پاندول
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Ko'proq ko'rsatish366
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+430 kunlar
Postlar arxiv
366
دوازده شعر کوتاه از سال ۱۴۰۲
_ _ _ _:_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
به من پناه بده
میانِ سینههایت
آنجا که عقل تمام میشود وُ
چیزی درونم به تپش میافتد
۲۲ فروردین ۱۴۰۲
ای یقین خفته در تنهایی
تو کیستی؟
تَرَک بر صورتم میزنی وُ
سینهام را ترک میکنی.
۲۳ فروردین ۱۴۰۲
ما بیارادگان!
ما مردگان!
ما، اهالی مقاوم زمین!
هنوز زندهایم یا فکر میکنیم که زندهایم.
۸ تیر ۱۴۰۲
هجوم رخوت،
تنم؟
نمیدانمی تماشاگر.
۲۳ تیر ۱۴۰۲
روزها میگذرند
پائیز میآید
آبان میگذرد
و در آذری بینام
صدایِ لبانی ناشناس
آزِ رخ داده در درونم را
به آهِ کلمات میسپارد
همچون خوابی تجربه نشده
که میآید وُ نمیآید
که هستی وُ نیستیام را
به فصلهایی ناتمام گره میزند.
۲ آبان ۱۴۰۲
ببار بر عقلم
بارانِ بیامان
ببار و در شورهزارِ لبهایم
مردی بینام را بساز.
۳ آبان ۱۴۰۲
با تو میآیم
با صدای قدمهایت
زیرِ پاهایمان: زمین بهقدرِ خیال تهی
بالایِ سرمان: آسمانی نامطمئن، سقفی آلوده به شرایط
با این حال
با تو میآیم
با تنی که هر از گاه وُ پیوسته
سازِ ویرانیام را مینوازد.
۳ آبان ۱۴۰۲
خوشا زندگی
پرسه زدن در ضلعهای دیگرِ وجودم
وقتی که صداها، صدایم میزنند
بادها، تنم را میربایند وُ
چیزی ناشناس و تازه
دعوتم میکند به بودن.
۱۵ دی ۱۴۰۲
خونم را در رگهایم بِجَهان
ای قلبِ تپندهی پُرسودا
در آغوشم گیر وُ
مرا به گرمای انگشتانت ببر.
۲۰ دی ۱۴۰۲
چیزی کَم است وُ کَم
کوچکترین سهمِ ما
از نوازشهای پریشانِ دنیاست.
۲۰ دی ۱۴۰۲
تنم را صدا بزن
لبم را صدا بزن
چشمانم را که پایانِ روزهایی فرسودهاند صدا بزن
ما به رنگِ صدای هم محتاجیم
به پروانهای که در گلو داریم وُ
تپشهایی که در سینه بیماجرا ماندهاند.
۲ بهمن ۱۴۰۲
بپوشان وُ ببر مرا
با برفی که آستانهی آسمان را شکسته است
با ابری که طاقتش تاب از دست داده است
بپوشان و بپوش مرا
در دانههایی که هنوز
نباریدهاند بر هنوزهایمان
۸ اسفند ۱۴۰۲
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
📝 آخرین روزهای سال ۱۴۰۲ است. نمنمِ باران شهر را مرطوب و خوشبو کرده است. چیزی از جنبوجوشی که ویژهی روزهای آخرِ سال و شبِ عید نوروز است کم نشده است. بساط خرید و فروش حسابی برپاست. من هم تازه از خیابانها به خانه رسیدهام. ماشین را هرطور که بود از میانِ ترافیک و ازدحام گذراندم. شلوغ بود و سخت اما لذتبخش. از طرفی فکرم مشغول است. بالاخره بعد از پنج شش ماه اصلاحیه کتابِ جدیدم آمد. انتظار چنین اصلاحیهای را داشتم. در دو صفحه ( ۱۶ مورد ) به شعرهایم اصلاحیه و حذفی زدهاند. من هم جز یک مورد همه را بههمراه شعر مربوط حذف کردم و به ناشر سپردم. خیالت تخت و راحت باشد آقای سانسورچی! خوشم میآید که اندک سوادی داشتهای و کاربلد بودهای. دمت گرم کتاب را خوب خواندهای و قیچی بیادبیات بر وجاهت ادبی مثلِ منی بسیار افزوده. ما هردویمان کارمان سازماندهی و مدیریت شعر و ادبیات بیدر و پیکر این مملکت است منتهی هر کس سبکِ خودش را دارد. حتما ملتفت هستی که من هم مسئولیتهایی دارم. کارِ شما بازی با قیچی و شخم زدن کلماتِ شعرهای شاعران است و کارِ من نیز نوشتن و نوشتن و نوشتن و گاهگاهی نیز بعد از کلی کلنجار درونیِ با خود و مشورت با برخی دوستان تن به انتشارِ کاغذی دادن و ننگش را پذیرفتن. ما که ننگ زیاد داریم این یکی هم رویش. فدای سر جفتمان. بنابراین چارهای برایم نمیمانَد که تمام شعرهای قیچی شده را بههمراه شعرهای دیگری که از قبل جدا کرده و در کتاب قرار نداده بودم احتمالا در کتابِ دیگری به شکلِ الکترونیکی منتشر کنم. گفتم که هرکدام از ما مسئولیتِ خاصِ خودش را دارد و تو که اهلِ مسئولیتی قطعا مرا خوب درک میکنی. انگار من و تو هر دو در دایرهی نقشهایی که برایمان ساختهاند سرگردان و گرفتاریم! بگذرم!
