401
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-1430 kunlar
Postlar arxiv
401
کلا چیزای عجیب زید میبینم آخرین موردی که هنوز صورت مریض و همراهی یادمه این بود که من الان ward ام یعنی کارآموز مدیریت و کارای سرپرستاری رو دارم یادم میگیرم هر چند فقط خرکاری و حمال تر از همیشه هستم، خلاصه برای خودم تو اتاقا چرخ میزدم چیزایی که باید چک کنمو ببینم، همراهی منو کشید کنار گفت خانم بابای من حالش چطوره اگر امیدی نیست من ببرمش خونه چون از هرکی میپرسم هیچی بهم نمیگه دکتر و پرستارش، اینکه مریض و همراهیش از روند بیماری و درمان باخبر باشن از منشور حقوقشونه ولی خب من پرونده رو نگاه نکرده بودم تا اون موقع فقط میدونستم سپسیس یا عفونت خونه، گفتم بهشون من میرم نگاه میکنم میام به شما میگم حتما خیالتون راحت باشه، حتی براش مانتیورو توضیح دادم که چی به چیه این نشونه فشار خونه این تنفسه حداقل یکم احساس کنه بهش اهمیت میدن، چیزی که صد در صد حقشه اما باید حق داد پرستار هم تو ایران کمه به ازای هر ۶ تخت تو این بخش فقط یک پرستاره که استاندارد ۱ به ۲ هست، تو همین چند دقیقه بنده خدا شروع کرد برام از خانوادشونو شغلش و اینا گفت و اینکه به زن بابام، به بابام غذا کم میداده که دستشویی نکنه و چند روزه اصلا دیگه غذا نخورده که آوردمش اینجا، گذشت من اون روز پرونده رو نتونستم از زیر دست پرستار و اینترن در بیارم و وقتی هم خوندم اون همراهی جاشو عوض کرده بود، خودمو فردا صبحش آماده کرده بودم که توضیح بدم کامل براش ولی وقتی اومدم دیدم تخت خالیه و بنده خدا اومده برای کارای گواهی فوت، همین که رفتم طرفش بهم لبخند زد گفت مرسی واسه دیروز و رفت
هنوز که هنوزه من درگیرم با این قضیه.
401
Repost from The cloudy
بهم گفت چطوری همزمان میتونی راجع به یک مسئله هم خیلی منطقی باشی هم خیلی احساسی.
گفتم من احساسی نیستم؛ یک منطقی دراماتیکم. من عمدا دست میذارم رو چیزهایی که بشه باهاش دراماتیک بازی درآورد و میدونی چرا؟ چون دراماتیک بودن یک راهیه که میشه همه چیز رو شدید کرد...میشه یک چیز ساده رو شدید حس کرد.
برای همون خودمو هی میندازم تو باتلاق اعماق. چون فکر میکنم ارزششو داره که حتی یک چیز اشتباه رو شدید زیست.
