تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed
Kanalga Telegram’da o‘tish
کانال رسمی تلگرام #محمد_قائد با تایید ایشان و مدیریت #مهدی_فاتحی برای انتشار فایل و متن های ایشان است
Ko'proq ko'rsatish3 445
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
صفحۀ اول مقاله / گفتگو/ گفتار فهرست مطالب سرمقالهها
شش دهه پس از شالاپّ بزرگ
در نگاه به پشت سر و آنچه شصت سال پیش در ایران روی داد میتوان تأمل کرد: چه مقدار از آنچه هدف نهضت ملیکردن صنعت نفت بود به دست آمد؟
درستتر بگوییم: هدفها. ماجرا چندین لایه و شاخه داشت، هر یک با زمینه و پیشینهٔ خود و رو به سوی مقصودی معین. هدف اعلامشدهٔ بهدستگرفتن صنعت نفت از سوی دولت ایران تنها یکی از اهداف بود.
ماجرا چهار بازیگر در داخل دوبهدو ـــــ مصدق و حزب توده، دربار و دیانت ــــ و دو بازیگر در خارج داشت: آمریکا و بریتانیا.
دلاور دوران
در دورهٔ پایان امپراتوریهای قرن نوزدهمی، ملتها در آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی دارایی طبیعی خود را در اختیار میگرفتند. در آن سوی خلیج فارس هم تسلط تاموتمام بریتانیا بر منابع زیرزمینی مردمان بومی به تاریخ میپیوست. در ایران دلیلی نمیدیدند از جریان جهانی عقب بمانند.
محمد مصدق همین هدف را دنبال میکرد اما اصرار داشت یکتنه به آن برسد. پذیرای شریک و حتی همکار به معنی افراد صاحب رأی و دارای اختیار نبود. پرسش بیپاسخ را محققانی مطرح کردهاند: اگر در آنچه میخواست انجام دهد توفیق مییافت آیا حاضر بود قراردادی جدید برای بهرهبرداری از چاههای نفت ایران امضا کند؟
پشت سؤال این نکته نهفته است که قرارداد تجاری را رئیس کشور یا رئیس دولت امضا نمیکند؛ مدیران امضا میکنند. آیا مصدق به کسی از مدیران نفت و دارایی اجازهٔ چنین کاری میداد؟ نه. به هیچکس به اندازهٔ کافی اعتماد نداشت و کسی را در آن حد نمیدید که طرف کمپانی خارجی قرار دهد. نوشتهاند مهمترین اسناد نفت را همواره در کیفی با خود حمل میکرد و به دست احدی نمیداد.
آیا حاضر بود، خلاف عرف جهانی، شخصاً قرارداد امضا کند؟ باز هم نه. عظمت تصویر تاریخی خویش را در نفی امضاهای پیشین میدید، نه افزودن یک امضای جدید به امضاهای پای قراردادهایی که تقریباً بیاستثنا از سوی ملت لعن میشوند. مصدقی که قرارداد امضا کند مصدق نیست. پای آبرو در میان است.
نزد او نفت نه کالایی دارای مظنـّهٔ بازار و قابل مبادله، بل مفهومی اخلاقی و غایتی معنوی بود که ختم قضیه با بستن قرارداد ستمی است بزرگ در حق آن. شعلهٔ فروزان اختلاف بر سر قرارداد نفت میتواند در ستیغ قلـّهٔ تاریخ زبانه بکشد در همان حال که ملت از سرما و گرسنگی رنج میبرد.
کسانی که واگذارنکردن قدرت پس از پیروزی 30 تیر 31 را بزرگترین اشتباه مصدق میدانند اصرار او در ایجاد اسطورهای تاریخی از خویش را دست کم میگیرند.
وقتی استعمال لقب ممنوع شد درجهٔ دکترایی در آستین داشت و کم نیاورد. در امضای اوراق دادگاه نظامی درجهٔ تحصیلیاش را ذکر میکرد مبادا کسی فراموش کند. روی عکسی از خودش نوشته است: ”بفرزند عزیزم دکتر غلامحسین مصدق داده شد. احمدآباد امردادماه 1342. دکتر محمد مصدق.“
خیال داشت رأیدادن بیسوادها را ممنوع کند. دربار و دیانت با رأی رعیتها و بیسوادها نماینده به مجلس میفرستادند. بعدها نبود تا ببیند فرزندان همان رعیت بیسواد به قدرت رسیدهاند و مملکت را دکترآباد کردهاند.
فروکاستن شاه به هیچ و زدن ریشهٔ او هدف دیگر مصدق بود. از مطالب غریبی که روی کاغذ آورد چند جمله بود پشت قرآنی که برای شاه فرستاد: ”دشمن قرآن باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهوری را قبول نمایم.“ یعنی به حول و قوهٔ الهی بهزودی وقتی سلطنت برچیده شد من یکی اهل رئیس جمهورشدن نیستم. گویی مسئلهٔ شاه این است که وقتی بساط سلطنتش چپه شد اسم نفر بعدی چه باشد و چه نباشد.
گرچه دستکم دوبار هم پشت تریبون مجلس به قرآن سوگند خورد و شهادتین گفت، شاید تنها فرد در تاریخ اسلام باشد که سالها پس از مرگ تکفیر شد. روی معصیتی خاص انگشت نگذاشتهاند اما طرز فکر مغرورانهٔ ناسیونالیستی و رسالهای که سال 1292 پس از بازگشت از تحصیل در اروپا منتشر کرد به اندازهٔ کافی دشمنتراش بود.
در آن رساله، با عنوان کاپیتولاسیون و ایران، نوشت ”قانون شرع که میگوید غیرمُسلم اگر با خودشان طرف باشند قانون آنها در حق خودشان اجرا میشود امروزه مضرّ به استقلال ایران و اسلام است.“ کمتر نظری، حتی انکار وجود خدا، به اندازهٔ برابری تمام اتباع مملکت اهل بازار و حوزه را برآشفته میکند.
حاصل 28 مرداد برای مصدق: پیروزمندانه به اهدافش رسید. به استیلای بریتانیا بر نفت ایران پایان داد بیآنکه قرارداد امضا کند و حیثیت سیاسی خویش به خطر اندازد. به شاه چنان لطمهای زد که ربع قرن پس از آن را زیر سایهٔ سنگین 28 مرداد زندگی کرد و حکم راند ـــــ و تحقیر شد.
وهمی پررنگتر از واقعیت
جمهوری اسلامی نمیتواند ژئوپولیتیک این مملکت و روح جامعه را از غرب طلاق دهد. تمایل غالب در افکار عمومی مردم ایران عمیقاً و قلباً و احتمالاً تا ابد متمایل و حتی بگوییم مجذوب اروپای غربی و آمریکاست. وقتی در ایران مثل بچههای بدقلق زاری میکنند که آمریکا دموکراسیمان را با کودتا از بین برد، به طور ضمنی میگویند بعد از عمری، رستم بود و یک دست دموکراسی نیمبند که زدی خرابش کردی، پس یک دانه خوب و رسیدهاش را به ما بدهکاری. هم درد و هم درمان، هم وصل و هم هجران.
