586
Obunachilar
-124 soatlar
-57 kun
-630 kun
Postlar arxiv
586
کسی بهم نگفته بود پیرسینگ بینی بزنی دیگه نمیتونی دست کنی تو دماغت. ازتون متنفرم از دشمن بدترید.
586
"he chose someone else over me" i kept telling myself as i pressed my lips on the glass from where he took a sip of his coffee just to feel his lips against mine. an unwanted kiss by him. just like he once said i put pressure on him to do so. one sentence can ruin everything. one sentence i wish my tongue had stopped working to prevent saying it. now i wander the city just to have a chance of bumping into him on the streets. i know it's over. i know i should leave it all behind. i know going over memories means going back into the same loop and all the energy and effort you've put into forgetting it all will go to waste. but i can't help missing him. now i will leave this glass on the kitchen counter to dust up the mark of your lips as the smoke of my cigarettes assuages your absence.
586
به این فکر میکردم که عشقی که در قبالش انتظار عشق و دوست داشته شدن باشه مثل قرارداد میمونه و خیلی غیرواقعیه. دوست داشتن واقعی یعنی تو در قبال اون عشقی که میورزی انتظاری نداشته باشی و اون عشق رو فقط فقط چون درونت پر از احساسات و عشقه بورزی. من عشق میورزم چون دوس دارم عشق بورزم. نه اینکه انتظار داشته باشم یه چیزی بدم و در مقابل یه چیزی دریافت کنم. آیا شما حق داری دوست داشته باشی همون عشقی که میدی رو دریافت کنی؟ بله. آیا شما حق داری توقعی داشته باشی؟ خیر. آیا حق داری چون عشق متقابل دریافت نمیکنی سعی کنی از دوست داشتن شخصی دست بکشی؟ بله. اما عشقی که قراردادی باشه چیزی به جز سعی در پر کردن یک خلاء نیست.
586
جدیدا متوجه شدم که نیازی نیست آدم فقط یه دایره دوستی داشته باشه. میشه دایرههای دوستی مختلفی داشت. و نیازی نیست آدمهای زیادی رو توی دایره دوستی صمیمیت جا بدی. حجم دایره دوستی صمیمی قادر به نگه داشتن تعداد خیلی زیادی آدم توی خودش نیست. یه سری آدمها رو باید توی دایره دوستی نه چندان صمیمی و بلکه سطحی نگه داشت و باهاشون هر از گاهی معاشرت کرد و این اصلا چیز بدی نیست. وقتی سعی میکنی با همه صمیمی باشی و همه رو کاملا از خودت راضی نگه داری ممکنه حتی همون چندتا دوست صمیمی هم که داری از بین بره و از دست دادن دوست صمیمی مثل پوشیدن یه جفت کفش نو میمونه که پاهاتو میزنه و اذیتت میکنه هرچند این حس برای اوایله و بعدا به اون درد عادت میکنی.
586
چهار صبح بلند شدم و یک تانکر اشک ریختم. هودی رو انداختم روی صورتم تا کسی توی اتوبوس نفهمه ولی احتمالا صدای فین فین دماغم اون چندتا هندی یا پاکستانی روی صندلی پشتم رو متوجه کرد. نه این که مهم باشه ولی خب در عین حال خجالت آور بود هرچند باعث نشد اشکام بند بیاد.
586
عطسه واسه من حکم ارگاسم رو داره. مخصوصا عطسهی دو قلو. عطسه میکنم انگار روح از تنم خارج میشه. هیچی رو با عطسه عوض نمیکنم. اصلا کاش حساسیت فصلی داشتم و زرت و زرت عطسه میکردم. حتی صداشم لذت بخشه. اچه اچه اچه.
