.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish600
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+230 kun
Postlar arxiv
همصحبت تنهایی من باز کجایی؟!
امروز خرابم، نکند دیر بیایی!؟
من عاشق چشمان یکی دلبر ظالم
جز عشق نکردم بخدا هیچ خطایی
سهراب شدم،خنجر شیرین به دلم رفت
زهرم برسان چونکه مرا نیست دوایی
جز مردن و آزاد شدن از غم و ماتم
امشب به لب سوخته ام نیست دعایی
ای یاور تنهایی من بر سر راهت
با دلبر بی عاطفه گو هست خدایی...
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
نمے پرسے دلیل گونه هاے اشڪبارم را
خبر دارے به یغما برده اے دار و ندارم را؟
خوراڪم بے تو غیر از غم اگر باشد حرامم باد
حلالم ڪن اگر گم ڪرده ام شام و نهارم را
"سڪوتم از رضایت نیست دل اهل شڪایت نیست"
وگرنه شهر میفهمید جرم یار غارم را
تو بامن اختیارمحض بودے بے تو من هیچم
نمے فهمم پس از این فرق جبر و اختیارم را
تو را در خاطرم دارم ؛مرا در خاطرت دارے ؟
صفاے آشڪارم را ، وفاے بیشمارم را ؟
دلم را مثل آیینه برایت ساختم افسوس
شڪستے با دل سنگت شڪوه شاهڪارم را
تمام هستے ام تا هست و هستے نذر چشمانت
فدایت میڪنم اے عشق ! عمر آزگارم را
دل وا مانده ام را هم بیاور با خودت لطفا
اگر روزے هوس ڪردے ببینے روزگارم را..!
#شڪوه_شڪوهیفر
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
اجازه هست کنارت کمی قدم بزنم
تو را بهانه کنم ، حرفی از دلم بزنم
برای دفعه آخر ، برای دلخوشی ام
دوباره خاطره های تو را ، رقم بزنم
میان فاصله هامان ، کمی نفس بکشم
هوای سرد نگاه تو را ، بهم بزنم
که لابلای تبم ، پابپای ثانیه ها
و در غروب غرورم ، هی از تو دم بزنم
دوباره زلزله در شهر قلبم افتاده
برای لمس نگاهت ، سری به بم بزنم ؟
سکانس آخر شعرم ، هجوم دلتنگی ست
شهاب شعله ورم را ، به کوه غم بزنم ؟
بیا به دلهره ی ناگزیر هر غزلم
که حرفی از غم همواره ی قلم بزنم
اجازه هست که کنج حیاطِ خلوت دل
کنار "یاس خیال" ت ، کمی قدم بزنم
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
گفته بودي كه چرا خوب به پايان نرسيد؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسيد
گرچه گفتند بهاران برسد مال مني
قصه اخر شد و پايان زمستان نرسيد
من گذشتم كه به تقدير خودم تكيه كنم
جگرم سوخت ولي عشق به عصيان نرسيد
كل اين دهكده فهميد كه عاشق شده ام
خبر اما به تو اي دختر چوپان نرسيد
در دل مزرعه بغضم سله بسته ست قبول!
گندمم حوصله كن نوبت باران نرسيد…
نان عاشق شدنم را پسر خان ميخورد
لقمه اي هم به منِ بچه ي دهقان نرسيد
(( تو از آن دگري رو كه مرا ياد تو بس))*
حيف دستم سر آن موي پريشان نرسيد…
#كيانوش سفري
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
آنکه بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنکه سوگند من و توبهام اشکست کجاست
و آنکه جانها به سحر نعره زنانند از او
و آنکه ما را غمش از جای ببردهست کجاست
جان جانست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا میطلبد در تن ما هست کجاست...
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست
#مولوی
#دیوان_شمس
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
نگاهی غرق شبنم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
به کنج میکده با اشکِ دیده
دو جام از می فراهم دارم امشب
به سوز دل سرودم این غزل را
تو را در این میان کم دارم امشب
فدای چشمهایت، زخمیام من
طبیبم! میل مرهم دارم امشب
اگر روئینتنی باشم به قدرت
غمی همتای رستم دارم امشب
در آغوشت بگیر آرام گیرم
کمی آرامتر، غم دارم امشب
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
از سوز من و ساز درونم خبرت هست؟
ویرانتر ازین باخته دل، دور و برت هست؟
در بیت به بیت غزلم نام تو جاریست
ایهام نهان سخنم در نظرت هست ؟
احساس من از رایحه ی عشق تو گل کرد
سیر گل و گلزار من آیا به سرت هست ؟
افسانه به افسانه به دنبال تو گشتم
در حومه ی چشمان تو بر من گذرت هست؟
ای آینه ی هستی بی چون و چرایم
افتاده تر از من به ره و خاک درت هست؟
نادیده مگیر اشک تهی دست رهت را
با سنگ دلی،هیچ امید ثمرت هست؟
شیدائی #واسع نَبُود قصّه ی امروز
دیریست که در روح و روانش اثرت هست
#سید_علی_کهنگی
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
لحظه لحظه با توأم ، وقتی که با من نیستی..!