هوا خوب است. نمنمِ باران هنوز ادامه دارد. چایی کنار دستم روی میز در حال سرد شدن است و انتظار لبهایم را میکشد. در حالِ خواندنِ شعرهای سانسور شده دلم میخواهد پنج تا از آن کوتاههایش را تهِ یادداشت اضافه کنم. انتشارِ باقیشان بهخصوص آن شعرهای بلندتر و دو سه صفحهای بمانَد برای بعد. نامِ کتاب را هم بهوقتش خواهم گفت.
( ۱ )
سهمِ من
زیستن
در سرزمینی پوک و ملتهب.
( ۲ )
مچاله
در وطنی نامنظم
بی در و پیکر.
( ۳ )
هوا ظالم بود و قلبم
با چشمهای نوجوانِ آنها
هوا خونین بود وُ قلبم
در پیِ آزادیِ آنها.
( ۴ )
به من پناه بده
میانِ سینههایت
آنجا که عقل تمام میشود وُ
چیزی درونم به تپش میافتد.
( ۵ )
خوابیدن
در سرتاسرِ تنت
رویایی دریغ و دور شده از تمامِ تنهایی که با خود داشتهام.
۲۸ اسفند ۱۴۰۲
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
📝 امروز صبح که از خواب بلند شدم بعد از خوردن صبحانه برعکس روزهای قبل دوست داشتم صبح را در اتاقم باشم و شعری بخوانم. نگاهی به کتابخانهام انداختم و دستهایم ناخودآگاه به سمت (( آنگاه پس از تندر )) مهدی اخوان ثالث رفت. سالها بود این کتاب را ورق نزده بودم. در یکی دو سال آغازینی که شعر میگفتم خواندن شعرهای اخوان یکی از واجباتم بود. اخوان برایم شاعری اندوهگین و شورشی محسوب میشد که قدرتِ کلام برخی شعرهایش آنچنان زیاد بود که ترغیبم میکرد از زبان شعرهایش تقلید کنم. تقلیدهایی که همه سیاه مشقهای شاعری تازهکار بودند. آنروزها شعرهایی مانند آخرشاهنامه، دوزخ اما سرد، خوان هشتم، زمستان، کتیبه، قصهی شهر سنگستان و . . . شعرهایی بودند که سخت مرا میگرفتند هنوز هم سطرهایی از هر یک در حافظهام باقی مانده است. امروز صبح نیز یکی دو تا از آنها را با صدای بلند برای خودم خواندم. آخر شاهنامهی اخوان هنوز هم شعر پُرصلابتیست که وقتی دل به خواندنش میدهی نمیتوانی لب فرو ببندی و باید پُرنفس تا انتها بخوانیاَش. اخوان این قصهگوی اعظم شعر نوی قرن چهاردهم شمسی چنان قصههای موجود در ذهن شاعرش را در خدمت شعر میگیرد و لباس شعر به آنها میپوشانَد که بهعنوان خواننده با غالبِ شعرهای بلندش همراه و همنفس میشوی حتی اگر بدانی که سرانجام به یک کشف خاص و بزرگی نخواهی رسید زیرا که محتوای بسیاری از شعرها صریح و مشخص و روراست است. با اینحال کلمات در خدمت کلام پُرفصاحت شاعر در آمدهاند و همچنان شعرهایی خواندنی هستند.
