلی هرچی لاشخور عوضی میچسبه بهت؟ الان هم که اسم بیوه روت هست همه دنبال مخ کردن تو هستن من تو رو اوردم توی مغازه که همیشه جلو چشمم باشی، خدا رحم کرد که اون شوهر لاشی ات مرد! اون بیشرف قبل مردنش میگفت اگر سهم ارث تو رو ندم ، طلاقت میده و بچه رو میگیره ! شانس اوردیم پدر یاسر آخر عمری توبه کرد و هیچ کاریت نداشت بدون اذیت کردن هم سهم یاسر رو داد،هم حضانت بچه الان داری چه کار میکنی؟ اینها کی هستن؟ از کجا پیدا کردی؟ نمیگی فردا روز عکست پخش بشه یکی از فامیل اشنا از روی پرده ،خونه ، مبل متوجه بشه چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ نسیم متوجه شد که همه چیز رو سیرتا پیاز فهمیدم، چیزی بهش نگفتم ، رفت توی اتاقش خوابید،صبح رفتم بیدارم کردم که بریم سرکار… انگار که نه انگار اتفاقی افتاده صبحونه رو که خوردیم داشتیم میرفتیم یهو نسیم محکم بغلم کرد، سرش گذاشت رو سینم گفت : ممنون داداش که هستی، سرش بوسیدم و گفتم خودت لوس نکن ، همون نسیم خول چل دیوونه زبون باز باشی بهتره تا این دختر لوس !! این حرفم باعث شد خنده اش بگیره تا مغازه بگو بخند کردیم و رفتیم ، بعداز ظهر توی مغازه خلوت میشد ،یکم کرکره پایین میدادم و دونفری نهار میخوردیم! نسیم: داداشی این دوست دخترت که دیشب گفتی قصد ازدواجی هست؟ لقمه وسط زمین هوا موند- نسیم هم مثل هر زن دیگه ای به شدت فضووول بود، میدونستم حتی اگر الان بزنمش،دعواش کنم باز میپرسه! بهش گفتم غذات کوفت کن ،چقدر فضولی ! ازدواج کدوم خری هستش،، ولی هی خودش رو لوس میکرد قسم میداد که ببینم کی هستش! دیگه حوصله اش نداشتم ،بهش گفتم چندتا هستن ،ول میکنی؟ نسیم: اوووه چه خوش اشتها ،من میشناسم؟ _:نه غریبه هستن ، یکی هم ویزیتور هست اقا من اینو گفتم گردن افتاد که باید عکسش بیینم! عکس ویزیتور رو نشونش دادم، من خر هم حواسم نبود یارو متاهل هست! از من بزرگتر بود، و بدک نبود! یه زنی که کمی شکم داره سی پنج سالش هست رو در نظر بگیرید، واسه اینکه جنس بفروشه خیلی لاس میزد زبون میریخت ، واسه همین مخش زدم ،دفعه اول سرپایی پشت مغازه در حد ساک زدن ،ولی بعدا وقتی مادرم مغازه بود ، میبردمش خونه و اساسی سکس میکردیم ،توی سکس هم هیچی کم نمیزاشت! وقتی عکس رو نشون دادم تازه فهمیدم چه سوتی دادم! نسیم ترش کرد گفت اخه این ایکبیری چی داره بهش چسبیدی؟؟ داداش من هم با این سلیقه اش چشم بازار رو در اورده!! آهااا یادم اومد کی هستش!! حمیییییید اینکه شوهر داره ،، وای خدا مرگم بده داداش نمیگی دردسر بشه! گوشی رو از دستش گرفتم گفتم ،یه تجربه ای بود تموم شدش ،الان هرکی رفته سمت زندگی خودش ول کن دیگه!! اگه گذاشتی این نهاری از گلوم پایین بره ، نسیم: چشم،ولی خدایی حیف تو نیست ،اخه این افریطه چه هیکل بدی هم داشت اعصاب خورد کرده بود یه بند فک میزد که گفتم : بسسس کن نسیم دیگه ،از هیکل تو که بهتره ، اسکلت روکش پوست هستی!! این رو با حالت شوخی گفتم، بنده خدا هیچی نگفت بلند شد سفره رو جمع کرد ،داشت وسایل نهاری میذاشت توی کیف که یهو شروع کرد به گریه کردن متوجه شدم از حرفم ناراحت شدش!! نسیم خیلی خیلی حساس بود،یاسر هم خونش رو تو شیشه کرده بود ،بعد از فوت بابا هم زودرنج تر شده بود قبلا از این دست شوخی ها باهاش زیاد میکردم اونم کم نمیذاشت و جواب میداد ،ولی اون روز داشت گریه میکرد رفتم که بغلش کنم ولی زد رو سینه ام نشست رو زمین !! بلند گریه نمیکرد ، بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن سرش ، ازش معذرت خواهی میکردم و میگفتم اروم باش ، یهو گفت:خجالت نمیکشی منو با اون کیس

