دیالکتیک روشنگری
Kanalga Telegram’da o‘tish
853
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+230 kun
Postlar arxiv
❑ شاملو و نویسندهشدنِ من | هوشنگ مرادی کرمانی
روبهرویش، روی صندلیِ لقولوقی نشسته بودم. نگاهش میکردم. دستهایش را، که مینوشت و خط میزد و کاغذها را با قیچی میبرید، و چسب میزد. تند کار میکرد، آخرین لحظههای زیرِ چاپ رفتنِ مجله بود و من موی دماغش شده بودم. همینجور نشسته بودم و زل زده بودم بهاش. عاقبت سرش را بلند کرد و گفت: «اسمِ داستانت چی بود؟»
گفتم: «کوچه، خوشبختها، دو دفعه آوردم میانِ کاغذهاتان گمش کردید. حالا باز نوشتم و آوردمش.»
بلند شد از اتاق رفت بیرون. چیزهایی که نوشته بود و قیچی کرده بود با خودش برد. بالأخره آمد. مردم تا آمد، از بس درودیوار را نگاه کردم و هی داستانم را خواندم و چشم به در دوختم.
داستانم را گرفت. نشست پشتِ میزش. دلم بدجوری میزد. چند سال بود که مینوشتم، برای دلم، برای دوستانم. حالا دلم میخواست یکی از آنها جایی چاپ شود. جایِ حسابی، جایی که آدمی مثلِ احمد شاملو، بخواند و بپسندد.
شاملو که داشت داستان مرا میخواند چشمهاش ناراحت بود. از قطرهچکانی که جلوش بود، تویِ چشمش قطره ریخت. و من هر وقت سرش را بالا میگرفت ترس ورم میداشت. تو دلم میگفتم: «خسته شده، خوشش نیامده». دندانهایش هم درد میکرد؛ دندانهای جلوش. هی لبهای بالا و پاییناش را جمع میکرد و با دست فشار میداد به عقب، به دندانها که درد میکرد تا آرامشان کند.
دندانهاش درد میکرد، چشمهاش میسوخت، خسته بود و اولین داستان جوانِ شهرستانیِ آرزومند و سمجی را هم میخواند. دقمرگ شدم. جان کندم. از دور گردن میکشیدم که ببینم چه حالتی دارد. گاهی چهرهاش را کلمههای داستانم میدیدم که عینِ حباب از کفِ کاغذ بالا میآیند، به چشمهایش میرسند، میمانند تا جمله شوند بروند تو مغزش و اثرِ جمله و جملهها را روی پیشانی و جمعوجور کردنِ لبهایش ببینم. همراهِ چشمهاش داستانم را میخواندم. داستان را نمیدیدم، ولی میدانستم الان به خطِ چندم رسیده است و کدام جمله را میخواند.
عاقبت داستان را تمام کرد، کوتاه بود، همهاش پنج صفحه. تو چشمش قطره چکاند. پلکهایش را به هم زد، دستی به موهایِ بلند و فرفری و جوگندمیاش کشید. من همینجور نگاهش میکردم. حرف نمیزدم. مرا نگاه کرد و سیگاری گیراند و گفت: «خوب است. موضوعِ خوبی دارد. چاپ میشود. اما من باید روش کار کنم.»
با هم از دفترِ مجله خوشه توی خیابان صفی علیشاه بیرون آمدیم. باران نمنم میبارید. من دیدمش که پیاده رفت. بارانیِ شیریِ نیمداری تنش بود. یقهٔ بارانی را زده بود بالا، رفت تو کوچهای. تو تاریکیِ شب گم شد. زیرِ باران میدویدم.
ده دقیقه بود که نویسنده شده بودم، سال ۱۳۴۷، آذرماه بود.
@ELDialectico
هر بار که دریا عطر تن شیری ات را بویید
بسان اسب آبی رنگی شیهه کشید
ومن نیز با او شیهه کشیدم ..
خدا اینچنین مرا آفرید ..
مردی در قالب دریا
دریایی در قالب یک مرد
پس با منطق باغبانان تاکستانها و گندمکاران و
روان پزشکان با من بحث نکن ..
بلکه با منطق دریا با من بحث کن
آنجا که آبی، آبی را نفی می کند و
بادبانها افق را نفی می کنند ..
بوسه لب ها را نفی می کند ..