غیر از شعرهای بلند اخوان شعرهایی با تعداد سطرهای کمتر و کوتاهتر نیز در میان آنها موجود هستند که یکی از آنها شعری با عنوان (( ناژو )) است. در اکثر فرهنگهای لغت معنی ناژو درخت صنوبر و کاج آورده شده است و ضمن اینکه در زبان کردی اسم دختر نیز هست. بروم به سراغ متن شعر:
دور از گزند و تیررسِ رعد و برق و باد،
وز معبرِ قوافلِ ایام رهگذر،
با میوهی همیشگیش، سبزیِ مدام،
ناژوی سالخورد فروهشته بال و پر.
او در جوارِ خویش
دیدهست بارها،
بس مرغهای مختلف الوان نشستهاند
بر بیدهایِ وحشی و اهلی چنارها.
پُر جستوخیز و بیهدهگو طوطیِ بهار،
اندیشناک قمریِ تابستان،
اندوهگین قناریِ پاییز،
خاموش و خسته زاغِ زمستان،
اما
او
با میوهی همیشگیش، سبزیِ مدام،
عمری گرفته خو.
گفتمش برف؟ گفت: بر این بامِ سبزفام
چون مرغِ آرزویِ تو لختی نشست و رفت.
گفتم تگرگ: چتر به سردی تکاند و گفت:
چندی، چو اشکِ شوقِ تو، امّید بست و رفت.
ناژو شعری است که در آن کوتاهی و بلندی سطرها بهخوبی رعایت شده است. آهنگ شعر تا قبل از چهار سطر پایانی یکنواخت پیش میرود و ناگهان در این چهار سطر تند میشود. بهطور کلی شعر را میتوان به سه بخش تقسیم کرد. در هشت سطر اول بهعنوان بخش نخست ما با توضیحاتی مواجهایم که اشاره به مقاومت و پایداری دارند. مقاومتی که بسیار طبیعی جلوه میکند و خوشبختانه رنگ و بوی نمادین و سیاسی نیز نگرفته است. صحبت از درختیست مقاوم که پرندگان رنگارنگ بسیاری بر شاخههایش نشستهاند. این پرندگان در فصلهای مختلف با ویژگیها و صفاتی که شاعر به آنها نسبت داده است و برآمده از باور و فرهنگِ مردمان کشورش هستند با درختِ مذکور روزگار گذرانیدهاند و حتی به او در عالم خیال بال و پر بخشیدهاند: (( ناژوی سالخورد فروهشته بال و پر )) با اینحال بزرگترین ویژگی این درخت که میوهی همیشگیِ اوست سبز بودن در تمامی فصول است. بخش دوم شعر با همان آهنگ یکنواختی که گفتم با خو گرفتن به سبزی مدام به پایان میرسد. گویی این آهنگ یکنواخت از دلِ آرامش درختی رویش کرده است که کار و پیشهاش صبری مُدام و همیشگی است.
بخش پایانی شعر اما ناگهان از این آهنگ یکنواخت خارج میشود و با یک پرسش شعر را از فضای توضیحی به سمت ایجاد گفتوگو میبَرد. تکیه بر وجود عناصر نمایشنامهای و ایجاد دیالوگ بهعنوان یکی از ویژگیهای مهم شعر اخوان که آنرا میتوان از جمله ویژگیهای مهم شعر نوی فارسی دانست که نیما بسیار بر آن تاکید میکرد کاری میکند که راوی درخت خیالپردازی را که بال و پر خود را نهفته است به حرف وا میدارد و او نیز خلاصهی کلامش همین است: همهچیز گذرا و زودگذر است از برفی که بر شاخههای سبزِ او مدتی نشست تا تگرگی که شتابان و تند بارید و رفت. گویی ناژو اکنون دارد رازِ مهمی را که سالها زندگی توام با پایداری و مقاومت به او یاد داده است با راوی در میان میگذارد. اکنون میتوان درک کرد که علت تند شدن آهنگ شعر در چهار سطر پایانی شاید همین تکیه بر گذرا بودن همهچیز است. در پایان باید بگویم که تاریخ نگارش ناژو بهمن ۱۳۳۵ است. در روزهایی مانند این روزها که پایان سال نزدیک بوده است.