من و آبجی نسیم #خواهر_تابو_زن_مطلقه سلام به همگی داستانی که میخوام تعریف کنم در مورد رابطه با خواهرم هست ،لطفا اگر خوشت نمیاد نخون، من ۲۷ سالم هست ، پدرم وقتی که سربازی بودم فوت کرد، یک سوپرمارکت داشت و حین کار سکته کرد، یک خواهر دارم که دوسال از من کوچیکتره، بعد فوت پدرم برای مادرم چندتا خواستگار اومد، چون وضع مالی متوسط به بالا داشتیم و اینکه مادرمم هم جوون بود، یک زن مذهبی،به شدت آبرو خواه ،… پدرم ولی ادم زن بازی بود، خون مادرم تو شیشه کرده بودش و کلا مادرم از هرچی ازدواج و مرد بیزار شده بود… از طرفی خانواده پدری و مادری ‌ و حتی خود من شدیدا مخالف بودیم ،، خواهر من با پسر یکی از هم پیاله های پدرم آشنا شد…هرچی پدرم میگفت دختر من عوضی رو نگاه کن چه بلایی سر مادرت اوردم ، همون بلاها رو یاسر سر تو میاره ، با این ادم عاقبت به خیر نمیشی! حتی پدر یاسر هم اومد و همین حرفها رو به نسیم زد، میگفت اخه دختر تو به این خوشگلی ، با این هوش، پسر الدنگ و علاف منو میخوای چه کار…ولی عاشقی چشم خواهرم رو کور کرده بود و با یه به درد نخور ازدواج کرد، از زمان عقد تا عروسی چندبار باهاش درگیر شدم، توی این دعواها روم به پدرم باز شد و اون رو مقصر میدونستم که پای رفیقهای بی همه چیزش رو به خونه ،مغازه باز کرد تا اخرش پسر حروم زاده اش مخ خواهرم رو بزنه … پدرم چیزی نداشت بگه، اونها ازدواج کردن و همانطور که میشه حدس زد بعد از چندماه که اتیش عشق عاشقی خوابید ،جنگ دعوا شروع شدش ،من حوصله اینهمه اعصاب خوردی نداشتم و رفتم خدمت ، وسطهای خدمت بودم که گفتن پدرم فوت کرد، بهم گفتن که وقتی خواهرم با صورت کبود اومد خونه پدرم قلبش میگیره ، میبرنش دکتر ، با چندتا قرص سرپاش میکنن ولی چند روز بعد میمیره … پدرم قبل فوت با هماهنگی خواهرم ، همه ثروتش رو به نام من و مادرم میزنه ، همین مسئله باعث میشه یاسر تا حد دیوانه شدن پیش بره ولی کاری از دستش بر نمیود! بعد از مدتی اونها صاحب بچه میشن ، کمی اخلاق یاسر بهتر میشه ولی نه اونقدر که زندگی این دوتا روی روال بیفته یاسر کم کم معتاد میشه و یه روز خبر میارن اور دوز کرده … پدر یاسر به خاطر اینکه جبران ظلم یاسر رو بکنه جلوی همه خانواده اش قرار میگره و سهم ارث یاسر و حضانت بچه رو به نسیم میده تا حداقل یه جوری جبران کرده باشه، من و مادرمم هم همه حق و حقوق نسیم رو کامل پرداخت کردیم ، با اون پولها واسش یک دهنه مغازه خریدیم و پول اجاره اش رو به حساب خودش میزدیم… اینجوری شد که نسیم دوباره خونه ما اومد! نسیم یه دختر ریزه میزه ،شوخ طبع، سفید رو هست ، یه جورایی تودل برو کلا کپی مادرم هست ،ولی من قدبلند، قبلا ورزش میکردم ولی گذاشتم کنار کمی شکم دارم که بیشتر واسه عرق خوردن هست ، دوست دختر هم چندتا داشتم، از مطلقه گرفته تا مجرد یا شوهر دار، کلا هرکی به پستم میخورد میکردم ولی اصلا توی محل و مغازه به کسی نگاه چپ نمیکردم ، چون اگر اسمم در میرفت که بدچشم هستم هیچکی از من خرید نمیکرد! مادرم همیشه توی مغازه کمک میکرد ولی دیگه توان و حوصله قبل رو نداشت ،نسیم هم که تو خونه حوصله اش سر میرفت و یه جورایی میخواست بچه داری بپیچونه ،گفت جای مامان میاد مغازه کمک من! خیلی سریع زیر بم کار یاد گرفت و روحیه اش خیلی خیلی بهتر شدش! کلا گذشته رو فراموش کرد انگار یه بار از دوش من برداشته شد… بعد از مدتی متوجه شدم نسیم سرش تو گوشی هست و وقتی صداش میکنم با حالت اضطراب به من نگاه میکنه مطمئن شدم دوست پسر داره ! کله ام داشت خراب میشد ،این دختر به صورت فاجعه باری استعداد خر شدن رو داشت ! به خاله ام زنگ زدم و گفتم مامان کمی گوشه گیر شده میشه خود شما بهش زنگ بزنید و دعوتش کنید بیاد خونه شما، یکی دو روز بمونه تا حالش خوب بشه؟ خاله من هم از خدا خواسته قبول کرد همون لحظه زنگ زد و مادرم هم قبول کرد به مامان گفتم بچه رو همراه خودت ببر ، نسیم عرضه بچه داری نداره ، مغازه هم که جای بچه نیست ،مادرمم هم قبول کرد شب من و نسیم خونه تنها بودیم منتظر فرصت بودم که گوشی رو از دستش بگیرم وقتی حواسش نبود ، داشت چت میکرد گوشی رو از دستش کشیدم ،شروع کرد به داد بیداد ، بلندش کردم و اتداختمش توی اتاق و در رو قفل کردم ، اول التماس میکرد،بعد گریه ،و بعد ساکت شدش! ولی من داشتم چت هاش میخوندم،خودش رو جای یک دختر مجرد جا زده بود و با یک عکس شبیه خودش ، داشت با چند نفر چت میکرد ، از درددل گرفته تا حرفهای عاشقانه، سکسی،شوخی های رکیک ! ولی این وسط یک چیز نظرم جلب کرد، به نظر میمود خواهرم عکسهای سکسی از خودش به یکی دو نفر داده ولی به صورت سکرت چت! یکم گشتم و تو قسمت گالری عکسهاش رو دیدم فقط صورتش مشخص نبود ولی کوس،کون سینه ،همه مشخص بود یک سینه شصت پنج دخترونه،کوس صورتی، کون سفید و کوچیک همونطور که گفتم نسیم لاغر و ریز میزه بود!! عک

📹 اگه هنوزم مثل اسکلا میری کلی پول اشتراک فیلم و سریال میدی بیا داخل کانال فیلممون همرو با خیال راحت رایگان بردار و دانلود ک
📹 اگه هنوزم مثل اسکلا میری کلی پول اشتراک فیلم و سریال میدی بیا داخل کانال فیلممون همرو با خیال راحت رایگان بردار و دانلود کن: 👇🏼👇🏼 @Film @Film @Film @Film @Film @Film

فیلم سکسی راهبه های باکره🔞🫦فیلم سراسر صحنه جنسی و خیس کننده هست💦 دستمال لازمه🙈🔞 مشاهده فیلم⏩

⬅️ ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ 🧬همسایه زوری وارد خونه زن محجبه شد4K👙⭐️ 🍄 مشاهده فیلم
⬅️ ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ 🧬همسایه زوری وارد خونه زن محجبه شد4K👙⭐️ 🍄 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

