.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
....اے ڪاش چو پروانه پرے داشته باشم
تا گاه به ڪویت گذرے داشته باشم
گر دولت دیدار تو در خانه ندارم
اے ڪاش ڪه در رهگذرے داشته باشم
از فیض حضور تو اگر دورم و محروم
از دور به رویت نظرے داشته باشم
گویند ڪه یار دگرے جوے و ندانند
بایست ڪه قلب دگرے داشته باشم
هم صحبتے و بوس وڪنارت همه گو هیچ
من از تو نباید خبرے داشته باشم ؟
#ناشناس
@hamnafasane1
.....گفتی ڪه مستت میکنم
پر زانچه هــستت میکنم
گـــفتم چـــگونه از کجا؟
گفتی ڪه تا گـفتی خودآ
گفتی ڪه درمــانت دهم
بر هـــــجر پـایـانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟
گفتی صـــبوری باید این
#مولانا
@hamnafasane1
....ڪوچ پرنده ها را دوست ندارم ؛
میدانم
پرندهاے ڪہ ڪوچ ڪند
دل ڪندن را بلد است
من یاڪریمهاے پنجدرے خانہے مادربزرڪَ را
بہ تمام پرستوهاے مهاجر ترجیح میدهم
یا این گنجشڪهاے ڪوچڪ
ڪہ تمام زمستان را میلرزند
اما
میمانند عاشقانہ...
#گندم_بوربور
@hamnafasane1
....اینکه غم دنیا به دلم هست مهم نیست
دنیا شده یک کوچه بن بست مهم نیست
تا اینکه مرا خورد کند سنگ زمانه
با بخت بد من شده هم دست مهم نیست
در جام من آن جرعه کمیاب نباشد
تا دل شود از مزه ی آن مست مهم نیست
قلبی که به صدوصله زدن می طپد اکنون
از شدت این فاصله بشکست مهم نیست
ازچشم حسودان وبخیلان بگریزم
یا طعمه این طایفه پست مهم نیست
را
تنهاتو مهمی که فقط با تو بمانم
غیر از تو اگر فاصله ای هست مهم نیست .
@hamnafasane1
....نامه ای با اشک چشمانم نوشتم ، خوانده ای؟
من هنوزم یاد تو هستم، تو یادم ، مانده ای؟
بسته ام پیمان هنوز هم پایبند بر عهد خود
گو به من آیا تو هم بر عهد و پیمان مانده ای؟
من به غیر از تو کسی را ره ندادم قلب خود
مثل من آیا تو هم اغیار از خود رانده ای؟
من برایت روز وشب هردم دعایت میکنم
تو برایم تا کنون حتی دعایی خوانده ای؟
مانده ام چشم انتظار یک خبر از سوی تو
راست گو آیا تو هم چشم انتظارم مانده ای؟
بوده ام با تو یه رنگ و صاف و صادق با وفا
نازنینم مثل من شعر وفا را خوانده ای؟
ایا تاالان چشم ب راهم مانده ای؟؟؟؟
@hamnafasane1
....معترف می شوم از عشق تو شاعر شده ام
شاعرشب زده ی قرن معاصر شده ام
آنقَدَر از تب عشق تو دلم لبریز است
مثل صندوقِ پُر از گنج و جواهر شده ام
من به دین تو مسلمانم و در چشم همه
چه خیال است که بی دینم و کافر شده ام
پیش مردم گل لبخند به لب می کارم
تا نفهمند غمم را، متظاهر شده ام
بس که با جادوی چشمان تو دم خور بودم
مُنکر حضرت موسی که نه، ساحر شده ام
چه بخواهی چه نخواهی همه چیزم شده ای
مالک کشور آرامش خاطر شده ام
@hamnafasane1
....دیدار جهان بی تو غم انگیز شد ، ای یار !
انگار ، بهاری است که پاییز شد ای یار !
چندان که مرا جام تــُهی شد ز می وصل
جانم ز تمنای تو ، لبریز شد ، ای یار !
ناچار ، زمین خورد شکیبایی عاشق
چون با غم ِ عشق تو گلاویز شد ای یار !
باد سحری نافه گشاد از سر زلفت ،
او کامروا شد که سحرخیز شد ای یار !
کی می رود از یاد من آن سال ها که پاییز
از باغ و بهار تو ، دل انگیز شد ای یار !
گفتی که تو را می کشم ، امروز کجایی ؟
بشتاب به سویم که خود آن نیز شد ای یار !