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
#مهدی_اخوان_ثالث
@mali_pendulum
366
📝 چند دلتنگی در بهمن ۱۴۰۲ 📝
تنم را صدا بزن
لبم را صدا بزن
چشمانم را که پایانِ روزهایی فرسودهاند صدا بزن
ما به رنگِ صدای هم محتاجیم
به پروانهای که در گلو داریم وُ
تپشهایی که در سینه بیماجرا ماندهاند.
۲ بهمن ۱۴۰۲
باران بیصدا بر گلویم میبارد و هر قطره کلمهی بینشانیست در جستوجوی تو. ببرم با خود ای آسمانِ بیمرز که در آبیترین مرزهای وجودم سرت را بلند کردهای و میپرورانیام. با من آواز بخوان. با من کلمهها را مشتاقل زیستن کن. هستیام آنجاست که تمنای تو در من زبانه میکشد. مرا ببر.
۱۰ بهمن ۱۴۰۲
صدای تو مانده بود
در جایی که نمیشناختم
جایی دووور
که عاقبت خود را در آن یافتم.
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
یاد تو
چون ابری تکهتکه شده
پراکندهام میکند.
۲۰ بهمن ۱۴۰۲
آه! رافت شاعرانه. بازگرد و مرا ببر. به ناکجا.به دور. دووورتر از دور. جایی که من باشم و تو. شعر حرفِ آخر را میانمان بزند. کلمه هر دوی ما را ستایش کند. کلمه باشد و کلمه و کلمه.
۲۱ بهمن ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 مدتی است که کمتر فرصت کردهام کتابِ جدیدی بخوانم یا یادداشت خاصی بنویسم. تنها آنهم هر از گاهی در حد یک یا دو خط چیزی در دفتر یادداشتهای روزانهام نوشتهام تا شاید در واپسین ثانیههای روزی که سپری کردهام قبل از خوابیدن به خودم یادآوری کنم شاعر و نویسندهام. یک علتش شاید این است که کمی حجم بعضی کارهایم زیاد شده است. علت اساسیتر البته چالش و تغییری بود که از تابستان خودم را وارد آن کردم. در گذشته علاقهای نداشتم که رانندگی یاد بگیرم شاید چون نه امکاناتش در خانواده فراهم بود و نه جزو الویتهایم بود. همین باعث شده بود کمتر به آن فکر کنم. اواسط مرداد بود که تصمیم گرفتم در کلاسهای آموزشی رانندگی ثبتنام کنم. دقیقا نمیدانم چه شد که آن طرز فکر گذشته در من تغییر کرد. یکی دیگر از عمده علتهایش میتواند عمل چشمهایم باشد. بعد از عملِ موفقیتآمیز چشمهایم در مرداد ماه تابستان ۱۴۰۱ پیوسته به این فکر میکردم که به سراغ یادگیری رانندگی بروم اما واقعیتش شش ماه دوم سال ۱۴۰۱ و بهار ۱۴۰۲ تمرکز کافی نداشتم و همین باعث شد دوباره این تصمیم عقب بیفتد. هر چه بود این تصمیم را سرانجام عملی کردم و ۱۵ دی ماه توانستم بعد از دو بار افتادن در آزمون عملی قبول شوم. دو هفتهای هم هست که یک تیبای صندوقدار خریدهام و اینروزها در خیابانها تمرین رانندگی میکنم. میدانم زمان لازم است تا این تغییر جدید جزیی از زندگیام شود و با هم یکی شویم. احتمالا ماههای آینده و نوروز امسال زمان مناسبی است تا من خودم را با این تغییر بیشتر سازش بدهم و بیش از اینها بخواهمش و دوستش بدارم.
۲۶ بهمن ۱۴۰۱
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
سه شعر کوتاه از کتاب #تعمیر_با_جراحتهای_اضافه
( ۱ )
ساکت و آرام
چشمها هیچ شده بودند
دستها نمیتوانستند، نمیتوانستند راوی باشند
قصه را دوست دارم تمام کنم
گذشته را چمدان
تو اما، مُشتی باز نشده در منی
هر بار که تصویرت میگذرد
محکمتر میکوبی.
