.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish600
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+230 kun
Postlar arxiv
ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت
دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت
افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت
لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت
# فاضل_نظری
@hamnafasane1
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود
میبرد نام شراب ناب و از خود میرود
هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد
میشود از آتش گل آب و از خود میرود
از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب
میزند یک دور چون گرداب و از خود میرود
پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست
یاد دریا میکند سیلاب و از خود میرود
زاهد خشک از هوای جلوهی مستانهاش
میکشد خمیازه چون محراب و از خود میرود
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
موج میغلتد به روی آب و از خود میرود
نیست این پروانه را سامان شمع افروختن
میکند نظارهی مهتاب و از خود میرود
دست و پایی میزند هر کس درین دریا چو موج
بر امید گوهر نایاب و از خود میرود
بیشرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی
جای صهبا میکشد خوناب و از خود میرود
# صائب
@hamnafasane1
ای دل؛ برای آنکه نگیری چه میکنی؟!
با روزگار دوری و دیری چه میکنی؟
بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه میکنی؟
بااین اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من، جز اینکه بمیری چه میکنی؟
ای عشق؛ ای قدیم ترین زخم روزگار
در گوشۀ دلم سر پیری چه میکنی؟
دست تو را دوباره بگیرم چه می شود
دست مرا دوباره بگیری چه میکنی..؟!
#اصغر_معاذی
@hamnafasane1
گوشهی ابرو که با چشمت تبانی میکند
این دلِ خاموش را آتشفشانی میکند
گاه میخواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی میکند
روی زردی دارم اما کس نمیداند درست
آنچه با من عطرِ شالی ارغوانی میکند
عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی میکند، نامهربانی میکند
ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو، یک روز ما را آسمانی میکند...
#قاسم_صرافان
@hamnafasane1
شب بخیر ای ردپای گمشده در خواب ها
سایه ی رویای عشق افتاده بر محراب ها
شب بخیر ای آخرین خُنیاگر تصنیف شب
خنده هایت برده طاقت از دل بی تاب ها
شب بخیر ای تابش لبخند جان افزای عشق
غمزه ی نازت گره خورده به اسطرلاب ها
شب خوش ای شیرین ترین پرواز صفر عاشقی
در سماع واژه ها با زخمه ی مضراب ها
ای صدای رهگذر در انتظار پنجره
ای طلوع شعر من در خنده ی مهتاب ها
دلخوشی هایم شده ، دیدار قاب عکس تو
شب بخیر ای شهرزاد قصه گوی خواب ها
عطر تو پیچیده در تنهایی "یاس خیال"
شب بخیر آبی ترین نیلوفر تالابها
@hamnafasane1
دیدمت لرزید دستم، چادر اُفتاد از سرم
یک نفر پرسید خوبی؟! گفتم: اکنون بهترم
زیر لب با اخم گفتی: چادرت را جمع کن
خنده رو ،آهسته تر گفتم: اطاعت سرورم
عاشق این غیرت و مردانگیهایت شدم
عشق پاکت مردِ بـااحساسِ من! شد باورم
عشقِ تو رنگین کمان پاشیده بر دنیایِ مـن
هم تـو عشقِ اولم هستی، هـم عشقِ آخرم
هر چه در انکار کوشیدم نشد؛ ناممکن است
آخرش هم عشقِ مـن! فهمید گویـا مادرم
کرده شاعر دختری مغرور را چشمت عزیز
تا نگاهم باز کردی، چادر افتاد از سرم
@hamnafasane1
می نویسم عشق و می لرزد دلم
مینویسم عشق و اشکم میچکد
مینویسم یاد و یادت می کنم
می نویسم ابر و باران می چکد
منویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو که هستی تو چه هستی خوب من
ای تمام شعرهای دفترم
تو که هستی که دلم شیدای توست
تو که هستی که پریزاد منی
تو تمام لحظه هایم با منی
یا که نه شاید که همزاد منی
@hamnafasane1
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
#حضرت_حافظ
@hamnafasane1
می شود دردِ دلم را بـه تـو ابـراز کنم
نفسم را به نفس های دلت ساز کنم؟
بکنی رُخ بـه رُخم بـازیِ شطرنج ولی
شاهِ احسـاسِ تـورا طعمهٔ سرباز کنم؟
عـاشقِ اوجم و پـرواز نمی دانم حیف
می شود بال و پَرم باشی و پرواز کنم؟
می شود زُل بـزنی مردمکِ چشمم را
شانه ات زیرِ سرم باشد و هی ناز کنم؟
بشوی همـدمِ دیـرینـه ی احساساتم
از سـرِ شـوق کنـارت کمـی آواز کنم!؟
می شود نقشهٔ قلبت بدهی در دستم
وسطش پنجره اۍسمتِ دلم باز کنم؟
تا که با خنده ی شیرینِ دلم رام شوی
و درآغوشِ خوشت، زنـدگی آغاز کنم
@hamnafasane1
عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش
بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید
@hamnafasane1
آمدم عرض ادب بر قدم یار کنم
دل و جان را به فدای گل بی خار کنم
آمدم تا که شوم بر در تو حلقه به گوش
دل دهم بر تو و خود را به تو دلدار کنم
من که عمریست ز چشمت شده ام مست و خراب
چه شود تا ز وصالت دل و هوشیار کنم؟
کرده بودند رقیبان همه روزم شب تار
همه روز رقیبان چو شب تار کنم
گر تو خواهی که بیایی ز دلم یاد کنی
گل بپاشم به رهت، شهر خبردار کنم
یا که خواهی تو بیایی به رقیبم برسی
سر راه تو بگیرم ز تو دیدار کنم
ای خلیل از غم عشق چه کسی می
نالی؟
گو که دل را بدهم شهره بازار کنم
@hamnafasane1
برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی؟
شبی مانند دیوانه دراحوال خودت باشی؟
بدون همقدم، ازپرسه های خسته برگردی
میان جاده تنها باشی ومال خودت باشی
شده نام ونشانت رابپرسی ازکس دیگر؟
شده دردیگران دنبال امثال خودت باشی؟
شده سنگ مزارت راببینی برسرراهت
شده مانند من یک عمر،پامال خودت باشی
تمام شهر را درهم بریزی باغزلهایت
خودت هم بیخبر از جاروجنجال خودت باشی
شبی درخواب مانند کبوتربال بگشایی
شبی آواره ی روح سبکبال خودت باشی
سراپا شمع باشی شعله ور از بختِ برگشته
سراپا شعله ور،پاسوز اقبال خودت باشی
برایت اتفاق افتاده شایدمثل من گاهی
برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی ؟؟
@hamnafasane1
میفروشم عشق را از جنس غربت میخری؟
میفروشم غربتم از جنس ظلمت میخری ؟
شاعری هستم شکسته، مونس من دفترم
میفروشم شعرها از جنس حسرت میخری؟
گاه گاهی گریه کردم، در میان شعرها
میفروشم اشکها از جنس محنت میخری؟
کاسه ی صبرم شده لبریز از نامردمی
میفروشم طاقتم از جنس غیرت میخری؟
زخم خنجر یادگاری، داده است دوست
میفروشم این نشان از جنس تهمت میخری؟
من ندارم هیچ در دست، کلبه ای ویرانه ام
میفروشم هستیم از جنس خلوت میخری؟
@hamnafasane1
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
#مولوی
@hamnafasane1
عاقبت لب های تو سهم لبانم می شود
صورتت ماه قشنگ آسمانم می شود
عاقبت عشق تو در جان و دلم جا می شود
بعد از آن از عشق تو ... روشن جهانم می شود
در دعاخوانی درون مسجد چشمان تو
ناله های گاه و بی گاهت اذانم می شود
گرمی آغوش تو تنها پناه امن عشق
پاتوق تنهایی فصل خزانم می شود
عاقبت در جنگ بین عقل سرد و عشق گرم
چشم گیرای تو تنها قهرمانم می شود
می رسد آخر همان روزی که بر لب های من
نام تو در هر تپش ورد زبانم می شود
سرخی لب های تو روی رخم رد می زند
سرخی ام روشنگر حال نهانم می شود
#نـاشنـاس...
@hamnafasane1
دیوانہ_جان
تــــو چہ مے دانے
ڪسے ڪہ
همہ چیز را مے سپارد بہ دل
چہ رسوایے مے شود ...
حالا هِے نیـــا!
حالا هِے نبـــاش!
حالا هِے
ڪَوش هایت را بڪَیر
چشمانت را ببند ...
و باور نڪن ڪہ عشق
مرا چہ لامذهبے
ڪرده است ...
ڪہ بہ هیچ صراطے
جز "تو"
مستقیم نمے شود ...!
@hamnafasane1
باز فریاد زدم حال پریشانم را
چه کنم از غم تو دیدهی گریانم را
نیمه شب جار زدم عشق تو را در غزلم
تا که پایان بدهم هق هق پنهانم را
آه و افسوس که هر شب جگرم میسوزد
رفتهای تا که به آتش بکشی جانم را
بر سرم کلبهی تنهایی من آوار است
چه کنم بعد تو کاشانهی ویرانم را
باش تا شاعر شیدای تو باشم همه شب
دائما طرد نکن قلب غزل خوانم را
#مهدی_ملکی_
@hamnafasane1
آن ڪس ڪه جوابش بہ منِ خستہ
به هنڪَامــ صدا ڪردنِ او
"جانمــ" بود رفت...!!!
تنها شدمــ
اما بہ خدایمــ سوڪَــند
ڪه اڪَر نڪَذرمــ از تقصیرش
به جهنمـ بڪشد بار ڪَناهش او را...
#علیرضا_عباس_زاده
@hamnafasane1
خسته ام،ميروم ازقلبِ تو با پاى خودم
تا كـه تنهـا بشوم بـا غمِ دنيـاى خودم
ليـلىِ قصـه نبـودى كـه شوم مجنونت
تن سپردم به بيابان و به صحراۍخودم
دلِ دريـايىِ طـوفـان زده ، ارزانىِ خـود
می روم تـا كـه شوم قايقِ درياى خودم
بعدِ تـو خاک از آيينـه ى دل می گيرم
تا كـمى هم بنشينم بـه تماشاى خودم
ما كـه رفتيم تو باش و همهٔ خاطره ها
ميروم تا برسم بى تـو بـه فرداى خودم
دل اگـر بعـدِ تـو لـرزيد، حرامش باشد
پايبـنـدم بـه خدا، بر سرِ فتواى خـودم
#کمال_جعفری_امامزاده
@hamnafasane1
من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم
چون سایه عدم بود سراپای وجودم
بر غیرت من عیب مگیر ای همه خوبی
وقتی که به اندازهی حُسن تو حسودم
تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست
دیدی که گشودی در و من پَر نگشودم
من "نغمهٔ نی" بودم و چون "مویهٔ عُشاق"
با آه درآمیخته شد، بود و نبودم
یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس
شعری که سزاوار تو باشد سرودم
#فاضل_نظری
@hamnafasane1