زمان لشکرکشی آمریکا به عراق و افغانستان در ایران شنیده میشد: دموکراسی از کولهپشتی سرباز خارجی بیرون نمیآید. حرف درستی است از این نظر که کولهپشتی سرباز برای حمل قرص مسکن و وسایل پانسمان و یقلوی است، نه مفاهیم نظری و مناسبات تجربی در موازنهٔ قوا.
اما آداب صندوق رأی و کارت الکترال و شمارش الکترونیک اگر روزی در آن دو مجمعالقبایل نیمهوحشی واقعاً پا بگیرد و همانند آلمان و ژاپن معنیدار شود، ٤٩ درصد مرهون عنعنات خویش و میراث سامانیان و غزنویان و خلفا، و بیش از ۵١ درصد مدیون ارتش آمریکا خواهند بود که نگذاشت نسل همدیگر را از روی زمین محو کنند و فرصتی فراهم کرد تا زندگی کنند و آدم شوند.
جمهوری اسلامی ایران هم که انتخاباتش در حد ازدحام برای بیعت در برابر دوربین تلویزیون منجمد شده است به اندازهٔ عراق و افغانستان و حتی بدتر در کلاس اول رعایت اصول اولیهٔ انتخابات و طرز شمردن آرا درجا میزند.
پس از باراک حسین اوباما که متهم به بیخیالی کلاً در برابر اسلامیسم و به طور اخص کنار آمدن با جمهوری اسلامی بود، از سوی ایرانیها به جانشین او نامهٔ سرگشاده نوشته شد و کسانی همچنان به نوشتن نامههای یکروز درمیان ادامه میدهند.
برخلاف نظر رایج، خوب که نگاه کنیم دولت کنونی آمریکا و نظامیانش استراتژی قابل تشخیصی هم در مورد اسلامیسم و هم در برابر جمهوری اسلامی ایران دارند: با توجه به اینکه جنگ فعالیتی است نهایتاً اقتصادی، حاضر است به جنگسالاران غارهای توره بوره و هیولاهای صحاری شام هر مبلغی فکر میکنند ممکن است با جهاد مقدس و قتل و غارت و راهزنی و جلیقهٔ استشهادی طی ده بیست سال آینده کاسب شوند دالـَر خشک در سلوفان بپردازد به این شرط که محدودهای برای اِعمال خلافت الهی و شلاقزدن پس از نماز جمعه تعیین کنند و در برابر دوربینها سر اتباع غرب، و کلا آدم زنده، گوشتاگوش نبرند.
سیاست دولت کنونی آمریکا در برابر حکومت اسلامی ایران شاید به اندازهٔ رفتار برادران کندی با محمدرضا پهلوی حقوقبشری نباشد اما هم شفاف و هم عملی است: رژیم اسلامی چنانچه از ساختن موشک میانبـُرد و غنی کردن اورانیوم و استخدام فالانژ و لژیونر و جنگافروزی در خاورمیانه دست بردارد کاخ سفید رعایت حقوق بشر را موضوعی داخلی و درونفرهنگی تلقی خواهد کرد. بدیهی است آمریکا از روی کار آمدن دولتی ضدغرب در این کشور هم استقبال نکند اما حالا دیگر بعید است به اندازهٔ روزگار پیش بکوشد مستقیماً حکومت نصب کند زیرا به تجربه آموخته که در جوامعی بی کمترین شباهت به آلمان و ژاپن و با خردهفرهنگهای لجوج و سخت ناسازگار با یکدیگر چنین کاری همانند ریختن تانکر آب در شن روان است.
کسی تشکر نخواهد کرد و دست آخر بدهکاری. چنانچه خطکش بگذارد سرزمین را تقسیم کند (مانند مرز مصر و لیبی) و به هر طایفه یک تکه بدهد، خواهند گفت دستهای پلید استعمار؛ چنانچه به چند طایفه بگوید سرزمین را یکپارچه نگه دارند و مقامها و مناصب را بین خودشان تقسیم کنند، باز خواهند گفت از دستهای پلید استعمار جز به جان هم انداختن خلایق انتظاری نباید داشت
عزیمت شیخالشیوخ
متن کامل:
http://mghaed.com/essays/farewell/Kani.htm
درباره جامعةالصادق مىگويد ”میخواستيم در تهران (كه مركز حكومت اسلامى است) دانشگاهى تأسيس كنيم كه خيلى بالاتر از جامعةالازهر باشد.“
براى اين كار، مركز مطالعات مديريت را (كه با همكارى دانشگاه هاروارد) در دههٔ ۵۰ در جايى مشهور به پل مديريت بر پا شده بود در اختيار گرفتند، شكل آن را حفظ كردند و محتوايش را از اساس تغيير دادند.
تغيير رابطهٔ قالب و محتوا پيشتر هم آزمايش شده بود. مهدى بازرگان و همفكرانش بر اين نظر بودند كه بايد فكر غربى را در قالب اسلامى ريخت. در جامعةالصادق عكس آن عمل مىكنند: ريختن فكر اسلامى در قالب غربى.
مركز مطالعات مديريت كه سرمايهگذاران بخش خصوصى رژيم سابق براى تربيت مديران صنايع جديد ايران ايجاد كردند در ميان مدارس تحصيلات عالى كه تاكنون در ايران ايجاد شده شايد دشوارترين بود. با آزمون ورودى سختگيرانه و شهريهٔ سنگين، شمارى فارغالتحصيل دانشگاه مىپذيرفتند و به آنها كه كشش رسيدن به خط پايان دورهٔ فشردهٔ يكساله داشتند فوق- ليسانس مديريت مىدادند. توان دانشجو را براى كار شديد از بام تا شام و مدام يادگرفتن مىآزمودند. ارفاق و تعارف و ملاحظه و فرصت دوبارهاى در كار نبود و آخر هر هفته يك يا چند ازنفسافتاده مرخص مىشدند.
ساختمانهاى بسيار زيبا و خوابگاهى مدرن داشت با الهام از حجرههاى سنتى مدارس دينى، كه باضافهٔ شبانهروزى بودنش سبب شد كسانى به فكر بيفتند آن را تبديل به نوعى مدرسهٔ حوزوى مدرن كنند.
دانشجويانى از خانوادههاى عصمت و طهارت و فاميلهاى درهمتنيده و خودى ِ بازارـحوزه انتخاب مىشوند تا براى مديريت كل مملكت تعليم ببينند. قلعهاى است اربابى و ظاهراً نفوذناپذير كه تصويرى دقيق از آنچه پشت ديوارها و درختهايش مىگذرد نداريم.
پنجرهاى براى سرككشيدن به داخل قلعهٔ جامعةالصادق نوشتههاى منتشرشدهٔ آدمهاى داخل آن است. اين يادداشت مختصر جاى ارجاع دادن به دهها كتاب و رساله و صدها مقاله نيست. چنين كارى را از اين نظر هم مفيد نمىدانم كه دو بار به منابع آن مركز ارجاع دادم، يكی دربارهٔ بحث شيرين تفخيذ و ديگرى به مقالهاى دربارهٔ كتاب كشف الاسرار، و حالا مىبينم لينك اول به هيچ جا نمىرسد و از دومى تنها صفحهٔ اول مطلب باقى مانده است (شايد هم عيب از روش جستجو و نرمافزار كامپيوتر نگارنده باشد).