( ۲ )
برفِ سینهام را تکاندهام
همین که شبها
بیتو پلکها بسته میشوند
میفهمم، میشنوم قلهای را
که از بهمن بازگشته است.
( ۳ )
تنی که در پوستم بزرگ میشوی
وطن باش
برای تمام کلمات
_ _ _ _ _ _ _ _ _
پانوشت: مجموعه شعر تعمیر با جراحتهای اضافه در سال ۱۳۹۳ توسط انتشارات نصیرا منتشر شده است.
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
شعر دوم در هیچ کتاب کاغذی یا الکترونیکی از من منتشر نشده است. تاریخ نوشتن این شعر فکر میکنم به دی ماه سال ۱۳۹۶ بازمیگردد.
شعر سوم نیز در آذر یا دی ماه سال ۱۳۹۸ نوشته شده است که تقریبا یکسال بعد یعنی مهر ۱۳۹۹ در کتاب الکترونیکی (( تیرنامه )) منتشر شد.
366
#تشکر
ما زیستمان را به اشتراک گذاشته بودیم
وَ درست جایی که میشد تمام شد
به فکر شروع در یک تنفسِ منظّم
با شعوری دقیق بودیم
زیست من با زیست او دست داد
زیست من با زیست او زیستگاه بزرگی شد
تجربه میگفت:
حدود را باید رعایت کرد
قوانین
هوا
مصرفِ تمامِ ملزومات
در اندازهای که سلولهایت بیکنترل شوند
گلبولهای خونت بیکنترل! نه !
من اما به زیست او گفتم
آدم میتواند پرواز کند
رویا اگر نباشد چیزی از اتمسفرِ مغزِ ما ناقص است
من با رویا زندهام عزیزم.
زیست او لرزید
زیست او
او را به فکر فرو برد
وَ رو کرد سمتِ من و گفت:
- خوب، به یه بار امتحان کردنش میارزه.
ما زیستهای مختلفی شدیم
وَ درست جایی که میشد تمام شد
کروموزومهای زیستمان را احیا کردیم
احیا به شیوه ی تن آسایی وَ مصرفِ بی رویهی بدن
احیا به یاد توانایی اعداد در بهرهگیری از الگوها
احیا به شیوهای کاملا طبیعی، آشنا
به شیوهی اجداد، به شیوهی مجبور
احیا به شیوههای مجهول
وَ تشکّر از امنیّت ایجاد شده
همراهِ تکثیر شبکههایی از لبخند
احیا به شیوهی تجدید، بقا، ادامهی ذرّات یکدیگر
احیا به شیوهی انبساط کودکان
به شیوهی تفاوت فرهنگها در تولید وُ تهاجم دادهها
احیا میان رگ وُ پوست
لایِ دندان وُ زیر ناخنها
احیا به شیوهی رنگها
فراروی از آسمان
وَ ساختن تصویری از بینهایت
احیا به شیوهی مذهب
و تکثیر وُ تقدیس وُ تنبیه خدا
احیا به شیوههای سیاست
تکریم قدمها
و تفسیر آهان! به اوهوووم!
احیا به شیوههای انگشتر
در قصّههای تاریخی
در غولهای بیچراغ وُ
چراغهای جادوگر
احیا به شیوهی اُدبا
تکثیر فکرهای روشن، تقویت کلمات، انفجار فرهنگ
احیا به شیوهی زمین
در بارآوری وُ تکامل
در فناپذیری وُ پذیرشِ هستی
احیا به شیوهی سوال
علائم وُ نشانهها
خواستنِ خویش وُ
ترک نکردن خواستنها
احیا چنان که تشویق کرده بودند
کتابها
کتابخانهها
پدران علمی
مادران بهشتی
صداهای آرام
صداهای مسلح
آگاهیهای عمومی
ناآگاهیهای عمومی
احیا چنان که کرده بودند
چنان که کردیم.
#محمدعلی_حسنلو
#روابط_واژگون
#انتشارات_نصیرا
366
فکر میکنم که بالاخره توانستم مهم بودن ریاضیات را عمیقا بپذیرم و همان سالها بود که در درونم به این نتیجه رسیدم که میتوانم معلم ریاضی خوبی باشم.
