دیالکتیک روشنگری
Kanalga Telegram’da o‘tish
837
Obunachilar
+124 soatlar
+107 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
مرد رو به در خروجی دوید:
«من از این خانه میروم.»
یونس روی صندلی جابهجا شد: «کجا میروی؟ از خودت فرار میکنی؟ همهجا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت میرسانند.»
یونس تبسمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
📕خانه ادریسیها
▪️غزاله علیزاده
@ELDialectico
نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم.
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم.
▪️شمس لنگرودی
@ELDialectico
گوش کن آقای مدیر، من آن کسی که تو فکر میکنی به دبیرستان و دانشگاه رفته، نیستم. من از تودهٔ مردم هستم. من در زندگیام خیلی زجر کشیدهام. وقت و پول و موقعیتی نداشتم که تو مدارس عالی ول بگردم... این عنوانها و مدارس عالی برای ما فقط خواب و خیال بود! زمان امتیازها و دیپلمها و اینجور چیزهای پوچ و مسخره سرآمده! ما رژیم شما را چال کردیم. اکنون تودهٔ رنجبر میتواند حرفش را بزند! این را هرچه بیشتر توی کلهات فرو کن. فهمیدی؟
▪️میرچا الیاده
📕در خیابان مینتولاسا
@ELDialectico
در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای میدهند
جوی هزار زمزمه ی درد و انتظار
در سینه می خروشد و
بر گونه ها روان
ای کاش آدمی وطنش را
همچون بنفشه ها
میشد با خود ببرد
هر کجا که خواست
▪️محمدرضا شفیعی کدکنی
@ELDialectico
یکی از دلایلِ عوضی بودن دنیا، این است که آدمهاش، هر غلطی که خواسته اند، کرده اند ...
شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند، به خاطرِ دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده ... لابد نتوانسته اند بکنند ...
▪️مصطفی مستور
📕حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه
@ELDialectici
امروزه که تحصیل و فرهیختگی، خود به دلایل اقتصادی رو به زوال است، شرایطی بی سابقه برای گسترشِ پارانویا در میان توده ها ایجاد شده است. نظام های اعتقادیِ ادوار گذشته، که از سوی عوام به منزله ی شکل ها و نظام های بسته ی پارانوئیک با تمام وجود پذیرفته می شدند، تورهای وسیع تری داشتند. این نظام ها درست به خاطرِ تدقیق و تعیّنِ بس عقلانی شان دست کم بر فرازشان جایی برای فرهنگ و ذهنی باقی می گذاشتند که، تعبیر شده به مثابه ی روح، در حکم رسانه ی حقیقی شان بود. در واقع آنها تا حدی پارانویا را خنثی می کردند.
📕دیالکتیک روشنگری
▪️تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر
▪️ترجمه: مراد فرهادپور، امید مهرگان
@ELDialectico
📚معرفی کتاب:
📕اقتصاد خیر و شر
(در جستجوی معنای اقتصاد از گیل گمش تا وال استریت)
▪️مولف:توماش زدلاچک
▪️مترجم:احمد علیقلیان
🔸سیریناپذیری در ذات بشر است؛ خصلت ماست، خصلتی که بر اساس باغ عدن حتی پیش از هبوط وجود داشت و به واقع به رانده شدن از بهشت انجامید. «نژاد انسانی لازم نبود منتظر سرمایهداری باشد که به ویروس سیریناپذیر مبتلایش کند... این ویروس در تمام این مدت وجود داشته... ویروس غیرفعال فقط به تغییری در وضع اجتماعی-اقتصادی و فرهنگی نیاز داشت تا محیطی مطلوب برایش فراهم بیاورد.»