راحت شده و همیشه واسه هم درد ودل میکنیم تمام... نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تم که خیلی حشریه پس ولش کردم گفتم اگه اذیت میشی بیخیال با تعجب گفت یعنی میتونی بیخیال شی گفتم اره تو این ۱۵سال زندگی با یه زن یخ مزاج بیخیال شدن رو خوب یاد گرفتم . یهو لب پایینم رو گرفت بین لباش و شروع کرد به مک زدن منم شروع کردم به لب گرفتن و بوس کردن و لیس زدن گردنش تو بقلم گرفتمش آوردم تو اتاق خواب یه پیرهن نخی قرمز رنگ پوشیده بود که وقتی درش آوردم وای خدا چی میدیدم ممه های سفید تو یه سوتین مشکی شروع کردم به خوردن ممه هاش دیگه رفته بود تو فضا شلوار و شورتش رو باهم کشیدم پایین یه کس سفید تپل .خیلی خوشگل بود یه بوس از کسش کردم شروع کردم به خوردن کسش آه و نالش دراومده بود پاهاش رو از هم باز کردم هم زمان باخوردن کسش با انگشتم سوراخ کونش رو انگولک میکردم یهو پا شد گفت که میخواد ساک بزنه منم از خداخواسته . کیرم حدود ۲۰سانت میشه و کلفته. وقتی شورتم رو درآورد با یه ولع خاصی نگاه به کیرم کرد و گفت لعنتی خیلی بزرگه واقعا تو دهنش جا نمیشد و دندوناش که به سر کیرم میخورد مورمور می شدم دید که نمیتونه ساک بزنه شروع کرد به لیس زدن، تخمام رو تو دهنش مک میزد خیلی حشری شده بود کلا تو فضا بود یهو دیدم رفت پایین تر و شروع کرد به زبون زدن کونم اصلا خوشم نیودم و نزاشتم ادامه بده ولی حالش خیلی خراب بود .خوابید رو تخت گفت تورو خدا کسم رو بکن دارم میمیرم، من از حرفایی که میزد کم مونده بود آبم بیاد خوابیدم روش کیرم رو میمالیدم به چوچولش ولی نمیکردم تو آه و اوخ میکرد داشت التماس میکرد که بکنمش منم که تو کف کونش بودم بهش گفتم باید از کون هم بدی گفت باشه آروم سرکیرم رو کردم تو هم زمان با خوردن ممه هاش آروم آروم کیرم رو میکردم تو بعد شروع کردم به تلمبه زدن هنوز چنتا بیشتر تلمبه نزده بودم که یهو چنگ انداخت پشتم و بدجوری لرزید و ارضا شد من بیشتر تو این فکر بودم که جای چنگاش رو پشتم نمونه چون اگه لو میرفتم هفت پشتم از هفت جهت جر میخورد من تازه گرم شده بودم هنوز کیرم سیخ سیخ هم نشده بود ترامادول ها کار خودشون رو کرده بودن شروع کردم به تلمبه زدن سرعتم رو زیاد کردم مریم هم تند تند ناله میکرد صداش بیشتر شبیه صدای سگ شده بود هههه گذاشتمش کنار تخت یه لنگش رو دادم بالا و شروع کردم به تلمبه زدن داشت غش میکرد،سیاهی چشاش گم شده بود واقعا قیافش ترسناک شده بود که یهو لامذهب جیش کرد من از خنده داشتم روده بر میشدم اونم انگار اصلا اختیاری نداشت تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پتو رو گرفتم جلوش که همه جیشش رو پتو خالی شد گفت محسن تو رو خدابسه دارم میمیرم گفتم من از کون میخوام که با وحشت گفت نه پاره میشم بخدا درد و مرض میگیرم کیرت خیلی بزرگه .منم خواستم کلک بزنم گفتم باشه پس مدل داگی شو منم ارضا شم شروع کردم به کردنش و همزمان داشتم کونش رو بازی میدادم دوباره رفت تو فضا یه انگشتم رو کامل کردم تو کونش طوری که کیرم رو با انگشتم که تو کونش بود حس میکردم بعد دو انگشتی این کار رو ادامه دارم واقعا نمیتونستم از خیر کون به اون خوشگلی بگذرم چند دقیقه با کونش بازی کردم بعد سر کیرم رو گذاشتم دم کونش که سریع خودش رو جمع کرد گفت تو رو خدا نمیتونم بخدا میترسم بخدا جر میخورم،منم دلم بحالش سوخت یکم تخمام رو خورد چند تا تلمبه دیگه تو چند پوزیشن دیگه زدم تا ارضا شدم آخرشم کل آبم رو ریختم تو کوسش میدونست وازکتومی کردم خیالش راحت بود پا شد لباساش رو پوشید و گفت محسن امروز رو کلا فراموش کن این آخرین باری هست که این اتفاق میفته منم قبول کردم از اون ماجرا یه سالی میگذره و دیگه سکس نداشتیم ولی خب حرف زدنامون خیلی

رابطه با زن داداش خانمم #زن_شوهردار #مرد_متاهل #خیانت سلام من محسن هستم .۳۸سالمه با قد۱۸۷و قیافه متوسطی دارم هیکلم هم درشته ۱۴سال پیش با خانمم ازدواج کردم و حالا دوتا بچه دارم چند سالی با خانمم دوست بودم .بگذریم خانمم یه زن داداش داره که اسمش مریمِ .تو یک جمله بخوام بگم واقعا کردنیه خوش هیکل .سفید .با باسن خوش فرمش که وقتی راه میره دل آدم براش غش میره . از همون اولش واقعا دوس داشتم که بکنمش ولی خب فقط یه خواسته بود و بس تا اینکه یه شب که واسه شام رفته بودیم خونشون بین مریم خانم و شوهرش دعوا شد برادر خانمم خیلی بددهنه و شروع کرد به فحاشی مریم هم چیزی نمیگفت و فقط گریه میکرد خلاصه شام زهر مارمون شد و اومدیم خونمون من عادت به شب بیداری دارم و تقریبا اکثرا شبا تا ساعت ۴یا۵ بیدارم ساعت حدودای ۲نصف شب بود که تو تلگرام مشغول چرخ زدن بودم که دیدم مریم خانم آنلاینه قصد خاصی نداشتم و فقط میخواستم باهاش درد و دل کنم تا آروم بشه .یه پیام الکی براش فرستادم ببینم سین میشه یا نه که یهو دیدم داره جواب مینویسه -سلام تو چرا بیداری ؟؟ بعد از چند دقیقه چت حرفهامون کشید به بحثهای خیلی شخصی و تبدیل شد به یه سکس چت اساسی ازینکه من تو هیچ چی براش کم نمیزارم .همه جوره هواشو دارم مریم شاغله و درآمد خیلی خوبی داره کلا خونه و ماشین و هرچی که دارن از پول مریم خریدن فکرش رو بکن یه زن شاغل با درآمد خوب و خیلی حشری.برعکس خانم من که خیلی سرد مزاجه و خیلی خرج بالا این موضوع رو مریم میدونست مریم یه گلوله آتیش بود کم کم از نوع و تعداد سکسهاشون صحبت کرد و… من واقعا داشتم از سیخ درد میمردم بهش گفتم واقعا دوس دارم یبار باهات سکس داشته باشم ببینم تو بیشتر حشری هستی یا من؟؟ که ترسید و چت رو تموم کرد تو خیالاتم تصورش میکردم حتی تصورش تو خیالات هم عالی بود چند روز گذشت تا دیدمش فقط داشت میخندید اونم با صدای بلند اطرافیان هم میپرسیدن چی بین شما دوتا هست که من هاج و واج مونده بودم .استاد حرف زدن بود بهترین جوابارو پیدا میکرد از همه نظر عالی بود بگذریم چند ماهی گذشت یه روز که خانمم رفته بود جشن عروسی دختر عموش و مراسم مردانه هم بعدشام شروع میشد من خونه تنها بودم داشتم سریال والکینگ دد میدیدم که یهو زنگ خونمون رو زدن رفتم در رو باز کردم دیدم مریمه سلام و احوال پرسی کردم و دعوتش کردم بیاد تو ولی عجله داشت اومده بود سشوار بگیره بهش دادم و گفت تا یه ساعت دیگه میاره واسه جشن آماده شده بود یه آرایش لایت واقعا زیبا بود خب منم واسه رفتن داشتم آماده میشدم اهل مشروب نیستم ولی واسه سرخوشی دوتا قرص ترامادول انداختم بالا و رفتم دوش گرفتم اومدم چایی رو دم کردم که دیدم قرصا کارشون کردن حس جالبی داشت تو همون زمان مریم در خونه رو زد رفتم سشوار بگیرم که با دیدنش بدجور حشری شدم سشوار رو خراب کرده بود داشت میگفت که چی شده بهش گفتم بیا تو درستش میکنم مهم نیس یهو حرف رو عوض کردم گفتم با شوهرت در چه حالی گفت :هی آدم نیست که الاغه بیشعور گفتم حیف تو نیست یکم فاصله رو کم کردم باهاش معلوم بود استرس گرفته بود البته قلب منم داشت تو گلوم میزد بعد گفت آقا محسن چی بگم شانس منم اینه دیگه گفتم میدونی که اندام خیلی خوشگلی داری گفت انگار حالت خوب نیس چرا صدات دورگه شده گفتم حرارت بدنت رو از همین فاصله دارم حس میکنم بعد دستم رو بردم سمت کمرش گفت نکن گناه داره منم گفتم تو این وضع واقعا به فکر گناهی بعد چسبوندمش به خودم وای چه صحنه قشنگی بود هیچ مقاومتی نکرد لبام رو گذاشتم رو لباش خشکش زده بود فقط واستاده بود اصلا دوس نداشتم اینطوری پیش بره هیچ چی به ذهنم نمی‌رسید که بگم ولی میدونس

