1 052
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
-530 kunlar
Postlar arxiv
1 052
چون من از اجتماع میترسم ولی بعد مقدار کافی شات میتونم با همه توی پارتی صحبت کنم. از لمس شدن خوشم نمیاد اما مشکلی ندارم سر یکیو بین پاهام فشار بدم. چشمتوچشم شدن برام ضروری و مقدسه ولی اکثر اوقات ازش فرار میکنم. میتونم به یکی حس مهمترین آدم روی کرهی زمین رو بدم و فردا حتی گوشی رو روش برندارم.
1 052
بقیه همیشه سعی میکنن بدلایل کاملا مضحکی تو رو توی قالبی از تمام کلیشهها قرار بدن تا پیشبینی و کنترلت کنن. و برای اکثر آدمها شاید جواب بده ولی گاهی به یه استثنا برمیخوری که یه پارادوکس متحرکه و اونوقته که کل معادلاتت به هم میریزه. میفهمی اونقدرم باهوش نیستی. و منم بلند تو صورتت میخندم چون نتونستی کد رو بشکنی.
1 052
اگه این آیدا رو الان میدیدم واقعا یه ماچ رو پیشونیش میکاشتم، یه لیوان هاتچاکلت دستش میدادم و دورش پتو میپیچیدم تا قشنگ یکی دو سال بخوابه و فراموش کنه.
1 052
این نامه رو قرار نیست ببینی، منو ندیدی، و هر پانتومیمی که اجرا میکنم رو نخواهی دید. چشماتو بدوز به دیگران. مغز و دست و کنشهات رو هم همینطور. تو یه اثبات دیگه بر نظریهی انتزاعی و توهمی بودن روابط منی. دلم نمیخواست کمکت کنم، دلمم نخواست ظرفاتو بشورم یا از سه قدمیات نزدیکتر بشم. تنها دلیلی هم که توی ذهنم موندی عدم اتصالم به هر چیز قویتری در حال حاضره. دوستت ندارم و نخواهم داشت. دوستم نداری و حتی درخواستی هم براش نیست. کنجکاوت کردم و اهمیتی نداره. اگر پارتی احمقانهای یه گوشه کناری باشه که جفتمون رو توی یه چهار دیواری هل بده تا بازم تو صورتت زل بزنم، قطعا ردش نمیکنم. اگر زنگ بزنی، برمیدارم و احتمالا قلبم دندههامو میشکافه. باهام حرف نزنی هم به بهبودیها کمک میکنه. همچنان نمیتونم مایی رو متصور شم و این اتفاق رو به فال نیک میگیرم. امیدوارم هر نوع کشتیی که داری به جلو، عقب یا کنارهها هدایت میکنی کاپیتانیات رو بپذیره. منم به پشت، غوطه ور، تنها و آفتابسوز میشم و زنده موندنت رو نگاه میکنم. امیدوارم هر نوع غذایی که تا سفینهات میبری زنده نگهت داره و هر زخمی که روی دستات دیدم زودتر بسته شه. کاش دربارهاش با یکی حرف بزنی.
1 052
نمیخوام زنده حسابش کنم، نمیخوام چیزی ازش برام بمونه، نمیخوام چیزی ازم براش بمونه. ولی اگر میتونستم هرروز تو چشماش زل میزدم میگفتم واقعا ازم چی میخواستی؟ ولی بازم تقصیرهای زیادی گردنمه. برای همین میتونیم در دوری دوست باشیم. دوستیم نه؟
1 052
ساختن حبابی که سایز خودت و متشکل از تمام وجودت باشه خیلی مهمتر از تلاش برای جا شدن توی دایرههای ناقص و مبهم دیگرانه. یعنی اگر زبون هیچکدومشون رو بلد نیستی لال نشو، زبون خودت رو صحبت کن. اگه شنا میکنن باهاشون غرق نشو. اگه گرم شدن باهاشون نسوز. قرارداد بر این پایه پیش میره که تو دیوارها و کلمات خودت رو داری، اونها بیرون دور خودشون میچرخن. همیشه بدون دنیای اطرافت غریبهاس.
1 052
درک جدید بر این بود که این نقطه از اینترنت به دلایل فرازمینیی تنها نقطه امنی بود که توش میتونستم بنویسم. حتی توی عصر حاضری که نوشتن بیشتر از خوندن جریان داره. اگه موندین که موندین. من هم همینجام.
1 052
کاملا مطمئن نیستم اگر کسی براش مهم باشه یا کسی اینها رو کامل بخونه. اینها آخرین کلماتیه که اینجا مینویسم و میخوام ترکش کنم. مشکل منم. مثل همیشه. این چهار سال در نوع خودش جالب بود ولی بعضی روزها آرزو میکنم هیچوقت همچین جایی وجود نداشت.
پاکش نمیکنم چون دلیلی نداره. اما اینجا نوشتن دیگه مثل شونزده سالگیهام نیست. منم دیگه اون آدم نیستم و باید این بخش رو برای همیشه ببندم.
ترومن بلک. ترومن بلک. ترومن بلک. پایان.