🔸توماش زدلاچک از معدود کسانی است که پایههای علم اقتصاد را لرزاندهاند. زدلاچک در اقتصاد خیر و شر در رشتهٔ اقتصاد تجدید نظر اساسی میکند و فرضهای ما را دربارهٔ جهان به چالش میکشد. اقتصاد را نهفقط پژوهشی ریاضی بلکه در واقع پدیدهای فرهنگی و محصول تمدن میداند: اقتصاد که کار خود را از فلسفه آغاز کرد با تاریخ و افسانه و دین و اخلاق در هم تنیده است. حتی پیچیدهترین الگوی ریاضی هم در واقع داستان و حکایت است؛ کوشش ماست برای فهم عقلانی جهان پیرامونمان.
@ELDialectico
همیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفهٔ خود میدانند، انگار که واقعیت مطلق، چهارچوب نگهدارندهٔ وجود، چیزی ضعیف و بی دفاع است.
این آدمها از کنار بیوه ای بر اثر جذام از شکل افتاده که چند سکه گدایی میکند رد میشوند، از کنار کودکان ژنده پوشی که در خیابان زندگی میکنند رد میشوند،
اما اگر کمترین چیزی علیه خدا ببینند داستان فرق میکند . چهرههایشان سرخ میشود ، سینههایشان را بیرون میدهند ، کلمات خشم آلودی به زبان میآورند . میزان خشمشان حیرت انگیز است . نحوهٔ برخوردشان هراس آور است!
این آدمها نمیفهمند که باید در درون از خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آنها باید خشمشان را متوجه خودشان کنند.
▪️یان مارتل
📕زندگی پی
@ELDialectico
... یکی از احمقانه ترین فرمول های روانشناسی جدید این است که می گویند: علت میخواری معتادان این است که نمی توانند خود را با واقعیات سازگار کنند. خب آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است...!
📕خداحافظ گاری کوپر
▪️رومن گاری
@ELDialectico
روزهای جنگ بود و بگیر و بگیر، ازش پرسیدم: پدربزرگ چه خبر؟
گفت: هرکی هرچی دارد بخورد.
جملهء دهقانیاش هزار معنا داشت. بوی ناامنی روزگار را زودتر از همهء ما احساس کرده بود. شاید از همان روزها بود که تکهای نان در جیبم میگذاشتم تا وقت و بی وقت در دهنم بگذارم. کمی به خاطر زخممعده، کمی هم به این خاطر که من عاشق نانم. نان را خیلی دوست دارم. مرا یاد بچهگیهام میاندازد، یاد دشت گندم پدربزرگ که هیچوقت آنجا احساس تنهایی نمیکردم.
📕فریدون سه پسر داشت
▪️عباس معروفی
@ELDialectico
تو خودت را ناراحت میکنی، چون آدم فروتنی نیستی. من یکی، گمان میکنم که مدتها است ما مردهایم: ما از همان لحظه معینی که دیگر کاری ازمان ساخته نبود مردهایم. الان یک تیکه کوچک میراث زندگانی برایمان مانده است و آنهم این چند ساعت وقتی است که باید آن را تلف کنیم. تو هیچ کار دیگری غیر از تلف کردن وقت و وراجی با بغل دستیهایت ازت ساخته نیست. بزن به سیم آخر، استراحت کن :راحت باشْ کن.
📕مرده های بی کفن و دفن
▪️ژان پل سارتر
ترجمه:صدیق آذر
@ELDialectico
نکتهی قابل توجه این است که من برای ورزشهای گروهی ساخته نشدهام. این من هستم. از وقتی که بالغ شدم، هرگاه فوتبال یا بیسبال بازی کردم راحت نبودم.
هرگز نتوانستم در بازیهایی شرکت کنم که در مقابل کسی باشم، جنبهی رقابت مرا معذب میکند. در ورزشهای رزمی هم روی من حساب نکنید.
من اصلاً اهل رقابت نیستم. به دلایلی هرگز برایم اهمیت نداشته که کسی را شکست دهم یا کسی مرا شکست دهد. وقتی هم بزرگ شدم این احساس در من باقی ماند. در هر زمینهای که باشد، شکست دادن کسی کار من نیست. علاقه من بیشتر به این مسأله است که آیا به هدفی که دارم میرسم یا نه، بنابراین با این حساب دوی استقامت کاملاً مناسب طرز تلقی من است.