@hamnafasane1
....رسم دنیا درهمین است آنڪه آمد رفتنے ست
بعدِ رفتن نام نیڪت بر زبانها ماندنے ست
تا توانے خلق را ازخود مرنجان با سخن
آنڪه بالاتر نشیند ، آخرش افتادنے ست
عمرو جانت گرچه عمر نوح هم باشد ولی
شیشه ے عمرگرانم عاقبت بشڪستنے ست
ثروتت بند است برشب شهرتت با یک تبی
عاقبت ثروت به دست وارثان بسپردنے ست
دل مبند بر مال دنیا ، مالِ دنیا بے وفاست
خرقه ے زرهم بپوشے سیم و زرنابردنے ست...
@hamnafasane1
....جان را به فدایِ تو نمودم تو چه کردی؟
هر لحظه به یاد تو که بودم تو چه کردی؟
۰چون پیچک سبزی فقط از روی تو گفتم
عشقِ تو دراعماق ِ وجودم توچه کردی؟
چون عابد ِ پیری فقط از حج ِ تو گفتم..
ذکر تو شدَش مُهر و سُجودم توچه کردی ؟
دریا تو بُدی،، قطره من و هَمسفرِ رود
از بهرِ وصالِ من و رودَم تو چه کردی ؟
من قالی کرمان و تو اِی تاجر هِندو.....
خود را به سرِ دار نمودم تو چه کردی؟
خاکسترِ این عشق مَپندار که سَردَست ....
بهر ِ تو هنوز در دَم و دودَم تو چه کردی؟
@hamnafasane1
....ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
میکشد آخر مرا این پا وآن پا کردنت
میپسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
میدهی دلتنگی ام را در شب مستی به باد
غنچههای باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم میکنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و آنجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسواکردنت
چشمهایم را بدست آور نگاهم را ببین
سرد مهریهاست حتی در تماشا کردنت.
@hamnafasane1
....داغ شد پیشانی ام، بیمار چشمانت شدم
مثل مویت در نسیم، من هم پریشانت شدم
عاقبت ثابت شود بودی نشانی از حیات
نبض من با دست تو اینگونه درمانت شدم
ناخوش احوالم ببین ،از دوری ات تب کرده ام
من برای درد خود محتاج دستانت شدم
از تب پیشانی ام دیوانه شد تب سنج من
با تب و احساس غم، آن درد پنهانت شدم
درد دوری از تو را دکتر کجا می فهمدش
من که از لبخند تو بیمار و درمانت شدم
@hamnafasane1
....گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن !
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن !
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم ،، بشنو و باور مکن !
عشق اگر افسانه می سازد که در زندان دل
چند روزی میهمانم ، بشنو و باور مکن !
در جواب نامه "فرهاد "اگر شیرین نوشت:
"با همه نامهربانم" ، بشنو و باور مکن !
گاه اگر در پاسخ احوال پرسی های تو
گفته بودم شادمانم ، بشنو و باور مکن !
@hamnafasane1
....دلتنگ توأم یار دل آزار ،کجایی؟
مجنون شده ام،مرحم بیمار،کجایی؟
در دامِ توأم تا که نفس میکشم انگار
از تو شده ام در تو گرفتار،کجایی؟
ایوان دلم خیره به ماهت شده شبها
مهتاب شبم،مونس وغمخوار،کجایی؟
فکری که به حال منِ بیچاره نکردی
یادت شده بر سینه ام آوار،کجایی؟
شبها گذر از کوچه ی یادت شده کارم
تنها شده ام ،عابر دلدار ،کجایی؟
دلتنگِ توأم خواب به چشمی که ندارم
خاتونِ شبِ شاعرِبیدار،کجایی؟
من در نگهت شعله کشیدم همه شبها
خاموش نشد آتشت ای یار،کجایی؟
@hamnafasane1
....گورِ بابایِ غم و غصه و اندوهِ جهان، می خندم!
بی خیالِ من و این مَردُم و هِی زخمِ زبان، می خندم!
مُرده در پیچ و خمِ عهدِ جوانی منم و گوری نیست
ای که نفرین به من و ثانیه و روز و زمان، می خندم!
با سکوتَم خوشم و شِکوه و راز و غزلی هم گَر هست...
بهتر آن است بماند به دلم باز نهان، می خندم!
داد از این باور و ایمان و یقینی که مَرا کافر کرد...
که شرف داشت به ایمان من البته گمان، می خندم!
طالعِ شعرِ من از روزِ ازل مثلِ خودم آتش بود...
این مَرا بس که شدم شاعرِ بی نام و نشان؛ می خندم!