درهرحال، از آن مقدار متن توليدشده در جامعةالصادق كه در اينترنت موجود است مىتوان برداشت كرد فكرهايى كاملا محلى و اينجايى را در قالبى ظاهراً غربى و جهانى مىريزند. روش نمرهدهى از صفر تا ١۰۰ را هم حفظ كردهاند كه گمانم در ايران كنونى تنها مورد باشد.
براى مثال، الگويى منتسب به مستر اسميت را برمىدارند و حرفهايى دربارهٔ نبرد آيتالله خمينى با پرزيدنت كارتر در آن جاسازى مىكنند، و مفروضاتشان مضامين تبليغات تلويزيون وطنى است.
نبردى در كار نبود. آيتالله خمینی زمستان ۵۷ به كارتر هم وعدهٔ روابط خوب بين دو كشور داد اما بعداً وقتى حسينعلى منتظرى به ايشان توصيه كرد گروگانهاى سفارت آمريكا را آزاد كنند تا كارتر كه به سرنگونى شاه كمك كرده است بيش از اين در فشار افكار عمومى كشورش نباشد، حرف او را با تحقير و تمسخر رد كرد.
چارهاى نداشت. مىدانست كسانى كه گروگانها را از دست دانشجوهاى پيرو خط امام درآوردهاند كار خودشان را مىكنند و گوششان به حرف كسى بدهكار نيست. تكمضراب ديگر در آن يكسالونيم: ”آقاى كارتر مثل شيرى است كه هم مىغرد و هم ضرطه مىدهد.“
حالا خوانندهٔ مقالات بهاصطلاح علمى جامعةالصادق ممكن است نتيجه بگيرد پرُفسور شلكـُنهايم و دكتر سفتكـُنبرگ، از علما و فلاسفهٔ خارجه، تأييد مىكنند نبردى بين آيتالله و پرزيدنت جريان داشت ــــ قالبكردن حرفهايى بازارى و رواياتى بىپايه در بستهبندى علوم انسانى با مارك خارجى. مثل چاى بهاصطلاح دارجلينگ در بستهبندى حاجآقاى بازار تهران.
حرف بر سر دانايى و توانايى تكتك درسخواندههاى آن مؤسسه نيست؛ چه بسا داراى استعداد ممتاز باشند. نكته در معيارهاى دانش و بينش و الگوهاى مهارت موسسهاى است كه، با تقليد سطحى از مربيان قبلى هاروارد اما با بضاعت علمى حوزه، بنا دارد نخبه بيرون بدهد.
عزیمت شیخالشیوخ
پاکی را نتیجۀ بیگناهی، و بیگناهی را نتیجۀ بیخبری از امکان انتخاب فرض کردهاند. از همین رو، فرنگیانی بیاطلاعی را موهبت دانستهاند. چنین مطایبۀ رندانهای در حکمت عامیانۀ مردم جنوب ایران هم به چشم میخورد: ”نون جـُو، دوغ گـُو، گوش خـُو.“ یعنی آدمی که نان جو و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیلوقالهای تشویشآور، یحتمل بیهوده و بلکه دردسرساز اطراف خویش، گوشش در برابر سروصداها خواب خواهد بود.
تجربهکردن نتیجۀ حرفهایی که شخص سالها، یا شاید یک عمر، تجویز کرده از عوامل برهمزنندۀ آرامش درونی است. صادق هدایت وقتی نظریههایی که تبلیغ کرده بود به اجرا درآمد قلم همیشه روانش از نوشتن باز ماند. در دهۀ آخر عمر جز یک نمایشنامۀ بلند و یک داستان کوتاه منتشر نکرد و گمان میرود آثار منتشرنشدهاش را سوزانده باشد. نتیجۀ اقدامات گانگسترهای حزب نازی را که دید، تقلا برای توجیه نظریههای برتری نژادی را بیهوده یافت. و وقتی دید تهران کافه نادری ِ دهۀ ۱۳۱۰ تا ۲۰ یکشبه چه شد، تازه تفاوت حق و امتیاز را، چه در مورد شخص خویش و چه در مقیاس اجتماعی، دریافت.
نیمایوشیج و جلال آلاحمد تحقق رؤیاهایشان را ندیده از دنیا رفتند. مهدی اخوانثالث تا این حد نیکبخت نبود. وقتی تجویزهای او روی صحنه آمد، کم و کمتر شعر گفت. سالها نوید روزی داده بود که خلق به پا خیزد و گفته بود حتی حملۀ اسکندر بهتر از آن بساط است. تحقق اولی را در انقلاب شکوهمند و محاکم شرع و مصادره و اعدامهای سرپایی و سرکوبی خونین و فلاکت دید، و دومی را در یورش ارتش حزب بعث که فرمانده آن نه شاگرد ارسطو بلکه مرید میشل عفلق و تبلیغاتچیهای حزب نازی بود. دستوپایی زد تا توضیح بدهد که منظورش این نبود و آن بود، اما به رفع و رجوع ادامه نداد، یا فرصت ادامه نیافت.
دهۀ ۳۰ دورۀ نالیدن و دهۀ ۴۰ زمان غرّیدن بود. مطلع سرودههای حماسی اخوان معمولاً ناله و درد و آه و افسوس بر روزگار خوش بربادرفته، و فرود آنها داد و هوار و نفسکش طلبیدن (”ما فاتحان قلعههای فخر تاریخیم/ یادگار عصمت غمگین اعصاریم“)، اعتراض (”ای گروهی برگ چرکینتار چرکینپود“) و حتی نفرین بود (”به عزای عاجلت ای بینجابت باغ“).
از طریق مرگ، بلکه از راه معرفت جسم به تعالی روح برسد.
شعر نو رسالتش در نفی وضع موجود را به انجام رساند و خوشبختانه نوپردازهای بعدی چسبیدن به مرثیۀ دائمی و به هر بهانهای غصهخوردن را ادامه ندادهاند. جانشینان امروزی او شاید صاحب پوستین و خرقه نباشند اما در عین غمآگاهی و غمخواری، بد دانستن تقیه و شجاعت در اعتراض، انسانهایی باسوادتر، شادابتر و آگاهتر به نظر میرسند که نه ادعای هدایت جامعه دارند و نه چنین ادعایی را از یک یا چند نفر در هر ساحتی، چه ادبیات یا غیر آن، میپذیرند. در صدر اسلام، در گرماگرم رقابت شدید شاعران مکه، آیه رسید که فقط ”گمراهان از شاعران پیروی میکنند.“ درهرحال، هرکس میل داشته باشد به هر دلیل در خلوت خویش اشک حسرتی بیفشاند میتواند از سرودههای پردرد اخوان برای ترکاندن بغض درگلومانده استفاده کند اما لزومی ندارد به تولید مشابه آنها بپردازد یا پیرو شاعرها شود.