دوندههای ماراتن منظور مرا درک میکنند. ما واقعاً اهمیت نمیدهیم دوندهی بخصوص دیگری را شکست دهیم.
▪️هاروکی موراکامی
📕از دو که حرف میزنم،از چه صحبت می کنم؟
@ELDialectico
«احساس میکنم که شاملو بهراستی شاعر امروز ماست. آنچه میگوید برجوشیده از عواطف و از اعماق دل اوست و گمان نمیکنم که هرگز به «قصدِ» شعر گفتن، سروده باشد. او بهدرستی فرزند زمان خویش است. پیوسته در متن جامعه در زد و خورد میبوده و در تنداب زمانه پیش میرفته و از تلاطم آن اثر میپذیرفته و لاجرم بر آن اثر میگذاشته است. شاملو روحی لطیف و حساس دارد که تلخ و شیرین زندگی و زمانه را میچشد و از ورای منشور بلورین و رنگین ضمیر خود بازمیتاباند. او ذاتاً سرکش و سنتشکن است. در راه نیما، پیر یوش، سالک میشود؛ زیرا در سرکشی این بزرگ، علیه مانداب شعر دو قرن گذشته ذوق خود را منعکس میبیند؛ اما بعد، از این سرچشمۀ سالخورده نیز سیراب نمیشود و راه خود را در «شعر سپید» مییابد و در فراخنای آن پیش میرود و آن را پیش میبرد.»
🔸سروش حبیبی
📕من بامدادم سرانجام؛ مجموعۀ مقالات دربارهٔ احمد شاملو
▪️سعید پورعظیمی
@ELDialectico
فکر میکند واقعاً از مگسها متنفر است. و جایجای سلول پلیس را برای پیدا کردن دشمن جدیدش از نظر میگذراند. حدس میزند که مگس بهسمت کاسۀ توالت استیل جذب خواهد شد و ظرف چند دقیقه حدسش به یقین تبدیل میشود و مگس روی لبـۀ کاسۀ توالت مینشیند. لحظهای به این فکر میکنـد که چقدر طول میکشد کـه آزادش کنند، دعـا میکند کـاش قبل از اینکه لازم شود از آن مستراح استفاده کند آزادش کنند. نمیتواند تحمل کند که نگهبان وسط شخصیترین کار زندگیاش سربرد و تماشایش کند. اصلاً در این باره قانونی وجود دارد؟ آیا نگهبان میتواند قبل از اینکه کارت تمام شود از دریچه تماشایت کند؟
📕چشم از تو برنمیدارم
▪️ترزا دریسکل
@ELDialectico
در دوران کودکی من با عقاید شخصی خود درگیر بودم. پدر و مادرم با سنت بودایی بزرگ شده بودند. با این حال، من هر هفته در جلسات یکشنبه ها در مدرسه شرکت می کردم و از شنیدن داستانهای کتاب مقدس در مورد نهنگ های عظیم الجثه، کشتی ها، ستونهایی از نمک، گردآبها و میوه ها لذت می بردم.
با شنیدن این داستانهای قدیمی ، که بخش موردعلاقهی من از کلاسهای یکشنبه بود، به هیجان می آمدم. به نظر می رسید که گوش دادن به روایت مربوط به توفانهای بزرگ درختان آتش گرفته و آبهای شکافته شده، بسیار هیجان انگیزتر از نیایشهای دسته جمعی و مراقبه های بودایی ها بود.
در حقیقت این داستانهای باستانی، با محوریت شجاعت و تراژدی آشکارا درسهای اخلاقی و معنوی عمیق را به تصویر میکشیدند. روزی در مدرسه که مبحث پیدایش به ما آموزش داده می شد از معلم پرسیدم : « آیا خدا مادر دارد؟ »
او که همواره با روی باز برای پاسخ دادن به سوالات آماده بود، اینبار غافلگیر شد. پس از کمی مکث پاسخ داد: نه، احتمالا خدا مادر ندارد
من پرسیدم: «پس خدا از کجا آمده است؟» او من من کنان گفت: برای پاسخ به این سوال باید با کشیش مشورت کنم.