طاهره_اباذری_هریس
@hamnafasane1
....الا یا ایها العشاق من از دلدار میترسم
ازآن چشمان غمگین ونگاه یارمیترسم
ندارم همدمے تا خستگے بیرون ڪنم از تن
اگر پشت مرا خالے ڪند دیوار میترسم
از این سوز زمستانی،از این سرماے پنهانی
من از هُرم نفسهاے تنِ تبدار میترسم
قسم بر عالم وآدم،بر عشقِ لیلے و مجنون
من از برق نگاهِ او مثالِ نار میترسم
بیا اے همدم دردم، بدون تو پر از دردم
من از بے یاورے در این شبانِ تار میترسم
خیانت در امانت نیست در ذاتِ منِ عاشق
از این مجرم شدن ها و طناب دار میترسم
@hamnafasane1
....وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است
تنگ بین ِ بازوان ِ تو اسیری محشر است
تا تویی ماه ِ تمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است
شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است
طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است
تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ "شیشه" "گرد"گیری محشر است
کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است
"بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی" *
آه.. این شعر ِ "فریدون ِ مشیری" محشر است
گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟
گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است
آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک
تا بیایی و سراغم را بگیری "محشر" است
@hamnafasane1
....ای که در صومعه ی چشم تو عابد شده ام
من به اعجاز نگاهت متقاعد شده ام
حجرالاسود من مردم چشمان تو شد
من به هرکعبه جزاین دیده معاند شده ام
شب تزویج خیال تو و احساس و قلم
مفتخر گشته موید شده عاقد شده ام
همه ی قافیه ها سلسله ی عشرت توست
شاعر چشم توام ، پیر قواعد شده ام
منم آن شمع سهی عاقبتم سوختن است
شاپرک ، رقص تورا دیدم وشاهد شده ام
قبله هر سو که نمایی صنما باکی نیست
من که در معبد چشمان تو ساجد شده ام
#مرتضی_شاکری
@hamnafasane1
....دلم بیعشق میمیرد در این بازارِ تنهایی
ڪنارم باش ، میمیرم ڪه تو شوقِ تمنّایی
نگاهم ڪن ڪه طولانے شود دل ڪندنم از تو
دمادم جانِ من باشے ،براےِ من مسیحایی
شمیمِ یاس میآید ، شڪوفا میشوے اے گل
ندیدم از تو زیباتر ، شدے زیبا ، تماشایی
نگاه عاشقے دارے ڪه دل را میبرے آسان
مسیرت هر ڪجا باشد ، اسیرِ عشقِ لیلایی
شراب از عشق مینوشے ، دلت را خالے از غم ڪن
برایِ عاشقے ڪردن ، تو میآیے ، مهیّایی
شبے با عشق سر ڪردن ، جهان را زیر و رو سازد
شبیهِ دخترِ باران ، تو پیشِ عشق رسوایی
انار ِ سرخِ لبهایِ تو را پاییز میفهمد
نمیبخشم تو را هرگز ، به دستِ بیسر و پایی
ڪمے با من مدارا ڪن ، ڪه بیعشقِ تو میمیرم
عزیزِ مصر هم باشے ، تو درگیرِ زلیخایی
@hamnafasane1
....ای مـاه تـرین دلخـوشیِ روی زمینم
بگذار کـه چشمـانِ تـو را سیر ببینم
بگذار کـه بـر روی لبـت، شعـر بکارم
بگـذار کـه در سایـهٔ چشمت بنشینم
ییلاقیِ چشمانِ تـو یاغی ترمان کرد
جیـرانِ مـن ای دلبـرِ قشلاق نشینم
از روزِ ازل بستـهٔ گیسـویِ تـو بـودم
تا بوده چنین بوده و تا هست چنینم
حاشا که ز چاکِ سرِ پیراهنت امشب
دزدانـه دو تا میـوهٔ ممنـوعـه بچینم
در شهر شدم شهره به لامذهبی و کُفر
وقتۍتو شدۍمذهب و پیغمبر و دینم
از برکـه ی شیراز بـه صحرای نگاهت
مـن آمـده ام چشـمِ تـو را سیر ببینم
@hamnafasane1
....با تو تا آخر این راه خودم، همسفرم
گفته بودم تو نیایی همه شب در به درم
چقدر تلخی دوران سپری شد گل من
چقدر مستی از اندوه تو آمد به سرم
به شراب نگهت مستم و بیخود شده ام
و خیالت همه شب پرسه زند در نظرم
همه شیدایی من پشت هم از قصه گذشت
امشب ای ماه شبم ، از تب عشقت شررم
ای بسا مستی مان بود و به سر چون گذرد
رفته از دست دلم ،من به کجا می نگرم ؟
به خودم آمدم و در همه جای غزلم
شور فرهادم و شیرین منی ،همسفرم!!
@hamnafasane1
