.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
.
.....عجب ڪـه بر منِ مسڪین دَمی نظر ڪردے
به خستهجان و پریشاندلی ڪَذر ڪردے
ز راه لطف نمودے دلِ غمینی , شاد
دَمی ز نالهے افتادڪَـان حذر ڪـردے
من اَرچه هیچ نبودم پسندِ خاطر تو
وفت به عهد، پسندیده بود اڪَـر ڪردی
ندیدهام به جهان جز جفا ز مَهرویان
تو چون هوای جفا را ز سر برون ڪردی؟
زبان شِڪوه ندارم ز چون تو سیمینی
اڪَـر در آتشِ غم، چهرهام چو زر ڪردی...
#عفت_ایروانیان
.....روز ها بگذشت و من این دیده را تر کرده ام
در فراق و دوری ات عشق تو باور کرده ام
راز هایم را برایت یکصدا گفتم ولی
با نگاهت رفتنت را مشق دفتر کرده ام
با دلی طوفانی و یک قطره اشک بی امان
چهره ی زیبای تو در قاب اختر کرده ام
با نسیم صبحگاهی قطره ای اشکم چکید
تا غروبش من ز یاد چشم تو سر کرده ام
شاعرم جانا ولی با دیدن چشمان تو
شعر چشمان تو را با عشق برتر کرده ام
هم قصیده هم غزل زیباست جان من ولی
با غزل در چشم تو چشمم منور کرده ام
#مطهره_رفیعی( تارا)
.....من تو را می خوانم و عطر خیالت با من است
با توام ، وقتی غزل های زلالت با من است
بُعد منزل نیست بین عاشقان ، ای مهربان !
دورِ نزدیکی به من ، بوی وصالت با من است
خاطرات روشنت را می کنم هر شب مرور
در شب یلدای تنهایی ، خیالت با من است
می روم هر شب به گلگشت بهار شعر تو
در شب شعر شکفتن ، شور و حالت با من است
از سپهر شعر ، مثل مِهر ، می تابی به خاک
عکسی از لبخند خورشید جمالت با من است
کرده ای مسحور با ِسحر کلامت خلق را
شعرهای روشنت ، ِسحر حلالت ، با من است
در بلندِ آسمان شعر تو پر می کشم
تا که طاووس خیالت ؛ بوی بالت ، با من است
شاعر آیینه ها ! این شعر تقدیم تو باد
شکرِ این #نعمت ، که لبخند زلالت با من است
.....گفتم ڪه مجنون میشوم صدبار بدتر
گفتے ڪه لیلے میشوم اینهم به آن در
گفتم ڪه بیتابم نڪن طاقت ندارم
میسوزد این بیتابیَم هم بال وُ هم پر
گفتے ڪه در بیتابیت من هم شریڪم
یڪ،یک مساوے میشوے با من برابر
گفتم ڪه زیبایان یڪایک بیوفایند
گفتے ڪه تهمت میزنے الله اڪبر
گفتم نمیخواهم برواین عاشقے را
گفتے ڪه ڪفران میڪنے بر عشقْ ڪافَر
مجنون شدم، لیلے شدے افسانه سر زد
خوشبختے آمد پشتِ درمستانه زد در
من آسمانها را به عشقت فتح ڪردم
در ڪهڪشانها عشقِ ما شد عشقِ برتر
ناگه صدایے آمد و پلڪم سبک شد
اے وایِ من رؤیایِ من در خواب زد پر..
.....امشب دوباره عـابرِ دل ڪوچه گَرد شد
در شهـرِ عشـق همقـدمِ ڪـوهِ درد شد
باغِ امیـدِ مـن ڪـه پُر از حسِ سبز بود
در برگ ریـزِ خاطـره هـاے تـوزرد شد
قلبے ڪه از سپاهِ غمت زخم خورده بود
درڪــارزارِ حـادثــه گـرمِ نبـرد شـد
با من بگو ڪه غیرِ محبت چه ڪرده بود
این عاشقِ شڪستهٔ مسڪین ڪه طَرد شد
از آن دلِ گداخته خاڪسترے به جاست
درشعله هاے آتش عشقۍڪه سرد شد...
.....نیستے آغوشِ من احساسِ سرما مے ڪند
پنجـره تـن لرزه هایـم را تماشـا مے ڪنـد
صبح تـاشب در اتـاقِ ڪـوچڪے زندانے ام
هر كسے بامن سرِ این عشق دعوا مے ڪند
زخم بر خود مے زنم تـا درد از حد بگذرد
بعـدِ تـو تنهـا مـرا انـدوه ارضـا مے ڪنـد
مے گذارم سربـه روے شـانه ے تنهایے ام
غـم بسـاطِ اشڪهایـم را مهیـّا مے ڪند
بالشۍڪه شاهدِ هِق هِق زدنهاے من است
توے گوشم باهمان لحنِ تونجوا مے ڪند....