یکی بیاد چت کنیم 🫠

دخترم ۱۸سالمه اعتراف میکنم با داداشم‌ و دوستاش هفته ای ۳ بار... مشاهده اعتراف🔞
دخترم ۱۸سالمه اعتراف میکنم با داداشم‌ و دوستاش هفته ای ۳ بار... مشاهده اعتراف🔞

sticker.webp0.09 KB

دش دوباره اومد پیشم … میشد روز ۱۲ ام سفر داییم … گفت تا عصر پیشت می مونم … اینبار رفتیم رو مبلای خونه سکس کنیم رو هر مبلی یه کاری میکردیم یا من براش می خوردم یا اون برای من ساک میزد … می‌گفت می خوام همه جای خونه زن داییم بهت بدم … این حرفاش منو حشری تر میکرد …اون رو خیلی کردیم عملاً همه جای خونه … تو خواب ، حموم ، توالت ، آشپزخونه ، سالن ، رو فرش ، مبل ، جلو آینه … هر جا و هر چی که فانتزیمون بود انجام میدادیم… عصر بود من نشستم رو یه مبل اونم محکم داره برام ساک میزنه قرار بود آبم رو بیاره و بخورش … می‌گفت می خوام بدونم مزه خوردنش چطوریه … پس ۱۰_۱۵ دقیقه ساک زدن آبم اومد ریختم تو دهنش اونم با شیطنت دهنش باز میکرد ابو با زبونش می چرخوند بعدشم قورتش داد … بعدش نشست تو بغلم کلی حرف زدیم و قربونش رفتم … گفت برو برام لباس زیر بخر از این سکسی ها … گفتم باشه … غروب شد گفت فردا نمیام ،پس فردا که یه روز مونده به پایان سفر دایی اینا میام که حال اخروی کنیم ، گفتم خیلی ام خوب ، بعدشم رفت خونه …فرداش من رفتم ست شورت و سوتین قرمز که شورتش وسط باز بود براش گرفتم کادو پیچوندم گذاشتم زیر تخت زن دایی که فردا که بیاد بهش بدم …غروب رفتم خونه که یه چیزی بخورم و برگردم … رفتم خونه کمی طولانی شد برگشتنم… تلفن خونه زنگ خورد مادرم جواب داد … داییم بود پشت در بود… کلید رو می خواستن … اونا زودتر برگشته بودن … واااااای وازلین و اسپری رو تخت … تخت نامرتب … شورت و سوتین کادوپیچ زیر تخت … نمی‌دونستم چکار کنم … با موتور رفتم… وقتی رسیدم تا داییم از رو دیوار رفته در حیاط رو باز کرده … ماشین رو برده داخل … زن داییم جلو در هال منتظر کلید … داییم کلید رو گرفت داد زن داییم گفت شاهین جان کمک کن ماشین رو خالی کنیم … منم شروع کردم کمک کردن … زن داییم رفت داخل … ۲۰ دقیقه بعد ماشین خالی شد … رفتیم تو سالن … ساک ها و وسایل سفر رو گذاشتیم تو سالن … داییم گفت شاهین جان یه چایی درست کن … من مشغول چایی درست کردن شدم … زن داییم رفته تو خوابی که تختش توشه بیرون نیومده …من دل تو دلم نیست … داییم بلند بلند می‌گفت همیشه ۲ روز زودتر از سفر برگرد استراحت کن می خوای بری اداره خسته نباشی و آدم باید حساب شده کار کنه … زن داییم اومد بیرون یه نگاهی به من کرد منم یه نگاهی بهش کردم … از نگاش فهمیدم یعنی باید جواب پس بدی بهم … نوشته: شاهین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

