uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 255 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 274-o'rinni va Eron mintaqasida 13 395-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 255 obunachiga ega bo‘ldi.

25 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -629 ga, so‘nggi 24 soatda esa -19 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 11.33% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.77% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 861 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 952 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 26 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 255
Obunachilar
-1924 soatlar
-1197 kunlar
-62930 kunlar
Postlar arxiv
خواهرم مخ سعیده را برام زد #دختر_نوجوان #خواهر من سیامک هستم 25 سالمه دانشگاه تموم کردم و بی کار هستم بدن سازی هم کار کردم هیکل ورزشی خوبی دارم یک خواهر دارم سمیرا 22 سالشه دانشگاه میره الان ازدواج کرده قبل از ازدواجش وقتی دبیرستان بود هم کلاسی هاشو مخ می زد برام جور می کرد بکنمشون و خیلی خوب بود من و خواهرم با هم خیلی راحت بودیم و همه چیو به هم می گفتیم خواهرم دوست پسر نداشت و سکس هم نکرده بود فکرش تو درس هاش بود بیشتر ولی گاهی هم کلاسی هاشو برام جور می کرد دوست می شدیم و می کردمشون تا اینکه یک روز تو پارک با یک پسر دیدمش اون زمان کلاس یازدهم بود با هم اوکی بودیم می خواست بگه دوست پسر داره مشکلی نبود اما نمی دونم چرا ناراحت شدم و با خودم فکر کردم که ازش بپرسم یا مچشو بگیرم چی کار کنم که به این فکر افتادم که نکنه پرده خواهرمو زده خلاصه رفتم تو خطش معمولا هفته ای چند روز می رفتم ورزشگاه و پدر مادرم هم که سر کار بودن و خواهرم تنها میشد و می دونست تا چهار پنج ساعت هیچ کس نمیاد خونه ما خلاصه من داشتم می رفتم ورزشگاه از خونه زدم بیرون و رفتم سر خیابون منتظر ماشین بودم یکهو سر کوچه دیدم اون پسره که تو پارک با خواهرم بود آمد و پیچید تو محله ما گفتم برم ببینم کجا میره که دیدم در خونه ما رو زد و رفت تو بیشتر از این ناراحت بودم که خواهرم چرا به من نگفته چی به چیه هر چند از اینکه حدس زدم سکس هم کرده هم مقداری ناراحت بودم کلی با خودم کلنجار رفتم که به خواهرم بگم یا نه چون خواهرم برام دختر جور می کرد دو دل بودم که به روش بیارم اما تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم فردای اون روز دیگه نرفتم ورزشگاه صبح وقتی خواهرم از خواب بیدار شد صبحونه خوردیم و بعد بهش گفتم دوست پسر گرفتی به من نگفتی ؟ اول وانمود کرد چیزی نمی دونه که بهش گفتم پسره را تو پارک دیدم دوست داشتم خودش تعریف کنه اما گفت دختر خاله اون پسره هم کلاس خواهرم هست و گفت فقط با هم آشنا شدیم اگر می گفت دوست پسرم هست شاید ناراحت نمی شدم یا کمتر اما این که ما از هم هیچی را مخفی نمی کردیم اما این بار بهم دروغ گفت ناراحت شدم بهش گفتم چی میگی دیوونه دیروز دیدم اومده خونه ما که خواهرم جا خورد اول گفت نه بعد دید مشخصات دقیق میدم و عصبانی هستم دیگه وا داد گفت فقط چند ماه هست با هم دوست شدیم گفتم خوب چرا به من نگفتی ؟ گفتم سکس هم کردی باهاش درسته ؟ چیزی نگفت گفتم احمق به من می گفتی که بفهمم با کی هستی بلایی سرت نیارن مشکلی پیش نیاد تو که پسره را میاری خونه یکهو مامان بابا یا کسی بیاد خونه اتفاقی بفهمن چه غلطی می کنی ؟ گفت فقط یکی دو بار اومده بعد یک کم اشک ریخت منو خر کنه بعد هم گفت به بابا مامان نگم گفتم خر نشدی پردتو بزنه بعد هم ولت کنه بره که ؟ گفت نه گفتم به هر حال باید با پسره حرف بزنم قصدش این نباشه دست مالیت کنه ولت کنه اولش خواهرم التماس می کرد بی خیال بشم اما در نهایت گفت با پسره قرار میزاره صحبت کنیم ولی قول بدم دعوا نکنم باهاش و قول دادم به پدر مادرم نگم فعلا بهش گفتم اسم پسره چیه گفت نیما هست به هر حال با نیما ملاقات کردیم باهاش حرف زدم نیما ترم اول دانشگاه بود و به واسطه دختر خالش که هم کلاسی خواهرم بود با خواهرم آشنا شده بود تو جشن تولد دختر خالش که خواهرم رفته بود نیما ترسیده بود و گفت قصدش ازدواج هست گفتم خوب چرا نیامدی خاستگاری چرا قایمکی نیما گفت آخه الان خواهرت دبیرستان هست زود هست بزار بره دانشگاه بعد گفتم یا کات میکنی یا حد اقل پدر مادرت میاری نامزدی قرار می زارید که مشکل حل بشه و گر نه دهنت گاییده هست نیما گفت پدر مادرم که می دونن گفتم پس پدر مادر

نودای بدون سانسورمونو اینجا میزنیم🫠💦 مشاهده نود
نودای بدون سانسورمونو اینجا میزنیم🫠💦 مشاهده نود