📕جهانهای موازی
▪️میچیو کاکو
@ELDialectico
در "دوران ویکتوریا" زنان لباسی که میپوشیدند، کاملا زمین را جارو میکرد و پاهایشان را کاملا میپوشاند؛ حتی اگر انگشت پای زنی دیده میشد همان کافی بود که مردان را شهوانی کند و میل جنسی را در آنان برانگیزاند!
اینک زنان تقریبا نیمه برهنه میگردند و بیشتر قسمت پاهایشان دیده میشود، ولی مردان ابدا آنطور تحتتاثیر قرار نمیگیرند.
همین نکته ثابت میکند که «ما هر چه بیشتر چیزی را پنهان کنیم یک جاذبه انحرافی بیشتر برای آن تولید میشود!»
▪️برتراند راسل
📕جهانی که من میشناسم
@ELDialectico
- میشه یه عکس ازتون بندازم؟
- نیازی به عکس نیست
فقط کافیه بری دیشکنری مصورُ باز کنی، دنبال کلمه خوشتیپ بگردی، عکسم اونجاس.
🎥ماهی بزرگ
کارگردان:تیم برتون
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
📕تاریخ ایران مدرن
▪️یرواند ابراهامیان
▪️ترجمهی محمد ابراهیم فتاحی
🔸یرواند آبراهامیان، در ارزیابی ریشهای تاریخ معاصر ایران مدرن، افزون بر بررسی جامع سده بیستم، موضوعاتی نظیر اکتشاف نفت، دخالتهای خارجی، نقش دودمان پهلوی و همچنین انقلاب ۱۳۵۷ و زایش جمهوری اسلامی را مورد واکاوی دوباره قرار داده است. ایران در این بین تجربیات دیگری را نیز از سر گذرانده است که از جمله میبایست به جنگ خانمانسوز عراق، دگرگونیهای جامعه در سه دههی اخیر و از همه تازهتر، توسعه و گسترش دولت و مبارزه برای قدرت در میان نخبگان قدیمی، روشنفکران و طبقه متوسط تجاری اشاره کرد.
نویسنده که یکی از ممتازترین تاریخنویسان ایران کنونی بهشمار میرود، در این اثر همزمان با بررسی فراز و نشیبهای سیاستهای بینالمللی و منطقهای کشور، با چیرگی هرچه تمامتر مردم ایران را در کانون توجهاش قرار داده است. مردمی که طی یک سده تحمل جنگ و انقلاب همچنان به بقای خود ادامه دادهاند. این کتاب در واقع به این مردم و نیز انعطافپذیری آنان همزمان با ظهور این کشور بهمثابه یکی از توانمندترین قدرتهای خاورمیانه، تقدیم شده است.
@ELDialectico
هر نژادی، هر هنری، ریاکاری خاصی دارد. خوراک این جهان اندکی حقیقت است و بسیاری دروغ. روح آدمی ناتوان است و تاب حقیقت ندارد؛ دین او، اخلاق او، سیاست او، شاعران و هنرمندان او باید آن را در لفافهای از دروغ بپوشانند و پیش او بگذارند. این دروغها با روح هر نژادی سازگاری دارد، و در هر یک متفاوت است؛ و همان است که سبب میشود ملتها اینقدر به دشواری یکدیگر را بفهمند و اینقدر به آسانی همدیگر را تحقیر کنند. حقیقت نزد همه یکی است؛ ولی هر ملتی دروغهای خاص خود را دارد که بدان نام ایدهآلیسم مینهد. هر کس از هنگام زادن تا مرگ آن را با هوا نفس میکشد، و این دیگر برایش یکی از شرایط زندگی شده است؛ تنها چند نابغه میتوانند از پس بحرانهای شیرمردانه، بحرانهایی که در طی آن خود را در جهان آزاد اندیشهٔ خویش تنها میبینند، از چنگ آن رهایی یابند.
📕ژان کریستف
▪️رومن رولان
@ELDialectico