پایین تخت رو زانو نشوندمش کمیش ریختم تو دستش بقیش رو پاشیدم رو صورتش … ریختن اب کیر رو صورت رو خودم قبلاً بهش گفته بودم ، گفتم میشه بریزی تو دهن که باید قورتش بدی یا با زبون باهاش بازی کنی ، یا بریزم رو صورتت یا بریزم رو سینه هات یا بریزم تو کونت … گفته همشو برام انجام بده تو این چند روز که میام اینجا … گفتم باشه … عصر که از پیشم رفت انگار قلبم داشت ازم جدا میشد …فردا صبح نیومد ، عصرش اومد ، گفت خیلی درد داشته بخاطر این نتونسته بیاد بیرون . گفت با کلی مسکن و اسپری بیحسی ومده بیرون ، الانم خوب نیست، گفتم بذار نگاش کنم ببینم چی شده … دیدم یه سمت سوراخ کونش کلاً کبود شد، گشاد شدنش کاملاً مشخص بود،قبلش خیلی تنگ و کوچیک بود ،گرفتمش تو بغلم کلی بوسش کردم و قربونش صدقه اش رفتم ، گفتم اینجا بمون برم داروخونه برات دارو بگیرم ، رفتم با متصدیه صحبت کردم راستشو گفتم ، اونم یه پماد داد بنام ان‌ان که هنوزم برای درمان زخم های سکس های مقعدی که انجام میدم ازش استفاده می کنم ، آوردم بهش دادم رفت خونه … ۳ روز بعدش اومد، دلم براش پرپر میزد ،همدیگه گرفتیم تو بغل ، ایقد محکم بغلم کرده بود که هیچوقت یادم نمیره… اون روز فقط به بغل گذشت… فرداش اومد گفت شاهین امروز بکنم دلم می خواد ،پشتم خوب شده … گفتم باشه … رفتم تو آشپزخونه آب هویج بستنی درست کردم برگشتم … دیدم رو تخت لخت لخت شده … گفت بذار تو یخچال بعداً می خوایم فقط بیا…گفتم باشه… برگشتم لخت شدم … گفت امروز هرچی من گفتم انجام میدیم … گفتم باشه… گفت دراز بکش، خوابیدم ، اومد پشتش رو کرد بهم رو سینم نشست خم شد کیرم رو کرد تو دهن کمی ساک زد … بعدش شروع کرد کونش رو مالیدن به صورتم … گفت زبونت بیار بیرون سوراخ کونم که میاد رو صورتت زبونت بکن توش… کلی براش لیسیدمش و زبون توش کردم … بعدشم هم کُسش رو گفت لیس بزنم و بخورم … همزمان که داشتم کُسش رو می خوردم … خم شد شروع کرد برام ساک زدن … کیرمو تا ته حلقش میکرد بعد با دستش برام جق میزد دوباره میکرد تو دهنش … زبون کردن تو کُس صورتیش خیلی باحال بود … همینطور که کُسشو میلیسیدم ، یه نگام به سوراخ کونش بود ، با انگشتم شروع کردم باهاش بازی کردن و انگشت توش کردن … یه کم وازلین زدم به انگشتم، دو انگشتی کردم تو کونش دیدم راحت می‌ره ،دردش هم نگرفت … بلندش کردم بردمش لبه تخت داگ استایلش کردم کیرمو انداختم تو کونش تلمبه میزدم اون جیغ می کشید که آرومتر ولی حشرم زده بود بالا بی رحم شده بود تلمبه میزدم که پرت میشد جلو … محکم گرفته بودمش یهو آبم خواست بیاد سرعتم رو کم کردم که آبم نیاد ، از دستم در رفت خواست فرار کنه که موشو گرفتم دوباره کیرمو کردم تو کونش … تو همون حالت ۲۰ دقیقه محکم کردمش تا آبم اومد بیحال شده بود گفتم کجا بریزمش گفتم بریزش تو کونم … بعدی که ریختم تو کونش هم چندتا تلمبه روش زدم … بغلش کردم بردمش رو تخت تو بغلم خوابوندمش خیلی محکم کردمش خیلی انرژی ازش گرفته بود یکساعتی خوابید … بعد بیدار شد رفتیم آب هویج بستنی رو خوردیم بردمش حموم کلی کف بازی کردیم و همدیگه مالیدیم آوردمش بیرون موهاش سشوار کردم شونه کردم ، بستم … دوباره رفتیم تو فاز بغل و عاشقی تا چند ساعت … بعدش هم غروب شد و رفت خونه … چند روز بعدش اومد که گفت ۲ ساعت بیشتر نمی توانم بمونم که مستقیم رفتیم سراغ اصل مطلب… گفت تا من روش بشینم … نشست خودش تلمبه میزد … تا آبم اومد … گفت بریزش رو سینم … من ریختمش رو سینه هاش … که تو همون حالت سوتینش رو بست گفت از بوش خوشم میاد می خوام امشب تو رختخواب بوش کنم … دوباره رفت تا ۳ روز بع

دیم … روبروی هم وایسادم همینطوری همدیگه نگاه میکردیم بعدش رفتم طرفش بغلش کردم دورش دادم انداختنش رو تخت زن داییم و خودمو انداختم روش از لبش لیس میزدم و می خوردم تا سوراخ کونش ،دوباره از سوراخ کونش لیسش میزدم تا لبش، ایقد اینو تکرار کردم و بالا پاینش کردم که کل بدن سفیدش قرمز شد… برعکس خودم خوابوندمش کیرمو کردم تو دهنش ، کُسشو کردم تو دهنم ،با زبون از کُسش میرفتم تو سوراخ کونش از سوراخ کونش می اومدم کُسش ً.اونم یاد گرفته بود کیرمو میکرد تو حلقش تف غلیظ ته خلقش به کیرم می‌چسبید می کشید بیرون با زبونش دورش میداد دوباره میکردش تو حلقش … چند ساعت فقط رو تخت زن داییم همدیگه رو لیسیدیم…چندتا آبیمو خوردیم کمی انرژی بگیریم… تو دراور زن داییم یه وازلین بود یه اسپری بی‌حسی …فهمیدم برای کون کردنه … دختر خالم گفت به شرطی میدمت که هیچ دردم نکنه ، اگه درد کرد نمی خوام ، گفتم باشه ، قول میدم دردش خیلی کم باشه … طاقباز خوابوندمش دو پاش رو جمع کردم تو شکمش ، یه بالش گذاشتم زیر پایین کمرش که کونش بالا باشه ، لپ‌های کونش که خوب از هم باز شد اول کلی براش لیسیدمش بعدش اسپری بیحسی رو اسپری کردم تو سوراخش ، کمی هم اطراف سوراخش زدم ، فقط دستم رو گذاشتم رو کُسش که به کُسش اسپری نخوره فقط به سوراخ کونش بخوره … چند دقیقه صبر کردم تا بیحس بشه بعد شروع کردم کونش رو وازلین کاری کردم ، اول یه انگشتی بعد دو انگشتی خوب کونشو باز کردم و داخل و بیرونش رو چرب کردم … دوباره کیرمو دادم دهنش گفتم بخورش تا خیس بشه وقتی خوب خوردش یه کم اسپری زدم زیر گردن کیرم چند دقیقه صبر کرد تا بیحس بشه ، اونم وازلین زدم رفتم سراغ سوراخ کون دختر خاله سفید برفیم…سر کیرمو گذاشتم در سوراخش شروع کردم به عقب جلو کردنش … گفتم هر جاش درد کرد بگو … نصف کیرمو کردم داخل گفت کمی درد دارم … فهمیدم خوب بیحس شده و راحت میشه تا ته کردش داخل … ۱۰ دقیقه با همون نصفش تلمبه زدم، کونش که جا باز کرد تا ته کردم داخلش …اول همینطوری کردم ، بعدش داگ استایلش کردم که می‌گفت خیلی می‌ره داخل حالم بهم میخوره … بعدش دراز کشیدم ، روش نشست خودش تلمبه میزد ، بعدش دمر خوابوندمش روش خوابیدم که هم میکردمش و هم نوازشش میکردم بوسش میکردم حدود یکساعتی یا بیشتر کیرم کامل تو کونش ، وقتی درآوردمش تا سوراخ کونش قرمز قرمز شده فهمیدم بعدش که بی حسی بره خیلی درد می‌کشه دلم براش سوخت تو بغل گرفتمش و ایقد بوسش کردم و قربونش رفتم که نگو گفت چی شده گفتم سوراخ کونت اینجوری شده امشب دردت می‌کنه دلم برات سوخت … خودشو عزیز کرد اومد تو بغلم گفت اشکال نداره تحملش میکنم … به بغل خوابوندمش خودم پشتش قرار گرفتم کیرمو گذاشتم وسط روناش ،پتو انداختم رو خودمون هم قربونش میرفتم بوسش میکردم هم لاپایی میزدمش… دو سه ساعتی همینطور تو بغلم بود و با هم ور می‌رفتیم…دستش رو آورد پشت کیر منو گرفت شروع کرد مالوندن ، بعد همون رو بغل که خوابیده بود کونش رو قمبل کرد کیر منو گذاشت در سوراخش گفتم بکن تا آبت بیاد نشونم بده آبش چطوریه … گفتم باید محکم بکنم تا آبم بیاد امشب دردت زیاد میکشی … گفت اسپری با خودم می برم مسکنم می خورم … نگران نباش …دوست دارم آبشو ببینم … شروع کردم تلمبه زدن اول آروم و بعد کم کم تندش کردم که آبم سریعتر بیاد … دمر خوابوندمش یه بالش گذاشتم زیر شکمش و بعد رفتم رو کونش ، نیم ساعت تلمبه زدم تا آبم اومد پتو کرده بود تو دهنش … کیرمو محکم گرفتم که آبم نریزه تو کونش گفته بود می خوام ببینمش ،گفتم کجا بریزم که ببینی … گفت کمیش بریز تو دستم بقیه بریز رو صورتم ، آوردمش