گرچه زمانی به او لقب چاوُشیخوان شکست دادند، سرودههایش سراسر محنتآلود نیست. چنین نمونههایی یادآور رگبار بداههسرایی ِ مولوی در قالبی نو است:
ای تکیهگاه و پناهِ زیباترین لحظههای پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من! ای شط شیرین پرشوکت من!
و الیآخر.
#محمد_قائد
معصومیت بر باد رفته شاعر
محمد قائد
https://www.bbc.com/persian/arts/2010/08/100826_l41_ghaed_akhavan
قواعد و فرامين
در پانويس متنی معنی كوكتل (يا كاكتـِيل) را توضيح میدهم و اضافه میكنم مشهورترين نوعش مارتينی است كه با جين يا ودكا، كمی ورموت، و زيتون يا ليمو درست میكنند.
مراقبم كه سر خمره ممكن است در گاو گير كند: اگر هم مَميز ِعرشاد چشم پوشید و نگفت از مصاديق اشاعۀ منكرات است و كلاً حذف، خوانندۀ چيزبلد پوزخند بزند و غلط بگيرد.
از روی دستانداز اول، ناشر احتمالاً به اين صورت خواهد پريد كه ١) هنگام ادای توضيحات بگويد به نويسندۀ محترم وصلۀ كوكتل و آب گوجه فرنگی و قرتیبازی نمیچسبد، فقط سـِـك؛ ۲) اگر لازم شد اشاره به مارتينی را فدا كند تا بقيۀ پانويس را نجات دهد.
از نعمت حافظه هم به اندازۀ فروتنی كمبهرهام. برای تقويت موضع در برابر هجمۀ نوع دوم گشتی در منابع میزنم و از اين فرصت برای ترميم يكیدو خاطرۀ كمرنگ استفاده میكنم: جيمز باند در يكی از فيلمهايش مارتينی سفارش میدهد و به بارمن میگويد ”تكان بده، به هم نزن“ و بارمن مخلوط را در فلاسك (همان ″فلاكس“ خودمان) میريزد و تكان میدهد. چه فرقی میكند همين كار را با قاشق يا همزن انجام دهند؟ (به نظر ملا اسحٰق، بارمن داش آكل: ”مزۀ لوطی خاك است.“)
و وقتی پرزيدنت كارتر گفت نبايد اجازه داد مديرها صورتحساب ناهار با سهتا مارتينی را جزو مخارج شركت، و نهايتاً پای ساير مالياتدهندهها، بنويسند، سروصدا برخاست كه مگر آدم شاغل وسط روز اين همه مرگابه به خندق بلا سرازير میكند؟
برخی حاشيههای مطبوعات آمريكا احتمالاً در مواردی درست بود: آدمهای شديداً موفق بعد از ناهار ِ پرملاط میگيرند تخت میخوابند تا شب كه بلند شوند ادامه بدهند.
اسم واقعی چيزها گاه صورت خوشی ندارد. پس رندان لاپوشانی میكنند، مثلاً مارتينی (در گيلاس مثلثیشكل مخصوص، نه هر ليوانی) بهعنوان لفتولعاب شيك برای فعلی كه عوام به آن عرقخوری میگويند. شمردهاند پرسوناژ جيمز باند در داستانهای يان فلمينگ كلاً ١٩ مارتينی ِ ودكا و ١٦ مارتينی ِ جين سفارش میدهد، مايعات از نوع ديگر هم فتّ و فراوان. اما داستان ِ تكانبدهبههمنزن چيست؟*
زمانی میگفتند آفتابهدار مسجد شاه تهران به ارباب رجوع دستور میدهد اين يكی را فوراً سر جايش بگذارد و آن يكی را بردارد. چنان تنگنايی جای بحث نيست. درهرحال، كمتر كسی خودش را درگير معاﻳﻨﮥ فنی ِِ لولهنگ حلبی میكند. آن بندۀ خدا با امرونهی كارشناسانهاش شغل خود را به مرتبهای فوقتخصصی ارتقا میداد.
انگار عنوان مارتينی حـُسنتعبيری برای آبياری، و تكنيك باند ــــ جيمز باند ــــ معادل خوشراﻳﺤﮥ فرامين آفتابهدار مسجد شاه است: فلمينگ كه بهرغم اخطار پزشك معالجش جين را ليتری مینوشيد، برای فنی جلوهدادن ِ موضوع اقدام به ابداع تكنيك میكند و جماعت را سر كار میگذارد.
میخوانيم در آزمايشگاه بيوشيمی دانشگاه اُنتاريو دست به تحقيق زدهاند كه تكاندادن يا بههمزدن مايع هر يك چه تأثيری بر مولكولهای هيدرژن معلق در آن دارد. اهل علم بعيد است شرّ و ورهای رمان عامهپسند را جدی بگيرند. نهايت اينكه روی هر ادعايی تحقيق میكنند.
آدمهايی هم لازم میبينند قواعدی از خودشان در بياورند و عدهای را بنا به ضوابط مندرآوردی مردود اعلام كنند. حتی از اين بازی لذت هم میبرند. وقتی پای اعتقادات دينی در ميان نباشد، متعصبترين خطكشبهدستها را اسنوب مینامند.
همان آدمها گاه آمادهاند، بخصوص به نفع بالادستی و قویترها، با سبكروحی بگويند ”هيچ آدابی و ترتيبی مجو“ و خاكی باش، اما در جاهای ديگر محكم روی قواعد بايستند تا نشان بدهند چقدر اصولیاند.
وقتی ناشر ِ كتاب ديگری میگويد بد نيست برای امضای نسخههای آن حضور يابم، هشدار میدهم كه تشبـّه به كفـّار به ”اتوگراف“ ختم نمیشود و در چنين مناسبتهايی به مشتيريان انديشهورز در خارجه گاه كوكتل ِ آبزيپويی هم میدهند (فضلای داخله به امضاكردن كتابهای قالبشده همراه با صرف نوشاﺑه میگويند ”رونمايی“. از اين كلمه هم بدم میآيد. نمیدانم چرا).
در مورد آن پانويس، بالاخره بايد هم ماست (و مارتينی) خودمان را بخوريم و هم به مَميز محترم اطمينان خاطر بدهيم مسلماً ايشان نيز مسئوليت مهمی در حفظ نظام دارد و بحمدالله سر اين سفره نان ِ صددرصد حلال میخورد.
يك ﭼﺸﻤﮥ ديگر از دارتانداز ِ شيراز دربارﮤ اين قبيل اوضاع و اشخاص:
ترسم كه صرفهای نـبـَرَد روز ِ بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
اول خرداد ٨٩
*پینوشت (آذز ٩۲): این هم مطلبی عالمانه اما قدری شوخطبعانه دربارهٔ نوشیدن مستر باند که تازگی منتشر شده و ترجمهٔ همان مطلب.
صدام حسین» لقب گرفت، دولت شیعی عراق سکۀ یک پول شد.