و شعر هم کاغذ نوشتن را
نزار قبانی
@ELDialectico
چه کتابهایی که تا نصفه خواندم و چه کسانی را که تا نیمه دوست داشتم و چه شهرهایی را که تا نیمه تماشا کردم و چه زنها که تا نیمه در کنار گرفتم. من بیصبرانه یا از روی سرگرمی حرکاتی از خود نشان میدادم. انسانها به دنبال آن میآمدند و میخواستند گلاویز شوند، لیکن چیزی در میان نبود و عامل بدبختی هم همین بود. بدبختی برای آنان. زیرا برای من تنها فراموشی بود. من هرگز جز به فکر خود نبودهام.
آلبر کامو
سقوط
@ELDialectico
📝 معرفی کتاب: انسان خداگونه [تاریخ مختصر آینده]
کتاب «انسان خداگونه» بهنحوی ادامهٔ کتاب «انسان خردمند» است. یووال نوح هراری هر چقدر که در کتاب «انسان خردمند» به پرسشهایی بنیادی مثل «از کجا آمدهایم؟» و «که بودهایم؟» و انقلابهای شناختی و کشاورزی و صنعتی بشر پرداخته بود، در این کتاب به پرسشهایی اضطرابانگیز مثل «به کجا میرویم؟» و «هوش مصنوعی به کجا میرسد؟» میپردازد؛ با همان نثر روان و طنازانه و ذکاوتِ عبرانی که در کلامش موج میزند. با همان گسترهٔ تحقیقی و بازیگوشیِ تنیده در تار و پود متن که در ترجمه هم بهخوبی منعکس شده. حاصل کار، متنی تکاندهنده و اندیشهانگیز است از آیندههای احتمالی ما و نوهنتیجههای احتمالیمان. اثر در حد چند خط سانسور شده و تقریباً چیزی از دست نرفته است. استقبال مردم از این دو کتاب، بخودیخود، سرنخهای مهمی از التهابها و نیازهای ذهنی لایههایی از جامعه به دست میدهد؛ جامعهای دلمشغول پرسشهایی کهنه و نو.
@ELDialectico
تو خودت را ناراحت میکنی، چون آدم فروتنی نیستی. من یکی، گمان میکنم که مدتها است ما مردهایم: ما از همان لحظه معینی که دیگر کاری ازمان ساخته نبود مردهایم. الان یک تیکه کوچک میراث زندگانی برایمان مانده است و آنهم این چند ساعت وقتی است که باید آن را تلف کنیم. تو هیچ کار دیگری غیر از تلف کردن وقت و وراجی با بغل دستیهایت ازت ساخته نیست. بزن به سیم آخر، استراحت کن :راحت باشْ کن.
مرده های بی کفن و دفن
ژان پل سارتر
ترجمه:صدیق آذر
@ELDialectico
بخشی از پریشانیِ تو،ناشی از یک خشم مدفون شده است.
چیزی در تو هست،نوعی ترس و کم رویی،که اجازه ی ابرازِ خشمت را نمیدهد.
به جای آن به فروتنی ات می نازی!
نوعی پاکدامنیِ اجباری برای خود پدید آورده ای:
احساسات را در عمق مدفون می کنی،و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی،تصور میکنی یک قدیسی!
فرو خوردنِ خشم،انسان را بیمار میکند...
وقتی نیچه گریست
اروین د یالوم
@ELDialectico
دوهزارسال پیش، مردی خردمند بهنام گزنفون نوشت اگر اسب و گاو و شیر هم میتوانستند تخیلاتشان را حکاکی کنند، خدا را بهشکل خودشان تصویر میکردند و بدنی شبیه به بدن خودشان به او میدادند. به نظر من، اگر مثلثها میتوانستند فکر کنند، خدایی با ظواهر و ویژگیهای مثلث جعل میکردند، یا دایرهها همینطور، شبیه دایره ...».