sticker.webp0.09 KB

رم، یه جوون بهش گفتم و گفتم اینجوری میمیرم از شهوت. اومد صورت و گردنمو میلیسید و گاز میگرفت. کیرمو در آوردم و گفتم توف بکن روش دوست دارم با توف بکنم تا وازلین و ژل کیرمو کردم تو کوسش خیلی داغ و لیز بود کوسش نه تنگ بود نه گشاد متوسط بود همین که تلمبه زدم جوری گردنمو گاز گرفت احساس کردم الان خون میپاشه بیرون ولی بدتر شهوتی میشدم نزدیک بود آبم بیاد درآوردم گفتم بزار یه حالی هم به تو بدم. دوباره رفتم سراغ کوسش و اینبار با شدت تمام مکیدم و زبون زدم جیغ میکشید و با دستاش میخواست سرمو از کوسش جدا کنه، دستمو بردم نوک ممه هاشو گرفتم و فشار میدادم دستمو گرفت کرد تو دهنش انگشتانو لیس میزد و گاز میگرفت بعد پنج دقیقه چند تا جیغ کوتاه و بلند کشید و پاهاشو جمع کرد و چسبوند دور سرم فهمیدم ارضا شده. رفتم سراغ ممه هاش مثل کسی که تو عمرش ممه ندیدم خوردمشون چشماشو بسته بود و تو حال خودش نبود. گفت منم کیر تو رو بخورم گفتم نه زبونتو بهش بزنی آبم میاد دوست ندارم تموم بشه اینجوری. گفتم بازم توف بزن با توف هاش کیرمو خیس کرد وقتی توف کردنش رو روی کیرم میدیدم وحشی میشدم. گذاشتمش توی کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن وحشیانه دستاشو دور شونه هام حلقه کرده بود و دهنمون تو دهن هم بود منو برگردوند من افتادم زیر خودش بالا، اینجوری بیشتر خوشم میومد دیگه خودش کمرشو بالا و پایین میکرد و آه و ناله میکرد لبامو گاز میگرفت اولش گاز کوچیک و ریز بود زبونشو تو دهنم میچرخوند بعدش گاز گرفتناش شدید تر شد جوری لبمو گاز گرفت درد شدیدی حس کردم فهمیدم خون اومد.،دیدم رو لباش خون لب منه درد داشتم ولی بیشتر شهوتی میشدم بعد چند دقیقه تلمبه زدن گفتم دارم ارضا میشم بریزم تو انقدر غرق شهوت بود با ابرو گفت اره منم ریختم توش. همون حالت کیرم توی کوسش و دهن تو دهن هم موندیم تا چن دقیقه دیگه حال نداشتم بلند شم اما فرشته انگار بازم میخواست همش لبامو میخورد گردنم و میلیسید. گفتم بزار یه ساعت بگذره بعد من کلا خالی کردم. بعد رفتیم خودمونو تو حموم شستیم اومدیم بیرون یه کار موذیانه کردم که فرشته بهش خوش بگذره و بازم بیاد امروزو تا آخر عمر یادش نره. میدونستم فرشته عصاره وجودمو گرفته و تا چند ساعت بعد نمیتونم سکس بکنم من با خیلی ها سکس کردم ولی هیچکی مثل فرشته نبود. پس فکر کردم اونو ارضا کنم بدون سکس. خوابوندمش روی تشک و دستمو کردم تو دهنش و با آب دهن خودش چوچولش رو مالیدم و با زبون لاله گوشش رو خوردم پنج دقیقه طول نکشید با آه و ناله و جیغ به خودش پیچید و دوباره ارضا شد. دوش گرفتیم و لباس پوشید اومد لبمو بوسید و گفت ببخشید انقد غرق شهوت بودم نفهمیدم دارم چیکار میکنم لبو گردنتو زخم کردم گفتم اشکال نداره من حال کردم دوست دارم. گفت هجده ساله شوهر کردم بخدا تا امروز نمیدونستم ارگاسم و ارضا شدن زن چیه داییت ماهی یه بار میاد دو دیقه میکنه و میره. از اون روز به بعد تا حالا هفته ای یه بار اگه بشه با هم سکس داریم. دوستان شرمنده خاطرم خیلی خیلی طولانی شد میدونم ولی اول بارم بود نمیدونستم چجوری بنویسم... نوشته: آرمان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

؟ گفتم چسبه گفت اِ خیال کردم ژل تأخیری مردونس. زیاد تعجب نکردم چون زیاد از این حرفا میزد حتی بدتر از این. اومد نشست منم داشتم دیوونه میشدم. ممه های درشت گردش از زیر لباس تنگش مشخص بود یه ساپورت تنگ مشکی پاش بود رون هاش داشت شلوارو پاره میکرد، داشتم تو تفکراتم سکسمو باهاش تصور میکردم که چجوری ممه هاشو میخوردم. انقدر نگفتم تا داییم صدا زد جمع کن بریم دیره یهو بهش گفتم یه چیزی بگم گفت چی؟ گفتم هیچی ولش کن. گفت بگو دیگه اذیت نکن. گفتم شمارت همون قبلیه؟ گفت آره. گفتم خب شب پیام میدم. گفت منتظرم و یه لبخندی زد. قشنگ فهمید میخوام چی بگم از حالت صورتش مشخص بود. یهو دستشو کرد تو سینه هاش و یه اسکناس صد تومانی دراورد گفت تو هم پول توتون و زغال میدی من همیشه مفت خوری میکنم گفتم نه بخدا پارش میکنم گفت حیفت میاد پاره کنی میدونی کجا بوده و خندید. منم دلو زدم به دریا و اسکناس رو بو کردم و گفتم این فرق داره تو بهشت بوده یهو انگار برق گرفتش انتظار نداشت من خجالتی اینو بگم خندید و گفت منتظرم. منم شب هی پیام و هی پاک میکردم، دلو زدم به دریا و همشو گفتم که خیلی وقته میخوامت و از این حرفا، اولش ناز کرد و گفت منم دوست دارم ولی داییت بفهمه و پسرم بفهمه زشته و از این چیزا. گفتم کی میخواد بفهمه. داییم شیره میکشه وحشتناک یعنی روزی هفت هشت گرم، اصلا حس نداره که بکنه اینم حشری و هات. منم بعد چند روز پیام و زنگ راضیش کردم بیاد خونم. تو یه شهرک هستیم. ساعت 10 صبح اومد زنگ زد درو براش باز کردم. اومد تو جفتمون از خجالت همو نگاه نمیکردیم. گفتم بیا تو اتاق اومد تو نذاشت لباسامو دربیارم لباشو گذاشت رو لبام با اون لبهای نرمش شروع کرد به لب گرفتن و از شدت شهوت صدای ام ام ممممم درمیاورد انقد تو حال خودمون نبودیم یه ربع لب همو خوردیم سرپا. گفتم بزار دربیاریم. گفت اولش بگم من از پشت نمیدم تا حالا ندادم خوشم نمیاد منم دوست نداشتم ناراحت بشه گفتم اشکال نداره کاری ندارم. قبلا جا رو انداخته بودم. لباساشو در اوردم داشتم درمیاوردم گردنمو میلیسید انقدر غرق شهوت بودم تو حال خودم نبودم چون وحشتناک به گردنم حساسم. لباسامونو دراوردیم همون چیزی بود که تو تصوراتم ازش داشتم ممه های گرد و تقریبا بزرگ، یه خورده شکم داشت دستا و انگشتای کشیده، رون های گوشتی ولی شل نبود، بدنش داغ داغ بود. گفتم میشه عینکتو در بیاری، اخه بیشتر شهوتی میشم. کیرم 17سانته و کله ش بزرگه ولی باقیش معمولیه. همینجوری که داشتم لباشو میخوردم دستشو حلقه کرده بود دور کیرم و عقب جلو میکرد. کونش نسبتاً صاف بود زیاد جالب نبود ولی کوسش رو تازه شیو کرده بود و پفکی بود داشتم گردنشو لیس میزدم و دستمو بردم لای کوسش خیس شده بود همینجوری انگشتمو لای کوسش بالا پایین میکردم. گفت نمیکنی؟ گفتم اونجوری که داییم باهات سکس میکنه ب خروسیه فقط خودش میکنه و تو هیچ لذتی نمیبری بدرد نمیخوره، اینو گفتم قربون صدقه م رفت و گردنمو میخورد فهمیده بود حساسم رفتم سراغ ممه هاش نوک ممه هاشو میک میزدم از شهوت آخ و اوخ میکرد گفتم کوستو بخورم گفت حالت بهم نمیخوره؟ گفتم نه چرا بخوره مگه نشستی؟ گفت چرا شستم. منم با زبون رفتم سراغ کوسش و چوچولش باورم نمیشد از شهوت زیاد داشت به خودش می‌پیچید معلوم بود اصلا نمیدونست زنا هم ارضا میشن تا حالا ارضا نشده بود داییم فقط کرده بود و آبش اومده بود و تموم. حسابی کوسشو خوردم انقد خودم شهوتی بودم انگشت می‌خورد سر کیرم ارضا میشدم. پاشدم اسپری زدم و بعد شستم که نکنه کوسشو یا دهنشو سِر کنه. گفت اشکال نداره گاز بگیرم من شهوتی میشم گاز میگی

