دیالکتیک روشنگری
Kanalga Telegram’da o‘tish
852
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+230 kun
Postlar arxiv
- میخواستم حالا شما به من بگویید که چطور آنها به این مرحله رسیدند که دیگر با هم حرف نزنند.
- من هیچ چیز نمیدانم. شاید بر اثر سکوتهایی که شب در میان آنها برقرار میشد و بعد تقریباً در هر ساعتی از شبانه روز؛ و آنها نمیتوانستند با هیچ چیز بر آن غلبه کنند. با هیچ چیز.
- در یکی از شبها، آنها در اتاق میچرخند، مانند حیوانات زندانی میشوند، نمیدانند که چه به سرشان آمده است. به تدریج احساس میکنند که میترسند.
- دیگر هیچ چیزی آنها را اقناع نمیکند.
- با واقعیتی روبرو شدهاند، اما نمیتوانند فوراً آن را بگویند. یا شاید برای اینکه به آن پی ببرند ماهها لازم است.
📕مدراتو کانتابیله
مارگریت دوراس
@ELDialectico
دهانش نیمه بازمانده است. شب است. قبل از مردن در فکر من بوده؛ و درد همین است، خفقان، از نفس افتاده. درد جا و مکان میخواهد، شماره آدمها در خیابانها خیلی زیاد است. دلم میخواهد در دشت وسیعی راه بروم، تنها. حتماً درست قبل از مردن نامم را بر زبان آورده، در طول تمام جادههای آلمان، جسدهایی در وضع و حالتی همچون او دراز ب دراز افتادهاند، هزارها، دهها هزار، یکی هم او، هرچند در شمار این هزارهای دیگر است، اما برای من از این هزار هزارهای دیگر جداست، کاملاً متفاوت و تنها…
درد
مارگریت دوراس
@ELDialectico
🔸می گوید: هریک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن.
اما درون کله ما دست کم این جائیست که من تصور میکنم- جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیاد بیاریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر این کتابخانه. و برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل این کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم. بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر همیشه در کتابخانه ی خصوصی خودت بسر می بری.
هاروکی موراکامی
📚 کافکا در کرانه
@ELDialectico
راستی چرا نمیتوانیم با یکدیگر برادرانه رفتار کنیم؟ چرا حتی شریفترین انسانها به نظر میرسد چیزی را از دیگران مخفی میکنند؟ چرا آنچه را که در قلب خود داریم، دقیقاً بر زبان نمیآوریم؛ اگر واقعاً منظورمان همان است؟ با این وجود، همه سعی دارند نفرتانگیزتر از آنچه هستند، به نظر آیند. گویی هراس دارند اگر خود را براحتی به نمایش بگذارند، این عمل توهینی به احساسات آنها تلقی گردد
📕شبهای_روشن
فیودور داستایوفسکی
.
@ELDialectico
قایالاری یالقئم آتار هر چنده
یاقئم لی شمال لار اوسوپ هر گونده
آتیلان اوق یالی بارار هر قاندا
چاپارمان، قیل بویون ماللار اوندا بار
ترجمه: ترکمن صحرا دره های سر سبزی دارد که نسیم های دل نواز هر روز در آن می وزند و اسب های پر تاخت و تاز و گردن باریک همانند تیری که از آسمان رسته باشند به هر سو روانند.
Photo: Jamshid Bayrami
@ELDialectico
خائنانه ترین خیانت ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه ی نجات در کمد آویزان است، به خودت دروغ می گویی که احتمالا اندازه ی کسی که دارد غرق می شود نیست. این جوری است که نزول می کنیم و همین طوری که به قعر می رویم، تقصیر همه ی مشکلات دنیا را می اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکتهای چند ملیتی و سفیدپوست احمق و امریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد.
نفع شخصی، ریشه ی سقوط ما همین است و در اتاق هئیت مدیره و اتاق جنگ شروع نمی شود، در خانه آغاز می شود.
📕جز از کل
استیو تولتز
@ELDialectico
ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب.
دون میگوئل روئیز
چهار میثاق
@ELDialectico
دنیای گندی ست، انسان های شریف از گرسنگی می میرند و آدم های بد بیش از نیاز می خورند،می نوشند و حکومت می کنند بی آن که ایمان داشته باشند و به مردم عشق بورزند،اما این همه بیداد پایدار نخواهد ماند...
مسیح باز مصلوب
نیکوس کازانتزاکیس
@ELDialectico
شگفتا
که نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورِمان داد.
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعهی نخستین دمِ ماضی.
□
غریویم و غوغا
اکنون،
نه کلامی به مثابهِ مصداقی
که صوتی به نشانهی رازی.
□
هزار معبد به یکی شهر…
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی.
چندان دخیل مبند که بخشکانیام از شرمِ ناتوانی خویش:
درختِ معجزه نیستم
تنها یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینم هنری نیست
که آشیانِ تو باشم،
تختت و
تابوتت.
□
یادگاریم و خاطره اکنون. ــ
دو پرنده
یادمانِ پروازی
و گلویی خاموش
یادمانِ آوازی.