.....دلخوشـم بـا روزهـای رفته و طوفانے ام
قصـه هـا داردنـگاه ابـرے وبـارانے ام
درخودم این روز ها غرقم چنان گردابها
در خودم این روزها سرگرم سرگردانے ام
تخت جمشیدم براے خود شڪوهے داشتم
بـازهـم دارم تمـاشـابـا هـمه ویـرانے ام
مثـل شیـرے در قفـس افتـاده ام امـا هنوز
خـوب از یــادم نـرفتـه عـادت سلطانے ام
مـردمیفهمـد اگـرمردانـه احساسم ڪند
نَقـل ِ دردے ڪـهنه را ازگـریـه ے پنهانے ام....
.....آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت
زو رحـــــــم مجوييد كه اين نيز ندارد
آلوده ام اما همه شب غرق مناجات
با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد
گيتي همه اويست و هم او هيچ بجز لطف
از وســع نظـــر با مــــن ناچيز ندارد
عاشق ز سر مستي اگر كرد خطايي
معشـــوق كه بحث گله آميز ندارد
سر گرمي بازار جهان داد و ستد هاست
آن وام خداييست كــــه واريز ندارد...
#معینے_ڪرمانشاهے
.....مرا دریاب اے صیاد ڪمتر سرگرانے ڪن
من آزادے نمیخواهم قفس را آسمانے ڪن
دعاے رستگارے عمر طولانے نمیخواهد
دلت پیر است میدانم سرِ پیرے جوانے ڪن
براے دل بریدن خنجرے بُرّانتر از دل نیست
اگر آزرده از عشقے به مردم مهربانے ڪن
زبان مشترک بین تمام عاشقان اشک است
مپوشان چشم خیست را و با من همزبانے ڪن
خداوندا اگر جایے دلے بے تاب دلدار است
نمیدانم چطور اماخودت پادرمیانے ڪن...
#سیدسعیدصاحب علم
.....از آسمـانِ چشـمت شعـر و ستــاره بارد
تا بذر مهــر خـود را درهـــر دلے بڪارد
پــرمے ڪشدپـرستو از سمت و سوے لانه
وقتے نگــاهِ سبـــزت ڪــوچِ بهــــاره دارد
بادصباے عاشق اصلاً بـه چـرخش آید
تا شال و روسرے رابــاز از سـرت درآرد
خــــاتونِ قصه هـــایم وقتے ڪنے رهـایم
پـــروانه هــاے شعـــرم در پیله جان سپارد
چشمِ قلم چوچشمم پیوسته خون بگرید
وقتے نبـودنت را بـر صفـحه مے نگارد
اے از تبار مهتاب شعـرم بـه وصفت عاجز
شبهـامگـرستــاره حسـن تـو را شمـارد
عاشق بــه شوق وصلت بے دل بمانده امّا
تنهــا رفیـــق خــود راتنهــــا نمے گــذارد
بازآ غزل ڪـــه بے تـــواز درد بے قــراری
ماسیده درگلـویم بغضے ڪه مے فشارد...
.....خسـته ام شاخه گلے در گـذرم نـگذاریـد
اشک چشمم به حـساب سـفرم نگـذاریـد
پشت دیواردلم غمـڪده بـرپاسـت هنـوز
من خـودم ڪوه غمـم ؛سربه سرم نگذاریـد
خسته ازجور زمان و دل آغـشته به خون
داغ سـنگین بـه خـون جـگرم نــگذاریـد
غصـه ها ازپے هـم آه دگـرخسته شـدم
پــرده ے شب به شمس و قمرم نگذارید
عشـق و رویا و هـواے سـرڪـوے تو ڪـجا
داغ بـگذشتـه به پیـرانه سـرم نـگذاریـد
شاعرے خسته دل و سـوخته بـال و پرم
بیش از این داغ به روے جگـرم نگذارید
ڪـاش یـک عـمـرمـن مے زده تنـها بـودم
مسـتے ام را بـه حـساب هنـرم نـگـذاریـد
چـون قرین دل من گشته دمـادم انـدوه
لطـفـا از رفـتـن غـم بـے خبـرم نـڱـذارید....