آرمان و زن دایی حشری #زندایی سلام بر دوستان آلت به دست قبل از اینکه داستان رو بگم میخوام یه چیزی رو بگم. من هروقت داستان های شهوانی رو میخونم میبینم زیرش کامنت گذاشتن و فحش میدن و میگن دروغه و فلان احساس میکنم این مردم تو ایران زندگی نمیکنن یعنی واقعا توی جامعه این همه خیانت و هرزگی و… رو نمیبینی البته همشون نه. نود درصد داستان های شهوانی مزخرف و زاییده ذهن مجلوق یه نوجوانه. ببخشید میرم سر داستان. من نمیخوام اسم مستعار و دری وری بگم کی میخواد تو جمعیت هشتاد میلیونی ایران منو بشناسه. من اسمم آرمانه و اهل کرمانشاه هستم و سی سالمه، قدمم 180 و وزنم حدود هشتاد کیلو و شغلمم سنگکاره. منم مثل همه نوجوون های تازه به دوران بلوغ رسیده رو هرکسی و هرچیزی جلق میزدم. عمه خاله زندایی زن عمو دختر خاله و… سه تا دایی دارم همشون متاهل هستن زن دایی بزرگم حدود چهل سالشه و یه زن تقریبا خوشگله سفید و قدکوتاه، وقتی خونشون روستا بود مادربزرگم یه بار مچشو گرفت خواستن طلاقش بدن انقدر التماس کرد گفت اشتباه کردم و… دیگه بخشیدنش ولی بازم ادامه داد البته مخفیانه، اما من هیچ حسی بهش نداشتم تو نوجونی به یادش جلق میزدم ولی زیاد ازش خوشم نمیومد. اما زندایی وسطیم یه زن حدود سی و هشت، نه سالس قد بلند و سبزه و زیاد خوشگل نیست ولی به شدت حشریه قد و هیکلش مردونه افتاده استخون بندیش درشته اسمش فرشته س. از همون اولی که اومد تو خونواده همش بهش فکر میکردم. اینو یادم رفت بگم من به شدت خجالتی هستم البته اولش بعد که استارتش رو بزنم و روم واز بشه یخم آب میشه دیگه راحتم با طرف، دوست دختر زیاد داشتم باهاشون سکس کردم ولی قبلش جونم بالا میومد تا میگفتم. خونه مجردی دارم دختر و بیوه میاوردم خونه اما حسم به فرشته یه جور دیگه بود نمیدونم چرا، من با خیلی بهتر از اون سکس کردم ولی نمیدونم چرا احساس میکردم شهوتی تر از فرشته حال بده تر از فرشته وجود نداره یه اخلاقی بد یا خوب دارم از هیچی تو دنیا نمیترسم ولی از اینکه یکی بزنه تو ذوقم یا آبروم بره خیلی میترسم. فرشته خیلی زود با آدما راحت میشه کلا اخلاقشه. من قلیون میکشم و هر وقت میومد خونمون یا جایی همو میدیدیم میومد پیش من و باهام قلیون میکشید منم اولش با خودم بحث میکردم و میگفتم قرار نیست هرکی باهام راحت باشه معنیش اینه که جندس و اهلشه. اما فرشته میومد پیش من با هم تنها میشدیم حرفای سکسی میزد مثلا میگفت فلانی با فلانی رابطه داره ترتیبشو میده و از این قبیل حرفا. منم که خجالتی هیچی نمیگفتم فقط سرمو تکون میدادم به نشانه تأیید. تو این چند سال چند باری باهاش کاملا تنها بودم یعنی هیچکی نبوده ولی تخم نمی کردم چیزی بگم. برعکس من، اون خیلی بی ابا حرفاشو میزد. یه بار خونه خالم بودیم با اون یکی زنداییم میخواستن برن فرش بشورن خونه خودشون بهم گفت آرمان تو نمیای با ما بریم؟ بیا تا یه خورده نصیحتت کنیم. من احمق هم گفتم نه کار دارم بعدش فهمیدم که منظورش چیه. ببخشید اینقدر کشش دادم میخواستم کاملا خودمو اونو معرفی کنم که چطور شخصیتی داریم. خلاصه پارسال بعد کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم باید بهش بگم هرچی میشه بشه. قبلش بگم پسر عموی مادرم چند سال پیش با همین فرشته رابطه داشت و اما مخفیانه که خود طرف بعد به هم زدن باهاش برام تعریف کرد. پارسال زمستان اومدن خونمون منم آماده که چی بگم بهش زیاد خیط نشه. رفتم توی اتاق قلیون رو با خودم بردم میدونستم صددرصد میاد. بعد نیم ساعت اومد تو اتاق و گفت نامرد چرا صدام نمیزنی بیام بکشم گفتم خودت بیا دیگه تعارف میکنی. اومد رفت جلو آینه روی دراور و یه چسب مو داشتم گفت این چیه

sticker.webp0.09 KB

ازش خواستم تو پوزیشن سگی هم امتحان کنیم.. نوشته: Reza 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من گفتم آتوسا شب پیش مامانم ایناست منم میخوام یکم استراحت کنم نمیام. انگار خودش همه چیو از قبل برنامه ریزی کرده بود مو به موی جزئیات رو در نظر گرفته بود. هوا داشت رفته رفته تاریک میشد و به مادرم گفتم که شام پیش دوستامم و خونه نمیام . ماشینم رو یه کوچه پایین تر از خونه مادربزرگم پارک کرد و صبر کردم هوا کامل تاریک بشه از شانس منم چراغ جلوی خونشون سوخته بود تاریک تاریک بود. به یاسمن پیام دادم نزدیکم در رو باز کنه که زود برم تو. رفتم تو وقتی یاسمن رو دیدم جا خوردم یه آرایش ملایم با یه شلوارک و کراپی که من بهش داده بودم و آروم نزدیک و نزدیکتر شدم بهش و بی مهابا رفتم جلو و شروع کردم به خوردن لبا و گردنش که بعد یکم من کشوند عقب و با خنده گفت عجله نکن غذا بخوریم بعد که گفتم آخه غذای امشبم تویی فقط تو رو میخوام. ولی عجب غذایی پخته بود و عجب دست پختی. غذا رو خوردیم و من نشستم و یاسمن هم رفت ظرفارو بشوره که من هر چند لحظه یه بار صداش میزدم پس یاسمنم کوشی تا اینکه بالاخره اومد و رفت تو اتاقش و صدام زد وقتی رفتم تو دیدم رو تخت نشسته و پاش رو انداخته رو پاش . تی شرتم رو در آوردم و رفتم سراغ لب ها و گردنش . از خوردنشون سیر نمیشدم هم سینه هاش رو فشار میدادم هم دستم رو میبردم میزاشتم رو کسش و می مالوندمش. نفس بند اومده بود کمکش کرد کراپش رو در آورد ولی سوتین نبسته بود ممه هاش بزرگ نبودن ولی خوش فرم بودن و از همه مهمتر سفید با نوک صورتی بعد گردن و لبش افتادم به جون ممه هاش و مثله وحشی ها داشتم میخوردم و ازش سیر نمی شدم. سرم رو به نشونه این که برم پایین تر هول میداد قشنگ حشرش زده بود بالا و نفسش بند اومد بود و معلوم بود میخواد یه حال اساسی بگیره.اروم اروم که میرفتم پایین شکمش رو هم لیس میزدم قشنگ همه جای بدنش خوردنی بود. رسیدم به شلوارکش آروم از پاش درآوردم پرتش کردم اونور قبل اینکه برم سمت کس صورتی و داعش شروع کرد به خوردن قسمت داخلی رونش که انقد نازک بود سریع خون جمع میشد و همش میترسیدم گوشتش کنده بشه. انگشت وسطم رو مالوندم به در کصش و آروم فرو کردم تو که دیدم خودش رو جمع کرد و با دستاش سرم رو گرفت و دهنم رو چسبوند به کسش منم بلافاصله شروع کردم به زبون کردن توش و لیس زدنش. انگار تازه از حموم در اومده بود بوی بدی نداشت صدای آه و نالش پیچیده بود تو کل خونه انقد تو حال خودمون بودیم که مهم نبود برامون کسی بیاد یا نه کصش خیس خیس و لیز لیز شده بود و دوباره رفتم بالاتر و یکم دیگه ممه هاش رو خوردم و ازش لب گرفتم و پا شدم کمربند شلوارم رو باز کردم و آروم کشیدمش پایین. کیر شق شدم انگار زندان آزاد شده بود به شدت زد بیرون که یاسمن داشت کصش رو میمالید همین که کیر من رو دید پا شد و با دو تا دستش گرفتش و شروع کرد به مالوندنش و بعد یکم شروع کرد به ساک زدن. انقدر خوب ساک میزد که اولین بار آبم تو دهنش اومد من با یه دستمال کیرم رو تمیز کردم و دراز کشیدم رو تخت یاسمین هم رفت دهنش رو بشوره وقتی اومد بلافاصله رو شکمم نشست و دوباره شروع کردیم به لب گرفتم حین لب گرفتن دستش رو برد و کیر شق شدم رو گرفت و میمالید به در کصش و یه دفعه کرد تو فک کنم یکم دردش گرفت و به حالت شسته ایستاد و با کمک زانو هاش خودش رو بالا پایین میکرد. من که تو افق محو شده بودم و از کردن این کس تنگ داشتم لذت می بردم. همینجوری ادامه دادیم و بعد یکم اومد بغلم دراز کشید و یکی از پاهاش رو داد بالا و دوباره کیرم رو با دستش کرد تو کسش اینبار من جلو عقب میکردم و همزمان داشتم گردنش رو می خوردم. دیگه داشت دوباره آبم میومد و