م ،اوووف ، حالا می تونستم کُس و کون رویایی که اون شب دیده بودم رو بخورم و بلیسم … چرخوندمش سمت در حیاط گفتم از لای در هال مواظب در حیاط باش ، گفت شاهین تو رو خدا ، من می ترسم … گفتم نترس می خوام لیست بزنم ، صورتمو چسبوندم به باسنش ، با دستام شروع کردم به نوازش و مالش باسنش ، با دهنم هم شروع کردم به کُسش رو خوردن ، به جرأت میگم هیچ چیزی بعد از اون، مزه خوردن کُس دختر خاله‌ام رو بهم نداد ، یه بالش گذاشتم زیر شکمش ، باسنش اومد بالا …و شروع کردم ادامه لیسیدن کُسش ، میلیسیدم ، زبون میکردم توش ، بوسش می کردم و با لبام می خوردمش ، سرمو از وسط کونش بلند کردم همزمان اونم سرشو برگردوند ، به هم نگاه کردیم ، با چشماش انگار می‌گفت مرسی بیشتر برام بخور … دوباره شروع کردم به خوردنش،همینطور ادامه دادم اومدم بالاتر تا رسیدم به سوراخ کونش … با زبون شروع کردم لیسیدنش ، کلی لیسش زدم ، بوسش کردم ،زبونمو فشار دادم توش … گفت خیلی خوشه … گفتم رو زانوهات خم شو قُمبُل کن تا برات حساب بخورمش ، باز چرخوندمش که وقتی سرشو یه‌وری میذاره رو زمین چشمش به در حیاط باشه … شروع کردم به خوردن و لیسیدن کون و کُسش به طور همزمان… صدای ناله اش بلند شد… اونقدر خوردم که خودش گفت بسه دیگه… تا پاش رو صاف کرد…رفتم جلو صورتش کیرمو کردم تو دهنش، یکی دو دقیقه برام ساک زد کیرم که خیس شد و پریدم رو باسنش… دستمو گذاشتم رو کمرش و محکم موشو گرفتم گفتم نمی کنم توش می خوام لاپای بزنمت، کیرمو گذاشتم وسط روناش ، لای کُسش می رفت و می اومد …۱۰ دقیقه وسط روناش تلمبه زدم ، همزمان هم لباشو می خوردم و زبون تو دهنش می کردم ، از روش بلند شدم که طاق‌بازش کنم روش بخوابم که صدای در حیاط اومد ، سریع بلند شدم کیرمو انداختم پشت کِش شورتم و نشستم پشت کتابا ، دختر خالم همه چیش بهم ریخته بود رفت تو دستشویی که اونجا خودشو بشوره و لباساشم درست کنه . خاله‌ام اومد تو سراغش رو گرفت گفتم نمی‌دونم پا شد رفته تو آشپزخونه آب بخوره ، کلی هم خرید کرده بود گذاشت تو هال که نشونمون بده… دختر خالم اومد نشست برای ادامه درس خوندن… یواشکی می‌گفت چقدر کُس کونمو باحال می خوردی ، خیلی خوش بود، خوب شد شلوارمو کشیدی پایین نمی‌دونستم می خوای اینکار رو کنی خیلی خوش بود، گفتم همش انجام نشد که خیلی کارهای دیگه می خواستم کنم، دیدم خالم حواسش نیست کیرمو از تو شلوار نشونش دادم گفتم باید آبش بریزه تا بخوابه … گفت چطوری می‌ریزه گفتم بار بعدی نشونت میدم… دیگه نتونستیم حال درست درمونی کنیم ، همش فقط بوس و لب بود و بغل ،اونم برای چند لحظه کوتاه و یواشکی … تا رسیدیم به مرداد که آخرین ماه قبل از کنکور رشته های فنی بود، امتحان رشته های فنی شهریورماه است ، دوتا اتفاق خیلی خوب افتاد ،ولی اینکه داییم کارمند بانک بود یکسالی بود ازدواج کرده بود اومد به من گفت ما می خوایم بریم مسافرت ، یه ۱۵ روزی نیستیم ،برات مقدوره کلید بدیم تو مواظب خونه باشی گفتم بله ، مشکلی نیست ، دومی اینکه دختر خالم رفت با یه پشتیبان کانون آشنا شد یه جلسه مشاوره باهاش گرفت بعدش هر وقت می خواست بیاد پیش من می‌گفت می خوام برم مشاوره … این شد که ۱۵ روز عسلی شروع شد… روز اول که خونه داییم بودم ،دختر خالم گفته بود میره کانون مشاوره ، بعد می‌ره خونه دوستش با هم درس بخونن عصر برمیگرده ، یعنی تمام روز می خواست پیش من باش ،وقتی اومد نمی‌دونستم چکارش کنم ، هیچ استرسی نداشتیم ،دیگه نمی خواست نصفه نیمه لخت بشی ،دیگه نمی خواست آروم حرف بزنیم ، دیگه نمی خواست مواظب در باشی تا کسی نبینه … دوتامون لخت لخت ش