احمد شاملو/ حدیث بی قراری ماهان/سرود ششم
۹ فروردینِ ۱۳۷۲
@ELDialectico
چه کسی داور است؟ لباس سپید را ایرانیها برای عروسی میپوشند و هندیها برای عزا. من باید چه لباسی بپوشم!؟ تمام استنباط ما از درستی و نادرستی چیزها مشروط است. ماشینی هستیم که از کودکی برنامهریزیاش میکنند برای آنکه جهان را آنطور ببیند که بزرگترها خواستهاند. با اینهمه ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم. پس من کِی باید جهان را آنگونه ببینم که هست؟ و مگر ما چند بار به دنیا
میآییم؟
📓 چاه بابل
📝 رضا قاسمی
@ELDialectico
- قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم میزنیم متفاوت است با وقتی که از روی آن با هواپیما میگذریم. به همین نحو، قدرت نهفته در یک متن وقتی از آن نسخه برداری می کنیم متفاوت است با وقتی که از رویش می خوانیم. مسافران هواپیما فقط می بینند که چگونه جاده از میان دشت می گذرد و پیش می رود.. تنها "کسی که روی جاده قدم می زند" از قدرتی که در اختیار آن است با خبر می شود؛ جاده برای کسی که از هواپیما به آن نگاه می کند، چیزی بیش از پهنه ای گسترده نیست، اما کسی که روی آن راه می رود، در هر گردش اش، همچون فرمانده ای که سربازان خود را به پیش فرا می خواند، مناظر زیبا، پهنه ها و دورنماها را احضار می کند. پس تنها متنی که از روی آن نسخه برداری شده باشد مسلط بر روح کسی ست که خود را به متن سپرده ؛ در صورتیکه خواننده ی معمولی هرگز جنبه های بدیعِ درون خود را که متن در صدد گشودن آن است، کشف نمی کند.. آن جاده را که جایی وارد جنگل درون اش می شود و برای همیشه پشت آن بسته می شود، نمی تواند بشناسد زیرا خواننده ی معمولی به حرکت ذهنی اش در پرواز آزاد "رویایی روزانه" ادامه می دهد، اما خواننده ای که نسخه برداری می کند، ذهنش را به شکل مستمر در اختیار متن می گذارد..
«والتر بنیامین
کتاب "خیابان یکطرفه"
ترجمه حمید فرازنده»
@ELDialectico
احساس اشمئزاز از تماس با حیوانات، در ترس شناخته شدن از طرف آنها نهفته است. وحشتی که در ژرفای وجودِ آدمی نهفته است، ریشه دراین آگاهیِ مبهم دارد که چیزی نزدیک با حیوانات دراو هست که ممکن ست حیوان آن را شناسایی کند. ریشهٔ هر اشمئزاز، در اشمئزازِ حاصل از تماس بدنی است. حتی تلاش برای غلبه بر این احساس با واکنشی شدید به هدف خود نایل میشود: چیز مشمئز کننده را باهیجان در برمیگیرند، آنرا میبلعند، میخورند، اما همچنان ظریفترین تماس پوستی تابو باقی میماند.
والتر بنیامین
خیابان یک طرفه
@ELDialectico
■ چرا بايد از مرگ هراسيد؟
تا وقتی ما وجود داريم ، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ به سراغمان بيايد ديگر ما وجود نخواهيم داشت.
👤 اپیکورس
@ELDialectico
تو را دوست دارم
و هرگز رهایت نمیکنم
در برگهی تقویمِ آخرین روزِ سال
در آغوش میگیرمت
و در چهار فصلِ سال
میچرخانمت
نزار قبانی
.
@ELDialectico
وقتی بچه هستی، مدام از تو میپرسند: حالا فرض کنیم همهی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟
وقتی بزرگ میشی ماجرا فرق میکنه. آدمها بهت میگن: آهای. همه داران میپرن تو چاه. تو چرا نمیپری؟
📕جز_از_کل
استیو تولتز
ترجمه: پیمان خاکسار
.
@ELDialectico
■ منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریبا محال است تا پایان کار منطقی باقی بمانیم . پس کسانی که به زندگی خود پایان میدهند تا آخرین نقطه احساس خود رفته اند. تفکر در مورد خوشبختی فرصتی است که تنها مسئله مورد علاقه خورا مطرح کنم: آیا منطقی تا سرحد مرگ هست؟
نمیتوانم پاسخ این مساله را بدانم مگر آنکه بی سودای غیر منظم و تنها با چراغ حقیقت وضوح این استدلال را پی گیرم من این کار را استدلال پوچی مینامم...و کسان زیادی اینکار را آغاز کرده اند .
هنوز نمیدانم آیا این افراد به مساله وفادار مانده اند یا آنرا رها کرده اند.
👤 آلبر کامو
📚 فلسفه پوچی
@ELDialectico
■ یوزف بروئر خطاب به فردریش نیچه :
فکر کردم رابطه جنسی را ناپسند می شماری؟
● نیچه : من مخالف سکس نیستم، چیزی که از آن متنفرم مردی است که آن را گدایی می کند و بدین سان خود را تسلیم زنی اغواگر می کند و اجازه می دهد که شهوتش او را کنترل کند.
📚 وقتی نیچه گریست
👤 اروین یالوم
@ELDialectico
من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر..
غادة السمان
@ELDialectico
⭕️ما خیال می کردیم که راه رسیدن به آن ناکجاآبادمان از هرکوچه ای باشد ، باشد ؛ قصد فقط رسیدن است ، به دست گرفتن قدرت است ، حاکمیت سیاسی است . فکر هم می کردیم این چیزها ، این دورویی ها ، پشت و واروهای هر روزه مان را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه قرضی در می آوریم و می اندازیم توی زباله دانی تاریخ . اما حالا می فهمم تاریخ اصلا زباله دانی ندارد . هیچ چیز را نمی شود دورریخت.
📕نیمه تاریک ماه
هوشنگ گلشیری
@ELDialectico