عارف کرد ولی قبول کرد و بقیه کراپ رو بهم داد برگردوندم مغازه. از اون شب همش زن داییم جلو چشمام بود اون شکم و ناف سفیدی که بیرون بود با اون بدن تو پر و خوش فرمش بدجور حشریم کرده بود ولی هر بار به یه بهونه ای اون فکرارو از سرم بیرون میکردم. چند شبی گذشته بود و داشتم تو اینترنت واسه خودم میچرخیدم و جنس هارو نگاه میکردم که اگه چیزی چشمم رو گرفت برا مغازه سفارش بدم که یهویی اسم زنداییم اومد رو گوشی. سلام کرده بود و جواب سلامش رو دادم و ازش پرسیدم چی شده زندایی اتفاقی که نیفتاده. گفت نه حوصله م سر رفته بود آتوسا هم خوابیده گفتم به تو پیام بدم ببینم چکار میکنی براش توضیح دادم که همینجوری دارم تو اینترنت میچرخم که اگه چیزی دیدم به درد بخور باشه برا مغازه سفارش بدم. بعد چند لحظه پیام داد که من چند تا مدل برات میفرستم که به نظر خودم جذابه منم خوشحال شدم و گفتم چه کسی با سلیقه تر از شما زندایی. که یهو گفت مگه یه سال از من بزرگتر نیستی چییه همش زندایی زندایی همش احساس میکنم ۵۰ سالمه با اسم کوچیک صدا کن منم چند تا اموجی خنده گذاشتم و چیزی نگفتم. بعد چند دقیقه دیدم کلی عکس رگباری اومد با خودم گفتم چند تا مدل نیست خیلی مدله منم از رو دربایستی زدم همشون رو دانلود کردم و داشتم نگاه می کردم که یهو رسیدم به یه عکس از زن دایی بعد چند لحظه دیدم پاکش کرد ولی خب دیگه دیر شده بود و عکس رو فرستاده بودم تو سیو مسیج. رفتم پایین دیدم زنداییم نوشته خدا رو شکر چیزی ندیدی یه عکس رو اشتباه فرستادم . پیامش رو که خوندم چیزی جواب ندادم و فورا رفتم سمت سیو مسیج و عکس رو پیدا کردم وای باورم نمیشد که زنداییم همچین بدنی داشته باشه لخت لخت نبود ولی اون کراپ سکسی که من بهش فروخته بودم و شورت نخی که تنش بود قند رو تو دلم آب کرده بود و محو بدنش شده بودم. تا به خودم اومدم دیدم زنداییم کلی پیام داده تو رو خدا جواب بده به خدا اشتباه شد دستم خورد و این چیزا. بهش گفتم خب یه عکس دیگه اشکال نداره منم حذف میکنم. که اموجی ترس و تعجب گفت مگه ذخیرش کردی گفتم نه فقط فرستاده بودمش سیو مسیج شروع کرد به قسم دادن که حذفش کنم نکنه کسی اونو ببینه . بهش گفتم مگه من تلفنم رو به کسی میدم که بخواد نگاش کنه. یکم مکث کرد و گفت چرا تفره میری نمیخوای حذف کنی؟ با پررویی گفتم نه …و با اموجی 🥹 گفتم نمیخوای چند تا دیگه بفرستی؟ گفت خیلی پررویی ازت انتظار نداشتم چند دقیقه نه من چیزی فرستادم نه زنداییم که بعد یکم پیام داد : جون یاسمن (اسم خودش) بین خودمون میمونه؟ سوالش رو با سوال جواب دادم و گفتم مگه مجبورم و از جونم سیر شدم؟ همین رو که گفتم دو تا عکس تایمردار فرستاد با خوشحالی بازش کردم اوووف یکی از عکس ها سوتین و شورت تنش بود فقط جلو آینه گرفته بود و تو تاریکی بدن سفیدش مثل الماس میدرخشید و عکس بعدی هم از پشت از خودش گرفته بود. رنگ پوستش رو فاکتور بگیریم بدن معمولی داشت ولی سفیدیش خیلی جذابش کرد بود. تایمر ها که تموم شد گفت از تو چه پنهون الان دو سالی از مرگ داییت میگذره واقعا خیلی سخته واسه یه زن به سن و سال من بعد چند سال زندگی مشترک و بچه دار شدن تنها بشه و الان یه مدته که به تو فکر میکنم و به نظرم آدم با اعتمادی هم هستی می دونستم میخواد چی بگه و بهش گفتم می فهمم ولی خودت میدونی کجا رو داریم بریم. گفت که یه مدته آتوسا بهونه خونه مادرم رو میگیره و به خواهرم زنگ میزنم بیاد ببرتش پیش خواهرم باشه امگار پیش منه هیچ بهونه ایم نمیگیره. گفتم خب آتوسا حله دیگه ولی مادر بزرگ رو چیکار کنیم گفت واسه شام خونه خاله ت اینا دعوته و

