uz
Feedback
پراکنده‌نویسی‌های من

پراکنده‌نویسی‌های من

Kanalga Telegram’da o‘tish

دوستان و همراهان جان، اینجا قرار است از هرآنچه در سرم می‌گذرد و هرآنچه از خواندن یا شنیدنش لذت برده‌ام بنویسم. ممنونم که مرا می‌خوانید

Ko'proq ko'rsatish
727
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
تجربه ثابت کرده که خیلی کم پیش میاد برم سراغ لباس‌هایی که برای یه مدت نسبتا طولانی کنار گذاشتم. یسری‌شون رو جدا کردم، دادم بردن ... الان یه حس سبکی و آسودگی خاطر باحالی دارم.

تجربه ثابت کرده که خیلی کم پیش میاد برم سراغ لباس‌هایی که برای یه مدت نسبتا طولانی کنار گذاشتم. یسری‌شون رو جدا کردم، دادم بردن ... الان یه حس سبکی و آسودگی خاطر باحالی دارم.

https://t.me/lemootalkh/43374 به موقع "نه گفتن" رو بلدم. (بلد نبودم. یاد گرفتم.)

همیشه قدردان توجه و محبتی که بقیه به بچه‌هام دارن بودن و هستم؛ اما کشیدن لپ بچه تو فروشگاه، با دستی که به همه چیز زدی و حسابی آلوده ست، درسته آخه؟! 😫😩

میگه: 《اگه باز جنگ واقعی بشه ...》 میگم: 《جنگه عزیزم. همین الانم جنگه. فقط فعلا از ما دوره؛ اما جنگه. جنگ واقعی》 #گپ_دوستانه

میگرن اینجوریه که: -عه گرمت شد؟ پس میگرن -عه باد خورد به سرت؟ پس میگرن -عه کم خوابیدی؟ پس میگرن -عه دیر خوابیدی؟ پس میگرن -عه زیاد خوابیدی؟ پس میگرن -عه کم آب خوردی؟ پس میگرن -عه دو ساعته هیچی نخوردی؟ پس میگرن -عه غذای خوب نخوردی؟ پس میگرن -عه زیاد کار کردی؟ پس میگرن -عه بهت استرس وارد شد؟ پس میگرن -عه زیاد تو ماشین نشستی؟ پس میگرن -عه داری گریه می‌کنی؟ پس میگرن -عه آفتاب خورد به کله‌ت؟ پس میگرن -عه ترسیدی؟ پس میگرن -عه سر و صدا زیاده؟ پس میگرن -عه زیاد به گوشیت نگاه کردی؟ پس میگرن دنبالِ بهونه‌تر از میگرن نداریم💅

برای زندگی کردن در این گوشه‌ی دنیا، آدم باید از فولاد باشد تا دوام بیاورد.

واقعیت اینه که وقتی می‌دونی یه موضوعی رو همه دارن تجربه می‌کنن، برات قابل تحمل می‌شه. حالا هرچقدر هم که سخت و غیرمنطقی باشه. کافیه بدونی تنها تو درگیرش نیستی.

بیسان رفته جلوی در اتاق علیسان نشسته. علیسان چندبار بهش گفت بیا تو. نرفت. صدای مرغی رو درورد که به هوای اون بره تو اتاقش. نرفت. الان شنیدم داره بهش میگه: 《آجی بیا تو اتاقم. نترس من اینجا ام. مواظبتم.》 آخه بچه تو یکی رو می‌خوای بیست چهار ساعت مواظب خودت باشه... 😅😍

امروز سه دفعه برق‌مون رو قطع کردن. روی هم رفته چهار ساعت برق نداشتم. از اونجایی که وقتی کلافه یا خشمگین و ناراحت باشم بیشتر کار می‌کنم، یکم مربای گیلاس و یکمی هم لواشک آلو درست کردم. یه کوه لباس تا و جابه‌جا کردم. با سیم ظرفشویی افتادم به جون چسب شیشه‌ها و بالاخره نتیجه داد. زیر تخت رو مرتب کردم که برای چند تا چیز دیگه جا باز بشه. اون وسط‌ها ناهار خوردیم و شونصد بار به امورات بچه‌ها رسیدگی کردم. الان یه دوش گرفتم و پخش زمین شدم. ای کاش می‌شد سوت پایان امروز رو بزنم که زهی خیال باطل! 😮‍💨

احتمالا سخت‌ترین نبرد آدمی، زیستن امیدوارانه شانه به شانه‌ی ناامیدی باشد...
احتمالا سخت‌ترین نبرد آدمی، زیستن امیدوارانه شانه به شانه‌ی ناامیدی باشد...

کاش آدما حرفی نزنن که می‌دونن نمی‌تونن پاش وایسن.