ی فردا ،مامانت هم زنگ زده تا شاهین برگرده خونه … منم با کوله‌باری از حسرت سوار موتور شدم برگشتم خونه … ۳ روز بعدش شوهر خالم روزکار بود … شب درس‌های دانشگاه خودم رو جلو انداختم … فرداش با دخترخاله ام هماهنگ کردم که برم خونشون … ولی اینبار صبح رفتم … شوهر خالم سرکار بود ، بقیه همه مدرسه و دانشگاه بودن ، فقط خاله‌م بود و دختر خاله‌م … خالم تو هال نشست ما هم اتاق روبروش … اینبار نمیشد در اتاق رو ببندیم ،چون کسی نبود که سروصدا باشه … بهانه‌ایی نبود پس نشستیم منتظر فرصت مناسب … لاجرم درس رو شروع کردیم … حدود ۱ ساعتی گذشت … که فرصت ایجاد شد … زن همسایه اومد گفت فلانی که فروشگاه خونگی داشت جنس جدید آورده بیا تا بریم که به بهتریناش برسیم … خاله‌ام یه کم دودل شد … ما رو تنها بذاره یا بره دنبال جنسا … رو کرد به دخترخاله م گفت بیا بریم جنسا ببینیم و بخریم برگردیم شاهین منتظر می مونه تا برگردیم …من برای اینکه چیزی تابلو نشه گفتم مشکلی نیست منتظر می مونم ، دختر خالم گفت ما کلی عقبیم مامان بذار عصر با هم بریم … همشو که نمی برن… خالم گفت نه تا عصر دیره من برم زود برمی‌گردم … خالم با زن همسایه شون رفت که زود برگرده … در حیاط که بسته شد … دختر خالم گفت مامانم هر وقت می‌ره پیش این فروشگاه خونگی ۲_۳ ساعت طول می‌کشه تا برگرده… بعدش هم گفت : فقط رو لباس ، می اون شب خونتون ، به هیچ‌وجه نشون دادن و اینا هم نیست ، نه تو دربیار نه من … اگه قبولته باشه … گفتم قبوله … رفتم نشستم کنار دیوار هال که در حیاط پیدا باشه … گفتم بیا بشین تو بغلم … نشست تو بغلم، شروع کردیم به لب گرفتن و زبون همدیگه رو خوردن … ایقد باهاش لب گرفتم و گردنش و گونه هاش، گوشهاشو رو بوسیدم و قربونش رفتم که چشماش باز خُمار شد … شروع کردم مالوندن سینه هاش ، از زیر بلوزش دستم برم داخل لباسش ،سوتینش انداختم بالا ، شروع کردم دو دستی سینه هاشو مالوندن … همینطور مدام دارم گونه ها و لبشو بوس میکنم ، سینه هاشم می مالم… یهو گرفتم خوابوندمش رو زمین ، بلوزش زدم بالا شروع کردم سینه هاشو خوردن دوتا سینه سفید ، اناری دختر ۱۷ ساله ،ایقد خوردمش و لیسیدمش و بوسشون کردم که حشری شد بهم گفت محکم تو بغل بگیرم فشارم بده … منم از زمین بلندش کردم محکم از پشت بغلش کردم و کیرمو چسبوندم به کونش سینه هاشم تو دستم و فشارش میدادم … الکی گفتم شلوارم تنگه کیرم بلند شده داره دردم می‌کنه تا کیرم رو در بیارم که دردم نکنه … قبول کرد … کیرم رو آوردم ،گفتم نگاش کن … گفت نکنم بهتره … موهاشو دم اسبی بسته بود … موهاشو گرفتم رو زانو نشوندمش … خودم اومدم جلوش شروع کردم کیرمو تو صورتش کشیدن … بهش گفتم زبونت رو دربیار مث بستنی لیسش بزن …دو دستی گرفتش ، باهاش ور میرفت ، لیسش میزد و بوسش میکرد براش توضیح دادم اینطوری ساک بزن تا دندونت بهش نخوره … شروع کرد ساک زدن ولی نمی‌توانست ته حلقش کنش داخل … عادت نداشت… میکردم تو دهنش تا نفسش بند بیاد، بعد در می آوردم …‌‌کیرم که از آب دهنش خیس میشد می‌کشیدم تو صورتش … چشماش یه جوری شده بود باورش نمیشد دارم اینکارا باهاش انجام میدم ، دوباره خوابوندمش کیرم گذاشتم وسط سینه‌هاش ، بالش گذاشتم زیر سرش گفتم وقتی کیرم وسط سینه‌ات میاد بالا ، دهنت باز کنه تا بره تو دهنت … چند دقیقه وسط سینه‌اش زدم… و کیرمو کردم تو دهنش و با زبونش کلاهکش رو لیسید … از رو سینه اش بلند شدم ور خوندمش ،دمرش کردم ، دستم رفت که شلوار بکشم پایین ، شلوارش محکم گرفت که پایین نکشم ، دستاشو از شلوارش جدا کردم ،محکم پشت کمرش گرفتم ، شلوارش رو پایین کشید

چسبوندم و زبونم رو کردم تو دهنش اونم آروم شروع کرد لب منو خوردن و زبون تو دهن من کردن ، حالا بدنم از بغل کامل به بدنش چسبیده ، گرمای همدیگه رو حس می‌کنیم دوتامون اولین باره که بعد بلوغ این کارها رو میکردیم ، همه میدونین هیجان اولین بار هیچوقت تکرار نمیشه ، لبمو از لبش جدا کردم یه نگاه به باسنش انداختم تا بلوزش کامل اومده بالا و باسنش آماده مالشه ، خودم به بغل دراز کشیدم با دستم شروع کردم مالوندن باسنش از رو شلوار خوب که مالوندنش، کیرم رو تو شلوارم جابجا کردم که مستقیم بشه ، یه دفعه دختر خالم نگاه خشتکم کرد دید کیرم زده بالا ، با نگرانی گفت: تو رو خدا درش نیاریا … گفتم نه می خوام همینطوری بذارمش وسط باسنت کمی روت بخوابم گفت باش ،منم رفتم رو باسنش … روش خوابیدم همزمان دستام بردم زیر سینه‌اش ممه هاش رو گرفتم و شروع کردم مالوندن و گردنشو خوردن … باسنش خیلی نرم بود کیر منم خیلی سفت شده بود برگشت گفت این سفتی و بزرگی باید همش بعد ازدواج بره داخل ؟ گفتم آره ، با یه نگرانی گفت خیلی سخته ولی خوشم هست ، نه؟ گفتم آره ، آروم آروم می‌کنیم که دردت نگیره و خیلی خوشت بیاد، دیگه داشت نزدیک اذون صبح میشد و ممکن بود بابام هر لحظه بیدار بشه، برای آخرین مالش ‌های سحرگاهی شروع کردم محکم به باسنش ضربه زدن، همزمان ممه‌هاشم محکم مالوندن، لبشم کردم تو دهنم، زبونمم کردم تو دهنش ،داشت خوش میشد که … صدای در اتاق بابام اومد … سریع بلند شدم … اونم بلند شد… خودمون درست کردیم … بابام رد شد رفت تو حیاط ما هم نشستیم پای کتابها …بابام اومد در اتاق باز کرد … گفت آفرین هنوز درس می خونید ما هم با سربزیری گفتیم بله! و رفت برای نماز … دختر خالم که دید بابام بیداره دیگه نمی توانم کاری کنم گفت نشونم بدش … گفتم تو هم نشونم میدی ، گفت آره ، منم کیرمو که هنوز تو شلوارم شق شق بود درآوردم و روبروش گرفتم … اولین بارش بود از نزدیک کیر میدید… گفتم با دستت بگیرش باهاش ور برو … کمی با دوتا دستش کیر ۱۵ سانتی منو نوازش کرد گفت هم ترسناکه هم عزیزه … خم شد چندان بوس سر کیرم رو کرد … کیرمو انداختم تو شلوار … بهش گفتم حالا تو نشونم بده … گفت ممه فقط … گفتم نه اونجا رو هم می خوام ببینم … مکثی کرد گفت ببین کسی نیست… نگاهی به بیرون انداختم تا کسی نیست بابام هم دوباره رفته بود خوابیده بود … دکمه بلوزش رو باز کرده دوتا سینه مرمری تو یه سوتین آبی آسمونی … واقعا رویایی بود … نوک یکیش رو درآورد نشونم داد منم خم شدم کمی با زبونم لیسش زدم و بوسش کردم … سینه اش انداخت تو سوتین دکمه های بلوزش بست … من طرف در اتاق نشسته بودم ،گفت بیا این طرف تا من برم پشت در نشونت بدم … جابجا شدیم…گفت چی نشونت بدم؟ گفتم دوتاش گفت هم جلو هم عقب ؟ گفتم آره …شلوار و شورتش با هم کشید پایین … باسنش رو داد طرف من، دولا شد با دستاش لاش رو باز کرد… بیشتر از اینکه کیرم شق بشه دهنم آب افتاده بود … یه کُس سفید وسط صورتی با یک سوراخ کون صورتی ، وسط یه باسن سفید ژله ایی… این کردن نداشت فقط خوردن و لیسیدن داشت … می خواستم بوسش کنم و زبونش بزنم که نداشت، شلوار رو کشید بالا منم رفتم تو کفففف… گفت قول میدی همیشه مال هم باشیم گفتم قول میدم … واقعاً همون موقع دل رو باختم اما سرنوشت چیز دیگه ایی رقم زد … هفته بعدش هم هماهنگ کردم که قرار شد برم خونشون … دل تو دلم نبود تا رسیدم خونشون …رفتیم تو اتاق شروع کردیم … ولی همه اینبار بیدار بودن و نمیشد کار جدیی کرد فقط بوس های یواشکی رد بدل شد تا ساعت ۱۱ شب که خالم اومد گفت ما می خوایم بخوابیم بقیه اش بذارین برا

