خاطرات نوجوان بازنشسته
Kanalga Telegram’da o‘tish
id: @whcaw بات ناشناس http://t.me/HidenChat_Bot?start=199366353
Ko'proq ko'rsatish720
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
کاش اونقدری که برای گربهها و بچههای کوچیک جذابم، پیش آدم بزرگها جذابیت داشتم
انگشتای بابا روی فرمون ماشین ضرب گرفتن؛با ریتم زنگوله گوسالهها،مسحور سبزی چمن خیس. بابا عاشق بوی بارونه روی چمن خیس، میگفت هر طوفانی سر راهش قرار بگیره بیلشو میذاره روی کولش و از اول خونه کلنگیش رو درست میکنه. با یه حیاط بزرگ، پر از مرغ و جوجه و گوسالههایی که پنیرشون از برفِ بهمنماه تازهتره. مامان دماغشو جمع میکنه و شیشه پنجره رو میکشه بالا، بوی گوسالهها به مشامش خوش نمیان. هیچ طوفانی خونه کلنگی بابا رو خراب نکرد. خونه بابا الان یه آپارتمانه از سنگهای مرغوب با پنجرههای هزارجداره که ضربآهنگ انگشتاش رو خفه میکنن. انگشتای بابا مثل بچگیاش تو روستا آفتاب سوختهس، ولی بازوهاش سفید و تمیزن. زیر کتش گرو گذاشته، شاید یه روز نیاز شد ازشون استفاده کنه.
همونجور که تیکه تیکه زبونشو گرو میذاره. همیشه میگفتن از زبون کم نمیاره، ولی سر شام دیشب ته قاشقِ فلزی میخورد به بغض گلوش و صدا میداد، مثل زنگوله گوسالهها.
بابا زبونشو با چندتا قاشق معاوضه کرد، و لقمههای خوشمزه غذا، و حس امنیتی که ما داریم وقتی تا ظهر جمعه میخوابیم. بابا هنوز بازوشو داره، زیر کت شیک و بدون تاخوردگیش قایم شده. همون کتی که تار و پودش از بازوهای مامانه. مامان شیفته لباسهای آستین حلقهای بود، و عاشق پرواز. عاشق این بود که بالا و بالاتر بره و با بالهای پر از پرش بین گلهای ایوون برقصه. بابا دلش یه کت شیک و بدون تاخوردگی میخواست. مامان قسمتی از پرهاشو کند تا کت بابا رو درست کنه، اخه پرهاش خیلی زیاد بودن. مامان نمیدونست پرها به بال و بازو چسبیدن. مامان دیگه نه بال نداره نه بازو، مامان حتی آرزو هم نداره. آرزوهاش رو همراه قلبش بخشید، به من.
به منی که عاشق این بودم برعکس از سرسرهها بالا برم. دوست داشتم همه پارکهای دنیا رو پیدا کنم و از تک تک سرسرهها برعکس بالا برم. یه روز که از خونه خیلی دور شده بودم، سرسره منو هل داد پایین. یادمه چشمام باز نمیشد و سر انگشتای مامان رگهای منجمد و کمخونم رو گرم میکردن. دوست داشتم برای آخرین بار به مامان نگاه کنم، به انعکاس صورتم توی آرزوهای چشماش. مامان با قیچی خیاطیش پوست سینهش رو برید، با همون قیچی که کت شیک و بدون تاخوردگی بابا رو دوخته بود. قلب بزرگش رو یکجا درآورد. قلب مامان پر از رگهای چسبندهس و سریعتر از هر قلبی خون تازه رو پمپاژ میکنه، خونی که از پنیرهای گوساله هم تازهتره.
من نمیتونستم قلب مامان رو قبول کنم، نه از سر سخاوت. قفسه سینه من برای اون قلب زیادی کوچیک بود، پس چندتا از دندههامو شکوند تا قلب بزرگش، با اون همه آرزو اونجا جا بگیره.
حالا رگهای من سریعتر از هر شاهرگی خون میگیرن، و من میخواستم سریعتر دور پارکها بدوم و از سرسرهها برعکس بالا برم. ولی حالا چندتا دنده ندارم و قلب مامان از داخل سینهملیز میخوره. قلب مامان ارزشمنده و باید قدر چیزای باارزش رو دونست. پس من پشت میز پیانو نشستم.