بیوه دایی #زن_بیوه #زن_دایی سلام اسمم رضا ست اومدم یکی از بهترین خاطراتم رو براتون تعریف کنم. از اول بگم هر اسمی که تو این داستان نکشته میشه مستعاره و واقعی نیست. ۲۶ سال سن دارم و شغلم آزاده و بوتیک دارم. به خاطر شاگردی هم که براش گرفتم بیشتر اوقات وقتم آزاده و مغازه نمیرم. یه دایی داشتم که تقریبا ۵ سالی از من بزرگتر بود و با اینکه اختلاف سنی زیادی نداشتیم ولی زیاد با هم رفیق نبودیم.نه اینکه بگم ازش بدم میومد نه منظورم اینه اون صمیمیتی که بقیه دایی و خواهر زاده ها داشتن رو نداشتیم . زن داییم یه سال از من کوچیکتره و تو بیست سالگی زن داییم شده بود و ازش یه دختر سه چهار ساله داره. دوسال پیش بود که متاسفانه داییم فهمید سرطان داره و دیگه کاریش نمیشه کرد .از نوع بدخیمش بود . هرچند روند درمانیش رو به اسرار مادر و مادربزرگم کامل انجام داد ولی چهار ماه بیشتر دوام نیاورد و فوت کرد.زن داییم مونده بود با یه دختر ۲ ساله که طبقه پایین خونه مادربزرگم زندگی می کردند که بعد فوت داییم مادر بزرگم اجازه نداد از اون خونه برن و پیش خودش نگهشون داشت .مادر بزرگم تنها زندگی میکرد و میگفت یه خونه برا من بزرگه اگه اونا هم اونجا بمونن هم از تنهایی در میاد هم از بابت تنها یادگاری پسرش خیالش راحته. خلاصه دو سالی گذشته بود و تو این دو سال بیشتر از قبلا که داییم زنده بود زندایی رو میدیدم و تو اواخر این مدت متوجه نگاه های عجیبی که زن داییم بهم داشت شده بودم ولی خیلی جدی نمیگرفتم. هر بار من رو میدید میگفت هر بار خواستیم بیایم پیشت خرید کنیم دیدیم شاگردت اونجاست و پشیمون میشدیم میگفتم چرا میگفت اخه تو بیشتر تخفیف میدی .بهش گفتم که من روز های فرد از ۳ تا ۸ مغازه م راهت افتاد اون ساعت ها بیا. تابستون بود ساعت ۳ در مغازه رو باز کردم و چون هوا گرم بود هنوز پاساژ شلوغ نشده بود نشستم و بعد نیم ساعت زن داییم رو دیدم که داشت میومد طرف من تنها بود دختر داییم باهاش نبود. یه سلام و احوال پرسی گرمی با هم داشتیم و یه صندلی بهش دادم بشینه و از دختر داییم پرسیدم که گفت وقتی اومدم خوابش میومد و خواست که پیش مادر بزرگ بمونه. دیدم که خیلی خودش رو با دست باد میزنه یهو گفت خسیس چرا کولر رو نمیزنی که با خنده گفتم موتورش خراب شده قرار بود بیان درستش کنن که هنوز نیومدن. پا شد گفت چند تا کراپ و تی شرت نشونم بده ببینم چی داری. ازش پرسیدم چه مدلی می خواد که گفت تا بالای نافم بیاد .من با تعجب چند تا مدل رو نشونش دادم که سه تاشون رو پسندید و از هر کدوم دو سایز رو برداشت ولی هیچ کدوم رو تنش نکرد گفت شام خونه مادر بزرگیم خونه میپوشم هر کدوم اندازه بود اون یکی رو پست میدم خودت بیاری مغازه.منم چون آشنا بود دیگه قبول کردم. شب شد و شام رو خورده بودیم که دیگه دیر وقت بود که زنداییم گفت بریم پایین لباسارو بهت بدم ببری یادت نره. پا شدم و دختر داییم دستم رو گرفت اونم با ما اومد پایین. جلوی در منتظر بودم که لباس ها رو بهم بده که شنیدم داشت صدا میزد .گفتم جانم زندایی گفت بین این دو تا کراپ یکی رو میخوام بیا ببین کدوم بهم میاد بیشتر. منم که مدل کراپ هارو میدونستم یکم خجالت کشیدم و گفتم آخه … که گفت خجالت نکش ناسلامتی زنداییتم دختر داییتم که اینجاست. رفتم تو دیدم اول اون کراپ مشکیه رو که از همه بیشتر فروخته بودم ازش رو پوشیده بود قشنگ تو بدن سفید و روشن زنداییم داشت خودنمایی میکرد تا حالا زنداییم رو اینجوری ندیده بودم مات شده بودم و دست و دلم میلرزید و آروم گفتم دیگه لازم نیست اون رو بپوشی همین خیلی بهت میاد اون یکی هم از طرف من هدیه به شما …! یکم ت