در هوایت ذره ای ، گِرد تو می گردد ، منم..!
آن که در هر لحظه اش با یاد تو ، شعری سرود..!
واژه چینی می کنم ، وز مهر تو دم می زنم..!
یک نفس از تو مگر می شد جدا بود و سرود؟!
حس نکردی حال خوبم را به شعرت گفتنم؟!
لرزش دل چیست وقت روبرو گشتن به یار؟!
من به هنگام خیالت ، لرزه می گیرد تنم..!
ترس دارم دل کَنی از ما و ، ترک دل کنی..!
ترسم از این نیست رسوایی به کوی و برزنم..!
درد بود آنکه سرودم یا ارادت؟!! مانده ام...!!
بر خلاف سینه ، کار عقل شد ترساندنم..!!
گشته ام شاعر که فریادت کنم ، وَرنه چه سود؟!
اینکه "مدهوشم" بخوانند و زِ شاعر گشتنم..؟!
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمدهایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه شاه آمدهایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم
حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمدهایم
# حافظ
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
# رهی معیری
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
#حافظ
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
•
نه غزل برای خواندن، نه صدا برای آواز
نه هوای شعر دارم، نه پری برای پرواز
نه چنان شکسته بالم که زمین شود سرایم
نه توان پر کشیدن به امید صبح اعجاز
چه به روز آفتاب سر بام ما رسیده است
خبر از طلوع داری؟!!!شب خانمان برانداز
نه ترانه می سرایم که برای او بخوانی
نه نگاه گریه سودی به نگفته های یک راز
نه امید وصل دارم، نه هراسی از جدایی
نه رسیده ام به پایان، نه به سر هوای آغاز
من دل سپرده را از شب رفتنت نترسان
که سپرده ام خودم را به خدای قصه پرداز
#فهیمه_آقایی
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
ز کوی آن پری دیوانه رفتم
نکو کردم خردمندانه رفتم
بیا بشنو ز من افسانه عشق
که دیگر بر سر افسانه رفتم
ز من باور کند زاهد زهی عقل
که کردم تو به وز میخانه رفتم
سفر کردم ز کوی آشنایی
ز صبر و دین و دل بیگانه رفتم
چه می بود اینکه ساقی داد وحشی
که من از خود به یک پیمانه رفتم
#وحشی_بافقی
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
هم چو پروانه که با شمع مقابل شده است
بارها سوخته است این دل اگر دل شده است
ترسم از روز جزا نیست که در این دنیا
اتشِ عشقِ تو بت قهرِ تو کامل شده است
بی نیاز است ز هر ترجمه و تفسیری
سوره ی اشک که از چشم تو نازل شده است
شک ندارم که به معراج مرا خواهند بُرد
ان نمازم که به لبخند تو...باطل شده است
از کرامات تو بودست اگر میبینم
سائلی یک شبه حلال مسائل شده است
ورنه در مزرعه ی عشق،پس از عمری رنج
رسم این است ندانیم چه حاصل شده است...
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم
زان روز که گردیدهام از خانه بدوشان
هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم
بیداغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس
از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم
یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم
صائب شدهام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم
#صائب_تبریزی
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
ذکر خیرت در دلم هست و کنارم نیستی
کاسه ای لبریزم و صبر و قرارم نیستی
همچو برگ از شاخسار چشم تو افتاده ام
در خزان می میرم ای فصل بهارم نیستی
روح غمگینم جهانی را مکدر می کند
غرق در اندوهم اما غم گسارم نیستی
نا مسلمان بودم و ایمان من مهر تو بود
دین و دل سوزاندی و گفتی نگارم نیستی
یوسف گمگشته ای در راه کنعانم چه سود
دل بریدی از من و چشم انتظارم نیستی
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ
بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود
ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ
سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشی
چو گل از پای تا سر گوش اما از زبان فارغ
کمان را زه بریده، تیر را پیکان و پرکنده
سپر افکنده خود را کرده از تیر وکمان فارغ
عجب مرغی نه جایی در قفس نی از قفس بیرون
ز دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ
برون از مردن و از زیستن بس بلعجب جایی
که آنجا میتوان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ
#مولانا
#کانال_و_گروه_کلبه_شعر
@hamnafasane1❤