حالا رگهای من سریعتر از هر شاهرگی خون میگیرن و میتونم سریعترین نتها رو روان بنوازم؛ روانتر از رودهای روستا،گوشنوازتر از زنگوله گوسالهها. و گنجشکهای شهری که آوازشون در پنجرههای هزار جداره خفه میشه تا برادرم بهتر بخوابه. برادرم پتوی نرمش رو محکم دور خودش میپیچه چون دیگه پوستی نداره. قبل از اینکه از پیله دربیاد پوستش همه جا میریخت توی دست و پا. یه روز که با صدای گنجشکهای شهری از خواب بیدار نشد پوستش رو بریدم و مامان با تهمونده بازوهاش براش یه کت مخملی دوخت تا سرما نخوره. سرآستین کت برادرم نخکش میشه و میرسه تا حفرهی خالی قلب مامان. برادرم دیگه نمیتونه از خونه خیلی دور بشه وگرنه مامان رو نخکش میکنه.
من میتونم. من میتونم زیر درختای دورترین پارک دنیا بشینم، دماغمو از بوی خاک بارونخورده چین بدم و چشمامو به سرخی سرسرهها بدوزم.
من نمیتونم با دندههای شکسته و قلبی که برام بزرگه برعکس از سرسرهها بالا برم.
پس لباسهایی رو میپوشم که روی یقههاشون تا نداره، و رایحه عطرم رو هر لای بدنم پنهان میکنم تا وجودم اتاقهای هزارجداره رو در بر بگیره و قبل از زل زدن توی چشم غریبهها مطمئن میشم گوشه چشمام چرکی نباشه.
پشت میز پیانو نشستم و انگشتهام به چابکی یک گوساله نتهای پیانو رو پیدا میکنن. انگشتهام هیچوقت تیکههای پازل رو پیدا نمیکنن و مامان وقتی به گلهای ایوون آب میده دعوت رقصِ کلیدهای پیانو رو رد میکنه.
حالا رگهای من سریعتر از هر شاهرگی خون میگیرن، ولی بعضی وقتها دلم برای شوق توی چشمای مامان موقع پرواز تنگ میشه.
Making someone cry while they’re studying for exams has to be one of the top 10 cruelest things you could do to them.
لازم نیست احساساتت را مرتب و قابل قبول کنی تا حق داشته باشی دربارهشان حرف بزنی.
-chat gpt
دیوانهوار عاشق یاد گرفتن چیزای جدیدم، عاشق خود فرایند یاد گرفتن. اینکه به یه سوالی که مدتها تو ناخودآگاهم جا خوش کرده پاسخ داده شه، فکر کردن به سوالای بیشتر، ارتباط دادن دونستههای جدیدم به قبلیا و ساختن یه مفهوم جدید. کاش میتونستم تا ابد زنده باشم تا ابدیتو یاد بگیرم.
من و پارتنرم خیلی the fate of ophelia coded هستیم.
If they’d never come for me, I might’ve drowned in the melancholy.
همیشه قراره نسبت به دخترایی که با مامانشون بستی هستن jealousy ناجوری داشته باشم.
مرکز لیزر خوبی توی شیرازی میشناسید که نتیجه بده؟ برای شارژ یه سالهم میخوام این دکتره تا اخرای شهریور وقتش پره
اینایی که مثلا یوتوبرن اسپانسری چیزی میگیرن رو نمیگم، این لب خونکیای تیکتاکی رو میگم
به نظرم آدمایی که در دهه بیست زندگی همچنان internet fame رو جدی میگیرن خندهدارن
ملت فکر میکنن ما یه نقدی به مردسالاری یا جنایتهای مردانه میکنیم به خاطر وضع مردای تو خونمونه. اتفاقا اگه اونا خوب باشن استانداردهات میرن بالاتر و بیشتر رفتارهای مزخرف رو تو جامعه تشخیص میدی
https://t.me/bitchniallismine/18754
بابات قرار بود پول موتورتو بده هم یه مرده اگه نبود مامانت کاری از دسش برنمیومد. از شما فمینیستای تفرقه انداز حالم بهم میخوره