این نخستین اعدام از رشته اعدامهایی بود که تازه در آن کشور آغاز شده است. تشریفاتی مدرن که فاتحان کوشیده اند به سیستم قضایی عراق یاد بدهند ممکن است جا نیفتد. اخم و انتقاد ناظرانی نازکدل در اینجا و آنجا هم تأثیر چندانی در سیر وقایع ندارد. کسانی معتقدند چون گفتن حقیقت باعث رنجش خلایق میشود پس میتوان به آنها دروغ گفت. بنابراین، وقتی هم شکایتی دارند، بوش و بلر را مقصر قلمداد میکنند، نه مردم و دولت منتخب عراق را.
در برابر تـز فقها، آنتی تز حقوقدانان و مدافعان حقوق بشر قرار دارد و میتوان حدس زد زمانی مجازات اعدام هم به تاریخ پیوسته باشد. عکسی در دست است از حدود سال ۱۳۰۰ در شیراز که محکومی را در برابر لولۀ توپ گذاشته اند و تا چند لحظۀ دیگر صد پاره خواهد شد. امروز چنان اعمالی از یاد رفته است بی آنکه کسی احساس کمبود کند یا شاکی باشد.
تا زمانی که چنین مجازاتی در قانون وجود دارد، درخواست اجرای آن از اختیارات دادستان است. شهروندان به عنوان بخشی از وجدان جامعه فقط حق اظهارنظر دارند که آن را، البته برای دیگران، میپسندند یا نه. یک دهه پیش، شخصی را به اتهامی مالی ــــ در حد تخلفات رایج، نه جنایتی هولناک ـــــ در تهران محاکمه میکردند و جراید به اصطلاح ترقیخواه نه تنها برای اشدّ مجازات فشار آوردند، بلکه انگار مرگ آن شخص را جشن گرفتند. انگیزهشان چندان پیچیده نبود. متهمْ شریک ِ برادر ِ شخصی ثروتمند و قدرتمند بود و نزدیکشدن چوبۀ دار به حلقۀ آن اشخاص انگار دل کسانی را خنک میکرد. در دل هزار سودا می توان پخت، اما هر روشنفکر اهل قلمی که حتی یک بار در نوشتهاش تقاضای کشتن کسی کرده، اگر خداشناس است جا دارد استغفار کند، و اگر دهری است جا دارد شرمنده باشد.
در اجرای عدالت نیز شکل و محتوا، و پوسته و جوهر درهم تنیدهاند. برپاکردن دادگاه سرپایی و صحرایی در مواقع عادی نقض غرض است. اگر در ایران آئین دادرسی عصر جدید که این همه برای آن یقه پاره میکنیم اجرا می شد، دادگاههای سال ۵۷ همچنان ادامه داشت. در جاهای دیگر دنیا به این دلیل از چنین کاری چشم پوشیدند که جزای واقعی فقط در دوزخ ممکن است. و تازه بعد از سالها بروبیا و دادرسی، کافی است یکی دو نفر هنگام اجرای حکم به محکوم بد و بیراه بگویند تا تمام آن آداب و آئین بیاثر شود ـــــ همچنان که در مورد صدام حسین چنین شد ـــــ وگرنه جوامع اروپای شرقی و آفریقای جنوبی نه دادگستری و دیوان عدالتشان کمتر از عراق و ایران است و نه عقلشان کمتر از این ملتها. اگر از فکرهای اعدامطلبانۀ قبلیمان شرمنده نیستیم بد نیست دست کم این یک نکته را به یاد داشته باشیم.
۱۴ دی ۸۵
در انتهای تونل
خشت اول
وقتی نشریهای در تهران میخواهد دربارۀ اعدام صدام حسین نظر بدهم، توصیه میکنم ابتدا مسئولان تحریری در این باره تصمیم بگیرند آیا نظری که در تأیید مجازات اعدام نباشد قابل درج است یا نه.
همان طور که انتظار میرود، خطر نمیکنند. چند سال پیش، درج مقالۀ واردهای در دفاع از الغای اعدام، برای یک روزنامه پرونده شد و همه مبهوت ماندند که رندان حقپرست تا کجاها را خواندهاند: اول حقوق بشر و مخالفت با اعدام، بعد حرفهای ارتدادآمیز با استفاده از همان مصونیت. اگر روشنفکران ما هم تا این حد جوانب و تبعات قضایا را در نظر میگرفتند وضعمان خیلی بهتر بود.
فردای روز اعدام در بغداد، تکه فیلمی که با دوربین تلفن همراه گرفته شده بود صدام حسین را نشان میداد با پالتو تیره، نستباً آراسته، موقر و با لبخندی تلخ، که مثل مدیر مدرسۀ نخالهها به چند آدم کوتاهقدتر که صورتشان را به سبک فیلمهای سربریدن ِ القاعده با نقاب پوشاندهاند با تحقیر نگاه میکند. دادوفریادهایی در صحنه شنیده میشود و گفتند کسانی شعار داده اند و دیکتاتور سابق با آنها دهن به دهن شده است، اما سایتی با عنوان «دختر عراقی» ترجمۀ شبکۀ سی ان ان از این بگومگوها را غلط دانست و نظر داد این بیشتر احتمال دارد تحریف باشد تا نتیجۀ بدشنیدن مترجمان عربی.
بعد خبرهای تازهای رسید که عجیبتر از آن فیلم بود، از جمله: آمریکاییان با اعدام سریع (و یحتمل کلاً با حکم اعدام) مخالف بودهاند اما دولت عراق فشار آورده که محکوم را تحویل بگیرد؛ آمریکاییها از بیم اینکه دولت بغداد دستنشانده به نظر برسد کوتاه آمدهاند اما بعد از اعدام با توقیف جسد جداً مخالفت کردهاند؛ دادگاه رسیدگی به اتهامات سران رژیم سابق خارج از نظام قضایی دادگستری عمل میکند (سناریو آشناست؟) و بنابراین نیازی به تأیید رئیس جمهور، که مخالف مجازات اعدام است، ندارد. عبرتآموزترین نکته این است که سفیر آمریکا با اعدام در صبح عید قربان مخالفت میکند اما دولت شیعی عراق از مجتهدین تأیید میگیرد که نخیر، عیبی ندارد.
کسانی حساب کردهاند پس از قطع سر انسان با تیغۀ گیوتین، خون موجود در جمجمه تا ده ثانیه برای فعالیت مغز کفایت میکند و محکوم در این لحظات همچنان صداها را میشنود و درک میکند که هوا چقدر پس است، البته اگر تیغۀ گیوتین به تیزی تیغ ریشتراشی باشد و گردن را مثل خیار تر دو نیم کند.
در اعدام با دار به سبک جدید، با بازشدن دریچه و پائین افتادن محکوم، فشار طناب دار مهرۀ گردن را میشکند، نخاع را قطع میکند و فرد بلافاصله در شوک میرود. درهرحال، حداکثر مدتی که می توان پدر محکوم را پیش چشمش آورد هشت ده ثانیه است.