اما در میانِ شاعرانِ معاصر و صد و اندی سال اخیر نیز میتوان از شاعرانی نام بُرد که ریاضی خواندهاند و در عرصهی شعر نیز اثرگذار بودهاند و قابلِ احترامند. نخستین فردی که به ذهنم میرسد تقی رفعت است که در دبیرستان محمدیه تبریز دبیر هندسه و ریاضیات بود. دیگری هوشنگِ ایرانی است که دکترای ریاضیات داشت و شعرهایش پر از تصاویر و تعابیرِ خلاقانه است. شعرهای هوشنگِ ایرانی شدیدا مرا یادِ فرکتالها و ریاضیات موجود در جهان طبیعی میاندازد. دکتر محسن هشترودی که امروز نیز روز تولد ایشان است، شاعر و منطقدان معاصر ضیاء موحد، کیومرث منشیزاده که او نیز دکترای ریاضیات داشت، بیژن نجدی که معلم هندسه و ریاضی در لاهیجان بود و در میانِ امروزیها نیز علیرضا پورمسلمی که فکر میکنم در حال حاضر در همدان باشد و استاد دانشگاه نیز هست جزوِ کسانی هستند که هم شاعرند و هم ریاضیات تدریس کرده یا میکنند.
از نظر من پدیدهی شاعر_ریاضیدان یا شاعر_ریاضیخوان چیزِ عجیبی نیست و ریشههای تاریخی آن چه در دورانِ کُهن و چه در معاصرین قابل تشخیص و تحقیق است و میتوان مقالاتی نیز پیرامون آن نوشت.
۲۲ دی ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
عمر_خیام
#شعر_امروز
نشانی کانال حامد روشنیراد:
@mali_pendulum
366
(( یادداشتی مختصر دربارهی پدیده شاعر_ریاضیدان ))
دوست و همکارِ عزیزم حامد روشنیراد که جزوِ اهالی خوب شعر و فلسفه است امروز مطلبی را پیرامونِ شاعران ریاضیدان یا شاعرانِ ریاضیخوانده نوشته است و از من و شاعر گرامی #شهریار_خسروی اسم آورده است. یادداشت امروز حامد باعث شد من نیز ترغیب به نوشتن یادداشتی شوم. پدیدهی شاعر ریاضیدان در فرهنگِ امروزِ ما هنوز برای عدهای عجیب و غریب است. در حالیکه از نظرِ من این غریب بودن ناشی از عدم شناخت و ناآگاهی رایج میانِ بخشهایی از جامعه است. در سابقهی تاریخی ما ابنسینا و خیام نیشابوری نمونههای موفقی بودهاند که هم اهل علم و ریاضی بودهاند و هم اهل شعر. خیام که خودش تحتِ تاثیر نظام فکری و فلسفی ابنسینا بود و خود را جزو شاگردان او نیز میشمرد جزو سرآمدان دوران کُهن است، بهطوریکه میتوان او را بزرگترین شاعر_ریاضیدان دوران کُهن و پس از ظهور اسلام در ایران نامید. اما با گذشت زمان و تا برآمدن شعر جدیدِ فارسی پس از عصر مشروطه گویی این سابقهی تاریخی نیز از خاطر بسیاری رخت برمیبندد و از یادها میرود که بین شعر و ریاضی نه تنها منافاتی نیست بلکه این دو میتوانند در هر شاعری به کمال بروز و ظهور بیابند. شاید اگر ما نیز منتقدی چون والدو امرسون داشتیم که در قرن نوزدهم دربارهی شعر نوشت:(( ما به شعر کسی که تنها شاعر است با تمام وجود توجه نمیکنیم، همچنانکه به مسالههای کسی که تنها عالم جبر است. اما اگر کسی که همچنان که با مبانی هندسی چیزها آشناست با شکوهِ خجستهی آنها هم آشنا باشد ، شاعریاش دقیق است و حسابش آهنگی موسیقایی دارد. )) حالا کمتر برایمان پدیدهی شاعر_ریاضیدان چیز عجیبی بود. اما حقیقت این است که احتمالا ما هم از اینجور افراد کم نداشتهایم که یا ندیدهایم یا فراموش کردهایم. ذهن اکثریت ما بهطور شرطی خیام شاعر را چیزی جدا از خیام ریاضیدان تصور میکند و پذیرفته است که این نیز البته ناشی از آن است