sticker.webp0.09 KB

که باتوبود‌ و تو شوهر دخترمی پس میمونه پیشت و قسم بخور دیگه فراموش کنی منم بوسیدمش گفتم خیالت راحت.قسم میخورم بهم گفت حالا میزارم ارضــا بشی غیرتی شدم وگفتم من این کاربخاطر توکردم اولشم گفتم فقط خواستم تو دردت کم بشه گفت نه اذیت میشیگفتم امشب تلافیش درمیارم خندید گفت واقعا ارگــاسم تاثیرداره گفتم نظریه دکترهاس اره شهین گفت اخرین بارش یادم نمیاد وسری تکون دادبلند شد ورفت دستشویی منم افسوس خوردم چرا نکردمش تا الان که چندماه میگذره هرگز بروی هم نیاوردیم دارو خورد سنگشم افتاده منتظرم دوباره سنگ کلیه بگیره اینبار غیرتی نمیشم.نوشته: داود 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مادرزن مقتدر و جذاب #مادرزن سلام به همه داستان من داستانی واقعی در مورد مادرزنمه، و امیدوارم بتونم داستان همونجوری که اتفاق افتاد مادرزن من زنی است زیبا قدبلند و جذاب در عین حال مقتدر.اسم مستعار مادرزن شهین مدتی پیش شهین به درد کلیه مبتلا شد و بعد از مراجعه به مطب پزشک و آزمایشات متوجه سنگ کلیه شد،از اونجایی که یه دونه پسر داره و بقیه دخترهاش توی شهر دیگه ای زندگی میکنند ومتاسفانه پدر زنم هم بسیار بی خیال و تنبل،من تنها کسی بودم که دائما باهاش بودم و میبردمش دکتر.تااینکه یه روز خانومم گفت که شهین کلیه هاش درد میکنه باید ببریمش دکتر من و به همراه خانمم رفتیم دنبال شهین و بردیمش بیمارستان.بیچاره درد میکشید.وقتی در بیمارستان رسیدیم خانومم برای گرفتن نوبت پیاده شد رفت این بگم که من بعضی اوقات که شهین با لباسی کمی لختی می دیدم نظرم جلب میشد و خیالاتی پیش خودم میکردم و این باعث شده بود که به ســکــس باهاش هم فکر کنم.ناخودآگاه گفتم بزار جای دردش ماساژ بدم و اونم با حالت درد کشیده اجازه داد ومن شروع کردم به دست کشیدن اطراف کلیه سمت چپش که بعد از چند دقیقه دیدم آروم شد و گفت دردم کمتر شده بهرحال دستهام معجزه کردند و کمی از دردش کم کردن پیش دکتر رفت و رفتیم منزل شهین.ساعت 4 بعدازظهر بود شهین رفت تو اتاق خوابید و خانومم گفت که من میرم کمی خرید کنم میوه و بخرم زود میام.من هم روی مبل نشستم.وباخودم فکرهایی میکردم کمی هم تحریک شده بودم اما سعی میکردم بهش فکرنکنم اما نمیشد.رفتم تو اتاق وحال شهین پرسیدم گفتم میخوای مالشت بدم بهتربشی اونم قبول کردکمی روغن زیتون اوردم وهمون ناحیه کلیه اش کشیدم ناخوداگاه دستم از محدوده بیشتر میبردم روبه شکم خوابید من پیراهنش زدم بالا ودستم بردم سمت سوتین چند باری دستم گیر کرد بهش چیزی نگفت آب دهنم قورت دادم کــیــرم راست شده بودباخودم کلنجارمیرفتم دستام بردم سمت شونه هاش اینبار با جرأت بیشتر دستم به سوتینش میخوردجوری هم ماساژ میدادم که تحریک بشه یه دفعه خودش گفت بزار سوتین دربیارمو من خودم بازش کردم وفقط گفتم دردش نرفت گفت چرا کمتر شده ممنون گفتم روبغل بخواب وخوابید همینطور که مالشت میدادم آروم دستم بردم ببغل سینه اش کمی لمس کردم یه تکون خورد ولی هیچی نگفت.ودوباره اومدم روی شونه وکمرشدل به دریا زدم وگفتم اینبار به سمت پایین رفتم ودستم از کنار کلیه هاش به سمت کــصش اروم رفتم تانزدیکیش و برگشتم چندبار این کار کردم و هر بار بیشتر پایین میرفتم تا یدفعه اروم دستم بردم گذاشتم روی کــصش دستم گرفت گفت نه اینجا نه رامین درست نیست لطفا گفتم شهین من کاری نمیکنم فقط هرکاری میکنم تو اروم بشی و اینکه میخوام یه کار برات بکنم که یکی از عوامل سنگ کلیه اینه دستش که دستم گرفته بود وروی کــصش بود بوسیدم وگفتم این کارباعث افتادن سنگت میشه دستش برداشت من با انگشتم باکــصش بازی کردم بالشت گذاشت رو چشماش و گفت زودتر الان نرگس میاد گفتم میتونم شلوارت دربیارم گفت هرکاری میکنی زودتر بدبخت باکــصش که بازی میکردم به خودش میپیچید زده بود سیم آخر شنیده بودم از خانومم که شهین مدتهاست ارگــاسم نمیشه چون شوهرش حوصله نداره که اون ارضا کنه میزنه و تمام.شلوارش و شورت دراوردم وای چی دیدم انگار رویا باور کنید خودمم فکرمیکردم خوابم شروع کردم به خوردن کــصش چنان میخوردمش که دستاش محکم از موهام گرفته بود فشار میداد ارگــاسم می شد نفهمیدم چند بار شد اما صدای نفسهای تندش و صداهای عجیبش میدونستم که چه بلایی سرش اوردم بعدش بلند شد و بغلم کرد و این حرف زد که یادم نمیره بزرگترین گناه زندگیم کردم اما خوشحالم