مسئله اسپینوزا
اروین د.یالوم
@ELDialectico
چون در کشوری زندگی میکنیم که پر از کلاهبردار است، حالا ما هم دزدی میکنیم، همه باهم! آن کسی بزرگتر است که بیشتر میدزدد! هرکس هم ندزدد احمق است. میدانی چه میخواهم بگویم؟ در دنیایی که پر از کلاهبردار و دزد است، افتخار میکنم که احمق باشم
نمایشنامه:حساب پرداخت نمیشه
داریو فو
ترجمه:جاهد جهانشاهی
@ELDialectico
به قول قدیمیها، غایبها همیشه مقصرند. کمکم میفهمید همیشه حق با غایبهاست: آنها هستند که عمل عشق را مختل نمیکنند. اگر به زندگیمان نظر بیندازیم، چنین مینماید که همواره از کسانی که بیشتر دوستشان داریم جدا بودهایم: علتش شاید این باشد که همیشه کافی است شخص محبوب، کنارمان زندگی کند تا کمتر برایمان عزیز شود. این حاضران هستند که مقصرند
📕محبت شوم
فرانسوا موریاک
@ELDialectico
یهو خراب میشی مثل یک ساختمون، مثل یه عمارت که رو لجن بنا شده باشه. صدای خراب شدن خودتو میشنفی… چطور بگم؟… میشنفی که یه چیزی تو دلت خراب شد. رو هم ریخت. رو هم! اون وقت دیگه تو هیچی نداری
غریبه ها و پسرک بومی
احمد محمود
@ELDialectico
یک قلاب دوزی خارق العاده از خانم «Shimonia» هنرمند اهل «سن پترزبورگ» روسیه
@ELDialectico
شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی میزاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازهی شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت، مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده میشود.
آلبر کامو
طاعون
@ELDialectico
توماس: «توی این چهار سال هر بار که رقص تو رو دیدم، انگار داری زور میزنی که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. امّا تا حالا هیچوقت ندیدم که خودتو رها کنی. این همه انضباط واسه چیه؟»
نینا: «من فقط میخوام بی عیب و کامل باشم.»
توماس: «کمال این نیست که همش خودتو کنترل کنی. یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی. خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی.»
🎥 قوی سیاه
👤 دارن آرونوفسکی
@ELDialectico
مجلهء تایم چهگوارا را جزو یکی از صد چهرهء تاثیر گذار در قرن بیستم انتخاب کرده است. در استکهلم بیش از سیصد عنوان کتاب دربارهء او منتشر شده است. کافهای در مالزی وجود دارد که روی تمام فنجانهای قهوهاش عکس او چاپ شده است و پاتوق طرفداران «چه» است.تفریح جوانان میلانی، فروش تیشرتهای «چه» کنار خیابانهاست. دولت برزیل نام چند سینمای این کشور را «ارنستو چهگوارا» گذاشته است. کلاه مدل «چهگوارا» پر فروشترین نوع کلاه در تابستانهای ترکیه است. مارک «چهگوارا» معروفترین مارک سیگار در سودان معرفی شده است و باز هم طبق آمار مجلهء تایم حدود ۷۶ درصد جوانان دنیا «چه» را میشناسند و برای او احترام قائلند. مردم بولیوی به خود میبالند چون «چه» به خاطر آنان و در آنجا کشته شده است هرازگاهی دعوای میان ملتها هم بالا میگیرد. ایرلندیها معتقدند چون پدر «چه» اهل این کشور بوده پس «چه» به آنها تعلق دارد. آرژانتینیها میگویند که چون او ملیت این کشور را داشته و در همان جا تحصیل کرده پس یک آرژانتینیاست. کوباییها اعتقاد دارند که چون «چه» در سرزمین آنها و بهخاطر آنها جنگیده در یک سخنرانی گفته که افتخار میکند کوبایی باشد، پس او اهل کوبا است. چهگوارا را نمیتوان متعلق به یک کشور دانست،چه آنکه نام و عکس چهگوارا امروزه در تمامی کشورهای دنیا به نماد اعتراض درمقابل استبداد و سرمایه داری نوین بدل شده است.«چه» متعلق به تمامی آزادیخواهان ضد امپریالیسم جهانست.
ارنستو چهگوارا یکی از خیل عظیم اسطورههای تاریخ است.اندیشه و عشق او به انسان فراتر از مرزهای جغرافیایی و نژادی است.بارزترین ویژگیاو را میتوان روحیهء مبارزه جویی و آشتی ناپذیری با ظلم و استبداد در هر قیافه و شکل دانست.او نه مرد سیاست بود و نه حسابگر و از دغلها و نیرنگهای آن بیزار.
@ELDialectico
بدرود فرمانده
به بهانهی سالروز درگذشتِ
ارنستو چهگوارا
۹ اکتبر ۱۹۶۷
@ELDialectico
تمام کارهائی که در این خراب شده انجام می گیرد به قدری عجیب و غریب است که از حد تصور خارج است. گمان نمی کنم در هیچ جای دنیا خلائی به این کثافت و مسخرگی وجود داشته باشد. اما چه می شود کرد در اینجا ترکمانمان زده اند و راه گریز مسدود است.
صادق هدایت
از میان نامه ها به حسن شهید نورایی
@ELDialectico