فکرش را بکنید: کسی که سالها سرنوشت میلیونها تن را در دست گرفته و زندگی بی شمار انسان را نابود کرده است فقط چند ثانیه تنبیه شود. به شوخی میماند. تنها تکنیک مجازات واقعی و عذاب ممتد همان است که در دوزخ پیشبینی شده، یعنی هزارهزار بار مردن و باز زندهشدن، که هستی محکوم تبلور بیانتهای درد باشد اما نه مرگ باشد و نه زندگی. انسان فانی در کرۀ خاکی با اولین ضربه ناکاوت است و تمام.
سال ۱۳۵۸ مجالس نمایندگان و سنای آمریکا علیه اعدامها در ایران قطعنامه صادر کردند. پیش از آن هم مهدی بازرگان بسیار کوشیده بود جلو دادگاه شیخ خلخالی را بگیرد. شیخ معتقد بود اسم بعضی افراد برای صدور حکم اعدامشان کفایت میکند و آئین دادرسی و وکیل مدافع فقط حرف مفت است. از قضای روزگار، همان مجالس قانونگذاری و همان حقوقدانان آمریکایی امروز در کشور همسایۀ ایران اختیاردار مغلوبان بعثیاند.
دادگاه بغداد، با تمام کجوکولگیاش، با محکمۀ سرپایی خلخالی قابلمقایسه نیست اما میبینیم وقتی کار به انتها میرسد باز همان آش است و همان کاسه: اجرای عدالت را تبدیل به میتینگ مرده بادـ زنده باد می کنند، و کسانی با دیدن این صحنه کمر به انتقام از شیعه و فارس، یعنی ایرانی، میبندند. این طرز کار و صحنۀ اعدام در سراسر جهان باعث انزجار شد و میتوان گفت تلقی افکار عمومی جهان از قتل عام شیعه ها بعد از این واقعه متفاوت با پیش از آن خواهد بود.
کل تصویر عدالت عربیـ اسلامیـ خاورمیانه ای با این ماجرا در چشم مردم جهان آسیبی ترمیمناپذیر دید. خروارها متن تبلیغی و سخنرانی گفتگوی تمدنها و انجمنهای اسلامی و غیره با این اعدام بیاثر میشود و همه میبینند تلقی این جماعات از مرده و جسد متفاوت با بقیۀ خلایق است.
با تماشای تکه فیلمی حتی چندثانیهای از تشییع جنازه میتوان گفت این صحنه مربوط به فلسطین و ایران و عراق است یا بقیۀ دنیا. در این نواحی، اندوه و شعف، تحقیر و احترام، و شتاب و طمأنینه در هنگام تشویق جنازه از یکدیگر قابل تشخیص نیست. چنان تابوت را میدوانند که انگار مسابقۀ دو ماراتن است و جسد هم شرکتکنندۀ خط مقدم آن. درهرحال، با صحنه ای که بلافاصله «لینچکردن
در انتهای تونل
سال پيش، ابومَصعب الزرقاوی در دستورالعملی تحليلی خطاب به همرزمانش خطوط اصلی مبارزه در عراق را اعلام كرد. اين نامه را كه نويسندۀ آن مدتی بعد كشته شد نمیتوان نظری شخصی انگاشت.
ظاهراً در پاسخ به كسانی كه میگويند دستهجمعی كشتن فعلههايی كه كنار خيابان منتظرند كاری به آنها پيشنهاد شود تا نان شبی فراهم كنند خداپسندانه نيست، زرقاوی چندين بار تصريح میكند «شيعيان افعیاند»: صليبيون، كفـّار حربی و آمريكاييان نه تنها با جمعيت محلی مخلوط نخواهند شد، بلكه سرانجام خواهند رفت و بعد «عراقيهای باتجربه زمام امور را در دست میگيرند و آن گاه دموكراسی در راه است. سپس چگونه و با چه بهانهای عليه آنها [يعنی شيعهها] بجنگيم و فرزندانشان را به قتل برسانيم؟»
ترجمۀ فارسی متن شايد بینقص نباشد اما صراحت غيرعادیاش بازتاب طرز فكر عرب ستيزهجوست. نزاكت اجتماعی و خويشتـنداری در اين متن جايي ندارد. كشتن هركس كه در باب ماوراء طبيعه اعتقاداتی جز عقايد ما دارد وظيفهای است شيرين كه نبايد در اجرای آن تأخير روا داشت: «به تأخير انداختن اين امر تحت هيچ شرايطی حلال نيست.» هزار و چند صد سال تأخير كافی است و برقراری دموكراسی میتواند سبب تأخير بيشتر در اجرای حكم خداوند شود. پس بكشيدشان تا فتـنه فرو بنشيند.
در چنين دنيايي با چنين آدمهايی، در تقبيح تروريسم چه بنويسيم و خطاب به كه بنويسيم؟ و به اميد چه نتيجهای؟ آيا تروريسم انتخابی است فردی يا پاسخی به نيازی تاريخی؟ آيا برچسبی است كه دشمن غـّدار روی رزمندگان راه حق و حقيقت میزند يا كيفيتی است عيني و قابل تعريف؟ و سؤال هميشگی: وقتی كاری كه آنها میكنند جز دهشتافكنی نيست، ما چگونه از مقابلهبهمثل خودداری كنيم؟
بر اين قرار، آيا تروريسم تكنيكی است خنثی مانند استفاده از باروت براي كندن كوه، يا انتخابي اخلاقی مانند تصميم در كشتن يا نكشتن نوزاد خفته؟ زرقاوی حتی اگر متقاعد میشد كه از نوع اخير است، باز سر خانۀ اول بوديم: انتخاب بر پايۀ اخلاق چه كسی؟ اخلاق گمراهان و ظالمان؟
در همان حال كه اهل اسلحه به كار خويش ادامه دهند، اهل فلسفه، بنا به وظيفهای كه برای خويش برگزيدهاند، به بحث در اين باب ادامه خواهند داد. از كسانی هم كه نه دعوی فيلسوفيت دارند و نه گمان تروريست بودن به خويش میبرند حداكثر كاری كه برمیآيد نگاشتن مطالبی برای دل خودشان است: نوشتههايی از نوع دفترچۀ خاطرات كه در آنچه اتفاق میافتد كمترين تأثيری ندارد. فقط به اين درد میخورد كه بعدها كسانی بدانند ديگرانی قبلأ چگونه فكر میكرده اند. و شايد كمك كند آيندگان وقايع پيشين را بهتر توضيح دهند.
آنچه اكنون در برابر داريم اين است كه مرز كشورهاي خاورميانه را هشتاد، نود سال پيش بريتانيا و فرانسه دلبخواهی رسم كردند و با واقعيات امروزی نمیخواند ـــــ نه از نظر تناسب توزيع جمعيت و تقسيم منابع كمياب، و نه از نظر رشد ناموزون اقوام، طبقات و ملتها.
اطلاق «جنگ تمدنها» به نبردی كه امثال زرقاوی عليه تقريباً همه كس و همه چيز به راه انداختهاند از اين نظر كه واژۀ «تمدن» را شامل حال آنها هم میكند جای بحث دارد. درهرحال، هرچه بيشتر فرورفتن اين ناحيۀ جهان در دوزخ جنگ و تروريسم در نتيجۀ برخورد فرهنگها و تضاد منافع ادامه خواهد داشت. همه تصميمشان را به ادامۀ نبرد گرفتهاند و در اين تنازع بقا چارهای جز ستيز نمیبينند.