.....زلف را شانه مزن، شانه به رقص آمده است
من که هیچ، آینه ی خانه به رقص آمده است
من و میخانه ی متروک جوانسالی ها
ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است
مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری
یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است
شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع
عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است
باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک
برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است
باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد
به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است
#مهدی_مظاهری
.....تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند
عشق در پای تو افتاده و زانو بزند
چشم من منتظر دیدن تو باشد و اشک
روز و شب راه تو را یکسره جارو بزند
ذکر خیرت همه جا هست شنیدم صیاد
دیده چشمان تو و رفته که آهو بزند
شاپرک مست شده دور شما می گردد
آمده پیش تو زنبور که کندو بزند
زود تر با دل دیوانه ی من راه بیا
ترسم این است کسی دست به جادو بزند
لطف کن با خبر آمدنت شادم کن
تا به کی لشگر غم در دلم اردو بزند
.....کسی کنار دلم عشق را لگد میکرد
کسی که در همهٔ عمر خویش بد میکرد
شبم به زخم زبان و زمان، ولی روزم
طلوع و طول ازل را تب ابد میکرد
شبی که چشم مرا روی ماه میبستند
مخنثی، شب و مرداب را مدد میکرد
یکی به شب پرهها دم به دم فضا میداد
یکی دگر به سر چشمه بود و سد میکرد
خَسی به خصلت ضحاکیان دعا میگفت
کسی دگر گذرِ عشق را رصد میکرد
خوشا دلم که در این ورطههای مردابی
هزار خنجر کین را ز خویش رد میکرد
کنار پنجره بانوی صبح و شیر و عسل
تمشکهای سحر چیده را سبد میکرد
#حسن_اجتهادی
.....هرروز می روم به مسیری که دیدمت
جایی که عاشقانـه به جانم خریدمت
جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای
امـا بـرای آنـکه بـمانـی نـچـیدمت
یادم نرفته است که چشمان خسته ام
افتاده در نـگاه تـو بــود و ندیدمـت
یعنی ندیدم آمده بـاشی بــرای مـن
اما به چـشم آمده ها می کـشیـدمت
گرمن خدات می شدم ای نازنیـن مـن
این گونـه بـا وقـار نـمی آفریدمـت
حتی به جای اینکه بچینم تو را ز خاک
یک عمر عاشقانـه فـقط پـروریدمت
دیوانـه ام کـه بـا هـمه بی وفائیت
سی سال می نوشتمت و می شنیدمت
آری برای این که بـدانی چـه می کشم
هر روز می روم به مسیری که دیدمت
#فرامرز_عرب_عامری
.
.....به امیدی که هر دیوار سیمانی دری دارد
نشستم پای لبخندی که صدها مشتری دارد
من و تو از رگ گردن به هم نزدیکتر بودیم
خدا گرچه به کفر ما نگاهی سرسری دارد
مرا حتی شده در حرف هم از خود بدان، ای عشق!
که هرکس دستِکم بر روی نقشه کشوری دارد
سزای اعتماد من خیانت نیست باور کن
اگرچه نفس همواره هوای دیگری دارد
از اول هم نمیشد بین ما عشقی تصور کرد
که تنهایی همیشه ریشه در خوشباوری دارد
#محمدحسن_جمشیدی
.
.....صنما سپاه عشقت بحصار دل در آمد
بگذر بدین حوالی که جهان بهم برآمد
بدو چشم نرگسینت بدو لعل شکرینت
بدو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد
بپلنگ عزت تو بنهنگ غیرت تو
بخندگ غمزه تو که هزار لشکر آمد
بحق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی
که برو وظیفه تو ابدا مقرر آمد
که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی
بخیال خانه تو شب و روز بتگر آمد
تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی
تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد
بجهانیان نماید تن مرده زنده کردن
چومسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد
چو خوشست داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان
ز خراج و عشر و سخره ابدأ محرر آمد
بسوار روح بنگر منگر بگرد قالب
که غبار از سواری حسن و منور آمد
زحجاب گل دلا تو بجهان نظاره ای کن
که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد
دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر
که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد
#جلاالدین محمدبلخی
.....یار اگر جلوه ڪند دادن جان این همه نیست
عشق اگر خیمه زند ملک جهان این همه نیست
نڪتهاے هست در این پرده ڪه عاشق داند
ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نیست
هیچڪس ره به میان تو ز موے تو نبرد
با وجودے ڪه ز مو تا به میان این همه نیست
گر نهان عشوهٔ چشم تو نگردد پیدا
فتنهانگیزے پیدا و نهان این همه نیست
تو ندانے نتوان نقش تو بستن به گمان
زان ڪه در حوصلهٔ وهم و گمان این همه نیست..
#ناشناس
.....همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک ستاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
#مولاناجلاالدین محمدبلخی رومی