ظهر درحالیکه فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده، اومدم خونه‌ی مامان و بابام. بچه‌ها رو تحویل‌شون دادم و رفتم دوش گرفتم. اومدم بیرو
ظهر درحالیکه فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده، اومدم خونه‌ی مامان و بابام. بچه‌ها رو تحویل‌شون دادم و رفتم دوش گرفتم. اومدم بیرون ناهارم آماده بود. بعدش چایی و بعدش هم خواااااب. الان علیسان با بابام رفته بیرون. مامانم شام رو روبراه کرده و بیسان رو سرگرم کرده. من؟ ساکت‌ترین نقطه‌ی خونه رو انتخاب کردم. چند صفحه کتاب خوندم. یسری پیام که چند روزه فرصت نکردم بهشون جواب بدم رو بالاخره باز کردم و دارم از این بطالت موقتی لذت می‌برم. درود بر خونه‌ی مامان و بابا. فرقی نمی‌کنه چند ساله باشم، تا همیشه نقطه‌ی امن و پناه من همینجا ست.

برق که وصل شد، با خودم گفتم از کلافگیم به نفع نجات گیلاس‌های توی یخچال استفاده کنم. مثلا سرم رو گرم کنم تا خونه خنک بشه. در واقع می‌خواستم خشمم رو تبدیل به مربای گیلاس کنم. هسته‌ی آخرین گیلاس رو درمیوردم که دوباره برق رفت. 😡 دیدم ممکنه خشمم منجر به آتیش زدن خونه بشه، روی گیلاس‌ها شکر ریختم گذاشتم تو یخچال، بچه‌ها رو زدم زیر بغلم و اومدم خونه‌ی مامانم اینا. کاش فحش بلد بودم. کاش فحش‌های ناجور دل خنک کن بلد بودم. کاش ... 😮‍💨

هربار یادم میاد با چه ذوق و شوقی اومدم تو این خونه، یه دور از اول بابت تمام سختی‌هایی که اینجا کشیدیم و همچنان داریم می‌کشیم به خودم فحش می‌دم.

می‌تونستم این عکس رو با یه کپشن گل و بلبل منتشر کنم؛ اما متاسفانه این طور نیست. دو ساعته برق رو قطع کردن و خونه کم‌کم داره تب
می‌تونستم این عکس رو با یه کپشن گل و بلبل منتشر کنم؛ اما متاسفانه این طور نیست. دو ساعته برق رو قطع کردن و خونه کم‌کم داره تبدیل به کوره‌ی آجرپزی می‌شه. نه اینکه برق کل محل قطع باشه‌ ها! نه. فقط برق واحد ما رو قطع کردن. چرا؟ چون این سیستم کوفتی سرمایشی (چقدرم که خنک می‌کنه!) پرمصرفه و ما جزو مشترکین پرمصرف شناخته شدیم. بقیه‌ی همسایه‌ها بی‌خیال این سیستم شدن. یا دارن با پنکه سر می‌کنن یا تو گرما می‌شینن فحش می‌کشن به سازنده و باعث و بانی این ماجرا. من به خاطر بچه‌ها خاموش نمی‌کنم و میگم جهنم پول برق می‌دم. اما نه! انگار اختیار همینم ندارم.

متاسفانه اینکه می‌گفتن "هرچی بزرگتر بشی، مشکلات هم بزرگتر می‌شه" درست بود.

باید حواس‌مون باشه اون جایی که لازمه، آدم‌ها رو تشویق کنیم. نشون بدیم که تلاش و زحمتی که کشیدن رو دیدیم. نذاریم خستگی به تن‌شون بمونه. اصلا هم کار سختی نیست. گاهی با یه تشکر، گاهی با ابراز خوشحالی و خرسندی، گاهی با تعریف و تمجید، حتی گاهی با چند تا جمله‌ی کلیشه‌ای؛ اما دلچسب. یه وقتایی خیلی راحت می‌شه دست آدمی که لب چاه ناامیدی وایساده رو گرفت. کافیه ببینیمش و بی‌تفاوت رد نشیم.

اینکه این هفته بالاخره همت کردم چسب شیشه‌ها رو کندم و بعد از کلی تلاش هنوز موفق شدم شیشه‌ها رو قشنگ تمیز کنم، یجور عذابم میده
اینکه این هفته بالاخره همت کردم چسب شیشه‌ها رو کندم و بعد از کلی تلاش هنوز موفق شدم شیشه‌ها رو قشنگ تمیز کنم، یجور عذابم میده. اینکه باز جنگ بشه و مجبور شم دوباره شیشه‌ها رو چسب بزنم یجور دیگه! #اسیر_شدیم 😒

من و گنجشکای خونه، دیدنت عادت‌مونه ...
من و گنجشکای خونه، دیدنت عادت‌مونه ...