که ابهامِ پیرامون زندگی خیام پس از مرگِ او کاری کرد که عدهای کوشیدند خیامِ شاعر را از خیام ریاضیدان جدا کنند. در زمانهی ما نیز هنوز عدهای هستند که نمیتوانند تصور کنند میتوان دم از مستیها و نوشیدنهای گاهبهگاه زد و در ریاضیات نیز یگانهی زمانهی خود بود. دیگران را نمیدانم اما برای من یک خیام وجود دارد. خیام شاعر_ریاضیدانی که در پیشگفتار کتابی که دربارهی اصول اقلیدس نوشته است میگوید:(( از سودمندیهای دانش ریاضی این است که ذهن را ورزیده میکند و بهتر و سریعتر در یادها میماند. در صمت این عادت را در انسان پدید میآورد که از پذیرش آنچه دلیل و برهان ندارد، دوری کند. دلیل این موضوع سادگی برهانها و نزدیک بودن سرچشمههای این برهانها به ذهن و در ضمن، همراه با تخیل بودن آن است. ))
یادم میآید که در دورهی کارشناسی در دانشگاه بهشتی درسی به نام ریاضیات گسسته با دکتر مهدی بهزاد داشتم. دکتر بهزاد از جمله ریاضیدانان معاصر است که من تا آنزمان تنها اسم ایشان را در کتابهای درسی دیده و شنیده بودم. یکبار در کلاس درس ایشان بحث دربارهی شعر پیش آمد. ایشان چند کلمهای دربارهی شعری از حافظ حرف زد و آخرِ سر هم رو به من گفتند: در ریاضیات هم شعر داریم. قضایا شعرهای ریاضیات هستند. بهنظرم این اولینباری بود که من از کسی شنیدم یک قضیه با آن شمایل خشک و به قول برخی بیروح میتواند شبیه شعر باشد. جملهی ایشان همیشه در خاطر من بود. شاید یادآوری همین جمله بود که مرا از انصراف در تحصیل در این رشته بازداشت. در سالهای نخستِ دانشجویی خیلی برایم سخت بود که بین ریاضی خواندن و شاعری تعادل ایجاد کنم. شاید چون خیلی بیتجربه بودم و یا بیش از اندازه برای مقامِ شاعریام ارزش قائل بودم و ریاضیات را خار میشمردم. بعدها که دورانِ کارشناسی را تمام کردم فهمیدم که آنروزها مشکل اصلی در نوعِ بینش من بود. برای رهایی از این مخمصه بهعنوان یک تحصیلکردهی ریاضیات باید به همان اندازه که شعر را وارد زندگیام کرده بودم ریاضیات را نیز وارد زندگیام میکردم. در واقع این راهِ حلی بود که به ذهنم رسید. بههمین دلیل شروع به مطالعه دربارهی علم و ریاضیات خارج از فضای دانشگاهی کردم. ماحصل این مطالعات خودش را رفتهرفته در کتابهایم بیشتر نشان داد و اوج آنرا میتوانم در کتاب روابط واژگون بدانم. در این کتاب ناگهان شاعری پرسشگر با وجوهات پُررنگ علمی در من شکوفا شد. بعضی از کلماتِ علمی طوری واردِ شعرهایم شد که خودم هم باور نمیکردم. وقتی که توانستم ریاضیات را نیز مانندِ شعر در زندگیام بپذیرم احساس کردم به ذهن تازهای دست یافتهام که میتواند میانِ غریبترین چیزها پیوند و آشتی برقرار کند.
366
(( چند شعر کوتاه دیماهی ))
خوشا زندگی
پرسه زدن در ضلعهای دیگرِ وجودم
وقتی که صداها، صدایم میزنند
بادها، تنم را میربایند وُ
چیزی ناشناس و تازه
دعوتم میکند به بودن
۱۵ دی ۱۴۰۲
خونم را در رگهایم بِجَهان
ای قلبِ تپندهی پُرسودا
در آغوشم گیر وُ
مرا به گرمای انگشتانت ببر.
۲۰ دی ۱۴۰۲
دلم تو را میخواهد
تنم تو را
تمام سرزمینی که در سینهام کاشتهای تو را.
۲۰ دی ۱۴۰۲
چیزی کَم است وُ کَم
کوچکترین سهمِ ما
از نوازشهای پریشانِ دنیاست.
۲۰ دی ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