چه بسيار نوشتهها دربارۀ جنگهاست اما جنگ با توجه به نوشتهها شروع نمیشود و پايان نمیيابد. انشاهای تكراری ما عمدتاً میتواند گمانزنی در اين باره باشد كه سالها بعد در انتهای تونل تاريك آيا روشنايی صلحی وجود خواهد داشت يا نه. در اين لحظه كه چيزی نمیبينيم.
روزنامهٔ کارگزاران، ۸ شهریور ۸۵
خشت اول
.
انتخابات در اسلام مسابقه از نوع هرکی هرکی نیست، بیعت با فرد اصلح است. بازگذاشتن راه رقابت آزادانه به این میماند که اطراف محوطهای دیوار بتونی بکشند و بالای آن سیم خاردار نصب کنند اما یک متر را بیحفاظ بگذارند. در جایی مانند ایران هر مفرّ و منفذ کوچکی برای شمارش گرایشهای فکری و گروههای اجتماعی یعنی تبدیل دین به موضوعی دلبخواهی و سعی در جبران شکست دیرین از مهاجمان عرب.
اِما گـُلدمن آنارشیست روس گفت اگر رأیدادن چیزی را عوض میکرد ممنوعش میکردند. اوضاع ایران میتواند مصداق حرف او باشد: پس از هر انتخاباتی یادآوری میکنند لطف کردید رأی دادید، ما به راهی که میرفتیم ادامه میدهیم. راه ربطی به رأی ندارد.
#محمد_قائد
از متن' ازدحام در لفاف دموکراسی' دی و بهمن ۹۵
رأیت را در صندوق بینداز و زحمت را کم کن. توقف بیجا مانع کسب است.
اکبر و ابراهیم:
....
در دو انتخابات ریاست جمهوری، یک مجلس و یک شورای شهر شاید به نیمدوجین از اهل حوزه و منبر رأی داده باشم. چه انجام وظیفهٔ شهروندی باشد و چه به لحاظ ثواب اخروی، از کافی هم کافیتر است. نخواهم کوشید بر تصمیم کسی اثر بگذارم و واژهٔ تحریم را که به حرام و حلال برمیگردد خصوصاً در چنین موردی نمیپسندم. اما تأیید تصدیگری اهل عالم غیب در دولت را خلاف اخلاق حسنه و عقل سلیم میدانم. حتی ممکن است خلاف رضای پروردگار باشد. به تجربه میبینیم غیبشدن ده صد هزار ملیان بلیان وجوه بیتالمال، شتل گرفتن صاحبان دشکچه و فتوا از آن غنایم، و توسعهٔ سیاهچالهای آشکار و پنهان برای سرکوبی معترضان از جمله نتایج چنان اختلاطی است.
پاکستان در 1947، موریتانی در 1960 و افغانستان در نخستین دههٔ قرن حاضر خود را جمهوری اسلامی خواندند. قوانین عراق با توجه به تفسیرهای سنی و شیعهٔ جعفری وضع میشود و الله اکبر بر پرچم آن کشور نقش بسته اما کلمهٔ اسلامی در عنوان رسمی آن نیست. در هیچ کدام آن کشورها اهل فقه و فقاهت و منبر و محراب را حتی به مجالس قانونگذاری نمیفرستند، تا چه رسد که مسئول مناصب اجرایی کنند.
تا انتخابات در ایران ترتیبات رایج در سراسر جهان نیابد و رأیدهنده پیشتر ثبتنام نکند و کارت انتخابات نگیرد، نه به ارقام آن اعتماد دارم و نه بهاصطلاح نتیجهٔ شمارش آرا را جدی میگیرم. سکوتی است بسیار پرمعنی که طایفهٔ اصلاحگران در این باره حرفی نمیزند، نه چون نمیفهمند، بل از آن رو که خوب میدانند ”چون پرده برافتد“ و کار به ثبت هویت و شمارش دقیق آدمهای رأیدهنده، نه فقط تکهکاغذهای داخل صندوق، بکشد ”نه تو مانی و نه من.“ برای اعتراض به باطلکردن دلبخواه صندوق رأی زندان میروند اما سر این یکی بحث را مطلقاً باز نمیکنند. در وضع کنونی ِ یا این یا آن، خودشان را بالای پنجاه درصد میبینند. در شیوهٔ متداول ثبت نام در جهان و بدون نظارت استصوابی ممکن است به اقلیتی بسیار کوچک در میان چندین خط مشی رقیب، که فعلاً رویهمرفته ”دشمن“ خوانده میشوند، کاهش یابند. رأیت را در صندوق بینداز و زحمت را کم کن. توقف بیجا مانع کسب است.
۱۹ دی ۹۶
بخشی از متن اکبر و ابراهیم
#محمد_قائد
■ فصل دیگر | از دفتر شکفتن در مه | شعر و صدای احمد شاملو | موسیقی اسفندیار منفردزاده |
ماه مرداد برای روشنفكران ایران تبدیل به نوعی ماه سوگواری شده است. تـقیه طی قرنها بر طرز فكر غیرمؤمنان نیز اثر گذاشته است و مردم غالباً ناچارند بیش از یك عقیده داشته باشند تا از انواع مخمصه ها جان به در برند. و آئین سوگواری برای مردگان، تا حد پرستـش آنها، شكلهایی غیردینی نیز به خود گرفته است. به همین سان، روشنفكران ایرانی برای خودشان ماه غصّهخوردن ِ لائیك دارند. نیمۀ اول ماه نیمۀ تابستان وقف حسرتخواری برای نهضت جوانمرگ شدۀ مشروطیت است و نیمۀ دوم آن برای شهادت فجیع جوانی ناكام موسوم به 28 مرداد.
وقتی غربيها نوروز را تحويل میگيرند يا شعرهايی میسرايند و به خيام نسبت میدهند احساس ما خشنودی است. پس كبرورزيدن بر سر پاسپورت قدما و پيشدستی در ثبت گردش سيارات را كنار بگذاريم. همسايهها اين همه ازبالانگاهكردن را فقط به حساب خودبينی ِ ناشی از عايدات نفت میگذارند. يعنی ديگران نمیدانند ما در مملكت خودمان مجاز به انتشار بحثی اساسی دربارۀ خيام نيستيم، و تلويزيون ما تحويل سال نو را درز میگيرد؟
در حالی كه ساختمان قديمی و حتی خيابان اين سرزمين در انتظار كلنگها حال و روز خوشی ندارد، بعيد است مشاجره بر سر ثبت نوروز و يلدا رفتاری مورد پسند روح خيام و مولوی باشد.