sticker.webp0.09 KB

ل سینش تو دهن من بود و شکمشو میمالیدم. کاملا حشری شده بود. منم شدیدا، راست کرده بودم و به خیال اینکه به راحتی میکنمش و یه حال اساسی میکنم، همه مراحل رو به آرومی و بدون عجله انجام میدادم. میخواستم دستمو ببرم داخل شرتش، سینشو از دهنم در اوردم، ازش پرسیدم اجازه هست، با سر تایید کرد که آره. دستمو بردم زیر شرتش و آروم گذاشتم روی چوچولش یه خورده مالیدم بعدش خواستم بکنم تو کسش که دیدم اینقدر کسش خیسه انگار چند بار ارضا شده. انگشتمو کردم تو کسش و شروع کردم عقب و جلو کردن، چنان آب داشت که دیوونه شده بودم. یه دو سه دقیقه ای که انگشت کردم تو کسش و با کسش بازی کردم دیدم یه آهی کشید و ولو شد روی مبل و تو دست من بیشتر از قبل پر شد از آبش و فهمیدم که ارضا شده. بعد از چند دقیقه بلند شدم که شلوار و شرت خودمو در بیارم و شروع کنم به کردنش، یه دفعه پاشد نشست و گفت وای خدا این چه کاری بود که من کردم، انگار حس بدی بهش دست داده بود و می خواست گریه کنه. گفتم چی شده چرا اینطوری میکنی، تو که الان داشتی حال میکردی، گفت همش تقصیر توئه و نباید اینطوری میشد. گفتم توروخدا ضد حال نزن. تو ارضا شدی منم میخوام بکنم ارضا بشم. گفت بیخود نمیخوام تو ارضا بشی، فقط برو. گفتم دلت میاد با این وضعیت و تو این شرایط اینو بهم بگی و من همینطوری ول کنم برم، گفت آره فقط برو. نمیخوام . گفتم من حال نکردم هنوز تازه میخواستم دست به کار بشم، گفت نه نمیخوام که نمیخوام، گفتم بزار چند دقیقه منم حالمو بکنم میرم فقط همین یه بار گفت نه نمیخوام حال کنی، بهت که گفتم هر وقت گفتم باید بری، الانم برو، فقط برو. منم اصلا دوست ندارم زوری با کسی سکس کنم، بدترین حس دنیا بود. با کیر راست شده و تو اوج شهوت، اونم تو شرایطی که طرف رو مالیدی ، سینه هاشو خوردی، دستتو کردی تو کسش، آبش رو آوردی و ارضاش کردی، حالا نزاره تو حالتو بکنی. از شدت عصبانیت داشتم میترکیدم ولی چون نمیخواست نمیتونستم کاری بکنم. دیدم شروع کرد گریه کردن و تو باعث شدی اینکارو بکنم و من که گفتن نیا، وقتی بیای اینجا یه اتفاقایی میفته. دیدم یه حس خیلی بدی اومده سراغش و خیلی ناراحته و گریه میکنه، به ناچار رفتم شونه هاشو گرفتم صورتشو بوسیدم گفتم باشه تو گریه نکن و ناراحت نباش و از این حس بیا بیرون، من کاریت ندارم ، تو فقط آروم باش من میرم. گوشش بدهکار نبود، همش میگفت برو. تمام شهوتم یک جا پرسد و کیرم خوابید. منم خودم و لباسامو مرتب کردم و بدون اینکه خداحافظی کنم زدم بیرون. تو راه تا بهم پیام داد، تقصیر تو شد، منو تو دردسر انداختی. با این پیامش فکر کردم که کسی بویی برده از اینکه من رفته بودم اونجا باهاش سکس کنم که ازش پرسیدم چی شده؟ نوشت دیگه چی میخواستی بشه تو دردسر افتادم. دیگه هرچی پیام دادم جواب نداد و چند بارم زنگ زدم ریجکت کرد. از تو همه شبکه های اجتماعی هم بلاکم کرد و دیگه جواب نداد که نداد. بزرگترین ضدحال عمرم رو خوردم.بدرود... نوشته: امیر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شقش بوده و هنوزم عاشقشه. شوهرش با یکی دوست بوده و به همین خاطر رو طلاقش داده بود. هنوز فکر میکنه شوهرش یه روز دوباره برمیگرده باهاش زندگی میکنه. به همین خاطر با هیچ کس دوست نشده بود. سپیده سر باز اومد در رو باز کرد من تعجب کردم فکر نمیکردم جلوم اینطوری بگرده. که بعدا بهم گفت انقدر عجولانه اومدی بالا که نتونستم یه روسری چیزی سر کنم ولی الکی میگفت. چون درب ورودی چشمی داره میتونست از اونجا نگاه کنه و بره روسری سرش کنه و بعد در رو باز کنه. رفتم داخل. شیرینی رو دادم بهش و رفتم نشستم رو مبل. موهامو که دیدم خیلی خوشم اومد و با اینکه لباسش باز نبود ( فقط آستین لباسش سه ربع بود) ولی دلم میخواست بغلش کنم و سرو صورتشو بخورم. رفت برام یه چای و چند تا شیرینی گذاشت تو ظرف آورد تعارف کرد داد بهم. خودشم نشست زمین روبروم جلوی میز جلومبلی. گفتم شیرینی رو آوردم برای تو نه اینکه خودم بخورم، گفت زیاده منم میخورم. گفتم چرا رو زمین نشستی بیا رو مبل بشین گفت راحتم نمی خواست بیاد پیشم انگار می ترسید شل بشه و اتفاقی که نمیخواد، بیفته. گفتم من اینطوری ناراحتم رفتم زمین کنارش نشستم و یه خورده باهاش حرف زدم، گفتم نمیگی دلم برات تنگ میشه نه پیام میدی و نه خبری میگیری. گفت مشغله و درس و گرفتاری نمیزاره. داشت حرف میزد که آروم دستمو کشیدم از رو آرنج تا مچ دستش که لخت بود. یه نگاه بهم کرد گفتم چیه میخواستی انقدر ناز نباشی و سرمو بردم جلو ساعد دستشو بوس کردم. میدونستم خیلی وقته سکس نداشته و تو کفه و شاید بتونم از این فرصت استفاده کنم که تحریکش کنم ولی نمیدونستم شدنی هست یا نه . چون قبلا هم یه بار باهام قطع رابطه کرده بود. تا دستشو بوس کردم پاشد رفت نشست روی مبل و یه جمله گفت: گفتم که بیای اتفاق میفته. منظورش رابطه عاشقانه و سکس و این چیزا بود. منم رفتم پیشش نشستم و این بار دستشو گرفتم، گفتم خوب چیکار کنم ازت خوشم میاد اگر علاقه ای بهت نداشتم اینقدر اصرار نمیکردم بیام ببینمت. سرش پایین بود، حس کردم دستش داغه، دستاشو تو دستم آروم میمالیدم. پیش خودم یه لحظه گفتم اگه الان سعی نکنم به مراد دلم برسم شاید دیگه نشه و دیگه نذاره بیام پیشش. همونشوری که دستش تو دستم بود لبامو گذاشتم زیر گردنش شروع کردم آروم آروم بوسیدن. اولش خیلی کم گردنشو کشید ولی دوباره ادامه دادم این دفعه بوسیدنام تبدیل شد به خوردن گردنش. دیدم سرشو آورد بالا تکیه داد به مبل . حالتش عوض شده بود، تحریک شده بود، داشت حشری میشد، هیچی نمیگفت. آروم دستمو از روی لباس گذاشتم روی سینش شروع کردم مالیدن سینشو خوردن گردنش. دستمو یه بار پس زد ولی خیلی آروم اینکارو میکرد. مثل کسی نبود که نمیخواد بزاره آدم کارشو انجام بده. اینبار دستمو از زیر لباسش بردم داخل و سینشو مالیدم، گردنشو که خودم شل شده بود ولی لباسشو دادم بالا سینه هاشو خوردم اولش لباسشو داد پایین. دستشو گرفتم گذاشتم کنار و دوباره لباسشو دادم بالا و سینه چپشو از تو سوتینش درآورده گذاشتم دهنم همین که شروع کردم به میک زدن نوک سینش حس کردم که شل شل شد و وا داد. سینه هاش اونطور که از رو ظاهر لباسش مشخص بود در واقع خیلی شق و رق نبود و یه کم افتاده بود ولی خوب بود. همچنان سینش تو دهنم بود و داشتم میخوردم که خودش دراز کشید رو مبل. دوتایی رو کاناپه سه نفره نشسته بودیم. همچنان سینش تو دهنم بود و داشتم میخوردم که خودش از بس حشری شد دراز کشید رو مبل. منم قشنگ لباسشو دادم بالا و سینه هاشو کامل از تو سوتین درآوردم و حسابی افتادم به جونش و دیوونش کرده بودم. دراز که کشید پاهاشو انداخت لبه مب

غازه عصر بود دوباره یادم افتاد و کرمم گرفت که هر طور شده بهش پیام بدم. بهش پیام دادم و اونم جواب اینطوری جواب داد:سلام خوبی؟ میدونستی خیلی خوشتیپی؟سلام ممنون، شما که خیلی وقته منو ندیدی، از کجا معلومه؟خیلی وقت نیست دیدمت، همین دیروز دیدمت، تو بازار وکیل، داشتی خرید میکردیعهههه پس من چرا شمارو ندیدم؟شلوغ بود منم اتفاقی دیدمتحالا مگه چطور بودم؟خوشتیپ و ماشاالله بزنم به تخته خوش قد و بالا و خوش اندام گفتم شاید الان ضدحال بزنه و دوباره نخواد که ادامه بدم ولی برام نوشت:اوه یعنی انقدر با دقت و جزئیات آدما رو نگاه میکنی؟نه همه رو، اما تو رو دیدم و دلم خواست نگاه کنم و با دقت نگاه کردم. راضی باش.خوب بودم یا بد؟میگم خوشتیپ و خوش قدو بالا. این یعنی خوبه خوب. اگه بد بودی که تعریف نمیکردممرسی لطف داری، آنقدرها هم که میگی خوب نیستمچرا هستی که میگم، تعارف ندارم باهاتمرسی نظر لطفته از تعریف و تمجید خیلی خوشش اومد و انگار از این رو به اون رو شددلم میخواد ببینمتتو که میگی دیروز دیدمتاون دیدن فایده ای نداره، میخوام یه دل سیر ببینمتیه دل سیر چطوری میشه؟؟؟میخوام بیام بشینم پیشت از نزدیک ببینمت، اینطوری یه صفای دیگه دارهمن میدونم چی میخوای ولی نمیخوام اتفاق بیفته، چون میدونم که بیای اتفاق میفتهمیخوام بیام ببینمت فقط ولی بیرون دوست ندارم تو خونه خیلی بهتره، خیلی وقت هم هست ندیدمت میخوام بیام زیاد نگاهت کنم و حرف بزنیممطمئنی فقط میخوای نگاه کنی؟گفتم که میخوام بیام ببینمت و حرف بزنیم، خیلی وقته ازت خبری ندارم، قبلا حداقل یه پیامی چیزی میدادیم به هم ولی تو این مدت هیچ خبری ازت نداشتم. انگار اصرارم جواب داد، قبول کرد که برم ببینمش: خونه ای بیام الان یه سر پیشت؟همین الان؟ خوب بزار یه وقت دیگه چرا اینقدر با عجله؟خوب دوست دارم همین الان بیام چه اشکالی دارهپس هر وقت که گفتم باید بری، باشه؟باشه بزار بیام حالا حرف میزنیمباشه فقط اومدی تو ساختمون اگر کسی پرسید اشکال نداره بگو که با من کارداری، اگرم کسی ندید یا چیزی نپرسید که هیچ، چون من تنها زندگی میکنم چندتا از همسایه هامون غریبه میاد داخل ساختمون سریع میپرسن که با کدوم واحد کار دارید، از من مطمئنم چون تا حالا هیچ خطایی ازم سر نزده که بهم بدبین باشد یا شک کنن. بیشتر برای امنیت ساختمان میپرسن. سر راه رفتم یه جعبه شیرینی خریدم یه نایلون هم خریدم جعبه رو گذاشتم داخلش که کسی نبینه چیه، رسیدم دم ساختمونشون میخواستم زنگ واحد رو بزنم که دیدم در باز شد و یه زن و شوهر اومدن از ساختمون بیرون و دیدن من میخوام برم تو در رو نبستن. منم زنگ زو نزدم و همینطوری رفتم تو و دیدم آسانسور رفته بالا، دیگه صبر نکردم و از پله ها رفتم بالا طبقه سوم. نگو که اون اون دونفر دیدن که من با آسانسور نرفتم کنجکاو شدن. رفتم زنگ زدم سپیده در رو باز کرد و با تعجب که گفت چطوری اومدی تو پس چرا از پایین زنگ رو نزدی؟ در رو باز کرد رفتم تو، با اینکه میترسیدم ضد حال بزنه دستمو دراز کردم به نشانه دست دادن و سپیده هم خیلی راحت دست دادم و سلام و علیک کردیم و رفتم تو. تا رفتیم تو یک دقیقه بعد زنگ واحد رو از پایین زدن و یه نفر از سپیده پرسید اون آقا با شما کار داشت، میخواستن ببینن که یه وقت از پله ها رفتم بالا مزاحمی چیزی نباشم تو ساختمونشون. که سپیده گفت بله ایشون با واحد من کار دارن، پرینترم یه مشکلی داشت اومدن اون رو درست کنن. معلوم بود که خیلی بهش تو ساختمون اعتماد دارن. راست میگفت چون تو اون مدت که اس ام اس بازی میکردیم، برام تعریف کرده بود که شوهرشو خیلی دوست داشته و عا