خاطره اولین س.ک.س، با دختر خاله دبیرستانی (۱) #اولین_س.ک.س #دختر_خاله #خاطرات_نوجوانی این داستان مربوط به ۱۴ سال پیشه ، زمانی که سال آخر دانشگاه بودم ، ،دختر خاله ای داشتم که هنرستان درس می خوند و داشت برای کنکور آماده میشد، خودش درسخون بود ، ولی درس‌های ریاضی و فیزیک نیاز به رفع اشکال داشت ، درآمد پدرش در حدی نبود که بتونه براش کلاس تقویتی بگیره ، خاله‌ام با من صحبت کرد که هر وقت بیکار بودم باهاش ریاضی و فیزیک کار کنم تا تو این درس‌ها هم قوی بشه ، منم قبول کردم ، به تشخیص من قرار شد اول ریاضی رو کار کنیم ،رشته های فنی، ریاضی سنگینی ندارند ، تو دو ماه میشه جمعش کرد ، آموزش شروع شد و هفته ایی چند جلسه هماهنگ میکردم یا اون می اومد خونه ما یا من میرفتم خونه اونا ، در تمام جلسات هم خانواده هامون در منزل حضور داشتن ، شوهر خالم کارگر یه شرکت بود که شیفت چرخشی هفتگی روزانه_شبانه داشت ، من معمولاً عصرها یا شب ها رو هماهنگ میکردم چون وقت آزادم اون موقع ها بود ، قاعدتاً هفته ایی که شوهر خالم شب‌کار بود اگه من خونه خاله‌ام بودم شب همونجا می موندم اگه دختر خاله‌ام هم خونه ما بود شب می موند و تا دیروقت باهاش کار میکردم ، چون باباش نبود که گیر بده ،… ، همه چی طبیعی پیش می‌رفت و جلسات کاملاً آموزشی بود تا اینکه یه شب که دختر خاله ام خونه ما بود و تا دیر وقت داشتم باهاش کار میکردم ، حدود ساعت ۲_۳ شب بود که من یه مسأله بهش دادم و گفتم اینو حل کن تا من برم آب بخورم برگردم ، رفتم آشپزخونه آب خوردم متوجه شدم همه خواب خوابند ، (خانواده هر دوتامون ۶ نفره بوده ) برگشتم رفتم تو حیاط کمی قدم زدم رفتم دستشویی ،برگشتم ببینم دختر خاله چکار کرده با مسأله ، وقتی اومدم تو اتاق، دیدم دمر دراز کشیده دستاش رو گذاشته زیر سرش و چشماش رو بسته که یه چرتی بزنه ، من قدم ۱۷۶ با وزن ۷۵ هستم و قد دختر خالم ۱۵۵ با وزن ۵۵ هر دو هم سفید برفی هستیم ، اون شب یه ساپورت بنفش پاش بود و یه بلوز آستین کوتاه تا زیر باسن ، اینطوری که دراز کشیده بود و دستاشو آورده بود بالا ، بلوزش اومده بالا تا رو باسنش ، من چشمم افتاد به باسن برجسته اش ، همونجا وایسادم و فقط نگاه میکردم ، باز برگشتم تا مطمئن شم که همه خوابن ، وقتی مطمئن شدم دوباره برگشتم تو اتاق ، و در اتاق رو بستم ، مث خودش کنارش دراز کشیدم و آروم شروع کردم موهاشو نوازش کردن ، آروم کنار گوشش ازش پرسیدم دیگه نمی خوای بخونیم می خوای بخوابی ؟ با خواب آلودگی گفت نمی‌دونم خوابم میاد ، منم همینجور موهاشو نوازش میکردم ،اونم سرش رو دستاش بود چشماش هم بسته ،دوباره دهنم بردم کنار گوشش شروع کردم قربونش صدقه اش رفتن و بیشتر دست تو موهاش کشیدن ، لبامو بردم پایینتر چندتا بوس آروم گونه‌شو کردم ، هیچی نگفت ،منم ادامه دادم و بوسه‌ها رو بیشتر و بیشتر کردم ، گونه،زیر گلوش ، گوشش ، پشت گوشش ، پشت گردنش بوس میکردم و با لبام می خوردمش … همزمان هم با دستم موهاشو نوازش می کردم ، یه لحظه چشماشو باز کرد، پر بود از خواهش و هوس ، همینطور که با چشمهای نیمه بازش با عشوه گری نگام میکرد من بازم بوسیدم و بوسیدمش و نوازشش کردم … آروم لبمو لغزوندم سمت لبش ، لبش که رو کتاب بود رو شروع کردم با لب و زبونم لباشو خوردن و لیسیدن و بوسیدنش ، اون منو نمی بوسید هیچ کاری نمی کرد فقط ثابت مونده بود و با چشماش که پر خواهش بود نگام میکرد ، من همینطور که داشتم لبش رو می‌خوردم با دستم که تو موهاش بود رفتم رو شونه‌هاش و کمرش رو نوازش کردن ، هنوز دوتامون دمر کنار هم دراز کشیدیم … صورتم رو چسبوندم به صورتش که مجبور بشه صورتش رو از رو کتاب بلند کنه، صورتش رو که بلند کرد محکم لبو به لبش