فصلنامۀ سفر، شمارۀ بيست و يكم، بهمن 88
بازگشت به فهرست یادداشتهاى سفر
بدعُنقی در ثبت احوال و ثبت جهان
ثبت ساختمان عتيقه، محله يا حتی كل شهر، از اين نظر اهميت دارد كه از زوال طبيعی يا دستاندازی مصون بماند تا چنانچه صدمه ديد بتوان بر پايۀ مشخصات دقيق بازسازیاش كرد. اما وقتی نوروز و يلدا و مهرگان را ثبت میكنند پای چه چيزی مـُهر و امضا میگذارند؟
يلدا توالی بلندترين شب و كوتاهترين روز سال، و شب اول تير بلندترين روز و كوتاهترين شب سال است. اول فروردين و اول مهر طول شب و روز مساوی است. چنانچه زمانی سرعت گردش و فواصل سيارات منظومۀ شمسی تغيير كند، از اين مراكز ثبت چه كاری ساخته است؟ اگر طول شب يلدا چند دقيقه كم و زياد شود مشكل بزرگی است و از بشر كاری برمیآيد؟
چنين ثبتهايی، حتی اگر بازی و تشريفات باشد، میتواند به جلب توجه شمار بزرگتری از مردم كمك كند. در همين حال، برای ثبت پديدههای طبيعی و شخصيتهای قدمايی ظاهراً بين چند كشور پارسیگوی ِ همجوار رقابت در گرفته است ـــــ ثبت نوروز، ثبت مولوی، ثبت يلدا و چيزهای ديگر.
ميل به حفظ مصنوعاتْ برخاسته از آگاهی به تغييرپذيری و احتمال فنای آنهاست. اما اين بحث كه جلالالدّين بلخی يا رومی را بايد واقعاً اهل كجا دانست نتيجۀ خط و خطوط جغرافيای سياسی است. نقطهچين ِ روی نقشه به نگاه ما با قراردادنش در چهارچوب مليـّت و سرزمين شكل میبخشد. كلمات ايران و ايرانی بيش از هزار بار در شاهنامه تكرار شده است اما تا قرن نوزدهم شاهان چنين واژهای برای توصيف خويش به كار نمیبردند.
به سبب همين نقطهچينها، سرزمينهايی كه زمانی پايگاه قویترين حكمرانان بودند نزد بسياری از ساكنان ايران كنونی تبديل به "آنها" شدهاند. مولوی در بلخ به دنيا آمد، در نوجوانی به دمشق رفت و تا آخر عمر در قونيه زيست اما به نظر قاطبۀ ايرانيها هزاردرصد ايرانی بود ـــــ حتی پيش از آنكه كشوری به نام ايران ايجاد شده باشد. به نظر ايرانيهای معاصر، بين اسطوره و تاريخ تفاوت چندانی نيست: وقتی نام سرزمينی در شعرهای حماسی آمد میتوان گفت آن سرزمين وجود داشته است.
بحث بر سر موضوعها در حكم ورزش فكری است. آدمهايی، بخصوص جوانها، كتاب ورق میزنند تا پيشينه و ريشهها را كشف كنند. اما اگر تصميم خود را پيشاپيش گرفته باشند تأثير روشنگرانۀ بحث شايد آن اندازه كه خيال میكنيم نباشد.
اينكه سرايندۀ مثنوی معنوی و ديوان شمس را بايد بيشتر همولايتی مردم افغانستان و تركيۀ امروزی دانست تا هموطن شيرازيها و اصفهانيها، يا اينكه ابنسينا در بلخ میزيست پس اهل افغانستان و تركمنستان بود (يا نبود)، نمیتواند بر پايۀ اين فرض بنا شود كه ايران ِ كنونی برتر از آن كشورها بود و هست و خواهد بود.
اصفهان همتراز فلورانس و قديمیتر از سن پترزبورگ است. آن شهرها بدون ثبتشدن جزو مكانهای تاريخی هم در خطر دگرگونی و دستاندازی نيستند. ساكنانشان آنها را به بهترين شكل حفظ میكند. اصفهان گرچه در فهرست ميراثهای فرهنگی جهانی ثبت شده، در معرض دستاندازی است. پنجاه سال ديگر شايد مركز اصفهان بسيار متفاوت از شهری باشد كه زمانی بود. در همين حال، كسانی چون كشورشان عايداتی قابل توجه از رهگذر چاههای نفت دارد به خود میبالند كه برای ادعای مالكيت بر مفاخر قديم شايستهترند.
فغانها میشنويم كه مولوی را بردند، دارند اين را هم میبرند ـــــ منظورشان شخصيتهايی در حد رازی است. زكريای رازی از اسمش پيداست اهل ری بود (امروز میتوان بچهتهرون حسابش كرد) اما تمام آثار او به عربی است. ری در قلب سرزمين پارس بود و فاتحان عربْ مستعمرهنشينانی به تمام شهرهای ايران كوچ دادند.
غربيان عادت داشتهاند ده قرن نوشته و هنر مردمان شمال آفريقا تا شبهقارۀ هند را با صفت ’اسلامی‘ يككاسه كنند. ايرانیهای اهلنظر در برابر مصادرۀ ميراث فرهنگیشانِ به نام اسلام، و مصادرۀ اسلام به نام عرب میگويند گرچه عربی زبان علم بود، انتساب تمام آثار علمی ايرانيان به عربها خطاست. اين صاحبنظران امروز در مراكز مطالعات شرقی ِ جهان حضور مؤثر دارند. گلايههای قديمی از شرقشناسان مدتهاست بيربط شده.
اگر ما سرايندۀ پارسیگوی اهل دهلی را جزو فرهنگ ايرانی میدانيم، ملتهای همجوار حق دارند از انتساب سرايندگانی نامدار به خويش مسرور باشند. بدعنقی ِ ايرانيهای معاصر در برخورد به عموزادههای قديمی نشان از اعتياد به تفرعن دارد: تحقير پائينی در عين كرنش به بالايی. برای ايرانيها كه ادعای بزرگتربودن دارند حتماً بهتر است به ساير اعضای خانوادۀ ملتها فرصت اظهار علايق مشترك بدهند، نه مدام بر سر موضوعهايی كتابی بـُراق شوند. اين لنترانی مهمل يعنی چه كه فلان كشور صد سال پيش از ما جدا شد؟ شب دراز است و قلندر بيدار تا ببيند از همين رويی و آستری چند قبا در میآيد.
يكی از دفاعهای قاطع از حق دانشآموز بیتقصير به معرفی فرد خاطی را رئيس راديوـتلويزيون مطرح میكند. صراحت در آن روزها بديهی تلقی میشد، حتی از سوی رئيس تلويزيون و در فيلم روشنفكرانه. اما عجيب است او كه قدرت پخش فيلم را از تلويزيونش داشت ظاهراً از اين كار تن زد، شايد با اين حساب كه موضوع وقتی زيادی باز شود، بهاصطلاح اين روزها، قابل جمعكردن نيست. شايد هم فقط خيال میكرد قدرت چنان كاری دارد.
در مقابل، وزير آموزش و پرورش تقصير را جدا از لودادن میداند و طرفدار ايستادگی در برابر اقتدار معلم است. در شکل دوم داستان، یعنی مقاومت گروه، فیلم با صدای ضربگرفتن دستهجمعی شاگردان روی ميز ـــــ لابد به علامت پیروزی ـــــ پايان میيابد.
فصلنامۀ سفر، شمارۀ بيستم، آبان 88