مشتری مطلقه #زن_مطلقه #مشتری درود امیر هستم 36 سالمه تو شهر شیراز یه خدمات کامپیوتری دارم یه خانومه چند ساله مشتریمه. چند بار برای کار دانشگاه اومده بود پیشم و میدونستم که دختر نیست و میدونستم متاهله، چون عکس پسرش روی پروفایل تلگرامش بود و ازش پرسیده بودم، اما نمیدونستم که از شوهرش جدا شده. اسمش سپیده بود و از من 4 سال بزرگتر بود. چندین بار پیشم کار آورده بود و تا اینکه یه بار بهم زنگ زد گفت خونه یه پرینتر دارم یه دفعه از کار افتاد و دیگه پرینت نمیزنه، خیلی هم باهاش کار دارم. اگر میشه بیاید اینو برام راه بندازید به جز دستمزد هزینه ایاب و ذهاب تون رو هم میدم. بعدازظهر همون روز رفتم به آدرسی که فرستاده بود. وقتی رفتم خونش تازه فهمیدم تنها زندگی میکنه. آخه پرسیدم پسر گلتون خوبه؟ همسر گرامی خوبن؟ که اولش یه آهی کشید و بعد دیدم گوشه چشمش پر شد و با من و من گفت که پسرمو چند روز پیش دیدم خوب بود. من تعجب کردم و گفتم ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم، چیزی شده؟ که گفت نه خواهش میکنم، من از همسرم جدا شدم و پسرمم با همسرم زندگی میکنه. اینجا بود که فهمیدم جدا شده و تنها زندگی میکنه. تا اون روز هیچ فکری راجبش نمیکردم ولی همین موضوع رفت تو مخم. خلاصه پرینتر رو راه انداختم و تست هم کردم. یه نوشیدنی آورد خوردم و قبل رفتن یه نگاهی به هیکلش انداختم دیدم خوب چیزیه. یه زن قد بلند و کشیده و خوش اندام. رفتم و از اون روز شروع کردم به هوای پرینتر که درست کار میکنه یا نه بهش پیام دادن. اونم یه سری سوال کامپیوتری داشت و راجب اینکه چطوری چندتا صفحه رو روی یه کاغذ چاپ کنم که کاغذ کمتر مصرف بشه، منم به این بهانه هی بهش پیام میدادم، خودشم کوچکترین مشکل کامپیوتری پیش میومد پیام میداد اما اصلا تو فاز نخ دادن و دوستی و سکس و این چیزا نبود، آخه از اینا بود که حسابی چسبیده بود به درس و دانشگاه و خلاء زندگیشو اینطوری پر کرده بود. انقدر پیام بازی کردم باهاش تا بحث رو کشیدم به سمت دوستی و این حرفا که اولش اصلا حتی نمیخواست دوست هم بشه و میگفت وقت این کارارو ندارم و با هم دوست اجتماعی هستیم و مشکلی با این موضوع ندارم. ولی یواش یواش اوکی شده بود ولی فقط در حد پیام دادن و حال و احوال و نه هیچ چیز دیگه که بعد از مدتی بهش گفتم میخوام بیام ببینمت که گفت نه و نمیخوام وابسته کسی بشم و اصلا راه نمی داد گفتم حالا بزار بیام ببینمت این دفعه بخاطر خودت میخوام بیام نه بخاطر کار. بازم گفت نه، بهش گفتم بزار فقط یه بار بیام ببینمت شاید یه علاقه ای شکل گرفت، اگه نخواستی ادامه بدیم دیگه نمیام و اصرار نمیکنم. این حرف منو (که گفتم بزار فقط یه بار بیام ببینمت) به معنی اینکه بیام فقط یه بار سکس کنم و برم برداشت کرده بود و بهم گفت الان که فهمیدی مطلقم میخوای برای یه بارم که شده بیای یه سکس کنی و بری، نه من این همه مدت که جدا شدم اگر میخواستم این کارارو بکنم کلی پیشنهاد داشتم ولی تو فکر این چیزا نیستم. بعد از اون دیگه پیام دادن و سوال پرسیدن اش قطع شد و یه مدت طولانی دیگه نیومد مغازم و منم دیگه پیام ندادم و ازش هیچ خبری نداشتم تا اینکه یه روز تو بازار وکیل داشتم خرید میکردم که چشمم افتاد به سپیده، دیدم داره برای خودش میچرخه و یه سری خریدم کرده بود که تو دستش بود. اون منو ندید ولی من قشنگ براندازش کردم، یه تیپ شیک و خوشگل زده بود هیچ وقت تو همچین لباسایی ندیدم بودمش با این تیپش بیشتر ازش خوشم اومد و یه بهونه گیر آوردم دوباره بهش پیام بدم. شب وقتی خونه بودم میخواستم بهش پیام بدم دو دل شدم گفتم نکنه ضایعم کنه، بیخیال شدم و خوابیدم. فردا تو م

sticker.webp0.09 KB